این ـم از 500 اُمین خاطره زندگی م !!! ( دل نوشت 500 )

حامد اون روز هم چون سجاد نبود زود رفت مغازه، و زنگ زد و باهم صحبت کردیم تا رسید. بعدش من م ب کارام رسیدم.

نزدیکای ظهر ک خودم زنگ زدم ب رویا تا احوالش رو بپرسم ببینم روز قبل چ خبر بوده، جواب نداد ، ب گوشی ش هم زنگ زدم بازم برنداشت کمی بعد خودش زنگ زد.

بعد سلام و احوالپرسی گفتم: کجا بودی؟ جواب نمیدادی؟

گفت: همین جا بودم صدای زنگ ش رو نشنیده بودم.

گفتم: آخه ب موبایل ت هم زنگ زدم، وقتی همون بار اول زنگ خورد مطمئن شدم ک بیرونی چون خونه خودتون آنتن نمیده و باید چند بار همیشه بگیرم تا یه بار زنگ بخوره.

رویا گفت: از شانس انگار این بار آنتن داده بوده.

الله اعلم!!

بعد شروع کردیم ب حرف زدن واز سعید پرسیدم و گفت: نمیدونم ازش خبر ندارم! فک کنم رفته باشن مراسم پسرخاله مهشید.

با تعجب گفتم: ینی قهرید؟سوال

گفت: نه قهر واسه چی؟

گفتم: آخه الان دم ظهر ـه و تا الان ازش خبر نداری و بعد هم میگی فک کنی رفتن اونجا، ینی بخواد بره بهت خبر نمیده؟؟

گفت: چرا یه اس ام اس داد ( لازم ـه هر بار بنویسم ک نمیتونم باور کنم حرفایی ک یهو تغییرشون میده رو ؟! نمیدونم شایدم من خیلی بهش بدگمان شدم! ) شب قبل هم وقتی از پینت بال اومده بودن و اس داده بود ک من خواب بودم.

خوب حدس زدم از اینکه سعید میدونسته رویا ازش دلخوره و باز هم رفته پینت بال ناراحته، ک اگه اینجور هم بود کاملا حق داشت!

بعد درباره روز قبل و باباش سوال کردم ک گفت: اول رفتیم نهار خوردیم و بعد هم رفتیم عیادت و بعدش هم زن بابام گفت بیا خونه مون و من م بدم نمیومد برم ببینم چ خبره، دیگه رفتیم خونه شون و از قدیم ک من اونجا بودم صحبت کردیم و تا 11 شب هم اونجا بودم و بعد رسوندنم.

طرفای ساعت 1 ظهر بود ک رویا گفت: سرمه من از صب ک بلند شدم دارم ظرف میشورم، دو روزه یه لیوان هم نشسته بودیم، تازه تموم شد حالا برم یه چایی واسه خودمون بریزم و تخم مرغ هم نیمرو کنم تا صبونه بخوریم.

گفتم: اتفاقا من م صبونه نخوردمنیشخند

گفت: واقعا؟؟ گفتم حالا تو بهم غر میزنی آخه الان چ وقت صبونه خوردن ـه، خوب خدا رو شکرنیشخند

گفتم: آره ولی صبونه من چای و بیسکوییت ـهافسوس

گفت: پس دل ت بسوزه، من نیمروم رو با کره سرخ میکنمنیشخند

یه کم خندیدیم و بعد هم قرار شد بعد از صبونه باهم صحبت کنیم، البته رویا گفت ک بازم برادرش میاد اون روز هم دنبالش تا ملاقات رو بره ک تا هفته دیگه ش نمیره.

وقتی تماس رو قطع کردم رفتم چایی بخورم ک تازه دم نبود ( ب نظر من چایی نهایت 50 دقیقه باید از دم کردن ش گذشته باشه تا بشه خوردزبان ) و بعد مامانم واسم چایی دم کرد و همین ک ریخت تو لیوان و صدام کرد حامد زنگ زد.

حامد گفت: سرمه بیام بریم کبابی مورد علاقه ت؟

گفتم: واقعاا؟؟ مگه مغازه نیستی؟؟؟خوشمزه

گفت: چرا ، الان بابام اومد، بهش گفتم بمون تا ظهر رو من میخوام برم بیرون.

گفتم: وای چقد خووب، فقط من اصن آماده نیستم

گفت: اشکال نداره میام منتظرت می ایستم.

گفتم: البته تو اینقد فس فس ـی ک تا بیای من آماده منیشخند

خندید و گفت: از دست تو، باشه پس من دارم میام.

از شب قبل برای کریسمس!! یه هدیه در نظر گرفته بودم ، البته نخریده بودم و داشتیم ش. تند تند کادوش کردم، از اون طرف هم مامانم میگفت: پس اینهمه غرغر کردی برای چای چرا نیومدی بخوریمنتظر

گفتم: مامان غر نزن بیا کمک نیشخند

وقتی کادوش آماده شد دم در بود و من هنوز با حوله میگشتم.یول

 

 

دیگه حامد کلی معطل ایستاد تا من آماده شدم و رفتم، لازم نیست بگم ک چقد از تیپم راضی بودم ک؟از خود راضی

وقتی حامد رو دیدم ب عادت معمول ش کلی ازم تعریف کرد و بعد گفت: موافقی بریم کبابی ـه دیگه؟ ( همون کبابی ک من همیشه براتون عکس کباب هاش رو از بالا میگرفتم و میذاشتمخیال باطل )

گفتم: بلهههههورا

کمی از خونه مون فاصله گرفته بودیم ک بهش هدیه ش رو دادم، ینی اینقد ذوق کرد و هی گفت: عجب چیز خفنی ـه، خیلی حرفه ای ـه و هی دستور العملـی ک پشت ش نوشته بود و بهم نشون میداد و میگفت ببین چند تا کار میشه باهاش کردنیشخند

گفتم: پس ورقه ای ک روش بهت تبریک گفته بودم رو ندیدی؟چشم

توی ساک ش رو گشت و گفت: نههه چیزی اینجا نیست!

خودم هم گشتم و دیدم راست میگه، با اینکه از خونه دور شده بودیم اما دور زد و گفت برو شاید تو خونه افتاده باشه، یه وقت بابات پیداش نکنه واست بد بشه.

گفتم: ولم کن بابا، اسم ت رو روش ننوشته بودم، برو بی خیالنیشخند

گفت: نه خوب نیست ( کاسه داغ تر از آش ک میگن همین حامد ـه ابرو )

با اینکه خود ب خود دیر شده بود اما بازم برگشت و من رفتم تو خونه و مامانم اینا متعجب شدن و گفتم یه چیزی فراموش کرده بودم و اومدم ببرم ـشدروغگو و هی رو زمین رو گشتم و دیدم نزدیک در آپارتمان چسبیده ب دیوار افتاده.هورا

بر داشتم ش و برگشتم پیش حامد و بهش کاغذ رو دادم و خوند ش و بعد ب اسم م ک پایین برگه نوشته بودم، رسید کاغذ رو برد بالا و اسم م رو بوسید.ماچ

بعد رفتیم سمت کبابی، وقتی از دم ش گذشتیم یه صف از کجا تا کجا ایستاده بودن برای غذا گرفتن ( آخه اونایی ک میخوان با خودشون غذا رو ببرن صف شون بیرون کبابی ـه )

ما هم پارک کردیم و پیاده شیم و با یه غروری رفتم ب سمتشون ک ینی ما مجبور نیستیم مثل شما تو صف بایستیم و میخوایم همین جا نهارمون رو بخوریمعینک و جمعیت رو زدم کنار و رفتم دم درش ک دیدم یه مقوا چسبونده ک سالن بسته ست لطفا سوال نفرمایید!تعجبگریه

بزرگترین شکست عاطفی بود ک تا حالا خورده بودم.گریه

حامد گفت: تو ک دوست نداری ک غذا بگیریم و بریم جایی دیگه بخوریم؟

گفتم: نههه، هوا هم ک سردـه ، حال نمیده بریم تو پارک.

یه کبابی دیگه هم همون طرفا هست ک اونم از اون قدیمی و معروف هاست، پیاده رفتیم کمی بالاتر و دیدیم پشت شیشه ش زده غذا تمام شدگریه

با این حال حامد رفت تو و پرسید ک گفت فقط کباب برگ داریم و گفتم نه برگ نمیخوام.افسوس

رفتیم سوار ماشین شدیم و حامد دو سه جای دیگه رو هم اسم برد، گفتم برام فرقی نداره، هر کدوم رو میخوای برو

یه کم گشتیم تا بالاخره رفتیم سراغ یه کبابی همون طرفا ک تا حالا نرفته بودیم ، حامد پارک کرد و پیاده شدیم و رفتیم اون سمت خیابوننیشخند

بعد از دیدن منوش برای حامد چلو کباب و واسه خودم جوجه با نون سفارش دادم. حامد پاشد دستاش رو شست و از من هم سوال کرد ک تو نمیشوری مثل همیشه جوابم نه بود و گفتم من دستام تمیزهزبان

سفارشمون رو خیلی زود آوردن، واقعا ک بوی کباب آدم رو مس%ت میکنهخوشمزه

 

 

دو یا سه تیکه کوچیک از جوجه م خوردم و اینقد حامد اصرار کرد و قاشق رو مثل هواپیما آورد دم دهن من ک دقیقا دو قاشق هم از چلو و کباب اون خوردم.نیشخند

خوب قطعا من غذام رو خیلی زودتر از حامد تموم کردم و مابقی جوجه هام رو گذاشتم کنار بشقاب حامد، اما دوغ ـم رو تموم کرده بودم و چون هنوز گرسنه م بود، ب حامد گفتم: من یه دوغ دیگه هم میخواممژه

حامد ب کارگره گفت و وقتی برامون یه دوغ آورد با تعجب نگاه ب بشقاب من کرد، وقتی ک رفت گفتم: حامد فک کنم پسره کلی دلش واسه تو سوخت، پیش خودش گفته پسره هنوز نصف غذاش رو نخورده دختره کامل تموم کرده، تازه دو تا هم دوغ خوردخنده

غذاش هم واقعا خوشمزه بود و خدا رو شکر راضی بودیم.

وقتی اومدیم بیرون حامد گفت: بریم درخت کاج ببنییم؟

ینی بدی حامد همین ـه دیگه، من نمیتونم بهش بگم از یه چیزی خوشم اومده، دیوونه م میکنه بس ک میگه بریم بخریمکلافه

البته تو این یه مورد باید اعتراف کنم ک خودمم دوست میداشتم کاج داشته باشم.ابله

دیگه رفتیم توی مغازه ها، ینی از جمعیت پر و خالی میشدن، همه جور قشری هم بود، حتی خانوم چادری ک تو دیگه مطمئن بودی نمیتونه این ادم ارمنی باشه و یا دینش مسیحی!

از یکی از مغازهها چند تا چیز تزیینی خریدیم و بابای حامد هم همون موقع زنگ زد ک من بستم و دارم میرم خونه، خودت عصر در رو باز کن و کاهو هم بخر.

همه مغازه ها رو یه بار گشتیم و از آخرین مغازه ای ک مونده بود یه کاج کوچولو ک جنس برگاش هم خوب بود گرفتیم و خوشحال رفتیم سوار ماشین شدیم.

البته کلی هم عکس بین کاج های دم در مغازه ها گرفتیم.نیشخند

بعد حامد گفت: خوب حالا کجا بریم؟

گفتم: مگه نه اینکه باید کاهو بگیری؟

گفت: آرره، راست میگی، فراموش کردم.

رفتیم دم میوه فروشی ک حامد همیشه وقتی اون طرفاست ازش خرید میکنه. دیگه من تو ماشین نشستم و برای خودم صدای سی دی رو زیاااد کرده بودم و تو حس فرو رفته بودم و باهاش میخوندم. ( سرمه آوازه خوان هستم عینک )

حامد رو دیدم ک رفت حساب کنه و کارگر مغازهه خریدا رو براش آورد تو ماشین، و در صندوق عقب رو باز کرد و گذاشت، من م فک کردم تموم شده، نگو هنوز یه سری دیگه مونده بود و در صندلی پشت رو باز کرد و از صدای بلند سی دی و همخونی من یارو هم شوکه شده بود هم خنده ش گرفته بود.ابله

همون موقع حامد اومد و هرچی ب ماشین نزدیک تر میشد چشماش گرد تر میشدقهقهه

از پسره تشکر کرد و نشست تو ماشین و صدای ضبط رو کم کرد و گفت: سرررمههه چی کار میکنی؟! من اینجا کلی آبرو دارم!

گفتم: اووه ولم کن، حالا با یه صدای آهنگ بی آبرو شدی، الان همه میگن خوش ب حال این پسره ک اینقد خوش ـهنیشخند

من م ک دیگه باید شناخته باشید دست ب قهرم خوبهنیشخند، قهر کردم اما خوب کوچولو و فورا با آهنگ شاد بعدی آشتی کردم.ابله

حامد سر خیابون پیاده م کرد و کلی بابت همه چی تشکر کردم، از روی صندلی عقب کاهو و گوجه هم برداشت و بزور توی یه نایلون گذاشت و گفت ببر برای شب ت سالاد درست کن و بخور ک وقتی اومدم خونه و مامانم دید گفت خودمون یه عالمه کاهو و گوجه داریم نمیدونم چی کار باهاشون بکنم!

بعد از اینکه خونه رسیدم و لباسام رو عوض کردم زنگ زدم ب حامد و باهاش صحبت کردیم و درباره این گفتیم ک چقد بهمون خوش گذشتقلب

بعد هم رفتم سراغ کاج و تزییناتش و با مامان درست ش کردیم و بعد هم گذاشتم همونجا بمونه تا سال مسیحی ها تحویل بشه.نیشخند

 

 

بعد هم عکس گرفتیم و واسه خواهرام فرستادیم ، خواهرم هم نوشت آرش هنگ کرده ، میگه مگه اونا هم عیدشونه، چرا درخت کریسمس دارنخنده

از رویا خبری نشد ، من م زنگ نزدم، ب نظرم وقتی کسی نمیخواد راجع ب موضوعی حرف بزنه بهتره ک آدم مجبورش نکنه!

دیگه تا آخر شب ب کارای خودم رسیدم و بعد هم پیش مامان نشستم و کلی ب سریالهای تی وی و یه سری عکس تو ف ی س ب و ک واینا خندیدیم، مامان م هم مثل خودم ـه ( البته درست ترش این ـه ک من مثل مامانم هستمنیشخند ) ، شرایط ش باشه از اول تا آخر میخندهنیشخند

آخر شب هم حامد تماس گرفت و احوال درخت کاج رو پرسیدخنده و بعد گفت: سرمه دارم میرم خونه بچه ها، میخوایم تولد بگیریم، کیک رو هم دارم می برم.

گفتم: باشه برو خوش بگذره.

بعدش یادم افتاد ک تولد حدیثه ست، واسش یه اس ام اس تبریک تولد دادم ک فردا صبحش خونده بود و بهم جواب داده بود.

ساعت 3.5 اینا بود ک زنگ زد، البته یه بار خودم قبل ش باهاش تماس گرفته بودم و هنوز اونجا بود. وقتی زنگ زد تازه اومده بود بیرون

پرسیدم: چ خبر؟

گفت: خوب بود، سجاد کالزون درست کرده بود واسه شام و یه کم زودتر با یکی از بچه ها رفته بودن خونه رو مرتب کرده بودن و میوه و تخمه خریده بودن و میز رو چیده بودن، من م  چیپس و ماست گرفتم با کیک بردم، خیلی خوش گذشت، هر کی یه خاطره ای تعریف کرد و یکی از کارگرامون هم خیلی ساده ست ب زور ب اون گفتن باید برقصی ..

پرسیدم: تو خاطره چی تعریف کردی؟ تو هم رقصیدی؟ابرو

گفت: من ک نه! با من ک شوخی نمیکنن، اونا حرف میزدن و من م میخندیدم.

دیگه تا رسید خونه و خوابید از چهار صب هم گذشته بود و یادم نبود ک شنبه ها چون سجاد نیست ( من نمیدونم کی هستمنتظر ) باید خودش در مغازه رو باز کنه و فک کردم حداقل فرداش رو میتونه بخوابه.

اما شنبه صب زود تماس گرفت، خودمم تقریبا بیدار بودم چون باید دکتر میرفتم. ینی یادم نمیومد چند وقت اخیر با حامد حرف زده بودم و مثل اون روز صداش خواب آلود بوده باشه، بعد هم ک رسید مغازه و خدافظی کرد.

مامانم هم تماس گرفت و گفت گوجه سرخ کردم املت درست کنم، اگه میخوای بخور، الان هم دم دادگاهیم، من تو ماشین م تا بابات برگرده.

گفتم: من ک باید برم دکتر و نهار نمیخورم، اما اگه میخواین واسه شما تخم مرغ ش رو توش بشکونم.

مامانم گفت:نه خودم میام خونه و انجام میدم، ما نهار میخوریم و بعدش هم میریم بیمارستان واسه چشم بابات.

خدایا سین و کاف رو هزار بار از ته دلم لعنت میکنم ک تو این شرایط ما برای ما همچین دردسری رو درست کردن، خدایا توی زندگی شون یه گرهی بنداز ک تا آخر عمر نتونن از پسش بر بیان و بازش کنن و زندگی شون کامل بهم بخوره.

بعد از خدافظی با مامانم و دوش گرفتن و وزن کردن ، آماده شدم و از خونه رفتم بیرون.

تو راه بحامد زنگ زدم و بهش اطلاغ دادم ک دارم میرم و بعد گفتم: حامد معلوم ـه خیلی خسته ای، بعد از دکتر نمیام پیش تو، تو استراحت کن.

گفت: نه فرقی نداره، خواستی هم بیا، الان خسته م، یه کم دیگه خوب میشم.

گفتم: فک نکنم بیام، اما بذار برم دکتر و کارم تموم بشه بعد بهت خبر میدم.

قبل از اینکه برم پیش دکتر از عابر پول گرفتم و یه پولی هم بابت یه امر خوشگلاسیوننیشخند ک بعدا میگم بهتون واریز کردم.

راستش میخواستم واسه دکتر یه جعبه شکلات بخرم، اما سوپرمارکت اون دور و بر ندیدم با اینحال مطمئن م ک بزودی این کار رو میکنم ، واقعا من لاغری م رو مدیون این زن هستم و فک کنم کمترین کاری ک میتونم انجام بدم تا رضایت و خوشحالی م رو نشون بدم گرفتن یه هدیه یا چیزی مثل شکلات و گل واسش ـه.

رسیدم ب مطب و با اینکه پنج دقیقه ای ب دو مونده بود اما چون هیشکی پشت در نبود حدس زدم در رو باز کرده و رفتن تو ، برای همین زنگ زدم و وقتی در باز شد دیدم حدسم درست ـه.

کمی بعد از اینکه نشستیم یکی یکی اسمهامون رو خوند و نفری ده تومن گرفت و گفت برید برای کالریمتری.

من از زنبیل گذاشته بودم و نفر اول صف بودمنیشخند نمیدونم چرا هرکی اونجا کار میکنه بی ادب و بداخلاق ه، همین دختره ک مسئول همین کار بود انگار میخواست ارث باباش رو بهمون بده ، یا ما بهش گفته بودیم باید واسمون این کار رو انجام بدهزبان

توی برگه مخصوص ب کالریمتری ک از روز اول بهمون برای همین کار داده بودن و اعداد رو هر بار توی اون وارد میکنن، اعداد این سری رو نوشت ک خدا رو شکر تقریبا همه شون کم شده بودن ، فقط یکی شون ثابت مونده بود ک اون انگار کلا خیلی دیر میاد پایین.

نفر بعد از من هم یه دختره بود ک عجله داشت بره دانشگاه و کمی بعد از من اومد تو اتاق خانوم دکتر.

دکتر باهامون احوالپرسی کرد و پرسید اوضاع چطوره؟ لاغر شدید؟نیشخند

برگه های کالریمیتری مون رو دید و تند تند برامون یه توضیحاتی داد ک مثل هرماه من نفهمیدم چی ب چی شدابله بعد از پیدا کردن پرونده م ب عنوان نفر اول رفتم روی ترازو و گفت یک کیلو کم کردیهورا

دختره هم بعد از من وزنش رو کشید ک خدا رو شکر اونم یک کیلو کم کرده بود. نمیدونم چرا تا نفرات بعدی بیان و پرونده شون رو از روی میز پید کنن، کمی زمان برد و واسه وقتی هجوم ده پونزده نفری آوردن ب اتاق کار ما تموم شده بودو حتی رژیم هامون رو هم پرینت گرفت و داد دستمون.هورا

رفتیم بیرون و چون هی تلفن پشت تلفن زنگ میخورد معطل شدیم تا برای هفته بعد نوبت بده ک گفت:  چون هفته پیش تعطیلی بوده و روزا تو هم ادغام شده، افرادی ک امروز نوبت دارن ، نوبت بعدی شون میشه چهارشنبه نه شنبه هفته دیگه

گفتم: واای من تا چهارشنبه نمیتونم کم کنم گریه

خلاصه ک مجبوری نوبت بعدی م هم شد همین هفته.نگران

بعد از زنگ زدم ب حامد و بازم کلی تشویقم کرد و بهش گفتم: پس تو عصر استراحت کن ، من دیگه نمیام.

گفت: حالا چون اصرار میکنی باشه.نیشخند

گفتم: پس من زنگ میزنم ب سمیه ببینم کجاست، اگه شد باهاش برم آتلیه عکاسی مون و عکسا رو بگیرم و بعد ببینم اوضاع چطوره یا میرم خونه سمیه ینا و یا خونه خودمون.

زنگ زدم ب سمیه ک گفت اخرای سرویسم هستم و بیا و باهاش یه جا قرار گذاشتم و سوار تاکسی شدم ک اون زودتر از من رسید و منتظرم موند.

سوار ماشین ش ک شدم تا من رو دید گفت: سرمه ینی از دور دیدم ت باورم نمیشد خودتی، چقد لاغر شدی، چقد خوب شدی، بس ـه دیگه.

گفتم: نه بابا چی بس ـه دیگه، اسب رو زین کردم برای مانکنینیشخند

گفت: البته آره خوب کاری میکنی، بالاخره بعدش یه مقداری برمیگرده.

گفتم: اره واسه همین هم میخوام تا اون انتهایی ک خودش گفته برم، البته من واقعا دوست ندارم لاغر مردنی بشم و قصدم ـه بعدش برم بدنسازی..

بعد راجع ب آدرس آتلیه پرسید ک بهش گفتم اسم خیابونش رو نمیدونم، همین جوری چشمی میدونم باید از چ راهی بریم.

بالاخره پیداش کردیم و اول سمیه نمیخواست بیاد اما گفتم پیاده شو باهم بریم.

وقتی داشتیم ب آتلیه نزدیک میشدیم، دختره ما رو از پشت شیشه دید و همین ک وارد شدیم یه سلام و علیک گرمی کرد و گفت: سلامم، بالاخره اومدید عکساتون رو ببرید..

گفتم: آره عکس رو هر زمانی میشه اومد گرفت، فاسد ک نمیشه.نیشخند

بعدا ب سمیه گفتم: ببین چقد بی مشتری ک بعد دوماه هنوز من رو یادش بود.قهقهه

یه مقدار زمان برد تا عکسامون رو پیدا کرد و عکسا رو دیدم ک افتضاح شده بودن.سبز هرچی میرفتم بعدی بیشتر خنده م میگرفت ، فقط نمیدونم چرا ب دختره اعتراضی نکردمبامن حرف نزن

بعد دختره پرسید: شما با این آقا نامزد هستید یا عروسی کردین؟

گفتم: عروسی کردیم!!دروغگو

گفت: اا آخه میخواستم عکسای عروسی مون رو بهتون نشون بدم.

تو دلم گفتم من با گوشی موبایل حاضرم از عروسی م عکس بگیرم اما اینجا دیگه نهنیشخند

وقتی اومدیم بیرون ینی اینقد با سمیه خندیدیم ب عکسای درپیت، سمیه گفت: سرمه من ب خاطر این آتلیه هم ک شده حتما ازدواج میکنم ک عکسام رو بیام اینجا بگیرم.قهقهه

بعد هم سمیه اصرار کرد برم خونه شون و دیگه مجبوری قبول کردم، مجبور بودم میفهمی مجبورابله

فقط تا ماشین رو روشن کرد پریدم تو سوپرمارکت همونجا و کمی خرت و پرت گرفتم تا ببرم خونه شون.

قرار شد اول خواهرزاده ش رو ببریم آموزشگاه زبان و بعد باهم بریم خونه ، تا خواهرزاده ش آماده بشه و بیاد، تماس گرفتم با حامد و بهش گفتم دارم میرم خونه سمیه.

با خنده گفت: اااا میخواستم امروز ببرمت یه جای خوب ها، حیف ک داری میری اونجانیشخند

ب سمیه ک گفتم چی میگه، گفت: اشکال نداره بابا، من م میام باهام میریم، با بچه بیشتر هم خوش میگذره.خنده

خلاصه ک کلی سر ب سر حامد گذاشت، جریان نانازی ایستادن و نانازی دست گرفتن و نانازی نگاه کردن رو هم ب سمیه گفتم ، دیگه از بس خندیدیم اشک از چشمامون میومد البته ک تو همون حین هم عکسا رو میدیدم و حرص میخوردم دو تا حرف میزدم ب دختره ب خاطر خلاقیت در عکاسی شنیشخند

فریال اومد و بردیم رسوندیمش و تو راه برگشت سمیه بهم گفت با فاطمه قهرم، واسه همین نمیخواستم برم اما اینقد اصرار کرد و گفت بخدا تو رو خیلی دوست داره و از دیدن ت خوشحال میشه، بیا بریم ک رفتم و فقط خواستم بگم اگه دیدی باهم حرف نمیزنم ب این خاطره

تا رسیدیم دم در، فاطمه و پسرش منتظرم بودن و فاطمه کلی احوالپرسی کرد و گفت کجایی و چرا نمیای پیش ما و بعد هی گفت چقد لاغر شدی!از خود راضی

سمیه چایی دم کرد و چیزایی رو هم ک گرفته بودم آورد و نشستیم و ب حرف زدن، خییلی خوش گذشت، مردم شناسی کسی رو نبود ک نکنیم، از دوستای فاطمه ک چند تاشون شوهر داشتن و با یکی دیگه دوست بودن تا خانواده ها و البته بیشتر باباهامون ک اخلاق هاشون خیلی مثل هم ـه.آخ

بعد ب فاطمه عکسامون رونشون دادم و تا دید گفت: سررمهه چقد شبیه هم شدین، راست ک میگن زن و شوهر بعد یه مدت مثل هم میشن.

گفتم: بله درباره زن و شوهر شنیدم این رو ، اما درباره دوست دختر دوست پسر نهخنده

طرفای 5 سمیه آماده شد و رفت بچه های سرویسش رو برگردونه و بعد هم بره دنبال فریال و بیارتش و من و فاطمه تنها موندیم و داشتیم حرف میزدیم ک حامد تماس گرفت و یه کوچولو باهاش صحبت کردم و بهش گفتم همه بهم میگن چقد لاغر شدی و گفت: از کی؟ لاغر شدی؟؟ برای همین میخواستم ببینم ت دیگهنیشخند

بعد گفتم ک فاطمه هم تا عکسا رو دیده اولین حرفی ک زده این بوده ک چقد شبیه هم شدین! و خندید و گفت: سرمه میترسم اخرش من و تو خواهر برادر از آب در بیایم.خنثیخنده

گفتم: آره مثل فیلم هندی ها یه خال پشت گوشمون داریم و از همون میفهمم خواهر برداریم.قهقهه

سمیه ک اومد راجع ب رویا صحبت کردیم و سمیه گفت: چطور میتونه با یکی ک دو تا بچه داره زندگی کنه ، نمیخوام منع کنم خدایی نکرده گرفتار بشم اما واقعا آدم ب هر قیمتی ک شوهر نمیکنه.

گفتم: والا من اولش راضی بودم اما وقتی رفتار این هفته ش رو دیدم دلم رو زد، حداقل اون چیزی نبود ک رویا میگفت، کل این هفته اینا تنها بودن، اگه اشتباه نکنم مرد ـه یه یک شنبه این رو برد ترمیم ناخن و آورد و یک ظهر گشته و تشنه گذاشتش خونه ک ب نظر من واقعا مسخره بود یه روز تعطیلی ک هر دو تا خونه ن وقت نذاشت واسش ، ب نظر من ک حتی باید واسه حدیثه هم غذا میگرفت و میفرستاد و یه بار هم دوشنبه ک باهم رفتن خرید کیف واسه خواهر مرد ـه همین!!

سمیه پرسید: گفتی چ کاره ست؟

گفتم:میگه بزرگترین شرکت آی تی رو داره

گفت: واسه همون یه مدت بی ماشین بود و بعد پرشیا دست دو گرفت؟ابرو

گفتم: چمیدونم خوونیشخند

مامانم هم تماس گرفت و گفت برگشتیم خونه و تو کجایی؟

بعد از اینکه توضیح دادم گفت: ما هم رفتیم دکتر، فعلا دکتر قلب اکی رو داده، حالا یه بار دیگه باید پیش دکتر چشم پزشک بریم و ببینم اون چی میگه، دادگاه هم رفتیم، بهمون گفت دو تا چهارماه طول میکشه زمان اولین دادگاه، خبرتون میکنیمتعجب

خدا لعنتت کنه سین لعنتی و کاف عوضی، خدا از سر تقصیراتتون نه تنها نگذره بلکه بابت تمام گناهان زشتتون هر روز بیشتر و بیشتر توی مشکلات غرقتون کنه.

اگه این عوضی این کار رو نکرده بود مطمئن م ماماینا رو راضی میکردم ک خونه رو بفروشن و بریم یه جای دیگه اما با این اوصاف عملا این مورد منتفی ـه و این جور ک معلومه اصن پایانش مشخص نیست، خدا انشالا بدترین دردها رو ب خودشون و خانواده شون بده، آمین

بعدش رویا بهم زنگ زد و گفت: خونه بودم دارم میرم عابر بانک پول بگیرم ب حدیثه بدهکارم.

گفتم: خونه؟ نرفتی بیرون؟؟

گفت: ن ب سعید گفتم مامانم بعد یه هفته اومده خونه میخوام زود برم خونه.

گفتم: خوب کاری کردی،

خندید و گفت: آرهه سعید هم میگه چی کار کنم ناز داری، نازت هم خریدار داره

من م گفتم: حالا چی کار کرده ینی ک نازت خریدار داره؟ این ک کاری نکرده!

فاطمه ک کنارم نشسته بود و صدای رویا رو هم میشنید یهو جواب من رو شنید زد زیر خنده و وقتی قطع کردم گفت: حق داره حامد نمیاد بگیرتت، نه گذاشتی نه برداشتی بهش گفتی مگه حالا واست چی کار کردهخنده

گفتم: خوب مگه دروغ میگم، طبق حرف خودش ب مرد ـه گفته پنج شنبه و جمعه نیا من رو ببین اونم گفته اکی تازه پینت بالش رو هم رفته، از اون طرف شنبه رو هم گفته نیا بازم گفته باشه، تازه بعدش گفته ناز میکنی دیگه، چون میدونی نازکش داری، والا من بگم سه روز نیا من رو ببین و اونم زود قبول کنه خودم اول از همه دق میکنم، نمیدونم چطور اینا ب حساب ناز و نازکشی میذارنخنده

سمیه و فاطمه ک دیگه از خنده روده بر شده بودن.

بعد فاطمه گفت: سرمه برام یه فال قهوه میگیری؟

گفتم: ارهه، دم کن میگیرم.

واسش فال گرفتم و تا طرفای 8 اونجا بودم و بعد ب سمیه گفتم واسم آژانس بگیره ک تا ماشین اومد حامد تماس گرفت، بهش گفتم دارم خدافظی میکنم و بعدباهاش تماس میگیرم.

دیگه کلی ازشون تشکر کردم و البته اونا هم کلی از خودشون علاقه واحساس درکردن!!!ابله

تو مسیر زنگ زدم ب حامد و گفت رسیدی خبرم کن.

خوشبختانه ترافیک نبود و زود رسیدم خونه و بعد عوض کردن لباس زنگ زدن ب حامد، با مامانم صحبت کردم و یه کم هم کره عسل خوردم.بامن حرف نزن

ب رویا هم زنگ زدم ک تا سلام علیک کردیم پشت خطی داشت و بار بعد هم تماس گرفت دقیقا همین اتفاق افتاد و دیگه نه اون زنگ زد و نه من.

بعد ب کارام رسیدم و آخر شب هم دوباره با مامان دوتایی خوش گذروندیم.نیشخند

حامد هم اخر شب زنگ زد ، بهش گفتم: معلومه دلت واسم تنگ شدهزبان

گفت: کی بهت گفته؟نیشخند

گفتم: خود دل ت!چشمک

گفت: چ دهن لق شده دلمخنده

گفتم: حالا نکنه دروغگو هم شده باشه، ها؟نیشخند

گفت: نه حقیقت رو بهت گفته.

دیگه باهم صحبت کردیم تا رسید خونه ، خیلی خسته بود و گفت عصر هم تا چشام میومد گرم بشه و بخوابم تلفن زنگ میخورد و نشد استراحت کنم.

بعد از این ک خوابید یه فیلم سینمایی دیدم کانال 3 فک کنم بود، کلی خندیدم نصف شبی، نمیدونم یادتون ـه یا نه یه بازیگر لاغری هست ک یه سریال در نقش خلج بازی کرد ینی من هر وقت اون رو میبینم هیچ کاری هم ک نکنه میزنم زیر خندهخنده

تا بخوابم 4 صب شده بود.

اما یک شنبه اصن شروع خوبی برام نداشت. ساعت از 8 گذشته بود ک صدای بابام رو شنیدم ک داره با تلفن بلند بلند حرف میزنه و با لحن بد، نمیتونم تشریح کنم تو این جور مواقع چ استرسی ب من وارد میشه، از اون بدتر اینکه این اواخر رگ کمرم هم میگیره، حتی شاید ب خاطر استرس زیادم متوجه دردش نشم اما بعدش اینقد رگ کمرم میگیره ک نمیتونم تکون بخورم.

از تخت اومدم پایین و رفتم تو هال، چهره مامانم آشفته بود و گفت: ببین چی کار میکنه ، ببین چطور حرف میزنه!

من اول فک کردم با برادر خودش ـه وباهم دعواشون شده یا چمیدونم بابام داره از اون شوخی های مسخره ش رو میکنه، اما مامانم گفت: نههه زنگ زده ب یه اداره ای و انگار اونها اشتباه وصل کردن

مامانم رفت سیم تلفن رو کشید ک بیشتر ادامه نده و بابام اصن متوجه نشد!!!!! گرچه چند جمله بعد بابام با همون لحنش خدافظی کرد ک خوب کسی پشت خط نبود چون تماس قطع شده بود.

گفتم: چیکار میکنید؟ دیوونه مون کردی

/ 0 نظر / 130 بازدید