هفته نامه اخیر !!! ( دل نوشت 530 )

سه شنبه هفته قبل طبق معمول اکثر عصرها ک حامد میریم بیرون، باهم بودیم و حامد پرسید کجا بریم؟

هوا فوق العاده عالی بود برای همین گفتم: پارکقلب

اهان یه چیزی رو اینجا بگم نمیدونم یادتونه یا نه ک من قبلا از پارک متنفر بودم، اصن برام قابل هضم نبود یکی میگفت رفتیم پارک نشستیم آمـــــــــا از اونجایی ک چند وقته دارم سعی میکنم لایف استایلعینک م رو تغییر بدم یکی از تغییر رویه هام همین پارک رفتن بوده نمیدونم باور میکنید یا نه ک الان عاشق دیدن رنگ های مختلف سبز درختان، دویدن بچه ها و دیدن کلاغ ها شدم، ینی بعد از پارک روحیه م عالی میشه، میگی نه؟؟  خو چی کارت کنم بگو!ابرو

بعد از اینکه ب پارک رسیدیم و روی یه نیمکت با چایی نشستیم، آهان اون روز هم حامد یه عالمه غذاهای خوشمزه با خودش اورده بود ک قبل ش توی ماشین خورده بودیم و البته من مثل چی!! تناول کرده بودمبامن حرف نزن برای همین حتی جای خوردن یه چایی رو هم نداشتم، با اینحال دست بردم در کیف سحر امیزم و همین جور پشت هم خوراکی های مختلف برای حامد رو میکردم، باشد ک ایمان بیاورد و من را بگیرد.زبان

همین جور ک نشسته بودیم و از فضا و هوا و غذانیشخند لذت میبردیم، ب حامد گفتم: یکی از این دو روزی ک تعطیله بریم کاشون ؟

گفت: آرره بریم، جمعه خوبه؟

ینی اینقد ب سرعت بله رو داد ک گفتم کاش یه عاقد الان از پشت نیمکت بپره بیرون و بگه مبارک باشه مبارک باشه، والا بوخداابله

اما قرار شد حامد اول با باباش صحبت کنه و ببینه جمعه واسش راحت تره یا شنبه ک جفتشون تعطیل بودن ولی بیشتر نظر دو تامون روی جمعه بود.

بعدش هم با حامد رفتیم تا برای ساعت 1 شب همون شب برای خودش و برو بچ مغازه ک بعد یکی دو تا از مغازه های کناری هم بهشون اضافه شدن، زمین فوتبال گرفتزبان

اون شب هم من زود خوابیدم چون هم بعد دو روز دانشگاه بود و هم میدونستم تا حامد برگرده کلی زمان میبره اما فردا صبحش ک بلند شدم تا طرفای 12 صب کردم و بعد خودم باهاش با توپ پر تماس گرفتم.

تا گوشی رو برداشت گفت: همین الان از خواب بلند شدم، دیشب تا خوابیدم 4 صبح شده بود.

اما من چون لج داشتم کلا نیشخند یه کم گردو خاک کردم اما تا عصر همه چی اکی شد الا یه چیز اونم اینکه اشپز شون شب قبل تو فوتبال اومده بوده برگردون بزنه خورده زمین روی مچ دستشخنثی و اینقد حالش بد بود ک اون روز رو نیومده بود و این ینی اگه خوب نمیشد ما نمیتونستیم بریم.

با این حال حامد دلداری میداد ک تا فردا صبح کن احتمالا خوب بشه. من م اون روز رفتم یه شلوار خوشگل خریدم برای گلابگیرییول

اما پنج شنبه صبح وقتی با هم رفتن بیمارستان و عکس گرفتن و دکتر عمومی گفت شکسته و بعد رفتن پیش متخصص دیگه میدونستم نباید امیدی ب رفتن داشته باشم واسه همین تا تونستم غر زدم، ک این چ کاریه ک تو حتی واسه یه روز توش نمیتونی برنامه بریزی، ک اصن چرا رفتین فوتبال و اینقد گفتم و گفتم ک دیوونه شد نیشخند و با عصبانیت گفت: بی خیال میریم هرچی شد شد..

خوب البته ک قبول نکردم و جمعه حامد از صبح زنگ و اس ک صبونه بریم بیرون اما قبول نکردم و اماده شدم و رفتم خونه عمه اینا.

اونجا خییلی خوش گذشت و سرظهر هم حامد دوباره تماس گرفت ک نهار بریم بیرون اما گفتم اومدم خونه عمه م و اینجا هستم و البته ک اونم از خدا خواسته بود ک بره مغازه قهر

عصرش حامد اومد در خونه عمه اینا دنبالم و برام یه دسته گل آورده بود ک گرفتم و گذاشتم روی صندلی عقب بهش گفتم اول بریم در خونه ما و رفتیم من کادوی روز مرد رو ک یه کمربند و یه جاکارتی و جاسوییچی چرم بود برداشتم و رفتیم .

چای و قلیون بهترین پیشنهاد بود. اونجا نشستیم و اینقد حامد عذرخواهی کرد و گفت اگه تو بخوای کارم رو عوض میکنم و نمیدونم میگردم دنبال یه کاری ک بتونم توش چند روز مرخصی بگیرم ک باهم باشیم ک دیگه یه کم بهتر شدم و بهش کادوش رو دادم خیلی خوشش اومد، خصوصا از کمربندش ک دو رو بود و فقط طبق حدس خودم هم بزرگ بود براش و قرار شد یه بار بریم پیش خودشون تا کوتاه کنن.

شنبه صبح وقتی با حامد حرف زدم صدای داد و بیداد میومد ک ب نظرم رسید باباش ه و قطع کردم. کمی بعدش ک تماس گرفت گفت: بیام دنبال ت بریم صبونه بیرون؟

و اخر سر ب آش و حلیم رسیدیم.

دیگه تا برسه آماده شد و بعد رفتیم با هم ب سمت نیکوصفت ک حامد هوس شله قلم کار هاش رو کرده بود.

تو راه ازش پرسیدم جریان دعوا چی بود؟

گفت: مثل همیشه، دیگه عادی شده!

این رو ک گفت شروع کردم ب صحبت درباره اینکه چرا یک عده ای از زندگی لذت نمیبرن ( مدیونید فک کنید منظورم خانواده ش بوده ها نیشخند ) و همه ش دنبال جار و جنجالن

وقتی نطق گیرام تموم شد ب حامد نگاه کردم ک حین رانندگی با دهن باز نگام میکرد و بعد گفت: سرمه خودتی؟ این حرفای خودت بود!قهقهه

سر راه رفتیم یه پرنده فروشی ، من نمیدونم این چ کرمی تو وجود حامد افتاده، ایشش، خوشبختانه اینجا من و مامانش با هم در یک جبههیول هستیم چون مامانش گفته تو ک نیستی من م نمیتونم از هیچ گونه پرنده چرنده خزنده گزنده ی ( بقیه ش رو خودم اضافه کردمابله ) نگه داری کنم.

بالاخره کار مامانش زیاده، جمعیت افراد خونه بالا، اصن خونه رو آخه کی اونجوری دسته گل نگه داره ، مامانش هم وسواسیخنثی

وای یه پرنده رو قیمت کردیم 12 میلیونهیپنوتیزم، فک کنم اسم ش توکا بود. خو با اینقد پول میرم یه ماشین میخرم والا حالا بگو وانت پرایدزبان

دیگه اینقد برای حامد روضه خوندم ک میگن پرنده رو خوب نیست تو خونه نگه دارین چون وقتی بال میزنه و یا بال هاش ک میریزه تا بجاش بالهای نو در بیاد، یه سری هاشون وارد ریه های افراد اون خونه میشه و ب مرور زمان دچار آسم و حتی خدایی نکرده سرطان میشن..

خوشبختانه فعلا ک اثر کرده و ب نظر میرسه از خر کج شیطون اومده پایین.اوه

وقتی میخواستیم بریم آش بخوریم کنارش بوی خوش فلافل میومد ب حامد گفتم و اون گفت: میخوای بریم فلافل بخوریم؟

گفتم: نه تو هوس شله قلم کار کرده بودی

حلیم ش تموم شده بود و یه آش و یه شله قلم کار گرفتیم و من م از هر دو تا خوردم اما وقتی اومدیم بیرون و بازم بوی فلافل بهم خورد گفتم: حاااااامد از اونا هم میخوامگریه

دیگه رفتیم یه ساندویچ فلافل پر از مخلفات از اینایی ک خودمون پر میکنیم گرفتیم و گفتیم نصف ش کنه و رفتیم تو ماشین خوردیم خوشمزه

بعد سرراه حامد بال گرفت واسه مغازه و من رو رسوند و خودش رفت مغازه. عصرش هم اومد دنبالم و رفتیم برای کمربندش ک سایزش کردن و بعد یه کم توی هوای باد و بارونی پیاده روی کردیم و خندیدیم و سر راه برگشت ب خونه هم من آب طالبی خوردم و حامد کرفس و لیموسبز

یک شنبه صبح هم بیشتر ب کارای دانشگاه و پاکنویس گذشت و عصرش هم با حامد رفتیم بیرون.

تا حامد برسه من رفتم شیرینی گرفتم و یه ظرف و یه سری خورده ریز دیگه ، وقتی رسید و سوار ماشین شدم گفتم: تو روح ت ک دیر میای و باعث میشی من خرج کنم

خندید و گفت: اگه یه بار تنبیه م کنی و پول این خرج هایی ک ب خاطر دیر اومدن من میکنی بگیری از دفعه بعدش من نیم ساعت زودتر هم میامقهقهه

برام غذا اورده بود ک خوردیم و بعد رفتیم چای و قلیون ک با شیرینی ها زدیم بر رگ.

بعد حامد گفت: سرمه نمیخوای وقت دکتر بگیری؟

گفتم: باشه واسه چهارشنبه میگیرم. چون دوشنبه و سه شنبه ک من نمیتونم.

همون موقع رویا زنگ زد ( ک باید داستانهاش رو بگم زبان ) و گفت: دارم میرم خونه آماده بشم و برم روانشناسم ک بهش گفتم من باید بیام یه بار باهاش حرف بزنم راجع ب تو...

کلی ب رویا برخورد و لحن صداش تغییر کرد و گفت: اون خودش اینقد عاقله همه چی رو میدونه

بعد ب حامد گفتم ک رویا با دخترِ عمو خوردن ب مشکل و داره میره روانشناس ک ببینه آیا ادامه بده یا نه

حامد هم مثل روز اول ک من جریان وصلت این دو تا رو گفتم باز هم تکرار کرد : من ک میگم اشتباه داره میکنه رویا، آخه کی میره زن یه آدم با دو تا بچه این سن و سالی بشه

بعد حامد از باباش گفت ک با وجود ناراحتی کلیه و سنگ این روزها رو داره روزه میگیره و اعصابشون خورد شده و هرچی بهش میگن نگیر گوش نمیگیره

من م بادی ب غبغب انداختم و گفتم: روزه ای ک مستحبی و باعث میشه سر بقیه داد بزنه واقعا چ فایده داره، وقتی اعصاب خودش هم بهم میریزهقهر

حامد با تعجب گفت: بابای من داد میزنه؟؟ کی؟ اصن بابای من اهل داد زدن نیست

گفتم: همون روز شنبه رو میگم

گفت: اون ک بابام نبود، مامانم بود داشت داد میزدخنثی

گفتم: نههه چی میگی، اون صدای مامانت بود!یول

شب رفتم خونه با رویا صحبت کردم ، توی راه روانشناس بود و از این میگفت ک روانشناسش چقد عالیه و اینکه اصن وقت نداره و اگه کنسلی پیش بیاد براش وقت هست و دوباره همون حرفای اغراق آمیزش رو شروع  کرد.خمیازه

بعد درباره هدیه روز مردش گفت و اینکه چقد خوشش اومده . از قبل بهم گفته بود یه رینگ سفارش داده ک توش اول اسمهاشون رو نوشته ک من گفتم یه تاریخ هم بگو بزنه توش و این کار رو هم کرد.

آهان اون روزی ک رفت سفارش بده و ب من زنگ میزد و سوال میکرد ک ب نظرم نوشته توش چطور میتونه بهتر باشه ، وقتی کارش تموم شد و بازم تماس گرفت گفت: اونجا ک بودن حلقه م رو دیدن و گفتن ااا این ک نگین هاش بدلی ـه!! بعد من گفتم واقعا؟ ولی ب عنوان اصل ب من دادن، بعد ازم گرفت و چک کرد و گفت وای نه نگین هاش ک اصلی ه! از اون خوبا هم هستیول بعد ازم پرسیدن چند گرفتی گفتم چهار و صدتعجب

نمیدونم شما هم یادتونه یا نه ک قبلا ب من گفته بود و اینجا نوشته بودم ک گفته سه و نهصد ک خود یارو یِیهوو ششصد تومن تخفیف داده و سه و سیصد گرفتیم، وای خدا ینی میخواستم بهش بگم رویا جان دقیقا چی بهت میرسه از این جور دروغ گفتن ها!

حالا یه چیزی رو هم ک ب نظرم اومد و نمیدونم قبلا راجع بهش گفتم یا نه، بگم ک اون بار ک حلقه ش رو دیدم من ک اصن خوشم نیومد و تا دیدم بشدت نگین هاش تو ذوق زد طوری ک حس کردم بدلی ن. این ها رو هم ک تعریف کرد بیشتر ب این نتیجه رسیدم ک حس م درست بوده

خلاصه ک بعدش گفت: این طلا فروشه گفت آره اون موقع گرون تر بود اما اگه میومدی پیش ما بهت تخفیف میدادیم و سه و نهصد برات فاکتور میکردیمخنثی

وقتی ب روانشناس رسید قرار شد بعدش بهم زنگ بزنه ک نزد و من م تماسی نگرفتم.

دوشنبه از صبح تا شب دانشگاه بودم، اون روز آموزش کباب کوبیده و کباب لقمه رو داشتیم اما مثل روزای دوشنبه تا اخر شب داغون شدم. فقط وسط روز زنگ زدم و برای چهارشنبه وقت مشاوره مون رو گرفتم.

سه شنبه از صبح تا ظهر دانشگاه بودم. اون روز حامد خیلی اعصابش خرد بود. سر یک جریانی یک میلیون و نیم پول داده بود و اعصابش بهم ریخته بود..

تو راه برگشت ب خونه رفتم یه باشگاه و سوال جواب کردم درباره ش ، شاید برم زومباش رو اسم بنویسم .

عصرش ک همدیگه رو دیدیم اولش از نظر من ( چون خودش میگه نه!! ) با توپ پر حرف زد اولش چیزی نگفتم و بعد من شروع کردم ب بلند حرف زدن و دیگه هرکاری حامد کرد جایی بریم و چیزی بخوریم و عذرخواهی کرد من لجباز قبول نکردم، بارون هم میومد و هم خیس شده بودم و هم دلم گرفته بود.

تو خونه هم ک رسیدم باهم صحبت کردیم. بعد رویا زنگ زد و از روانشناسش گفت ک اون شب ازش تست گرفته و امروز بهش زنگ زده و منشی ش گفته جواب تست هات عالی بوده!

خواستم بگم مگه کنکوره ک بعدش جواب میده! و اینکه منشی ش مگه میدونه جواب رو!!خنثی

بعد گفت: منشی گفته تو جوابهای شما هیچ تناقضی نبوده و معلومه شما اصن دروغ نگفتین !!! خود اون شب هم روانشناسم گفت تو همه کار کردی دیگه نباید کاری کنی، جلسه بعد سعید رو میبینه، بعد هم بچه های سعید رو بعد هم مامانم رو و آخر سر میگه نظرش رو.

گفتم: ایشالا هرچی ک خیره پیش بیاد.

گفت: اره ب قول مامانم!! هرچی که خیره پیش بیادتعجب

دیگه نگفتم واا این ک دقیقا جمله ای ک همین الان من گفتم.

یه عادت بدی ک رویا داره و حداقل ب من برمیخوره اینه ک تا با من صحبت میکنه یادش میوفته ک باید با مامانش هم حرف بزنه و اکثرا هم همون اول تا ب من میگه الو سلام!

این بار هم دقیقا همین اتفاق افتاد و بعد سلام کردن ب من گفت: یه لحظه گوشیی

و ب مامانش گفت: مامان راستی بهت گفتم الهام بهم پیشنهاد داده بود برای مدیر داخلی شدن؟

انگار مامانش گفت آره چون ادامه داد : آره امروز هم گفت رویا تو رو خدا!! فکرات رو بکن و قبول کن اما من گفتم نه الهام جون من کلاس رو دوست دارم

بعد دوباره گوشی رو گرفت و گفت: الو..

من هم جوابش رو دادم اما اصن نپرسیدم جریان چیه ک خودش هم طاقت نیورد و گفت: آخه الهام دو هفته پیش بهم پیشنهاد داده بود و من رد کرده بودم دوباره امروز هم اصرار میکرد قبول کن..

میخواستم بپرسم پس نیلوفر چی اما بازم سکوت کردم. بعد رویا از مهشید گفت ک همه ش دروغ میگه و پز میده اما من نمیتونم ثابت کنم چرت گویی هاشخنثی

دیگه نگفتم لنگه خودته!

مهشید دو هفته ایه ک عمل کرده و مرخصی ه و گفت روز قبل یک سر اومده بود و بهم گفت الهام بهم زنگ زده و گفته اگه بیای لطف میکنی، آره جون خودت الهام از این ادمهاست ک ب یه نفر اینجوری بگه!!!تعجب

میخواستم بگم خو لامصب تو دقیقه پیش گفتی الهام بهت خواهش و التماس میکنه بیای مدیر داخلی بشی و تو رد میکنی، چطور ب تو این کار رو میکنه اما ب مهشید نه! ک این معلوم میکنه غیر از این نیست ک جفتتون خالی میبیندین؟!سبز

بعد احوال نیلوفر رو هم پرسیدم و گفتم: مگه میخواد بره ک الهام ب تو میگه بری جای اون؟

گفت: نهه بابا،  تو ک اینها رو میشناسی عمرا ب نیلوفر بگن برو، الهام هم الکی یه چیزی ب من میگهخنثی

بعد هم از اینکه فردا تولد سعید هست گفت و اینکه پنج شنبه خونه خواهر سعید دعوتن و خواهر سعید عروسش رو دعوت کرد و عروس خواهرش عاشق رویاست و دیگه ب اینها هم گفتن برن ( آخه نه اینکه قبلا آخر هفته ها جایی غیر از خونه خواهر و مادر مرد ـه میرفتن! ) و اینکه کیک از بی بی میخواد سفارش بده براش بفرستن و با خودش ببره خونه خواهرشوهر ش و اونجا جشن تولد بگیرن.

تلفن صحبت کردن با رویا برام جوری شده ک همه ش میگم کاش زودتر خدافظی کنه ، نمیدونم باور میکنید یا نه ک من  تمام مدت یا میگم آهان، یا اااا چ جالب یا میخندم همیننن! آخه مگه ب دروغ میشه واکنش دیگه ای هم نشون داد؟!

آخر شب ش حامد قبل رفتن ب زمین فوتبال بهم زنگ زد و بعد از چندین و چند بار بالاخره جوابش رو داد، بازم اصرار داشت ک اصن با لحن بدی ب من نگفته اونجا جای پارک پیدا نمیشه.. 

برعکس هفته قبل ساعت 3 شب وقتی ک داشت میرفت خونه بازم باهام تماس گرفت و باز هم بار چندم جوابش رو دادم و وقتی برداشتم گفت: خواب بودی؟

گفتم: پ ن پ منتظر تو بودم ک تماس بگیریزبان

دیگه اون شب باهم حرف زدیم اما با این حال چهارشنبه صبح زود بیدار شدم.

قرار بود چهارشنبه صبح برم دکتر تغذیه اما روز قبل ش منشی ش زنگ زد و انداختش واسه هفته بعد گفت دکتر رگ پاش رو عمل کرده.

درباره وزنم هم بگم ک الان نهصد گرم هم از وزن ایده آل پایین ترم اما هنوز میخوام یک کیلو دیگه کم کنم ک چون بعد رژیم تا 5 کیلو امکان داره وزن میره بالا فعلا دو کیلوش رو میخوام اینجوری پیشگیری کنم ایشالا تو همین رنج می مونم دیگه و بیشتر نمیشمنیشخند

از صبح ش با مامانم بحث م شد و حالم رو خیلی گرفت بعد با حامد صحبت کردم و اون رسید مغازه و من م آماده شدم و رفتم سمت مطب مشاور.

بیشتر از یک ساعت و نیم باهام صحبت کرد و قرار شد جفتمون برنامه تغییر در رفتار رو انجام بدیم. و توضیح برنامه خییلی زمان برد.

وقتی اومدم از اتاق بیرون حامد پنج شش دقیقه ای بود ک رسیده بود و رفت تو و بیشتر از دو ساعت اونم حرف زد.

تو این مدت با خواهرم هم ب شدت دعوام شد ، اصن نمی فهممش، خیلی جالبه کلی انتظار از من داره اما از اون طرف یه سوزن ب خودش نمیزنه ک هنوز از پس زندگی ش برنمیاد.

وقتی حامد هم کارش تموم شد و رفتیم بیرون و بسمت ماشین دلم خیلی گرفته بود، حامد هی سعی میکرد باهام خوب حرف بزنه و فک میکرد من هنوز از اون ناراحتم و هرچقد بیشتر میخواست بهم ثابت کنه من اشتباه میکنم بغضم بیشتر میشد ک حامد رو خدا دقیقا برای کدوم کار خوبم گذاشته توی زندگی م!

یهو یاد حرفای خواهرم افتادم و زدم زیر گریه ، حالا گریه نکن و کی گریه کن، جوری ک تمام صورت و گردنم خیس خیس شده بود و هرچقد پاک میکردم هم باز شر شر اشکام میومد پایین حامد هم هی قربون صدقه میرفت و میگفت تو رو خدا اینجوری نکن با خودت

همون موقع هوا باد و بارونی شد و حامد گفت: ببین اسمون هم دلش گرفت از اینکه تو گریه میکنی و من بدتر شد زر زر م یول

بعدش رفتیم بریونی خوردیم ک من بازم یه کم خوردم و حامد خیلی گرسنه بود و تقریبا دو پرس رو خورد و بعدش هم چای خوردیم و قلیون عسل طالبی کشیدیم ک اسم ش رو گذاشته بود قلیون انفجارینیشخند

وقتی اومدیم بیرون هنوز بارون میومد و دیگه سرراه پیاده شدم و اومدم خونه.

ساعت 9 شب اینا بود ک رویا زنگ زد و باز هم تا ب من گفت الو سلام گفت: گوشیی

 و ب مامانش گفت: راستی مامان شماره تلفن دکتر بینی من رو داری ، خواهر یکی دیده دماغ م رو و خییلی خوشش اومده میخواد بره پیش دکتر من،.... اا نداری؟ تو پیک برتر هم همیشه تبلیغ میکنه ندیدی شماره ش رو

بعد ک دوباره با من حرف زد گفت: واای من هنوز بعد اینهمه سال دارم مشتری میفرستم واسه این، هرکی میبینه خوشش میاد و دوباره شروع کرد با مامانش حرف زدن..

دیگه کفری شدم و گفتم: رویا اینقد لجم میگیره زنگ میزنی ب من و با مامانت حرف میزنی..

لحن صداش برگشت و گفت: باشه پس ببینم مامانم چی میگه بهت زنگ میزنم ک وقتی تماس نگرفت حدس زدم بهش برخورده.

آخر شب هم رفتم روی ترازو، از عددی ک دیدم زدم زیر گریه، آخه باور کردنی نبود تقریبا یک کیلو چاق شده بودم، نمیدونم باید بذارم ب پای نزدیک بودن پریودی م یا واقعا وزنم اضافه شده ، فقط امیدوارم کاذب باشه چون دیگه تحمل و کشش کم کردن دو کیلو رو ندارم.گریه

خیلی دلم میخواد سر یه کار برم، هنوز حسرت کاری ک کاملیا بهم پیشنهاد داد رو میخورم و از شما چ پنهون میگم کاش همون موقع ک اول ترم بود انصراف میدادم و میرفتم دنبال کار.

کار با شوهر کیمیا هم اکی نشد، البته این رو واقعا ب دلم نبود و وقتی دیدم خودش هم زیاد با این موضوع نمیتونه کنار بیاد ک من دو روز نباشم ته دلم آروم تر شد .

البته ب نظرم حامد هنوزم زیاد موافق با کار کردن من برای یکی دیگه نیست و توی تخیلاتش دوست داره یه جایی برای من فراهم کنه ک من برای خودم کار کنم خیال باطل

آخر شب هم حامد دیر وقت زنگ زد و با هم صحبت کردیم  تا رسید خونه.

در ضمن پرسپولیسی های بارسلونایی مبارک باشه برد تیم هاتونهوراهورا

/ 0 نظر / 107 بازدید