آقای دکتر !!! ( دل نوشت 359 )

 

یک شنبه بیدار شدم و دوش گرفتم و ب کارام رسیدم و بعد حامد زنگ زد و گفت: سرمه میتونی برنامه های سینما رو چک کنی و هر فیلمی ک خودت دوست داری بریم؟ فقط یه زحمت بکش سانسی باشه ک من بتونم بعدش تو رو ببرم برسونم و ساعت شش و نیم در مغازه رو باز کنم.

من م ب دو سه تا سینما ک نزدیک مون بود زنگ زدم و سانس هاش رو چک کردم و آخر سر ب نظرم ساعت چهار و نیم فیلم گینس از همه بهتر اومد. تماس گرفتم با حامد و بهش خبر دادم ، میخواستم مطمئن بشم ازش ک حتما میاد اون ساعت اما دلم نخواست ک من تاکید کنم گفتم بذارم ببینم خودش چی میکنه.

بعد رفتم تو سایت نمره هامون، نمره همون درس ک رفته بودیم هتل استقلال بازدید و بعد یه سری سوال باید جواب میدادیم ب حالت تحقیق اومده بود، حدس میزدم نمره م ازخانوم شفاهی و عادله کمتر باشه، آخه اونها با عکس و کلی دستک و دنبک تحویل داده بودن ام من فقط پر کرده بودم، البته جواب هام خیلی بهتر از اون دو تا بود ولی خوب میدونستم ظاهر هم برای استاده مهم ه، من 18 شدم و اونها 19، خودم ب اون دوتا هم خبر دادم ک برن نمره هاشون رو ببین.

یه ربع ب چهار تماس گرفتم وگفت: دارم نمازم رو میخونم تموم بشه میام سمتت

من م آماده شدم ، پنج، ده ، پونزده دقیقه گذشت اما زنگ نزد ک بگه تو راهم!! ساعت چهار و ده دقیقه تازه از خونه اومد بیرون و دیگه من رو کارد میزدی خون م در نمیومد، چون قطعا ب اون سانس ک نمیرسیدیم

خودش هم خیییلی ناراحت بود و هی پشت سر هم ازم عذرخواهی میکرد و میگفت بخدا همین دم آخر مامان م شروع کرد ب حرف زدن، اشتباه کردم جواب ش رو دادم باید یه اکی میگفتم و باهاش وارد بحث نمیشدم، تو درست میگی، هرچی بگی حق داری، حالا برای سانس فیلم عصر یخبندان ک میرسیم..

اما از شانس بد ش ترافیک وحشتناک بود و از پنج گذشته بود ک تازه ب من رسید! سوار ماشین ک شدم  این قدر جیغ و داد کردم ک خسته شدم هر بار همین ه ، نمیتونی یه برنامه ریزی کنی و سر وقت بیای..

آهان توی پست قبل یادم رفت بگم ک دو باری هم مشاور رفتیم و حامد قرار شده یه سری کارها رو انجام بده، یکی از چیزایی ک من ازش خواسته بودم همین سر وقت نبودن ش بود ک تغییر بده و خوب اون روز لجم گرفته بود و گفتم: هیچ تغییر نکردی من دلم ب چی خوش ه!!

رفتیم دم سینما هرکاری کرد پیاده بشم و برای یه فیلم دیگه بریم قبول نکردم ک نکردم. گفتم من دیگه سینما بیا نیستم!

بعد شروع کرد ب تند و سریع رانندگی کردن ، من م عین خیالم نبود تا یه جایی ایستاد و چند دقیقه سکوت کرد و بعد شروع کرد ب عذرخواهی ک من رو ببخش و بگو الان چی کار کنم! کجا بریم؟ برسونم ت خونه؟!

یه سری خرید داشتم برای همین گفتم: نمیخواد برسونیم، برو همین هایپر نزدیک اینجا

دیگه رفتیم اونجا و من م مامانم بهم گفته بود چند قلم چیز بخرم، خودم هم مواد چیز کیک و افطار همون روز و ارد کیک و رنگ مو و یه سری چیزای دیگه برداشتم ، آخر سر ک داشتیم میومدیم بیرون هم دلم بوقلمون خواست بگیرم ک حامد گفت بگیریم اما دیگه خسته بودم و حوصله برگشتن نداشتم و ساعت هم 6.5 بود.

ب حامد گفتم خودم برمیگردم ک وقتی هم برسم نزدیک افطار باشه، توی راه برگشت شله قلم کار محشر خریدم و بعد هم سوار تاکسی شد م و چون حوصله نداشتم منتظر یه نفر دیگه بایستیم ب آقاهه گفتم ک بیاد من دو نفر رو حساب میکنم.

آقای کناری ک روی صندلی عقب کنار من نشسته بود و هی ب بهانه های مختلف بهم لبخند میزد یه جا گفت: وای خانوم مدتهاست یه خانوم جوون و مثل شما ندیدم خریدهای یومیه بکنه!! من م بدون اینکه جواب ش رو بدم یه لبخند بهش تحویل دادم! و خواستم بگم: عامو این جور نخ دادن ها دیگه کهنه شده!

دیگه رسیدم خونه و ب حامد ک زنگ زده بود گفتم ک رسیدم و بعد هم دست ب کار شدم واسه درست کردن پنکیک شدم و بعد هم نوتلا و توت فرنگی بین شون گذاشتم و خودم ضعف کردم واسشون :دی

موقع افطار با این که فرداش وزن کشی داشتم اما ب شدن گرسنه بودم و هم آش شله قلم کار خوردم و هم پنکیک نوتلایی!!

بعد هم دست ب کار شدم برای درست کردن چیز کیک و همه کارهاش رو کردم و فقط میخواستم روش رو ژله هم بدم ک گذاشتم برای فردا صبح ش و بعد هم والیبال دیدم ک چقد حرص خوردم و ناراحت شدم از باختمون .

آخر شب هم با حامد صحبت کردم، معمولا یه بار حوالی ساعت 1 اینا زنگ میزنه و یه بار هم ک دم سحر موقع رفتن ب خونه.

برای سحر مثل هر روز آب خوردم و مناجات رو گوش دادم و میخواستم بعدش زود بخوابم ک خوابم نبرد.

قبل از اینکه از دوشنبه بگم یه توضیح باید قبل ش بدم، یه روز تو دانشگاه داشتم ب یکی وقت میدادم برای فال ک عادله شنید و ازم پرسید و خیلی براش جالب اومد حداقل در ظاهر! و بعد گفت: تا حالا پیش دکتر!!!!! رفتی؟

اول اصن متوجه نشدم ک دکتر میتونه لقب یه فالگیر باشه، خواستم بگم خو معلومه هر آدمی حداقل یه بار کار ش ب دکتر افتاده اما خوب یه کم فک کردم ب این نتیجه رسیدم ک قطعا منظورش از دکتر! پزشک و دکتر نیست و یه چیز دیگه باید باشه ک بعد خودش برام گفت: این دکتر حتما باید ده نفر باشین تا بیاد، فقط تو خونه های شمال شهر میاد، فقط هم روبروش میشینی و بهت میگه یه چیزایی، یه منشی داره، اون میاد چک میکنه ک دکتر میتونه تو اون خونه بیاد یا نه!! خلاصه ک من بهش گفتم نه واقعا تا حالا درباره ش نشنیده بودم.

تا حدود یک ماه پیش فاطمه دوست کلاس زبان م تماس گرفت و گفت: سرمه شنیدی یه فالگیری هست ب نام دکتر؟! فقط باید ده نفر باشیم، تو میای؟ من دنبال جور کردن ده نفر م!

گفتم: باشه آره میام.

ک دیگه گذشت جریانش تا هفته قبل ک فاطمه تماس گرفت و اول برای دوشنبه هفته پیش گذاشت ک دکتر!! وقتی فهمیده بود جا رو خوشش نیومده بود و گفته بود نمیاد اونجا، بعد روز چهارشنبه شد و یه جا گفته بود ک نه من اونجا زوج و فرد ه و من نمیام و خلاصه ک افتاد برای روز دوشنبه این هفته، فاطمه هم بهم گفته بود دکتر! یک ربع ب یازده تا یازده میاد.

از صبح دوشنبه بی حال بود و کسل، حس میکردم میخوام پری%ود بشم ، فقط زودتر بلند شدم و ب مامانم گفتم: میشه شما من رو ببرید؟

گفت: آره و من دوش گرفتم و خوابیدم. دیگه تا بیدار شدم و ماماینا اماده شدن و خواستیم بریم اول یه زنگ زدم ب فاطمه ک ببینم میاد ک همون موقع ها دکتر اومد و گفت: زود بیاین، تا فال ما رو میگیره

تازه از خونه اومده بودیم بیرون، ینی ده دقیقه شده بود از زمانی ک فاطمه گفت دکتر الان اومد! فاطمه تماس گرفت و گفت: سرمه کجایی؟ دکتر داره میره!!!!!!!!

گفتم: چیی فال همه تون رو گرفت؟ چطوری؟ کی؟

گفت: اره اما چهار نفر هنوز نرسیدن، البته همه شون نزدیک ن، حالا بتونیم نگه ش میداریم تا ببینیم چی میشه.

خیلی از مسیر نرفته بودیم ک فاطمه دوباره تماس گرفت و گفت: سرمه رفت، با تو سه نفر نرسیدن

اینقد عصبانی بودم ک حد نداشت، هیچ جوره تو مغزم نمیرفت چطور ممکن ه یکی در عرض یک ربع برای هفت نفر فال گرفته باشه، خلاصه ک گفتم: پ فاطمه من دیگه نمیام اونجا

گفت: اا نمیای اخه من پول شماها ک نیومدین رو حساب کردم.

من اگه بودم و خیلی هم برام مهم بود پول ش اما هیچ وقت همون لحظه ب طرف این رو نمیگفتم، گفتم: اا باشه، ولی اگه اجازه بدی شماره کارتت رو میگیرم ب جای اینکه بیام..

بعد خدافظی ب بابام اینا گفتم: من نمیرم خونه دوستم، اگه میشه بریم سمت دکترم، ساعت 2 ست وقتم ولی الان هم برم میذاره برم تو

دیگه من رو رسوندن و خودشون هم رفتن همون طرف ها بازار روز برای خرید. خلوت نبود اما شلوغ هم نبود و رفتم تو و وزن کشی :دی شدم و چون خیلی هاتون پرسیده بودین وزن م رو بگم ک الان شدم 51 کیلو و  روی همین وزن بهم تثبیت داد و بعد هم 100 تومن دادم ب منشی ش برای دوره تثیبیت م و وقت برای هفته بعد گرفتم و تماس گرفتم با مامانم اینا و رفتم سمت شون.

توی راه اینقد شاد بودم ، راست ش از اینکه تثبیت گرفته بودم گریه م گرفته بود، شاید بچه هایی ک رژیم گرفتن بهتر حرف من رو درک کنن ک رسیدن ب وزنی ک حتی تو خواب هم نمیدیدیش ینی چی!

بعد برگشتیم خونه و مامان م خریدها رو شست و من م ژله چیز کیک رو درست کردم و رنگینک و حلوا گرم با خرما!

با حامد هم صحبت کردم و یه کم استراحت کردم تا عصر ک دوباره بهم زنگ زد و داشت میرفت مغازه و من م میخواستم با مامانم برای یه شلوار بخرم برای خودم، دلم یه شلوار کوتاه میخواست. ک رفتیم و سریع یه چیزی انتخاب کردم سایز ایکس اس!!!!!!!!!! ک تو پام هم ب نظر خودم خیلی قشنگ بود و برگشتیم خونه و زنگ زدم ب حامد ک هنوز تو راه مغازه بود و تا رسید باهم صحبت کردیم.

بعدش آماده شدیم و غیر خوراکی ها یخ هم ک عمه م خواسته بود با خودمون بردیم و رفتیم خونه عمه م. بهاره و پسرعمه م رو از ابان پارسال ندیده بودم و قطعا هیچ تصوری از لاغری من نداشتن و بدم نمیومد عکس العمل اونها رو ببینیم اما وقتی رفتیم هنوز نیومده بودن و فقط عموم بود ک با تعجب  تا آخر شب نگاهم میکرد و مطمین بودم یکی از عمه هام فرداش درباره حرفای عمو کاووس م درباره لاغری من چیزی میگه!!

کیمیا هم از عید من رو ندیده بود وگفت وای چقد لاغر تر شدی خوش ب حالت ، بجز عمه مهری م ک هی میگفت چقد بد شدی و دیگه لاغری تا یه حدی ش خوبه و ببین با صورتت چی کار کردی ( حالا این رو هم بگم ک خوب خیلی از بچه ها عکس های من رو دیدن، قطعا فرم چهره م تغییر کرده اما خدا رو شکر اتفاق خاصی برای پوستم نیوفتاده ) بقیه چیز خاصی نگفتن، حداقل توی روم!

چند دقیقه قبل اذان بهاره ینا اومدن و وقتی ب من رسیدن باورشون نمیشد، کیان ک میگفت من اصن سرمه رو نشناختم، ینی بیرون می دیدم ش امکان نداشت بفهمم سرمه ست!!

بجز من و امیرمهدی پسر کیمیا، کسی روزه نبود و تا اذان شد من با چای و یه ذره نبات مثل هر روز روزه م رو باز کردم و بعد هم عمه م شام ش رو کشید و بازم تقریبا مثل همیشه بهاره سر میز نیومد و ب هوای غذا دادن ب بچه ش تو هال نشست.

بعد رضا برای کاملیا ژل زد و بعدش ازش خواستم من رو هم ویزیت کنه ک قرار شد برم پیشش اسکارلت انجام بدم ک گفت برای همه بالای سی ساله ها یه جورایی واجبه و خیلی عالیه و پوست رو سفت میکنه. بهش ک گفتم حتما تو این ماه میام، حالا تا ببینم چی میشه.

دیگه تا ساعت 1 اونجا بودیم، آهان این رو هم بگم ک سر چیز کیک م تقریبا بین بچه ها دعوا شده بود، و تنها خوراکی بود ک تا اخر خورده شد و همه دستورش رو ازم گرفتن. البته چیز خاصی هم نیست قطعا همه تون بلدین چیز کیک یخچالی رو.

آخر شب هم پری،ود شدم و کمر و دل درد داشتم و بعد هم با حامد حرف زدم و بازم سحر رو بیدار بودم و بعدش خوابیدم.

سه شنبه فاطمه باهام تماس گرفت و گفت ک نه برای پول ش واسه اینکه شماها فال نگرفتین قرار شد یه بار دیگه بیاد ک بعد ازش پرسیدم آیا بجز پولی ک من باید ب تو بدم، دوباره هم باید ب خودش هم برای بار دوم میاد پول بدم ک گفت نه شما سه نفر همون قبل اما هفت نفر دیگه باید جور کنیم ک من چند نفر رو دارم حالا ببینم چی میشه و بعد از دکتره گفت ک همه ش میگفته من میخوام برم، حتی مامانم ک از این اتاق ب خاطر پا دردش دیر حرکت میکرد ک بره برای فال، هی میگفت اگه نمیتونه راه بیاد من برم و میگفت بعدش زنگ زدیم ب منشی ش و گفتیم شما اشتباه کردین ک ب ما نگفتین فال کل ده نفر کارشون تو یه ربع تموم ه، برای همین قبول کرده ک دوباره بیاد و از شما سه نفر دیگه پول نگیره.

تا عصر ش بجز اینکه هی غذا بخورم کاری نکردم. نهار هم مامانم چون میدونست هوس ماکارونی کردم، برام درست کرده بود و خلاصه ک از صبح فقط بیدار شده بودم غذا و شیرینی جات خوردم و با حامد هم حرف زدم و عصر هم داشت میرفت مغازه بهش گفتم:  خرید دارم میخوام برم شهروند، برای فردا میخوام

گفت: بذار من برم مغازه در رو باز کنم، سجاد از مغازه بالا بیاد پایین بعد من میام دنبال ت با هم بریم.

گفتم: نه نه نه، اصن رو حرفای تو نمیشه اطمینان کرد، اونوقت هی باید حرص بخورم چرا نیومدی، پ کی میای، با مامانم میرم راحت ترم.

هرچقد اصرار کرد قبول نکردم و وقتی رسید مغازه و خدافظی کرد و خواستم یه استراحت بکنم ک طبق هر روز همون ساعت ها رویا باهام تماس گرفت ( ک حالا بماند اتفاقاتش ) و طرفای ساعت 8 آماده شدم و با مامانم رفتیم شهروند.

کلی گشتیم و خریدای لازم برای فردا رو کردم و البته یه سری رو هم چون دیر وقت رفته بودیم و جنس هاشون تموم شده بود، نداشت و مامانم گفت فردا صبح میرم برات میخرم.

وقتی برگشتیم خونه اول عمه مهری م زنگ زد و گفت : کاووس میگه چرا سرمه با خودش این کار رو کرده بود، چرا خودش رو از بین برده ک یهو صدای بابام بلند شد ب طرفداری از خواهر و بردارش ک آره این چرا این جوری کرده و...

دیگه حوصله توضیح برای کسی رو ندارم، ما ادم ها یاد نگرفتیم ب چاقی و لاغری و زشتی و زییایی های هم احترام بذاریم و فقط ادمها رو بر اساس اخلاق شون دسته بندی کنیم. یادم نیست تو پست قبل گفتم یا نه ک وقتی سمیه فهمید مامانم اینا از لاغری م ایراد میگیرن چشماش گرد شده بود و گفت کاش یه بار جلوی من بگن، میدونم ب مامانت چی بگم، ک شما ب من میگفتین سرمه رو تشویق کن رژیم بگیره، بره باشگاه، خوب پ بازم ایراد میگیرین!!

بعد عمه م از مضرات لاغری گفت ک بینی رو بزرگ و دهن رو گشاد نشون میده و کاووس گفته اون جوری صورت بیشتر بهش میومد و قشنگ تر بوده!

میدونید جریان ما اگه بخوایم ب حرف مردم گوش بدیم مثل اون بچه و پیرمرد و الاغ ست ک هرکی از کنارشون رد میشد یه نظری میداد، یکی میگفت چرا دو تا رو الاغ نشستین بیچاره حیوون، یکی میگفت چرا هر دوتون پا ب پای الاغ پیاده میرید و شما چقد احمقید و پ واسه چی حیوون دارید، وقتی پسر بچه سوار شد بهشون گفتن ک چ بچه بی ادبی ک پدربزرگ ش داره پیاده میاد و وقتی پدر بزرگه پشت الاغ نشست گفتن چقد بیرحم ک دلش واسه بچه نمیسوزه و اون پیاده میاد و خودش سواره....خلاصه ک داستان ما هم همین شده و من اگه بخوام ب حرف کسی گوش بدم باید هر لحظه خودم رو عوض کنم!! اما مهم اینه ک من هم اون موقع از خودم راضی بودم و هم الان و چیزی بجز رضایت خودم برام اهمیت نداره.

 بعدش هم حرف و جریان در مورد همسایه ها پیش اومد ک واقعا برای توضیح ش اعصاب ندارم فقط دلم خیلی گرفته ک چرا یکی ک ب همه ثابت شده دزدی کرده توی یک سال و همه ب عنوان یه آدم روانی ازش یاد میکنن بازم اتفاق مثبتی برای ما نمیوفته، آهان این رو هم بگم ک کاف عوضی و دار و دسته ش گفتن ما از این ب بعد پول شارژ نمیدیم تا تکلیف دادگاه در و سقف خونه ما مشخص بشه!!!!!!!

ب یه ورم خوب ندید، متاسفم برای اون مدیر بی عرضه فعلی ک نمیره مثل سین لعنتی بره شکایت کنه ازتون. بهرحال فردا باباینا باید برن دادگاه و یه سری امضاهای بقیه واحدها رو ک بازم گفتن از ما شکایتی ندارن رو نشون بده، الان شش نفر ب نفع ما امضا کردن اما خوب بازم خودتون میدونید ب هیچی اعتبار نیست.

خصوصا ک امشب بابام میگفت اینها رو من الکی میگیرم وگرنه برای دادگاه ک این امضاها مهم نیست و بدتر توی دلم خالی شد و دلم گرفت از این ک ک ممکن ه خدا ما رو نبینه!! و حق رو ناحق کنه، راستش ته دل م اصن نمیتونم بپذیرم این رو اما خوب انسانم و جایز الخطا و متاسفانه گاهی اوقات ناامید میشم وشک ب دل م راه میدم.

میگن امام حسن کریم اهل بیت ه، برای هم دعا کنیم فردا شب، و دوست داشتین یه چیزی هم در حد وسع نذر کنید ک انشالا سال بعد ک براورده شد ادا ش کنید.

نه مثل اینکه بازم مثل همیشه حرف داشتم هاا :)))

این پرشین هم شور ش رو در اورده همه ش قطع و وصل میشه، اگه نظرات رو جواب نمیدم بدونید ک تایید نمیشن و من مقصر نیستم، الان هم بازم اول تو ورد تایپ کردم برای همین بازم بی شکلک ه اما خودتون میدونید دیگ ک باید چ جوری بخونید دیگه :دی

مواظب حرفامون باشیم ک دل کسی رو نشکنه و مواظب دل هامون باشیم ک با حرف هرکسی نشکنه.

ب قول جناب خان قربانت بوس بوس

دکتر - سرمه - :دی

/ 0 نظر / 90 بازدید