بازم هفته نامه کامل نشد :(( !!! ( دل نوشت 499 )

وقتی بیدار شدم اول از همه دوش گرفتم و بعدش ب حامد زنگ زدم و چون کار داشت دیگه زیاد حرف نزدیم.

بعد ب فکرم رسید یه ظرف از خوراکی های شب یلدا واسه حامد درست کنم و ببرم. دنبال یه ظرفی بودم ک هم سایزش مناسب باشه و هم دیگه نخوام از حامد پس بگیرمش، یهو یادم ب یه ظرفی افتاد ک قبلا توش یه شیرینی یزدی و لوز و این چیزا بود، همون رو پیداش کردم و شروع کردم ب چیدن خوراکی هاقلب

 

 

بعد زنگ زدم ب حامد و پرسیدم نهار چی میخوری؟

گفت: فرقی نداره ، میریم یه جایی یه چیزی میخوریم.

چون نمیخواستم بریم جایی تا خودم مجبور بشم غذایی بخورم، تصمیم گرفتم یه چیزی درست کنم ام چون فرصت کم بود باید یه غذای فوری هم آماده میکردم و چ چیزی بهتر از نودلنیشخند

فورا دو تا نودل انداختم تو آبجوش و گوشت چرخ کرده هم در آوردم و گذاشتم با پیاز و رب سرخ بشه و وقتی ک نودل ها رو ک آبکش کردم گوشت ها رو ریختم روش و جدا هم قارچ ها رو ورقه ورقه سرخ کردم و دور ظرف چیدم.مژه

تا آماده شد حامد هم رسید ، آماده شدم و رفتم دم در. مثل همیشه از دیدنش یه لبخند پت و پهن تو صورتم اومد.نیشخند

پرسید: کجا بریم؟

گفتم: غذا آوردم ، برو دم یه سطل آشغال بایست تا نهارت رو بخوریقهقهه

دوتایی کلی خندیدیم و بعد رفتیم توی خیابونی ک همیشه نزدیک خونه مون می ایستیم ، کنار سطل آشغالش یکی پارک کرده بود، گفتم: وای یکی جامون رو گرفتهقهقهه

یه کم جلوتر ایستادیم و ظرف غذا رو در آوردم ، باهاش ترشی هم براش برده بودم، کلی خوشش اومد از اسپاگتی و البته دیزاین ش.

بعد گفت: کجا بریم؟

پرسیدم: ساعت 6 باید مغازه رو باز کنی؟

گفت: آره دیگه، سجاد ک نیست.

گفتم: پس برو همون سمت مغازه.

یه ربع از پنج گذشته بود و همون طرفا بودیم ، حامد گفت: خوب حالا بریم چای و قلیون.

گفتم: نه، من از هول هولکی جایی رفتن خوشم نمیاد، تا بریم پارک کنیم ، سفارش بدیم، بخوایم قلیون بکشیم باید بلند بشیم.

حامد گفت: خوب نیم ساعت میشه دیگه. الان ک نزدیک مغازه ای، 5 دقیقه ب شش بلند میشیم.

بازم قبول نکردم و دیگه همین جور رفتیم و قرار شد بریم آبمیوه بخوریم. یه آبمیوه ای همون طرفا بود ک تا حالا نرفته بودیم.

وقتی پیاده شدیم تازه فهمیدیم چقد هوا سرده.نگران

چون نمیخواستم آبمیوه کالری دار بخورم یه چیز ترش انتخاب کردم ، کوکتل شاتوت زرشک آلبالوخوشمزه حامد هم کارامل ماکیاتو سفارش داد.

سفارش هامون رو گرفتیم و برگشتیم تو ماشین و خوردیم، هر کاری کردم حامد یه ذره هم از کوکتل نخورد و گفت نههه من ترش دوست ندارم.قهر

دیگه نزدیکای 6 شده بود و قرار شد با آژانس برگردم، موقع پیاده شدن باز برای شب با هم هماهنگ کردیم ک آخرشب ب خاطر تموم شدن صفر بیاد دنبالم تا بریم در هفت تا مسجد.قلب

با آژانس برگشتم خونه و وقتی رسیدم ب حامد زنگ زدم و خبر دادم و بعد یه کم نون پنیر خوردم.

میخواستم زنگ بزنم ب رویا اما حرصم گرفت چون عکس خریدا و دسته گل بزرگش رو!! نفرستاده بود با اینکه حتی تو وایبر هم از لجم شب قبل بعد از تموم شدن حرفم دوباره براش نوشته بودم و فرستاده بودم و اینقد تماس نگرفتم تا خودش زنگ زد.

صداش خیلی گرفته بود، پرسیدم: چی شده؟

گفت: دیروز برادرم ( برادر ناتنی ش ) زنگ زده و گفت بابام بیمارستانه، امروز هم با خاله میترا رفتیم عیادتش، زن بابا و خواهرام هم بودن، تا من رو دید زد زیر گریه، اولش فک کردم هرکی رو دیده گریه کرده اما برادرم گفت نه فقط تو رو دیده اینجوری گریه کرده

گفتم: حالا چش هست؟

گفت: سرطان معده داره، چند ساله، قبلا هم بیمارستان رفته بود اما اینبار نمیدونم در چ حد ـه ، از شانس بد مامانم هم دقیقا تو بیمارستان مامانم رفته، دسته گل سعید رو هم براش بردم، خاله میترا میگفت کوفتش بشه این گل

بعد رویا زد زیر گریه و گفت: از مریضی ش ناراحت نیستم، از این ک چ روزایی ب سر ما آورد ناراحتم، یاد گذشته و بدبختی های مامانم ک میوفتم غصه م میگیره..

پرسیدم: ب سعید گفتی؟

گفت: نه، اصن نفهمید ک رفتم و برگشتم، چی بگم، والا ناراحت رفتن دخترشونن، ب من چ، من خودم هزارتا مشکل دارم، دخترت چش ـه، رفته با مادرش زندگی کنه، همین جاست، هر وقت بخواین می بینه تو هم ک حاضری پولش رو بدی ، دیگه چتونه، شماها اصن میفهمید غم و غصه چی ـه..

دیگه تا آخر شب کلی از گذشته حرف زدیم، بعد گفت: قراره برادرم بیاد دنبالم ، نمیدونم کجا میخوایم بریم اما بهم گفت من امشب میام دنبال ت، هرچی هم گفتم نه قبول نکرد.

گفتم: برو یه کم حالت بهتر بشه، من م شب با حامد میرم بیرون.

اون شب هم برف اومد و خیلی قشنگ بود، ب مامانم گفتم ک شب میخوام برم در مساجد و گفت ب بابات بگو، من نمیدونم!

گفتم: ای بابا، بابا ک میخوابه ، چ لزومی داره بگم؟ مگه کجا میخوام برم؟

اما قبول نکرد و من م یه جا تند و بلند گفتم ک قراره بچه ها بیان و بریم ، بابام ک فوری مخالفت کرد و گفت نه تو این برف و سرما کی میره بیرون، بری یه اتفاقی بیوفته تصادف کنی یا دست و پات بشکنه برنمیگردی ب ما بگی من میخواستم برم چرا شما چیزی بهم نگفتیدتعجب

گفتم: وا این حرفا چی ـه، اگه قرار باشه اتفاقی بیوفته ک میوفت، من باید امسال حتما برم.

بابام ک زود رفت خوابید و وقتی مامانم داشت میخوابید بهش گفتم ک من میرم ها!

طرفای ساعت 1 شب بود ک حامد زنگ زد و گفت: آماده ای عزیزم؟ دارم میام، دیر ک نکردم؟

گفتم: نه تایم ش همین بعد 12 شب باید باشه، بیا.

تا حامد برسه آب تو کتری گذاشتم جوش بیاد و فلاسک رو در آوردم و دو سه تا هم لیوان یه بار مصرف برداشتم و گذاشتم تو نایلون.قلب

حامد ک زنگ زد دم درم، یه کم زمان برد تا همه کامل آماده بشم و از خونه برم بیرون ، هوا بس ناجوانمردانه سرد بود.نگران ولی اینقد دوتامون از دیدن هم تو اون تایم شب خوشحال شده بودیم ک دیگه سرما چندان مهم نبود.

قیافه ش خیلی خسته بود، ینی از عصر ک دیده بودم ش کلی چهره ش تغییر کرده بود، واقعا دلم واسش سوخت ک اینقد کار میکنه و تازه آخر شب ناز من رو هم میکشهماچ

رفتیم ب یه سمتی ک زیاد مسجد داشت ، اولین مسجد رو ک دیدیم دم ش پر بود از آدم و ماشین، پارک کردیم و تا  پیاده شدیم همین جور بهمون شکلات و شیرینی بود ک تعارف میشد، وای اینقد فضای خوبی داشت، همه یه جور خوبی خوشحال بودنمژه

تقریبا سعی کردم واسه همه دعا کنم، انشالا ک مشکلات همه رفع بشه.فرشته

 

 

البته ما شمع روشن نکردیم و فقط میرفتیم در میزدیم و بعد هم نیت و راز و نیاز و بعد هم از خوراکی های تعارف شده برمیداشتیم و برمیگشتیم تو ماشین و پیش ب سوی مسجد بعدینیشخند

اگه نمیرفتم باورم نمیشد اینهمه آدم و ماشین اونوقت شب اومده باشن بیرون برای این مراسم.

توی راه هم من هی واسه حامد چایی میریختم و با شکلات و شیرینی ها میدادم بخوره.نیشخند

 

 

من ک از تمام این خوراکی های خوشمزه فقط یه دونه ش رو ب اصرار حامد آوردم خونه ک بخورم ک همون رو هم گذاشتم توی ظرف روی اپن و نخوردم.

بالاخره در هفت تا مسجد رو زدیم و حامد من رو رسوند در خونه و وقتی رفتم تو خودش هم رفت.

در رو اونجوری ک باید قفل میکردم کردم و بعد هم فلاسک رو شستم و گذاشتم سرجاش و داشتم لباسام رو عوض میکردم ک حامد تماس گرفت و پرسید: همه چیز رو ب رواهه؟

گفتم: آره

و باهم صحبت کردیم تا اونم رسید خونه، فقط توی راه بهش یادآوری کردم ک فردا صب وقت ماساژ داره ک گفت اا خوب شد یادم انداختی.

آخه از هفته قبل من بهش گیر داده بودم یه جلسه برو ماساژ تو ک اینقد میگی کمرت درد میکنه، بالاخره بعد هزار بار گفتن و پیدا کردن یه جا نزدیک خونه شون و شماره رو بهش دادن، زنگ زد و وقت گرفت.

چهارشنبه دم ظهر زنگ زد و گفت: دوش میگیرم و میرم برای ماساژ و یه بار دیگه هم تو راه ک داشت میرفت زنگ زد.

من م دیدم کار ندارم بساط یه کیک رو ب پا کردم.نیشخند وقتی آماده شد گذاشتم تو سرد بشه و زنگ زدم ب آرایشگاه ک برم سراغ خوشگلاسیونمژه

مینا گوشی رو برداشت و گفت همه هستن فقط خانوم حسینی دیگه نمیاد.

آخ اینقد ناراحت شدم.ناراحت

دیگه تند تند آماده شدم و از خونه زدم بیرون ب سمت آرایشگاه. قصدم بود فقط اصلاح و ابروم رو انجام بدم و یه روز دیگه واسه بقیه کارا بیام.

اول از همه آتنا برام ابرو هام رو برداشت، نمیدونم سری پیش گفتم یا نه، خیلی از کارش راضی نیستیم، ب ابروهام شکل نمیده، همونی ک هست رو مرتب میکنه، بعلاوه اینکه دوبار قبلی هم یه جاهایی ش رو گذاشت بمونه ک بیشتر بی حالت شده بود، این بار هم در واقع فقط تمیز کرد، با اینکه ابروهای من خیلیی در اومده بود و همون اول ک دید تعجب کرد از اینهمه ابرو!

وقتی آیینه رو داد دستم این بار نگفتم مرسی، بهش گفتم اگه میشه دنباله ابروهام رو نازک کن و یه کم از پایین ابرو بهش حالت بده، و وقتی انجام داد و بار بعد تو آیینه دیدم خیلی بهتر شده بود ولی باز هم نمیتونم بگم واقعا راضی م.

اصلاح م رو هم فرناز انجام داد ک اپیلاسیون کار هم هست ، یه کم دستش سفت بود و برای من ک پوستم خیلی نازک ـه دردش بیشتر بود با اینحال چیزی نگفتم.

همون موقع ها حامد تماس گرفت و طبق معمول خیلی راضی نبود !! قرار شد بره خونه و استراحت کنه و من م وقتی دیدم نه حامد رو میبینم و نه مامانم اینا خونه ن، تصمیم گرفتم بقیه کارام رو هم بکنم.

از مریم خواستم ریشه هام رو رنگ کنه اما دکلره نه، ینی بعد از اون دوبار ک دقیقا تا دم مرگ رفتم ، حالا حالاها قصد ندارم دکلره کنم

دیگه روشن ترین رنگ رو برام گذاشت و یه کم هم تناژ نسکافه ای بهش اضافه کرد و موهام رو رنگ کرد. تو همون حین هم حامد زنگ زد و گفت اگه بشه استراحت کنم

گفتم: اره دیگه، من م ک اینجام و حالا حالاها کارم زمان میبره.

گفت: پس هر وقت تموم شد بهم زنگ بزن ک بیام ببینم ت.من م نهارم رو خوردم و دارم از آجیل هایی ک تو دادی میخورم.

پرسیدم: نهار چی خوردی؟

گفت نذری داشتیم گرم کردم خوردم

ینی مامانش فک کنم کل دوماه رو نذری داد ب این پدر و پسرمنتظر

بعد از اینکه موهام رو شست و خشک کرد رفتم پیش مهسا و گفتم: وقت داری واسه ترمیم؟

مهسا هم ک هیچوقت نه نمیگه :دی، دیگه اولش زیر دست بهاره نشستم و کارای اولیه ش ک تموم، باید میرفتم پیش مهسا تا مواد بذاره اما مشتری داشت، من م رفتم پیش فرناز و گفتم: وقت داری برای اپیلاسیون؟

گفت: آره، همین الان تموم میشه، تا نفر بعدی نیومده بیا.

از اپیلاسیون ش هم خیلی خوشم نیومد. ب اون تمیزی ک آسیه واسم انجام میداد نبود، البته بعدش ب قول خودش موس ضد التهاب داد و یه نوع روغن و این چیزاش خوب بود اما کلا دستش برای من درد داشت، ب خودش هم گفتم بهش برخورد و گفت ب جرات میتونم بگم ک نگم اولین اما قطعا دومین نفری هستی ک این حرف رو بهم میزنی، همه میگن دستت درد نداره.

حرصم گرفته بود ولی با خنده گفتم: عزیزم من م بار اولم نیست ک!

بعد ک کارم تموم شد رفتم پیش مهسا و دیگه نوبتم شد ، یکی دیگه هم کنار من نشسته بود و الهه داشت سوهان آخر رو واسش میزد ک از شب قبل گفت ک رفته بود در مسجد و از مهسا پرسید رفتی؟

مهسا گفت اره من هرسال میرم، واقعا حرف نداره، رد خور نداره ، آدم حتما نیت ش رو میگیره.

گفتم:  واقعا؟؟ من دیشب اولین بار بود میرفتم.

جفتشون باهم گفتن: پس شک نکن ک نیتت رو تا سال دیگه میگیری.

گفتم : انشالا.

تو همون حین هم گفتم ابروهام رو رنگ کنن ک از رنگ ش خوشم اومد. رنگ موهام هم خیلی خوب شده بودو هرکی میدید هم همین نظر رو داشت.مژه

البته میدونید دیگه ک کلا من از خودم راضی ـمنیشخند

خلاصه ک تا نزدیکای شش اونجا بودم و مامانم هم ب هم اس داد ک کجایی.

برای ناخن هام هم یه طرح خیلی قشنگ برف انتخاب کردم، عکس نگرفتم، میگیرم و براتون میذارم.

از آرایشگاه ک اومدم بیرون زنگ زدم ب حامد ک گفت: همین الان میخواستم باهات تماس بگیرم و بگم دارم میام

گفتم: این طرف نیا، من خیلی خسته م، برو مغازه حال ندارم باهات بیام.

گفت: خدایی؟واقعا؟؟ آخه من دوست داشتم بیام، فک میکردم الان بهم میگی بیا.

گفتم: نه ب خدا نا ندارم، از صب هم هیچی نخوردم، بعد تو هم ک تایم نداری، باید باهات بیام تا مغازه دوباره اینهمه راه رو تو ترافیک برگردم حالا چ با تاکسی چ با آژانس

گفت: آره راست میگی، حق با تو ـه، پس نیام؟

گفتم:نه، حالا رسیدم خونه بهت زنگ میزنم.

اول رفتم دم عابر بانک و کارام رو انجام دادم و بعد رفتم خونه.

عموم خونه مون بود، سلام و علیک کردیم و بعد لباسام رو عوض کردم و افتادم رو تخت و زنگ زدم ب حامد ک تو راه بود.

از کمر دردش گفت و اینکه اصن خوب نشده، بهش گفتم: وای چقد مینالی

خندید و گفت: ببخشید دیگه، والا تو از آرایشگاه اومدی و هی میگی نا ندارم

گفتم:من فرق دارمنیشخند

خلاصه تا برسه مغازه باهم صحبت کردیم و خندیدیم و هی هم ب هم تاکید کرد حتما برو یه چیزی بخور، شور ـش رو در اوردی ..

بعد از خدافظی چایی ریختم و با نون هفت غله تست ک مامان برام گرفته بود ، روی یکی ش پنیر و گردو مالیدم و روی یه نصفه دیگه کره و مربای به ـی ک مامان درست کرده بود.خوشمزه

ب رویا هم زنگ زدم، از قبل گفته بود ک حدیثه ک شنبه تولدش ـه میخواد چهارشنبه تولد بگیره و دوستاش رو دعوت کرده، دیدم سرشون شلوغ ـه خدافظی کردم و گفتم هر وقت تونست خودش زنگ بزنه.

بعد رفتم سراغ کیک م و چون کیک انار بود خامه بهش زدم و گذاشتم ـش تو یخچال.

بابام هم رفت در خونه همسایه بالایی ک نمیدونم چی بهشون بگه ، مامانم گفت دیونه کرد این چهارتایی ک با ما هستن رو ، از بس بهشون زنگ زده و در خونه شون رفته

میدونم هرچقد بهتون از استرس هامون توی این مورد بگم نمیتونید درک کنید، برای همین فقط همین قد بگم ک تا بابام برگرده دیگه نفس مون بالا نمیومد، وقتی ک اومد مامانم بهش همون حرفایی ک ب من زده بود رو گفت و ب بابام هم برخورد و شروع کرد ب الکی حرف زدن و مامانم هم دیگه جوابش رو نداد و رفت تو اتاق و من م رفتم پیشش.

وقتی ک خامه کیک خوب گرفت بردم ش تو اتاق و با کمک مامان ازش عکاسی کردیمنیشخند ک تو اینستا عکس ش رو تو اینستا گذاشتم.

بعد رویا زنگ زد و از شب قبل گفت ک با برادرش رفته بودن برف بازی و خیلی خوش بهش گذشته بود و بعد دوباره از باباش گفت چقد بهش بدی کرده و خاطرات روز عقدش رو ک باباش نمیومد و با چ بدبختی اومد رو شخم زدیم و ...افسوس

از سعید پرسیدم ک گفت: رفت ـن خونه مهشید اینا، قراره فردا برن پینت بال، هی میگه تو هم بیا اما من گفتم نه نمیام، گفت باشه پس من ب مهشید میگم ک بیارتت، خودت ب اون بگو نه. ولی نمیخوام برم، ب نظر تو هم نرم؟

گفتم: آره، واسه چی اینقد باهاشون قاطی بشی، یه کم دیگه صب کن مامانت برگرده و بیاد با مامانت صحبت کنه، بعد ک رسمی شد باهاش دیگه برو.

شب هم با مامان نشستیم ب برنامه شوک رو دیدن، رویا هم هی زنگ میزد و میپرسید نظر توچی ـه، ب نظرت کی حق دارهنیشخند و وقتی هم ک برنامه ش تموم دوباره زنگ زد و با هم حرف زدیم و من گفتم مامانم میگه معلومه آدم میترسه ولی خوب بچه ها واقعا مظلوم هم هست ـن.ناراحت

آخرشب هم حامد تماس گرفت و از اینکه نتونسته بیاد من رو ببینه عذرخواهی کرد و شروع کرد ب اوردن دلایلش ک کمرش درد میکرده و خسته بوده و ..

گفتم: حالا واسه چی داری این حرفا رو ب من میزنی؟ابرو

گفت: میخوام بعدا غر نزنی چرا نیومدی و نگی ناراحتم ازت!

گفتم: پس خودت رو بی خود خسته نکن چون با گفتن این حرفا هم چیزی عوض نمیشه و من هنوز ناراحتمنیشخند

دیگه تا رسید خونه صحبت کردیم و بعد هم خدافظی.بای بای

پنج شنبه صب از خواب بلند شدم و ب کارام رسیدم و بعد هم دوش گرفتم و یه چیزی خوردم.

وقتی دیدم مامانم بعد حرفای دیشب داره با بابام حرف میزنه متعجب شدم و خود مامانم هم تعجبم رو ک دید گفت: اینجوری ه دیگه، امروز از صب مثل مرغ سرکنده بود ک با من نمیتونه حرف بزنه، من م دیگه دیدم اینجوره باهاش صحبت کردم.

داماد پسرخاله بابام فوت کرده بود، یه جوون سی و چند ساله ک شب یلدا تو خیابون سکته کرده بود و مرده بود  و اون روز مراسم سوم ش بود و قرار بود مامانم اینا و عمه فرشته و عموم برن.

عمه م خونه کیمیا بود و ب مامانم اینا گفت نرید، من میام با شما برم.

والا موقع خوش خوشانشون یادی از ما ک نمیکنن!!زبان

یه جایی با عمه م قرار گذاشتن و آماده شدن و رفتن، اول قرار بود با ماشین برن اما چون اون محل رو اصلا بلد نبودن و غیر از اون ب خاطر چشم بابام ترجیح دادن از جایی ک قراره فرشته رو میبینن ماشین دربست کنن و برن.

حامد هم صب زود زنگ زده بود و باهم حرف زده بودیم و یه بار دیگه هم خودم باهاش تماس گرفتم ک گفت: چی میخوری برای ظهر واست بیارم؟

گفتم: چیزی نمیخوام، واسه خودت هم نیار من غذا میپزم.

بعد از مامانم پرسیدم: نهار چی داریم؟

مامانم گفت: واسه خودمون خوراک کدو و بادمجون درست کردم، میخوای ته دیگی درست کن واسش.

گفتم: نمیدونم تا حالا درست نکردم واسش.

مامانم گفت: تو عکس ک نشونم دادی خیلی چاق شده بود، چرا اینطوری شده حامد؟ چاقی خوب نیست، آدم رو پیر نشون میده.

گفتم: خودش هم همه ش میگه ک از وقتی ک تو رژیم گرفتی من ده کیلو اضافه کردمنیشخند

مامانم گفت: برای سلامتی ش هم خطر داره، خدایی نکرده یه لحظه ست

گفتم: خییلی بهم میگه ک بیام دنبال ت و بریم آزمایش خون ت رو بده، من بهش میگم تو خودت برو یه آزمایش بده ببین اوضاع چربی و قند ت چطوره

دیگه خود مامانم دست ب کار شد و یه بسته کوشت چرخ کرده در آورد از تو فریزر.

خوب نمیدونم شما این غذا رو دارید یا نه، اما اینجوری ک بسته گوشت رو میذاریم تو ماهی تابه و روش رو یه عالمه پیاز و گوجه رنده ریز میکنیم و ادویه رو میپاشیم و یه کم ابجوش بهش اضافه میکنیم و بعد میذاریم آروم بپزه و وقتی ک یه طرفش پخت اون طرفش میکنیم و بعد هم نمک رو اضافه میکنیم و دیگه میذاریم حسابی آب گوجه و پیاز ب خورد گوشت بره، یه غذای رژیمی ـه ک اصن روغن نداره.

بعد از اینکه غذا رو بار گذاشتچشمک با بابام رفتن و من م بادمجون و کدو رو گذاشتم کنارش و وقتی غذا آماده شد کشیدم ش تو ظرف و ماست موسیر و ترشی هم تو ظرفای دیگه و یه بسته هم نون سنگک گذاشتم کنارشون.

زنگ زدم ب رویا ، دیدم باز صداش بی حوصله ست، پرسیدم: چی شده؟

گفت: اینا رفته بودن خونه مهشید اینا، سبی داشته تعریف میکرده از کیف خریدن واشه عمه ش ک گفته این رویا دیوونه مون کرد

گفتم: واااای ، من اصن چند وقته از این سبی لج م گرفته، البته مقصرش تویی ک اینقد قاطی ش کردی تو همه چیز و هرجا میرید این رو هم باخودتون میبرید. خووب بعدش چی شده؟

رویا گفت: هیچی، خودشون ک میگن اون زمان مامان مهشید تو آشپزخونه بوده و باباش داشته نماز میخونده و خودش هم داشته با تو حرف میزده و فقط پسرعمه شون پیششون بود اما من دیگه نمیدونم ایا شنیدن یا نه! خودم هم ک بی حوصله م و لج دارم، این م اینجوری گفت بیشتر حرصم در اومده، از اون طرف ب سعید هم گفتم دلم نمیخواد امروز و فردا ببینمتون، گفته برای چی، امشب بیا پینت بال، فردا هم بریم بیرون گفتم نه!

پرسیدم: حالا چ ساعتی میخوان برن پینت بال؟ مهشید بهت نگفت بیا؟

رویا جواب داد: 10 تا 12 شب، چرا مهشید ک خیلی گفت بیا ولی همین ساعتش رو بهانه کردم و گفتم حدیثه تنهاست نمیتونم تنهاش بذارم. الان هم منتظرم برادرم بیاد دنبالم ک باهم بریم ملاقات، امروز و فردا ک خونه هستم میرم چون تا هفته دیگه دوباره نمیتونم برم.

بعد گفت: وای یه اتفاقی بیوفته مشکی ندارمنیشخند

گفتم: من رو بگو ک باید بیام و از مشکی درت بیارمنیشخند

گفت: نه بابا، ولم کن

گفتم: کلاه مشکی پر دار بزن

گفت: آره با دستکش تورینیشخند

بعد یه کم راجع ب شوهرای خواهر ناتنی هاش صحبت کردیم و بعد هم ک داداشش اومد دنبالش و خدافظی کردیم و من م آماده شدم تا حامد بیاد.

وقتی اومد از خونه رفتم بیرون و براش کیک رو هم بردم. کیک رو ک دید گفت: وااای چ حرفه ای!! و بعد خندید و گفت:اتفاقا دو روز پیش تولد یکی از کارگرا بوده و امروز تولد یکی دیگه شون

گفتم: چ خوب، پس همین رو براشون ببر و بگو ک واستون کیک خریدم.

گفت: آره دیگه اگه ناراحت نمیشی همین کار رو میکنم.

گفتم: وا از چی ناراحت بشم، نوش جونتون.

بعد کنار خیابون ایستادیم و من غذاش رو بهش دادم و اونم واسه من سالاد آورده بود ک نمیدونم چرا حتی میل ب خوردن سالاد هم نشون ندادم و یه کم خوردم و بقیه ش رو انداختم.

حامد هر یه لقمه ای ک میخورد میگفت این غذا چقد خوشمزه ست، و وقتی فهمید روغن نداره بیشتر خوشش اومد .

بهش گفتم مامانم گفته چاق شده و باید مواظب سلامتی ش باشه، یکی زد تو سر خودش و گفت : وای حتما خیلی بد شدم ک مامانت این رو گفته.

گفتم: نه بابا. بیشتر نگران عوارض چاقی بود تا خود چاقی.

گفت: بادمجون بم آفت نداره.

من سکوت کردم و گفت: یه بلانسبتی چیزی بگو

گفتم: خو من چی کار کنم، خودت میگی، بمن چینیشخند

بعد پرسید: کجا بریم؟

گفتم: حالا برو سمت مغازه تا تصمیم بگیریم.

تو راه جایی ک این اواخر گل نرگس میفروختن، هیچ کدوم نبودن ، ب حامد گفتم: خیلی دلم گل نرگس میخواست، گفتم اگه باشن بگیرن، پ چرا نیستن؟!

حامد گفت:اتفاقا میخواستم واست بگیرم اما ندیدمشون.

بعد دیدیمشون یه سمت دیگه بودن و حامد ایستاد و بازم یه دسته بزرگ گرفت.قلب

 

 

بعد رفتیم ب همون پاساژ ـه ک لوازم کریسمس داشت و حامد گفت: میخوام واست کادوی کریسمس بخرمنیشخند

هرچقد گفتم نه ، قبول نکرد و دیگه پیاده شدیم و پارک کردیم و رفتیم. تا وارد پاساژ شدیم همون فروشنده گیر ـه یهو جلومون با یه جعبه خیلی بزرگ شیرینی تر ظاهر شد و گفت بفرمایید

سه مدل شیرینی بود، من و حامد هر کدوم از یه مدل برداشتیم و تشکر کردیم و رفتیم تو مغازه ش ک اون یکی پسره بود ک تا وارد شدیم خندید و گفت: شمع داریم اما فروشی نیست ها!نیشخند

بعد من م شیرنی م رو دادم ب حامد و اون خوردش ، یه کم وسایل تزیینات درخت کاج برداشتیم و حامد اصرار داشت یه درخت هم بگیریم ک قبول نکردم و همون رو حساب کردیم و دوباره اقاهه بهم شیرینی تعارف کرد و گفتم نمیخورم اما قبول نکرد و گفت بردار و این بار نون خامه ای برداشتم و بازم اومدیم بیرون ب حامد شیرینی رو دادم گفتم من نمیخورم.

از خریدام خیلی راضی بودم.قلب حامد پرسید با چی برمیگردی؟

گفتم: با تاکسی

و سر راه خدافظی کردم و پیاده شدم و اونم رفت مغازه و من م سوار تاکسی شدم. قبل از اینکه سوار تاکسی دوم بشم بازم رفتم توی یه مغازهه ک لوازم تزییناتی بود ، اما قیمت هاش بالاتر از قبلی بود ک ما خریده بودیم و اومدم بیرون.

خدا رو شکر تاکسی از سر کوچه مون رفت و دیگه لازم نشد بازم ماشین عوض کنم. رسیدم خونه رفتم پیش مامانم ک غمگین نشسته بودو گفت: سرمه از در مسجد دربست گرفتیم تا نزدیکای سرخیابون، موبایلم گم شد، فک کنم از تو جیبم توی ماشین ه افتاده، هرچی هم زنگ میزنیم خاموش ـه.

من م امتحان کردم ک تو حاصل نتیجه ی نداشت و بعد با مامانم رفتیم جایی ک پیاده شده بودن، ب حامد هم زنگ زدم و گفتم و اونم ناراحت شد و وقتی برگشتیم زنگ زد ک ببینه نتیجه چی شده ک بهش گفتم پیدا نشد.

توی راه ک داشتیم میگشتیم از یکی این پسر دستفروشها ک پشت چراغ قرمز بود سوال کردم گوشی ندیده، و براش توضیح دادیم، ینی اینقد نچ نچ کرد و غصه ما رو خورد ک نزدیک بود یه گوشی بخریم و بهش بدیم.نیشخند

بعد برگشتیم خونه و وسایل تزیینی درخت رو نشون مامانم دادم.

 

 

بعد هم ب کارای خودم مشغول شدم تا آخر شب ک حامد تماس گرفت و حرف زدیم، ازش پرسیدم: کیک رو خوردین؟

گفت: نه ، گذاشتیم برای فردا ک سجاد هم باشه، ب یکی شون هم پول دادم بره شمع بخره واسه کیک.

گفتم: حالا انشالا بخورید و خوشتون بیاد.

بعد هم ک رسید خونه و خدافظی کردیم.

------------------------------------

بازم روز جمعه موندگریه

----------------------------------

فردا بابام اینا میرن مدارک رو ب دادگاه بدن، بازم برامون دعا کنید ک خیلی محتاجشیم.فرشته

--------------------------------

خودم هم وزن کشی دارم.استرس

/ 0 نظر / 62 بازدید