چ خواهد شد؟ !!! ( دل نوشت 561 )

خیلی تعجب کردم وقتی دیدم مامانم هیچ کاری برای نهار ظهر نکرده و فقط مواد رو بیرون گذاشته!! تصمیم گرفتم اول اوضاع آشپزخونه و غذای ظهر رو سر و سامون بدم و بعد برم دوش بگیرم.

از شب قبل خودم گفته بودم مرغ شکم پر با دیزی درست کنیم، مامانم از هیچ کدوم از این دو تا پیشنهاد خوشش نیومد و برای مرغ گفت ک مرغ مون کوچیک ه و برای دیزی هم گفت ک دوست ندارن و اهل ش نیستن.

گفتم: خوب من م چون مرغ ب نظر زیاد بزرگ نمیاد ی غذای دیگه گفتم بذاریم کنار ش، در ضمن مگه ن اینکه خودش تعریف کرد و گفت چقد دیزی دوست داره و گفت رفته بودن بیرون و این غذا رو سفارش داده بود

با تمام این حرفا مامانم بازم خوشحال نشد از این موضوع و زیاد ب دل ش نبود غذاهای پیشنهادی من!

خلاصه ک دست ب کار شدم ، یک روز شلوغی هم بود برام، فقط هی ساعت فر رو کوک میکردم ک مبادا یادم بره و غذا بسوزه !

مامانم هم تماس گرفت و گفت: سرمه میشه مرغ رو از تو نایلون ش در بیاریخنثی

اینقد حرصم گرفته بود! اصن نگفتم ک مرغ در حال پختن توی فر ه و گفتم: باشه و بعد گفت: راستی ازشون هم پرسیدم گفت آبگوشت و دیزی دوست دارم!

خواستم  بگم نه بابااا!ابرو

وقتی همه کارهام تموم و میز رو هم چیدم و غذا آماده شد، مامانم اینا رسیدن با کلی خرید برای بچه ها و البته اون یکی نوه ک من خریدای اون بچه رو ندیدم.

بعد نهار رو خوردیم، هر کی ی ور ولو شد، البته قبل ش من ی سری حسابی رقصیدم.مژه

عمه م از قبل بهم گفته بود ک بعد از ارایشگاه ش ک برای عروسی برادر عروس شون میخواست بره، میاد اینجا تا من میکاپ ش کنم، برای همین باید ی تایمی ک معلوم نبود دقیق از کی تا کی هست رو هم بری اومدن اون میذاشتم.

حامد اون روز بیشتر خوابید و ظهر رو هم خونه بود. بعد هم ک باهم صحبت کردیم داشت با مامان ه جر و بحث میکرد ک من یکی دو ساعت بعد خودم تماس گرفتم باهاش و فقط گفتم تکرار خندوانه رو ببین.

عمه م اومد و از اونجایی ک از هر انگشت سرمه یک هنر ک نه، صدها هنرهیپنوتیزم می باره، یک ارایش متفاوت کردم ش و فرستادم ش خونه بخت ک نه عروسینیشخند

حامد وقتی میخواست بره مغازه زنگ زد، با مامان ش بود و وقتی فهمیدم گفتم: برو وقتی رسیدی زنگ بزن

گفت: ن چ اشکالی داره حرف میزنیم!!! ( چ غلطاابرو )

بعد شروع کرد از خندوانه گفت و اینکه ژوله بهتر بود و تا نزدیکای مغازه صحبت کرد.

مامانم اینا همه شون رفتن پارک و من کار داشتم و نرفتم. بعدش هم شام سالاد الویه درست کرد و یادم نیست دیگه چی ، چون من اول ش کار داشتم ک نرفتم و بعد تا خواستم برم ی چیزی بخورم حامد تماس گرفت.

فک کنم خودش برام حرف زد و گفت ک: ب مامانم گفتم میخوام مستقل بشم، گفت ینی چی، گفتم شما با هیچی کنار نمیای، اولین کارم هم اینه ک میخوام خونه مستقل بگیرم و هرطور شده جدا بشم حتی اگه برم شهرستانخنثی

گفتم: خوب پس من رو واسه چی میخوای دیگه؟

جوابم رو نداد، دوباره گفتم: من متوجه نمیشم دلیل این کارهات واسه چی ؟ برای ازدواج داری ازشون جدا میشی یا ب خاطر خودت؟

گفت: ب هرحال کاری ه ک باید بکنم، حتی اگه بخوایم ازدواج کنیم هم اولین قدم ش اینه

توی حرفاش گفت ک مامانش گفته ماشین رو هم نمیشه بفروشی و حتی ماشین رو هم میذارم براشونتعجب

تا شب سعی کردم روحیه خودم رو ی ریکاوری کنم و گفتم هرچی پیش آید خوش اید، هنوز هم ک چیزی نشده!

اون شب هم خییلی دیر برگشت خونه، چون یکی از کارگرها ک میگفت پسر خوب و کاری ه میخواست بره و بعدکار داشت باهاش حرف میزد ک اگه مشکلی هست رفع کنه و بمونه.

شنبه صبح ک بیدار شدم دوش گرفتم و کارام رو کردم و بعد زنگ زدم ب حامد، گفت مغازه م!

لج م گرفت و گفتم پس چرا زنگ نزدی؟

گفت : صبح زودتر اومدم گفتم حتما خوابی تماس نگیرم بیدار بشی

ی کم باهام حرف زدیم و بعد گفتم میخوان برن هایپر من م باهاشون میرم.

درباره اتفاقات روز قبل کم و بیش حرف زدیم، خوب شاید کاری ک حامد داره میکنه ب نفع من م باشه اما واقعا حرص میگیره از اینکه مغازه رو بده دست اونها و خودش آس و پاس بیاد بیرون، آخه اصن واسه چی!!!!

البته خودش دلیل ش رو دخالت های بیجا میگه و اینکه همه ش میخوان فضولی کنن ( خودش با این جمله ها نمیگه ها اما منظورش همین ه ) ک چقد این ماه خرج کرده، چرا زیاده، چرا نرفته مغازه، کجا بوده تا حالا و .. میگه خسته شدم، دلم میخواد ی جایی کار کنم ک نخوام بابت ش جواب بدم.

توی راه هایپر رویا تماس گرفت ، بهش گفتم تو هم ک خونه ای خوب بیا اونجا، اول تعارف کرد ک تو بیا خونه مون ک گفتم ن درست نیست و بعد گفت باشه پس میام.

دیگه تا برسه من و خواهرم ی کم مغازه های بیرون ش رو نگاه کردیم، ی کفش دیدم اما بازم دو ب شک بودم برای خرید ش!

حامد زنگ زده بود و داشتم باهاش حرف میزدم ک رویا رسید و دیگه با رویا رفتم تمام کفش های مغازه ها رو دیدیم هیچ کدوم رو نپسندید. بعد رفتیم توی خود هایپر و کمی گشتیم و چند تا چیز کوچولو برداشتم ک ماماینا رو ک دیدم گذاشتم تو سبد خریدمون.

مامانم از همونجا غذا هم گرفت و من م ی ساندویچ آماده برداشتم برای رویا ک موقع خدافظی بهش دادم و گفتم میری خونه بخور.

رویا زیر لب هی از مادر شوهر خواهرم میگفت ک وای معلومه از اونهاست، اه اه ازش ک خوشم نمیومد با این طرز دست دادن ش بدتر هم شد حس م بهشنیشخند

هرچی هم میخواستم بردارم از دستم میگرفت و میذاشت سرجاش و میگفت: بیخود کردی واسه اینها میخای خرید کنی، وقتی رفتن بعد بیا برای خودتون بخرخنده

مادر شوهر خواهرم هم چند تا تاپ و از این چیزا برداشته بود و موقع حساب کردن خریدهاش فهمید ک تاپ ها دونه ای 20 تومن بودن نه سه تا 20 تومن!!

وقتی مامان م هم خریداش رو حساب کردیم و اومدیم ک بریم هی غر زد ک چقد گرون شده و من اصن فک نمیکردم ک دیگه مامانم بهش گفت بیا بریم پس بدیم!

ک خوب ی سری رفتن و برگشتن چون بهشون گفتن پول بهتون نمیدیم و فقط ی بن میتونیم بدیم ک تا 15 روز میتونید باهاش خرید کنید و مامانم گفته بود بن رو بده ب من و من 60 تومن بهتون میدم و بعد میام باهاش خرید میکنم ک اول قبول کرد و اماا بعد خدا رو شکر گفت ن بریم خودم ی چیزی میگیرم و ما موندیم بیرون و مادر شوهر خواهرم و مامانم دوباره برگشتن.

خیلی گرسنه مون بود، من نون سنگکی ک گرفته بودم و رو با کالباس و ماست و سیب زمینی سرخ کرده از تو پلاستیک های خرید پیدا کردم و برای همه لقمه گرفتم و کلی خندیدیم و خواهرم گفت: آبرومون رفت وسط اینجا داریم اینجوری غذا میخوریم

من م گفتم: ای بابا کی حالا اینجا ما رو می شناسه

خواهرم گفت: حالا یهو یکی پیدا میشه صد پشت غریبه نیشخند

با رویا رفتیم تو یکی از مغازه های اونجا ک گفت: اا چ جوراب هاش خوب ن ، بگیریم؟

گفتم: بگیر!!

گفت: با هم بگیریم نصف کنیم؟

با اینکه من اصن جوراب پوش نیستم و ی عالمه جوراب دارم گفتم باشه بگیر!

بعد ک گرفتیم، چون 5 جفت بود ب زوووور سه جفت ش رو داد ب منتعجب و خودش دو جفت برداشت!!

خواستم بگم والا تو جوراب میخواستی نه من! اصن بحث اون ی ذره اضافه پول دادن نیست ها، اما از این کارا بدم میاد، خوب تو ک لازم نداری نخر.

بعد رفتیم کتونی های ریباک رو دیدیم ک من ی مدل ش رو پسندیدم و خودش ی مدل دیگه رو ، اونی ک من گفتم سایز ش رو نداشت و وقتی مدل انتخابی خودش رو پوشید گفت نه چون اون رو دیدم دیگ از این خوشم نمیاد!!

همون موقع ها خواهرم زنگ زد ک ماماینا اومدن وبهش گفتم تا شما برید تو پارکینگ من هم میام، رویا هم ک از قبل خدافظی ش رو کرده بود با اونا و هرچقد مامانم بهش گفته بود بیاد گفته بود برگشتم سخت میشه و نیومد، دیگه  دم در با هم خدافظی کردیم و ساندویچ ش رو هم بهش داده بودم.

وقتی رسیدیم خونه دیدیم همسایه روبرویی جای ما پارک کرده و همون موقع تو تلگرام هم برام نوشت ک سرمه جون جا نبود ما جای شما گذاشتیم ، نیم ساعت دیگه میخوایم بریم برای دکتر بینی اگه تا اون موقع اومدین بهمون بگو

اما ما بهشون نگفتیم و مامانم جای یکی دیگه گذاشت ولی وقتی اومدیم بالا از سر و صدای بچه ها خانوم ش فهمید و در رو باز کرد و بهش گفتم ک مامان گذاشته ی جای دیگه فقط هر زمان رفتین ب ما خبر بدین اما کمی بعد شوهرش اومد در خونه و کلید ماشین ما رو گرفت و گفت من ماشین گذاشتم جای دیگه، نمیخوام اگه اون ها بیان ب شما حرفی بزنن و خودش ماشین ما رو گذاشت سرجاش و سوییچ رو آورد.

بعد تند تند غذاها رو گرم کردیم ک مامانم دید لازانیا رو جا گذاشته!!تا چایی بعد از نهار رو بخورن ( آخه مادر شوهر خواهرم عادت داره فورا بعد غذا چای بخورهابرو ) من تند تند آماده شدم و رفتم سمت حامد. فقط قبل ش براش سالاد الویه کشیدم ک ببرم و ب خودش هم گفتم نون باگت بیاره ک خودش چیپس هم برای ساندویچ ش اورده بود.نیشخند

ب زوررر برای من ی پیتزا هم زده بود ک گفتم تند باشه خوشمزه اونم نامردی نکرده بود و ی مکزیکی انچنانی آورده بود ک وقتی میخوردم دود از کله م بلند میشدنیشخند

موقع خوردنش بهم گفت: کامل یاد مکزیک افتادی ها!

زدم زیر خنده و گفتم: آره یاد اون لحظه افتادم تو ی پیتزا دستت گرفتی و نشستی و یهو پریدی بالا آخه صندلی نبود اون، کاکتوس بود ک روش نشسته بودیقهقهه

واسه چند دقیقه حامد مات مونده بود و بعد گفت نمیدونم چی بهت بگمخنده

جوجه کباب هم آورده بود، ینی نمیدونستیم از چی چقد بخوریم.خوشمزه

خیلی خسته بودم ، ینی این چند روز شبها ک خییلی دیر میخوابم و صبح ها هم ب نسبت زود بلند میشدم برای همین وقتی حامد اصرار کرد ک من رو برسونه قبول کردم و توی راه چشمام رو روی هم گذاشتم چون واقعا سرم هم از درد داشت منفجر میشد.

وقتی رسیدم خونه و با حامد صحبت کردم تا برگشت و بعد اومدم بخوابم ک خواهرم با ملودی سر حموم نرفتن ش ی دعوای حسابی کرد و سردرد من بیشتر شد و دیگه خوابم هم نبرد خصوصا ک رویا هم زنگ زد و گفت اومدم کورش برای خرید کفش.

دیگه بلند شدم و ی چایی خوردم و ی کم ب کارام رسیدم تا شب ک قرار شد بریم دوباره پارک.

دفعه قبل ک رفته بودیم هوا واقعا سرد بود و اونجا سردمون شد، برای همین این بار تصمیم گرفتیم ی کم پوشیده تر لباس بپوشیم ک همه ب جز من این کار رو کردن.

رفتیم پارک آب و اتش و ب زور ی جا برای نشستن پیدا کردیم و کلی خندیدیم برای جا پیدا کردن، خصوصا ک ی جا ی خانواده جا پهن کرده بودن وسط راه و زن ه با بچه هاش اون موقع تنها بود و میگفت از کنار درخت ا برید همه از اونجا میرن!!

اما ما بهش گفتیم لبه جایی ک پهن کردن رو برداره و ما رفتیم سمت دیگه شون نشستیم.

برای شام فلافل و کالباش و سالاد الویه داشتیم. مادر شوهر خواهرم از عصر قیافه ش تو هم بود شدید و اونجا هم گفت ک میگرن ش عود کرده!

من م موذیانه!عینک ازش پرسیدم: کی ها اینجوری میشین؟

گفت: وقتایی ک عصبی میشم.

البته فورا ب حرفش اضافه کرد ک ی وقتایی هم همین جوری و دلیل خاصی نداره اما این بار از اون بارهایی بود ک دلیل داشت و ما هم میدونستیم نیشخند

نمیدونم تو پست قبل گفتم یا نه ک شبی ک رفتیم سوخاری خوردیم، اون خواهر شوهر خواهرم زنگ زد و گفت ک شوهرش داره جمعه صبح میره ماموریت!!وقتی مادر شوهر خواهرم این رو شنید قیافه ش دیدنی بود، فقط کم مونده بود بزن ه زیر گریه، آخه دخترش چند روز دست تنها میشد!!

اون روز هم جریان سردرد ش برمیگشت ب اینکه مادرشوهر دخترش اصن نیومده بود پیشش برای کمک و گفته بود حال خودم خوب نیست و دخترش بازم تنها مونده بود!

بعد از ی کم گشت و گذار ، غذا ها رو گذاشتیم توی سفره و تا اومدیم بخوریم، شوهر همون خانوم ه ک گفتم نزدیک بود باهاش دعوامون بشه بابت جایی ک نشسته بودن، برامون ی سیخ جوجه آورد و واقعیت شرمنده مون کرد.نیشخند

من م فورا یک ساندویچ پر و پیمون کالباس و الویه و چیپس گرفتم و توی ی بشقاب با سیخ شون پس دادیم بهشون.

حالا از مادر شوهر خواهرم بگم ک هی میگفت وای این چیه میدین بهشون، کسی ک جوجه کباب داره ساندویچ مگه میخوره!!!!

و اتفاقا وقتی مامانم برد بهشون بشقاب رو داد، بچه ش ساندویچ رو گرفت و خورد و این بار مادر شوهر خواهرم هی میگفت: خاک تو سرش، الان حقشه مامان ش بزنه تو سرش، تا جوجه کباب هست کی ساندویچ میخوره، آخه ساندویچ هم شد غذاتعجب

اینقد دلم برای مامانم  سوخته بود ک اینهمه زحمت کشیده اونوقت این زنی که داره اینجور میگه.سبز

بعدش هم پسته تازه و تخمه و میوه و هندونه خربزه و این چیزا روگذاشتیم تو سفره و خلاصه ک ی حال اساسی دادیم ب خودمون.نیشخند

مادرشوهر خواهرم از یکی از دوستاشون ک خواهرم هم میشناختش میگفت ک سوپروایزر ی بیمارستان قسمت سوانح بود و میگفت همیشه ب ما میگفت تو رو خدا میرید بیرون لباس زیر خوب بپوشید، آخه چقد این زنها شلخته ن، یکی رو میارن همه لباس زیرش پاره س، یکی با سنجاق قفلی وصل کرده بهم ، یکی وایتکس ریخته روش چند رنگ شدهقهقهه وقتی میرید بیرون ی درصد هم فک کنید شاید ی اتفاقی براتون افتاد و رفتین بیمارستان، حداقل تمیز و مرتب باشینقهقهه

بالاخره جمع و جور کردیم و برگشتیم خونه ک بچه ها گفتن از اون بستنی ها میخوایم و اول رفتیم سه تا بستنی کیلومتری :دی برای دوقلوها و خواهرشوهر خواهرم گرفتیم چون بقیه اصن جا نداشتیم.

آخر اون شب هم حامد دوباره تا دیر وقت با سجاد صحبت کرد و وقتی ک رفت خونه دیگه خسته خسته بود.

یک شنبه صبح با اینکه شب ش دیر خوابیده بودم باید بیدار میشدم چون هم مسافرها میخواستن برن وهم بچه ها نوبت دکتر چشم پزشکی داشتن.

مامانم برای توی راه شون مرغ درست کرده بود ک با نون ساندویچی و سایر چیزها.

دیگه کلی تشکر کردن و اینکه منتظرمون هستن ک بریم خونه شون! و بعد از اینکه آژانس اومد از زیر قرآن رد شدن و رفتن ترمینال.

خواهر اینا هم آماده شدن و با مامانم رفتن چشم پزشکی، من م بعد از چند مدت بدون سر و صدا خوابیدم.

ساعت 12 ک برگشتن من تازه از خواب بیدار شدم.نیشخند در رو ک باز کردم دخترا با همدیگه میگفتن هستی عینکی شد، عینک براش سفارش دادیم.

خواهر ناراحت بود بهش گفتم خیلی از بچه هاتو این سن نیاز ب عینک دارن ک اگه استفاده بشه تا چند وقت بعد لازم ب عینک نیست، ک مامانم هم حرف من رو هم تایید کرد و گفت دکتر هم همین رو گفته ولی باید درست از عینک استفاده کنه.

ولی تا شب ی داستان داشتیم اونم اینکه ملودی گریه ک من عینک میخوام ، هستی گریه ک من عینک نمیخوام.خنثی

کلی مردم شناسی مادر شوهر خواهرم رو کردیم و اینکه هی قسم و آیه میخورد بدون اینکه ما ازش سوال کنیم، درباره اینکه برمیگرده پول این لباسهایی رو ک برای دختر و نوه ش خریده ازشون میگیره. و خواهرم ی جریانی رو تعریف کرد از اینکه قبلا سر ی همین طور موضوعی جون همه رو قسم خورده بود در حالیکه قبل ش گفته بود ک خودش پول داده و بعدا زده بود زیر حرف ش!

دیگه از اینکه میخوان برن عروسی و اینکه نمیخواسته بره اما زنگ زده ب پسرش ( ینی داماد ما ) و اون گفته ک ن مامان بروو!! حالا ک اومدن برای عروسی ازتون اجازه گرفتن زشته ک نرییول در حالیکه خواهرم میگفت همه حرفاش دروغ میگهنیشخند

بعد هم خواهرم گفت من بهتون قول میدم این تا برسه آژانس میگیره و میره دنبال دخترش و وقتی ک تماس گرفت خونه شون ک ببینه رسیدن یا نه، اون خواهر شوهرش ک باهاش بود جواب داد و گفت مامان رفته اونجا ک برش داره و بیارتش و گفت بعد ک برگشتم زنگ میزنم و میگم رسیدیم!

از ظهر همون روز غر زدن من ب حامد بیشتر شد، خصوصا وقتی دیدم قصد ش برای ترک مغازه بیشتر هم شده.و دعوامون شد، البته این روزها اکثرا بحث هامون ی طرفه ست و حامد چیز خاصی نمیگه.

برای عصر هم کار داشتم و نشد بریم باهم بریم و بعدش ک با هم صحبت کردیم دوباره اینقد رو اعصاب ش پاتیناژ رفتم ک بازم دعوامون شد.نیشخند

من م بعدش چون دیدم هیچ کاری بجز خرید نمیتونه بهم کمک کنه خانواده رو جمع کردم و تور اکسیر براشون گذاشتم.ابله

تور ب خوبی برگذار شد، بچه ها ک عاشق مجسمه های حیوونهایی ک داشت شده بودن .

برگشتیم خونه و شام سوخاری سفارش دادیم و بعد هم با حامد صحبت کردم ک در وضعیت نارنجی هشدار بودم و ن سبز ک تحویل ش بگیرم و ن قرمز ک باهاش دعوا کنم.نیشخند

شب ش کولر خراب شد یا حداقل من اینجور فک کردم چون ن صدایی داشت و ن باد خنکی و همین موضوع باعث شد تمام شب رو از گرما بیدار باشم و خوابم نبرد.

اگه بگم دوشنبه از صبح استرس آخر شب برای انتخاب واحد رو داشتم باور میکنید.خنثی وقتی بیدار شدم با کلافگی گفتم ک کولر از دیشب خرابه و باد نداره ک مامانم با سرایدار رفت بالا پشت بوم و گفت نه مشکلی نداشت.

بعد با حامد صحبت کردم و هنوز اخمالو بودم و واقعا خودم هم نمیدونستم چمه!!

بعداز ظهر خودم بهش زنگ زدم و گفت دارم حرف میزنم باهات تماس میگیرم و فهمیدم ک با جغجغه ست و همین اولین جرقه های بدتر شدن اوضاع رو تو من زد!

نمیخوام از ادامه ش بگم ک قرار شد برم سمت حامد و رفتم اونجا وقتی خواهرش رو دیدم چ کار ک نکردم، طوری ک از رفتار خودم بسیار شرمنده شدم.گریهو هرچقد حامد منعطف تر میشد و بیشتر با من راه میومد از خودم بیشتر بدم میومدبامن حرف نزن

توضیح نمیدم ک چ ب روزش آوردم ک بسیار خجالت زده میشم.ناراحت

بهش هم گفتم همین الان میری به خواهرت میگی سرمه اومده و من باید برم ک همین کار رو هم کرد .نیشخند

رفتیم ی کافی شاپ و درباره جغجغه حرف زدیم و اینکه بهش گفته من دارم میرم و دیگه نمیخوام باشم و جغجغه هم جواب داده من خودم زن هستم و میدونم بنده خدا سرمه منتظره تکلیف ش رو روشن کنی!! حتما تحت فشار گذاشتت ک بیا ازدواج کنیم!!!!!!!!

خوب بر فرض هم ک این طور باشه چرا ی کاری نمیکنی زنی که!!سبز

حامد گفت: ن اصن ربطی ب اون نداره، من خودم این تصمیم رو گرفتم اما بهش هم گفتم یکی تون برای من نیومده ی کاری کنه، حتی مشاوره هم رفتیم و گفته ی ماه باید باهم نامزد کنید اما وقتی شماها هیچ کاری نمیکنید من تنهایی چی برم بگم

بعد جغجغه گفته حالا میخوای بری خونه مجردی بگیری! پس سرمه چی میشه!!!!

خواستم بگم چ زرنگ دو ماهه قراره بیاد با ما بیرون ب فکر نیست حالا تا فهمید تو میخوای خونه بگیری و چون خودشون راضی نیستن از من مایه میذارهزبان

خلاصه ک اصن نمیدونم اخر این تصمیم حامد چی میشه، ایا اصن ب خاطر من ه، یا فقط خسته شده از این طرز زندگی

تو کافی شاپ من شیرموز و حامد شیرخرماعسل سفارش دادیم، حامد نهار نخورده بود و طبق معمول آورده بود با خودش و چون هر کاری کرد مثل همیشه اولین قاشق غذا رو من نخوردم ک خودش بعد بخوره، نخورده جمع کرده بود، برای همین خیلی گشنه بود و گفت اگه سیب زمینی میخوری بگیرم ک گفتم باشه و بعد ی پازل از اینها ک مال بچه ی ساله ها ست ، عکس گاو و گوسفند و اینا ست آورد رو میز و گفت ببینم میتونی مرتب ش کنییول

خدایی سخت بودهانگراننیشخند

بعد بلند شدیم و هرکاری کردم ک با آژانس برگردم قبول نکرد و خودش رسوندم و رفت.

وقتی خدافظی کردم و داشتم میرفتم سمت خونه خانوم همسایه روبرویی مون و دخترش ک بینی ش رو عمل کرده دیدم، نمیدونم اونها من و حامد رو باهم دیدن یا نه ک خیلی هم برام مهم نیست، دیگه حرف زدیم تا رسیدیم خونه و بعد گفت از مهمونها چ خبر؟

گفتم: رفتن

گفت: اگه مادرشوهرش خوب باشه اشکالی نداره

گفتم: نه بابا نیس

یهو رو کرد ب دخترش و گفت: دیدی ، دیدی گفتم ، اون روز ک در رو باز کردم برای ماشین بهتون بگم دیدمشون، ب بچه ها گفتم مادرشوهرش از اونهاست ک رو ی چیزه، باطن ی چیز دیگه، دیدن چقد قیافه شناسی م خوبه ( باید عضو مردم شناسی ش کنمنیشخند )

بعد بهش گفتم: دیروز میخواستیم بیایم خونه تون تماس گرفتیم نبودین

گفت: وای شما بودین! نشناخته بودتون، تو رو خدا ببخشید، شرمنده م..

برای بچه ها ب سفارش خواهرم حلیم خریده بودم ک وقتی رفتم خونه بهشون دادم و تا لبااس هام رو عوض کنم خود حامد تماس گرفت و تا رسید مغازه باهم صحبت کردیم.

کمی بعد خانم همسایه زنگ در رو زد و من ومامان رفتیم دم در ، برامون دو تا کوفته آورده بود و گفت ببخشید دیروز میخواستین بیاین، باور کنید ب من گفت نه شما نبودین، حتی گفتم پس چرا شماره شما افتاده گفت نمیدونم ولی مطمین م ک اینها نبودن، تو رو خدا بیاین .

بعدش هم مشغول کارام شدم و از نزدیکای 12 سایت دانشگاه واسه انتخاب واحد رو باز کردم، میدونم شاید خنده دار ب نظر بیاد اما هیچی بلد نبودم! ینی اینقد هول شده بودم ک بجای سه صفحه من فقط دو صفحه از دروس ارایه شده رو نگاه کردم و نمیدونم چرا صفحه بعدی نزدم!!

سه کاری بعدی هم وقتی بود ک تا دکمه ثبت رو بزنم کلی معطل کردم و دو تا از کلاس ها پر شده بودو یهو حس کردم گریه م گرفته ناراحت

بالاخره ب این نتیجه رسیدم ک بله گور بابای درسنیشخند، چی هست ک بخوام سر اونم حرص و جوش بخورم والا زبان و با 17 تا درس پرونده ش رو بستم و خواستم بخوابم ک ی پی ام دادم ب عادله ، حدود یک ساعت بعد جوابم رو داد و کلی عذرخواهی کرد ک دیر جواب داد ه و گفت مشغول انتخاب واحد بوده ،

وقتی درسهام رو دید گفت: ااا شما دوشنبه هم برداشتین؟ من و خانوم شفاهی باهم انتخاب واحد کردیم فقط سه شنبه و چهارشنبه برداشتیم!

و برام انتخاب واحدش رو فرستاد و تازه اونجا ی سری درسها رو دیدم ک اونها برداشتن و من ندیدم و دوباره رفتم تو سایت و دیدم بلهههه ی صفحه از درسها رو بنده اصن ندیدم.

فکر اینکه بازم موذی کاری هاشون شروع شده حالم رو بهم میزد از اون طرف هم اشتباهات خودم وحشتناک ناراحت م کرده بود اینقد ک اصننن نخوابیدم، اینکه میگم اصلا ینی واقعا نخوابیدم ها

آخر شب هم با حامد صحبت کردم، عشق م ییهو قلمبه شده بود.نیشخند بنده خدا چشماش چهار تا شده بود و هی میگفت: چی شده؟ تو ک تا همین سرشب ناراحت بودی ازم چی شده حالانیشخند

کل شب رو نخوابیدم و دیگه ساعت شش و نیم بلند شدم و کارام رو کردم و در حالیکه همه خواب بودن از خونه رفتم بیرون.

هوا تمیز و خوب و بدون ترافیک بود. فک کنم با نگهبان دانشگاه با هم رسیدیم و در اونجا رو باز کردیم.یول

یک ساعتی منتظر موندم تا بالاخره یکی یکی اومدن، اما کسی ک مسیول انتخاب واحد ها بود نیومده بود وتا وقتی هم ک کار من تموم شد نیومد!

میگفتن این یه هفته خیلی خسته شده، احتمالا امروز دیرتر میادخنثی خو کل کار زیاد اینها همین چند روزه، حالا ی هفته هم بیشتر کار کنهزبان

دیدم نه خیر از زنی که خبری نیست، رفتم پیش مدیر آموزشی و بهش نشون دادم ک چی انتخاب کردم، دفترش رو در اورد و گفت باید اینها رو انتخاب کنی ، جالب اینجا بود دو تایی ک من انتخاب کرده بودم و عادله و خانوم شفاهی نه، همون اصل کاری ها بودو اونهایی ک مثل هم بود برای ترمهای بعد بود، ینی انتخاب واحد اونها الکی تر از من بود.

بعد دو تا رو نشون داد و گفت: چرا اینها رو برنداشتی؟

گفتم: این دو تا رو تا اکی کردم پر شد

گفت: برو پیش خانوم ( همون ک نبود ) من ظرفیت ها رو واست افزایش میدم و اونجا انتخاب کن.

گفتم:آخه نیست، میشه خودتون این کار رو همین جا برام انجام بدید، در ضمن من ترم پیش شاگرد اول شدم، ینی تا 24 واحد هم جا داشتم ک بردارم

این رو ک گفتم فک کنم کمک م کرد و گفت: چون خوب انتخاب واحد کردیتعجب ( دقیقا عکس نیشخند  ) باشه بذار همین جا برات خودم انتخاب واحد کنم و هرچی هم ک ظرفیت نداره الان برات افزایش میدم.

دیگه کامل عوض کرد واسم و روزای دوشنبه و چهارشنبه شد برنامه م و 20 واحد هم اکی شد.

حالا باید ی قسمت پرداخت رو اینترنتی انجام میدادم ک بازم چون اون خانوم نیومده بود در اونجا بسته بود و البته ک کسی هم بجاش جوابگو نبود و دسترسی ب نت نداشتم ک بخوام پرداخت کنم.

دیگه زنگ زدم ب یکی از بچه ها خوب وبی ک دیگه الان جز بهترین دوستام ه، و ازش خواستم ک برام انجام بده و بعد ک اکی شد دوباره برگشتم پیش خانوم مدیر آموزشی و اونم گفت برو بشین پشت سیستم همکارم و پرینت بگیر و ببر مالی ک همین کار رو کردم و انتخاب واحدم کمی بعد از ساعت 9 ب نحو احسن ب اتمام رسیده بود.هورا

فقط خانوم مدیر آموزشی بهم گفته بود از کارنامه ت عکس بگیر و واسه دوستات بفرست و بگو همه عین همین انتخاب کنن، من م واسه عادله و خانوم شفاهی فرستادم و گفتم ک اینجوره و اگر هم میدونید براتون میزنه ظرفیت پره بیاین بگین افزایش بده .

باز ب خانوم شفاهی تشکر درست و درمون تری ازم کرد و عصر هم بازم تشکر کرد و گفت دیشب عادله استرس داشت واسه انتخاب واحد گفت با هم انتخاب کنیم، ( دیگه چیزی نگفتم ک خوب شما ی پیام هم ب من میدادی ک سرمه تو هم میخوای با ما انتخاب کنی یا نه! ) امروز هم قرار بود اون ب جام بره دانشگاه اما شما ک اونها رو نوشتی دیگه خودم اومدم و انجام ش دادم، الان من و شما مثل هم هستیم و عادله جای دو تا درسهاش با ما متفاوته

ولی از عادله ک هییچ خبری نشد، مطمئن م حرصش گرفته من کارم رو درست انجام دادم.

بعد از اینکه کارم تموم تماس گرفتم با حامد و گفتم: پایه ای بریم صبحونه بخوریم

خواب خواب بود اما گفت: اره، تو برای چی بیرونی؟

یادش اوردم ک گفت: باشه سعی میکنم زود برسم

گفتم: ن بابا من میام سمتت، تو نمیخواد بیای.

دیگه من تا برسم حامد هم تقریبا کامل آماده بود و بهش گفتم ک من میرم منتظرش میشینم، البته قبلش رفتم ی نون سنگک خودم  خریدم و بردم جایی ک میخواستیم صبونه بخوریم.نیشخند

ی املت و ی نیمرو ، ی پرس حلیم با دو تا چایی خوردیم، ینی من تا خرخره خوردم، حامد هم با این جمله ک بخور تو دیگه چیزی نمیخوری خر م میکرد ( البته دور از جونمابرو )

حامد ی جوری بود، ب نظرم عصبی میومد، چند بار ازش پرسیدم و هربار عصبانی تر میگفت نه چیزی م نیس!! آخر ما ک نفهمیدیم راست گفت یا نه

بعدش منتظر شدم تا ماشین رو بیاره و تو همون فاصله ی گلدون گل خیلی خوشگل خریدم و وقتی اومد بهش دادم ک گفت: ن خودت ببر خونه، تو ک میدونی من دیگه مغازه نمیخوام برم، برای چی خریدی، منظورت چیهخنثی

من م اصننن دیگه حرفی نزدم راجع بهش و دیدم بهتر، گل ب این خوشگلی رو میبرم برای خودم، والا! اگه باهم هم ازدواج کردیم ، بعد می برم واسه خونه خودم.

رسیدم خونه و همه اهل خانواده از گلدونم تعریف کردن.نیشخند

ی کم با حامد حرف زدم تا رفت ناحیه ک ببینه میتونه میز و صندلی ها رو بگیره ک باز هم نشد و عصبانی تر برگشت.

رویا زنگ زد اما واقعا دیگه گیج میزدم و دیدم وسط حرفاش ک مثل همیشه بود، خوابم میبره، باهاش خدافظی کردم و نزدیک ب دو ساعتی خوابیدم.

بعد بیدار شدم خودم بهش زنگ زدم بهم گفت : از طلا فروشی ک قسطی میخرم تماس گرفت و گفت پابند ک میخواستین آوردم، بیاین ببینید، دارم اماده میشم تا ی ساعت دیگه برم

گفتم: خوب بسلامتی

گفت: راستش رو بگم؟ دارم برای تولد تو میخرم

 

گفتم : رویا من از تو انتظاری ندارم، شرایط تو رو هم میدونم برای چی داری این کار رو میکنی

گفت: ن میدونم تو پابند دوست داری و مال خودت هم گم شده، پس بذار ی چیزی بگیرم ک خودت هم علاقه داری، باید ی چیزی هم واسه مهشید ک اوایل مهر تولدشه بگیرم ، ی چیز خوب هم باید باشه چون همه میبینن ک من چی دادم

راستش حس کردم داره ب من م میگه ک برای تولدش باید ی چیز خوب بگیرم چون همه میبیین و من واقعا نمیدونم چی باید واسش بخرم!! و از حالا بابت تولدش استرس گرفتم، ایششششش

دیگه رفت طلا فروشی و گفت سفارش داده ک بیارن براش.

با حامد صحبت کردم، کار داشت و خودش حوالی 5.5 زنگ زد و نیم ساعتی باهم صحبت کردیم، بهتر از صبح بود ب نظرم.

خوب دیگه اینجا جای باز کردن پرونده خاله جان میباشد! اول بگم ک هی زنگ میزد و بیشتر و بیشتر روی اعصاب مامانم راه میرفت.

از روزی ک ب دلیل درست نبودن تاریخ پاس خاله، سفر بهم خورده، روزی نبوده ک خون ب جیگر ما نکرده باشه، اول ک زنگ زد ب خاله م توی استرالیا و گفت تقصیر توـه!! تعجب اونم گفت: من چرا؟

گفت: تو نیومدی مالزی!

گفت: من؟ این تو بودی ک گفتی من پرواز طولانی مدت نمیتونم

آخه اول قرار بود برن مالزی واون خاله م هم بیاد اونجا ک این خاله م گفت نه من نمیام مالزی و دوره.

بعد هم زنگ زد ب مامانم ک اصن تو چرا اومدی اینجا از نوه ت نگه داری کنی، تو باید میرفتی دنبال کارای من!!

و خوب امروز دیگه پررویی رو فرا تر گذاشته بود و میگفت: چرا مادرشوهر اونها اومده بود خونه تون؟ من نفهمیدم چرا اومدن، اگه من میومدم کجا می خوابیدم، شما ک دیگه اتاق نداشتین ب من بدیدخنثی

بعد هم هی میگفت چی براشون غذا درست میکردین و چرا زیاد تا اخر سر مامانم اعصابش خورد شد و گفت ب خودم ربط داره کی میاد خونه م کی نمیاد، اختیارم دست خودمه، مگه تو خرج م رو میدی ک بهم امر و نهی میکنی.

اگه فک میکنید خاله م کوتاه اومدو زبون ش رو برید سخت در اشتباهین، چون پرروتر حرف میزد و بعد هم گفت: تو و فرشته ( اون خاله م ) چشم دوختین ب پولهای من، تعجبمن م از حرص شماها ک بهتون چیزی نرسه میرم همه رو فردا میبخشمتعجب اصن شاید تو زودتر از من مردی تعجب

خلاصه ک یک چرت و پرتهایی ک لنگه نداشت، تازه وسط هاش با بعض و کینه میگفت  ک چرا بابای من رفته اونجا نباید میرفت.تعجب

ک بازم مامانم گفت ب کسی ربطی نداره، پدرشه دلش واسه دخترش تنگ شده خواسته بره ، البته ک بازم خاله گفت اگه این جوره چرا تو نرفتی، هنوز دلیل نرفتن تو واسم معلوم نیست ( ن ک ایشون فیلسوف قرن هستنزبان )

دلم  واسه مامانم میسوزه ک هیشکی رو حتی واسه درد و دل ساده هم نداره.ناراحت

اگه بهتون بگم تا 12 شب زنگ هاش ادامه داشت باور میکنید، آخر هم ب مامانم گفت پولم رو برام پس بفرست،

/ 0 نظر / 120 بازدید