نمیذارن ک !!! ( دل نوشت 558 )

از خواب بیدار شدم، عادله برام پیام داده بود و روزای انتخاب واحد رو گفته بود.

رفتم توی هال پیش مامانم و برای همون کاری ک تو پست قبل گفتم میخوام انجام بدم بهش گفتم، یهو برگشت بهم گفت: تا کی میخوای با این پسره همین جور ادامه بدی، خبری از خانواده ش نشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فک کنید اول صبح حساس ترین حرفایی ک باهاش کاملا بهم میریزید رو بشنوید.

اخم هام رو کردم تو هم و گفتم: ن

گفت: همین ه دیگه تو همه ش باهاش هستی، براش مهم نیست ک تلاش کنه، آخرش تو رو میذاره و میره!

گفتم: اولا ک بذاره و بره چی کار کنم، بعد هم اینقد ک شما این رو میگین میشه، ب جای اینکه نفوس خوب بزنید همه ش دارید میگید میذارتت و میره

گفت : من عاقلانه حرف میزنم، چیزایی ک دارم میبینم رو میگم، همه ش میری چیزای بیخود میخری!!!!!!! پولهات رو بذار کنار اینها چی ن ک میگیری!!!!!!!

گفتم: ای بابا باز دوباره من دو تا چیز خریدم تو شروع کردی ، چ بدبختی دارم من

گفت: یادته ک اون روز ب من چی گفت، گفت تقصیر شماست!!!!!!!!

حالا جریان این رو میگم، حامد همیشه ب من با خنده میگه تو خیلی لوسی ، تقصیر مامانت لوس بار اورده ( حالا همه رو ب شوخی و خنده میگه ها ) همین حرفا رو شب تولد مامانم وسط ی بحث کاملا خنده و شوخی زد، با همون لحن همیشگی ش، و من میدونم کاملا بی منظور و برای خنده گفت ، حالا مامانم این حرف رو ب دل گرفته و چند بار ه بهم میگه ک این رو ب من گفته!

فک کنید اونهمه کار اون شب ش رو حتی یک بار مامانم نگفته مرسی ، اما این صحبت ک من حامد رو دیگه می شناسم چقد بی منظور حرف زده ب چشم ش اومده!!!

دیگه خیلی حرص م گرفت وگفتم: اوووه هی همین رو میگی، مگه بدبخت چی بهت گفته، این همه خوبی و محبت داره

گفت: خوبی داره برای خودش!!!!!!!!!!!!

گفتم: وا در حق من و شما میگم انجام داده، ن واسه ننه ش ک

گفت: من میخوام بگم مردم همه کارها رو از چشم پدر و مادر میبینن، حالا تو هی برو چیزای الکی بخر!!!!!! ب جای اینکه پول هات رو سیو کنی، این پسر پیش خودش میگه این تیپی ه این دختر

گفتم: بابا آخرش میذاره میره دیگه، ته ش اینه، دیگه بالاتر از این ک نمیخواد اتفاقی بیوفته میشه؟

گفت: برو بابا تو هم، تو ک ی دقیقه هم نمیتونی ازش بی خبر باشی، آره جون خودت بذاره بره، ته ش این ه!

گفتم: دیگه اون موقع مجبورم قبول کنم، راه چاره ای ندارم.

آهان تو حرفا گفتم بابا چیزی ک تو داری میگی اصن ب من ارتباطی نداره، من هیچ کاره م.

ک مامانم گفت: تو ک مادر شوهر خواهرت رو مثال میزنی ( ک اصن من امروز راجع ب اون حرف نزده بودم ) دختره افسار رو داده بود دست مادر ش ، ن مثل تو نمیذاره هیشکی کاری بکنه

حالا این م براتون روشن کنم قبل از اینکه بیاین بهم بگید خوب بذار مامانت باهاش حرف بزنه، اولا ک مامان من وقتی هنوز حتی ی بار هم حامد رو ندیده بود میگفت من فقط یک بار ببینم ش تمومه! کاری میکنم ک بیاد جلو و از این حرفا ک خوب از اون موقع کلی بار گذشته بودن اینکه مامانم تونسته باشه کاری کنه ک البته مامان بازم میگه چون کم دیدم ش!! ( ینی همیشه ی دلیلی میاره ک من توش مقصرم )

دلیل دوم م اینه ک شما ببنید حامد فقط ی جمله گفته ک ب مذاق مامانم خوش نیومده، بعد اینهمه مدت هر بار بحث میشه میگه این رو ب من گفته، وای ب حال اینکه بشینه جدی حرف بزنه و مثلا حامد ی چیزی از همین حرفای لج در آر ک تو دلش هست از ترس های تخ می تخ یلی ش برای مامان بگه دیگه من هی باید ب مامان جواب پس بدم ک این طور و اون طور...

دلیل سوم م برمیگرده ب خود حامد، مثلا ی وقت یکی اینجوری ه ک به پسره میگه خواستگار دارم با موقعیت عالی و پسره هول میشه و کاری میکنه برای ازدواج، اما حامد این تیپی نیست، متاسفانه این نظریه ب شدت احمقانه ( حداقل از نظر من ) داره ک میگه میرم کنار ک نکنه تو آینده ت خراب بشه !!!!!!!!! ( البته بگم من تا امروز جتی ی بار حرف خواستگار و اینها رو ب حامد نزدم ها ک همچین جوابی بهم بده، اما تو موارد دیگه آره شده این حرف ها رو بزنه حتی اگه بهش عمل هم نکنه شنیدن ش واسه من عذاب آوره )

حالا اینها رو گفتم ک بگم ، وقتی مامانم باهاش صحبت کنه ب احتمال خیلی زیاد و از روی شناختی ک ازش دارم بهم میخواد بگه سرمه مامان ت راست میگه، نگران تو ه، من  عذاب وجدان دارم، من از تو روش شرمنده م ، من نون و نمک ش رو خوردم، نمیتونم بیشتر از این بمونم و باعث ناراحتی ش بشم و پس بهتره ک من نباشم....

خلاصه ک مشکل من یکی دو تا نیست!

ب مامانم گفتم: والا من با این شرایطی ک دارم ناراضی هم نیستم، از حرفای شما  بیشتر اعصابم خورد میشه تا موقعیتی ک توش هستم

مامانم گفت: بله برای اینکه عادت کردی اما تا کی!!!

ینی اصن متوجه حرفای من نمیشه، بهش گفتم: اگه ی روزی خدا قسمت م بچه ای کرد هیچ وقت سعی نمیکنم همیشه باهاش عاقلانه حرف بزنم، چون قلب و احساس هم گوشه ای از زندگی و وجود ماست.

آهان ی حرف دیگه مامان ک آتیش م زد و همون اوایل جر و بحث مون بود این بود ک: این پسر ی زنگ نزد اونجا احوال ملودی رو بپرسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمیدونم شما هم ب اندازه من چشمهاتون گرد شد یا نه!

گفتم: هزار بار از من احوال پرسیده، چی کار باید بکنه

مامانم گفت: ن چون تو و خانواده ت واسه ش مهم نیستی، وگرنه باید زنگ میزد ب من!!!!

خدایی حرفاش بی انصافی نیست؟!

گفتم: شمایید ک از همه انتظار دارید باهاتون تماس بگیرن، مردم مثل ما زندگی و فکر نمیکنن، دلیلی نداره ک چون شما خودتون رو نسبت ب همه مقید میکنید، بقیه هم همین جور باشن.

بماند ک مامانم اصن حرفام رو قبول نکرد. ولی دلم وحشتناک از این همه قضاوت اشتباه گرفت.

همون موقع حامد زنگ زد و مامانم زیر لب غری مثل این ک الکی هی حرف میزنن باهم ک چی زد..

این رو هم بگم ک کاری ک میخواستم برام انجام بده رو آخرش داد ها، اما کاش با روی باز این کار رو میکرد.

حامد ک زنگ زد بهش گفتم بحث شده، نگفتم سر چی ، هی سعی کرد بگه و بخنده تا بهش گفتم: حامد نمیخوای کاری کنی

بدبختی من این ه ک باید هر دو طرف حامد و مامانم رو راضی کنم درحالی که من هیچ کاره م!!

حامد هم دوباره از همون حرفای اعصاب خوردی زد ک چرا و خدا میدونه هر روز دارم فکر!!!!!!!!!!! میکنم ک چی کار کنم

گفتم: هنوز تو داری فکر میکنی؟ نباید ی عملی هم انجام بدی!! خوب یا خوبه یا بد، اما باید انجام ش بدی

گفت: آره تو همین طوری ، میگی بشه حالا یا خوب میشه یا بد

گفتم: آخه برای چی باید بد بشه

دیگه حرفی نزد و هی سعی کرد آرومم کنه تا رسید مغازه و خدافظی کردیم.

سر ظهر هم نامه دادگاه رسید، دیگه حتما خودتون میدونید چ اعصابی از من خورد شده!

/ 6 نظر / 119 بازدید
m

ادما قدر اونی رو که دارند نمی دونند...

صبا

سلام عزیزم.من خیلی وقته که وبلاگتونو می خونم ولی هیچ وقت نظری نذاشتم.ولی امروز با خوندن این متنتون یادم افتاد به خودم.به تمام جر و بحث های اینجوری که با مامانم داشتم.منم وضعیتم دقیقا همینجوری بود.با این تفاوت که بر عکس آقا حامد دوست پسر من اصلا مامانمو هم نمیدید و میگفت ببینمش چی بگم ؟ اگه منو ببینه هی میگه پس چرا دختر منو نمیگیری و از این حرفا..خلاصه...چقدر دعواهای اینجوری که با مامانم نداشتم...الان بعد از 10 سال دوستی با دوست پسرم ازدواج کردم.فقط یه چیزی از خدا برات می خوام و اونم اینه که صبر بده بهت.میدونم تو این شرایط عین سنگ آسیاب از 2 طرف فشار روته ولی هیچ چاره ای نداری.به منم خیلی ها خیلی راه حل ها میدادن که هیچ کدومش عملی نبود.نه در توانم بود نه با شخصیتی که از دوست پسرم میشناختم عملی میشد..فقط باید صبر بکنی..اینقدر که آقا حامد بتونه خودشو جمع و جور کنه..و از ته دلم از خدا می خوام توان و قدرت به آقا حامد بده..بی صبرانه منتظر خبرای خوبم از طرف شما

Miss.m

سرمه جان عزیزم خواستم بگم اومدم مشهد ویژه واست دعاکردم که ایشالا هرچی که میخوای و صلاحته بش برسی گلم [گل][قلب][ماچ]

khatere

سلام سرمه جون من یکی از خواننده های خاطرات روزانتم.خیلی خوشحالم از اشناییت.اصلا ناراحت نباشمن درکت میکنم من تو شرایط تو بودم ولی خدارو شکر خدا کار مارو ردیف کرد بهم رسیدیم.شما در کنار هم واقعا زوج خوبی میشین ایشالا بزودی زود بهم برسید.

khatere

سلام سرمه جون من یکی از خواننده های خاطرات روزانتم.خیلی خوشحالم از اشناییت.اصلا ناراحت نباشمن درکت میکنم من تو شرایط تو بودم ولی خدارو شکر خدا کار مارو ردیف کرد بهم رسیدیم.شما در کنار هم واقعا زوج خوبی میشین ایشالا بزودی زود بهم برسید.

khatere

سلام سرمه جون.من خیلی دوست دارم نظر بزارم ولی اکثرا نظریاتت بسته اس[قلب][گریه]