اومدم آی اومدم !!! ( دل نوشت 510 )

شنبه صب بلند شدم و دوش گرفتم و ب کارام رسیدم و از ده گذشته بود ک ب حامد زنگ زدم، فک نمیکردم هنوز رفته باشه واسه پاش اما وقتی جواب داد صداش بیحال بود و گفت: سرمه همین الان اومدم بیرون

معلوم بود درد هم داشته، همون موقع هم صداش کردن و بهش نسخه دادن ک رفت داروخانه گرفت و بعد رفت خونه.

بهش گفتم: پس خوب استراحت کن، فعلا هم ک نباید کفش بپوشی، حواست باشه دیگه.

گفت: آره بهم گفته جوراب و کفش نپوش، فعلا ک بد نیست اما گفت تاول میزنه، بعد هم گفت چرا اینقد دیر اومدی، ممکن ه با یه بار خوب نشه و دو سه هفته بعد ک بیای برای چکاپ بهت بگم دوباره باید فریز کنی.

گفتم: حالا ک رسیدی خونه حتما یه چیزی بخور ، خصوصا ک بهت چرک خشک کن هم داده، با معده خالی نخوری قرص ت رو.

مامانم اینا نبودن ، باهاش تماس گرفتم و پرسیدم برای نهار میخواین چی کار کنید؟

گفت: میخوام املت درست کنم، گوجه زیاد داریم، الان داریم برمیگردیم.

وقتی تماس رو قطع کردم فک کردم ک چ غذایی میشه درست کرد ک فکرم ب فیله رسید و فیله ها رو در آوردم و گذاشتم تو ماکروویو و بعد هم دو تا پیمونه برنج خیس کردم ک دمپخت درست کنم. سیب زمینی هم نگینی کردم و ریختم تو آب دمپخت، خلاصه ک در عرض نیم ساعت هم چلوم آماده بود و هم فیله ها سرخ شده بودن.مژه

 

 

مامانم اینا رسیدن و سالاد درست کرد و بعد هم من نهار رو واسشون کشیدم و خودم اومدم تو اتاق تا هوس غذا خوردن ب سرم نزنه و خبر نداشتم چ نهاری انتظارم رو میکشهنیشخند

حامد بهم زنگ زد و گفت: سرمه دارم میرم بانک، باید صب میرفتم ک نرفتم، چک داریم باید برم پول واریز کنم

گفتم: حالا نمیشه نری با اون پا؟

گفت: ن مشکلی نیست، سندل میپوشم و میرم.

بانک اول کارش رو ک انجام داد و داشت میرفت سراغ بانک دوم زنگ زد بهم و گفت: سرمه میای این سمت؟ یا میخوای من بیام؟

گفتم: واقعا؟؟ بهتر نیست بری خونه و استراحت کنی؟

گفت: نه بابا استراحت واسه چی؟ سرما ک نخوردم، حواسم هم هست روی اون انگشت زیاد راه نرم، اگه حالت خوبه بیا بریم یه کبابی بزنیمنیشخند

گفتم: باشه حالا ک اصرار میکنی میام دیگهزبان

ب سرعتی بالاتر از سرعت نور آماده شدم ، ینی کباب چها ک نمیکنه با آدمابله

اینقد سریع رسیدم ک وقتی زنگ زدم و خبرش رو ب حامد دادم، حامد هنوز تو بانک بوده و تازه کارش تموم شده بود و باور نمیکرد ک من رسیده باشم.خنده

کمی بعد همدیگه رو دیدیم، حامد کاپشن و پلیور پوشیده بود با دمپاییقهقهه از دور ک دیدمش نیش م باز شد و هره و کره کنان رفتم سمتش

گفت: خیلی ضایع شدم؟

دلم نیومد چیزی بگم، ب حد کافی خندیده بودمنیشخند گفتم: نه، ولی میتونستی اون پات ک موردی نداره رو کفش بپوشی.

ولی اصن نمیتونست راه بیاد و فقط روی پاشنه پاش میتونست حرکت کنه ، از همونجا تا در کبابی یه ماشین گرفتیم، ینی من از بس هول بودم با دو رفتم ب سمت مغازهه، البته میخواستم مطمئن بشم ک سالن ش دوباره باز شده ک بود.

ب حامد گفتم همون پایین بشینیم ک مجبور نشه با اون پاش از پله ها بریم بالا ک گفت نه، پایین همه مرد هستن

رفتیم بالا و آقا تازه یادش افتاد دستاش رو نشسته و دوباره از پله ها برگشت پایین.یول البته ک من م بیکار نموندم و فورا از صحنه مورد علاقه م برای شماها عکس انداختم.نیشخند

 

 

تا حامد بره و برگرده براش کباب و واسه خودم جوجه سفارش دادم و ماست و دوغ رو هم واسه مون گذاشت. 

 

 

خوبی کبابی بهار اینه ک هنوزسفارش نداده غذات رو میارن. و هنوز ماست و نوشیدنی ها رو نیورده بودن ک غذا هم رسید.

 

 

فک کنم دو تا تیکه کوچیک از جوجه ها و یه ذره هم از کباب حامد خوردم. حامد ک کبابش رو تموم کرد جوجه ها رو هم گذاشتم جلوش، یه استخون کوچیک از جوجه هایی ک من خورده بودم کنار ظرفم بود، بهم گفت: سرمه من ک ندیدم تو چیزی بخوری، فک کنم این رو هم یارو ک داشته غذامون رو میورده خورده و استخونش رو انداخته اینجاخنده

طرفای 4 بود ک از اونجا بلند شدیم و اخرین نفر هم بودیم و دیگه داشتن نهار خودشون رو درست میکردن بخورن.

دوباره ک سوار تاکسی شدیم ب حامد گفتم: برو خونه و استراحت کن

گفت: کاری خونه ندارم ب این زودی برم، بریم سینما؟

هوا سرد و خشک بود و زیاد راضی نبودم تو اون هوا حامد با اون وضع پاش بیاد سینما هم بریم، اما اینقد اصرار کرد ک اخرش قبول کردم.

از تاکسی ک پیاده شدیم رفتیم کنار ایستادیم و زنگ زدیم ب همه سینماها تا ببینیم چ فیلمایی دارن و کدومشون ب ساعت اون موقع میخوره، اخر سر یکی شون ک فیلم مجرد چهل ساله رو داشت و نزدیک بهش بودیم وساعت 4:30 هم شروع سانس ش بود رو انتخاب کردیم.

تو سینما دو تا چایی هم حامد گرفت ک چون داغ بود با خودمون بردیم تو سالن و در حین فیلم دیدن خوردیم.

فیلم ش از این فیلمهای الکی بود اما از اول تا آخرش من خندیدم، ینی قهقهمه میزدم ها! خنده

حامد هم هی با دهن باز من رو نگاه میکرد ک دقیقا ب چی میخندیدمیول و از خنده من اونم میخندید و فقط میگفت سرمه خوبی؟ یه وقت سکته نکنی اینقد میخندیخنده

ساعت از 6 گذشته بود ک فیلم ش تموم شد و ما هم خوشحال و خندان از سینما اومدیم بیرون.مژه

ب خاطر پای حامد خواستم باهاش تا یه جایی برم اما نذاشت و گفت برو سوار تاکسی ها بشو ک زودتر برسی ..

بعد از جدا شدن از هم من سوار تاکسی شدم و توی راه هم حامد تماس گرفت ک بهش گفتم برسم خبر میدم و همین کار رو کردم و وقتی رسیدم بهش زنگ زدم و اونم داشت چرت میزد و گفت: سرمه خیلی خوابم میاد از صب ک بیدار شدم 5 دقیقه هم نخوابیدمخنثینیشخند

ینی اینقد خندیدم ب حرفش و بعد با خنده از هم خدافظی کردیم ک بره بخوابه.خنده

بعد ب کارام رسیدم و شب ش با رویا صحبت کردم، گفت تا سعید بیاد رفتم بنگاه های مختلف

پرسیدم: راستی بالاخره اکرم خانوم چی کار داشت؟

گفت: هیچی زنگ زده بود ک بگه کرایه بهمن و اسفند رو ندید و بذارید روی پولتون ک مامانم قبول نکرده و گفته نه ما پول داریم.

و بعد دوباره درباره سعید و خوبی هاش حرف زد.یول

حیف رویا آدم راستگویی نیست وگرنه بهش میگفتم رویا تا حالا کدوم یکی از حرفاش عملی شده؟ تا جایی ک یادم ـه روز اولی ک رفتن بیرون بهش گفته بود بریم کریم خان یه انگشتر بردار و رویا هم بهش گفته بود انگشتر نه اما چیز دیگه باشه و سعید هم اکی رو داده بود و البته  ب خاطره پیوست این حرفا و کلی حرفا  یا بهتره بگم وعده وعیدهای دیگه ک یکی ش هم درست از آب در نیومد. میدونم یکی از اینا رو ب رویا بگم اولش جبهه میگیره و فرداش یه دروغی در میاره و میگه این کارها رو سعید واسم کرده و فلان چیزا رو واسم خریده ، پس بهتره سکوت کنم ک نه اون رو مجبور ب دروغ کنم و نه خودم دروغ بشنوم.ساکت

شب هم حامد از خواب بیدار شد و زنگ زد و با هم حرف زدیم و گفت انگار تازه دردش شروع شده، تاول هم زده

بهش کپسول و قرص داده بود و گفته بود سر وقت بخوره و دیگه یه کم حرف زدیم و خدافظی کردیم.

یک شنبه صب از خواب ک بیدار شدم دیدم مامانم گوجه ها رو رنده کرده، فهمیدم گذاشته ک املت درست کنه، من م زیر ماهی تابه رو روشن کردم و رفتم ب کارام رسیدم و حموم م رو هم کردم.

بعد حامد زنگ زد، گفتم: ساعت 12.5 فوتبال داره، خواستی نگاه کن.

ک پرسید کجا و کجان و بعد دیگه حرف زدیم درباره کاری ک داشت و منتظر بود بهش خبر بدن ک اکی میشه یا نه

گفت: میخواستم امروز برم مغازه اما بابام رفت و گفت نمیخواد بیای.

بهش گفتم: پس حالا ک خونه ای برو موهات رو کوتاه کن.

گفت: چرا؟

گفتم: چون بلند شدهابرو

خندید و گفت : باشه پس میرم

البته ک میدونید حامد فس فس ـه و تا بخواد یه کاری رو انجام بده کلی زمان میبرهکلافهاما خوب بالاخره رفت و شد حامد موکوتاقلب

بعد املت رو واسه ماماینا آماده کردم ک اومدن.

 

 

بعد از نهار از مامان پرسیدم: چ خبر؟ رفتین ام آر آی سر؟

مامانم گفت: آررهه اگه بدونی چی شد، وقتی نوبتم شد ازم پرسید تا حالا انجام دادی گفتم نه، بعد یه چیزایی تو گوشم گذاشت و یه چیزی روی سرم و یه چیز فلزی هم چفت کرد روی صورتم و فرستادم توی تونل سیاه، اولش یه صدای دنگ دنگ آروم میومد بعدش زیاد شد، یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی، صدای بوق کامیون، قطار، آهنگری ،  جوشکاری داشتم می مردم دیگه، قلبم داشت می ایستاد، یه زنگ بهم داده بودن، زنگ رو زدم و آوردم بیرون حالا نه کامل، بهم گفت بدون تزریق ت تموم، حالا باید با تزریق برات انجام بدم، گفتم خانوم من دارم می میرم، قلب من تپش ش بالاست، دارم سکته میکنم، اینقد صدا توی گوشم ـه، گفتم بهم یه ذره آب بده، گلوم خشک ـه، گفت نه نمیشه این محافظ آهنی رو از روی صورتت بردارم، گفتم پس از لای پره هاش با نی بهم آب بده من دارم می میرم، گفت نه نمیتونم، بهش گفتم  پس من رو در بیار گفت من داروی تزریق تون رو کشیدم تو سرنگ، حالا فک کن همه اینا اینجوری بود ک دست من رو نصفه کشیده بود تو دستش ، بدنم کج شده بود، فقط میگفتم خدایا من نمیرم، گفتم چقد زمان می بره، گفت یه ربع، گفتم من رو در بیار، نمیتونم دارم می میرم، دختره اینقد غر زد ک همه میان، کسی مثل شما نیست، بهش گفتم شاید جوون ـن، شاید خیلی گیج ـن من نمیدونم ولی من دارم می میرم. خلاصه اومدیم بیرون و بهش گفتم پس نتیجه رو بده همین ام ار آی رو گفت نه ، دکتر نوشته با تزریق و بی تزریق، من نمیتونم اینجوری بهتون نتیجه ش رو بدم، دیگه بحثمون شد و اومدیم بیرون و داشتیم میومدیم ک دکتره خودش اومد در ماشین و گفت ما تا یک هفته براتون سیو ش میکنیم هر وقت بهتر شدین بیاین براتون با تزریق ش رو انجام بدیم.

بعد مامانم زنگ زد ب یکی از دوستاش ک این کار رو انجام داده بود و اون گفت: نه برای من اصن اینجوری نبود، یه کم صدا می شنیدم اما نه اینجوری ک تو میگی شاید گوشی هاش رو برات بد گذاشته.

تا عصر هم ب کارام رسیدم و هم ب هی من و حامد با هم حرف میزدیم، بهش گفتم: حامد ببین چقد خوبه خونه باشی و نری سرکار، هی زنگ میزنی ب من و باهام حرف میزنی و روحیه ت شاد میشهابله

طرفای ساعت 5 6 بود ک حامد گفت: سرمه من بیام سمت تو یا میای؟

گفتم: نه بابا با اون پات کجا بیای، خودم میام.

البته یه کمی هم اولش ناز کردم ک میخوای نریم و تو استراحت کنی تو خونه ک تا گفت نه من م گفتم باشه پ میامنیشخند

دیگه تند تند آماده شدم و از خونه رفتم بیرون، ترافیک بود و شلوغ و تاکسی هم گیر نمیومد، وقتی من منتظر تاکسی بودم اولین نفر بودم و بعد از من ده نفری اومدن و چند تایی شون قبل من ایستادن، تو دلم گفتم عمرا بذارم یکی زودتر از من سوار تاکسی بشهمنتظر و وقتی ک یه ماشین اومد همه رو زدم کنار و خودم رفتم رو صندلی جلو نشستم.از خود راضی

توی مسیر هم با حامد صحبت کردم و بهش گفتم تا سر خیابونشون میرم ک نخواد زیاد راه بره.

همزمان باهم سرخیابونشون رسیدیم، با موی کوتاه گوگولی شده بود.ماچ

این بار پای سالم ش رو کفش پوشیده بود و اون یکی رو سندل، بهش گفتم : کاش جوراب میپوشیدی ک سردت نشه.

گفت: نه اینجوری راحتترم.

بعد پرسید: کجا بریم؟

گفتم: یه جای نزدیک ک برای تو هم برگشتش راحت باشه.گفته بودی یه سفره خونه اینجا تازه باز شده، بریم همونجا

حامد دستش رو انداخت دور کمرم و گفت: دیگه دستگیره عشق نداری هانیشخند

گفتم: خوبه الان بابات بیاد و ببینتمون ب یاد اون شب بعد از برد فوتبالقهقهه

اول خیره نگام کرد و بعد خندید و گفت: اره بابام یهو میاد و میگه حس م بهم گفت امشب مغازه رو زود ببنیدم و بیام اینجا ببینم چ خبرهخنده

دیگه نزدیکش رسیده بودیم و گفت: میخوای تو زودتر بری اگه سردته چون من یواش یواش دارم راه میام؟

گفتم: نه بابا من بدون تو هرگز جایی برمنیشخند

بالاخره رسیدیم و یه میز رو انتخاب کردیم و نشستیم . از فضاش خوشم اومد، کلی آدم هم هی بهمون خوشامد گفتننیشخند

قلیون کاپوچینو گفتم واسمون بیاره ک آقاهه گفت دقیقا هرچی ک تو منو هست رو داریم الا همون روابرو دیگه از خودش پرسیدیم ک گفت انگور و ماهم گفتیم پس یکی ش رو رد کن بیادنیشخند

 

 

البته ک تا قلیون رو بیارن حامد یه دور دستشویی رفت و اومد.ابرو برامون چایی لیوانی آورد و بهمون گفت هرچند تا چایی خواستین بگید واستون بیارم.

بعد من یه کیک برده بودم واسه حامد ک گذاشتم تو بشقاب و خودم هم از شکلاتهایی ک برامون آورده بود خوردم.

دیگه باهم کلی حرف زدیم و من مثل همیشه رفته بود تو فضا با کلی آمال و آرزو ک اگه قرارداد اون زمین ـه اکی بشه این کار رو میکنم باهاش و اون کار رو خیال باطل

وای ولی اگه بشه چی میشههههه، آخه حامد گفته پولش مال تو ـهزبان

طرفای 9 بود ک دیگه بلند شدیم، بعد من هی اصرار داشتم بریم تئاتر اما حامد گفت نه دیر وقته اونوقت تا 12 اینا طول میکشه و خیلی دیره برای برگشت ب خونهزبان

بعد قدم زنان رفتیم تا دم تاکسی ها، البته من هی ب حامد میگفتم یه قدم راهه و خودم میرم اما گفت نه دیروقته تازه من تا در خونه باهات میامتعجب

خدا میدونه چقدرر باهاش کلنجار رفتم ک نیا و پات ببین چ ورمی کرده و برو خونه استراحت کن اما قبول نکرد و گفت من ک کاری ندارم، حالا نیم ساعت این ور و اون ور، نمیخوام هم ک رانندگی کنم، میخوام تو تاکسی بشینم.

بالاخره ک حرف گوش نداد و اومد تا تاکسی آخر، دیگه اینقد قسم و آیه ش دادم ک ببین تاکسی هست، من میرم میشنیم تا پر بشه و تو برو سوار ماشین شو ک برگردی.

وقتی ک باهم خدافظی کردیم و برگشت اینقد دلم گرفت، دلم میخواست بزنم زیر گریه، یهو دلم بدجور براش تنگ شدگریه

کمی منتظر مسافر موندم و چون کسی نیومد و حامد اصرار داشت ک دربست کن و بگو تو رو ببره و خودم هم مشتری داشتم دیگه قبول کردم و رانندهه رو صدا کردم ک من رو ببره اما حامد همچنان منتظر مسافر بود و کسی نبود و آخرش مجبور شد سه تا تاکسی عوض کنه تا برسه.افسوس

بهش گفتم: برای همین هی اصرار داشتم تو نیای، تا رسیدی اعصاب من خورد شد.چشم

گفت: این چ حرفیه، برای چی اعصابت خورد بشه، من ک عجله ای نداشتم.

بعدش دیگه ب کارام رسیدم و آخر شب هم با حامدکمی حرف زدم ک خواب و بیدار بود در جریانید دیگه اخه از صبحش ک بیدار شده بود 5 دقیقه هم نخوابیده بود.ابرونیشخند

دوشنبه صب بیدار شدم و ب کارام رسیدم و بعد دوش گرفتم و زنگ زدم ب حامد و گفت: دارم میرم مغازه تو راه باهات تماس میگیرم.

بعد از خدافظی ب این فک کردم واسه نهار چی درست کنم و دیدم کدو تنبل داریم و مامانم هم عاشق شه برای همین یه خوراک کدوتنبل درست کردم.

 

 

البته مامانم ک اومد جوجه هم درست کرد.

بعدش حامد زنگ زد و گفت: سرمه نرفتم، بابام بهم گفت امروز رو هم استرحت کن، حالا ببینم تا شب پام چطوره، بهتر بود میرم.

اون روز ایران فوتبال داشت زنگ زدم ب حامد بگم ک نگاه کن گفت: خیلی خوابم میاد فعلا میخوابم بعد بلند میشم میبینم.خنثیینی عرق ملی ش من رو کشته.ابرو 

دیگه ازش خبر نداشتم تا دقیقه 90 ک ایران ب امارات گل زد و همون لحظه بهم زنگ زد و من با جیغ جوابش رو دادم واونم از اون طرف میگفت گللللللللللنیشخند

بعد از فوتبال پرسید: بریم بیرون؟

خیلی خسته بودم و گفتم: فعلا نه، حالا بعدا اگه شد میریم.

انگار خودش هم چایی معطل قند بود چون فورا قبول کرد.قهر

البته عصرش حوصله م سررفته بود و ب مامانم گفتم: حوصله م سررفته کجا بریمگریه

مامانم گفت: میای بریم کافی شاپ یه کافی بخوریم؟

گفتم: والا بدم نمیاد اما من چون فقط میتونم چایی بخورم زورم میگیره بریم، تازهه قیافه م اینقد هم زشت ـه، با این ابروهای افتضاح م اصن تحملشون رو دیگه ندارمنگران میخواستم فردا برم آرایشگاه ک متاسفانه فردا هم نوبت دکتر دارم.چشم

ینی ب یادم نمیاد ک یک ماه نرفته باشم برای اصلاح ابرو، اما این سری دقیقا یک ماه شده بود و فقط یه سیبل چخماخی کم داشتم ک وقتی میخوام برم بیرون نخوام روسری سر کنمابله

یهو مامانم نگاه ب ابروهام کرد و گفت: وای ابروهات ک خیلی قشنگ ـه، بهشون دست نزنی ها، خواستی فقط یه کم دورش رو تمیز کن.تعجب

ینی اینقد ب این حرفش خندیدم ک خدا میدونه و بعد هی میرفتم تو آیینه ابروهام رو میدیدم و دوباره میخندیدم.خنده

عصر دیگه خیلی گرسنه م بود و بازم مثل همیشه ب نون پنیر پناه آوردم. خوشمزه

 

 

حامد طرفای 8 زنگ زد وگفت: دارم میرم مغازه، یکی از کارگرا رفته مرخصی و واقعا دست تنهان، خودم هم نباشم کار از پیش نمیره.

گفتم: واقعا؟؟ ولی چ تعطیلات خوبی بود هاافسوس کاش سه هفته دیگه میری بگه یه بار دیگه هم لازم داره فریز کنیخنده

خلاصه باهم حرف زدیم تا رسید مغازه و بعد هم من ب کارام رسیدم.مژه

تا قبل از اینکه حامد هم زنگ بزنه ب رسم آخر شبها با مامانم از این ور و اون ور حرف زدیم تا بالاخره حامد زنگ زد خسته و کوفتهنیشخند و باهم حرف زدیم تا رسید خونه و بعد بای بایبای بای

سه شنبه صب بیدار شدم و دوش گرفتم و با حامد ک داشت میرفت مغازه حرف زدم. نمیدونم چرا اون روز ب نسبت همیشه خیلی دیرتر از خونه رفتم بیرون . ینی الان چند هفته ست میگم میخوام واسه خانوم دکتر شکلات بخرم، فک کنید بازم این هفته هم چون دیر شد رفتن م و دقیقا راس دو رسیدم ب مطب وقت نشد بخرم.زبان

وقتی ک رفتم شهرزاد ( همون دختری ک گفتم معمولا همدیگه رو میبینم ) نشسته بود و چون صندلی کنارش خالی نبود جای دیگه رفتم نشستم و اونم صندلی ش رو عوض کرد واومد پیش من و کنار صندلی ما شهره لرستانی ایستاده بود. نمیدونم چرا اما خیلی هم قیافه ش تو هم بود.

شهرزاد گفت: هفته پیش خانوم دکتر حالش بد شد، اگه بدونی چ وضعی شد، بدتر از هفته قبل ک بودی و دعوا شده بود، اصن یه وضعی بود.

گفتم: شنیدم ک حالشون بد شده بود، ولی نمیدونستم دوباره مطب اونقد بد بود اوضاعش

خانوم دکتر نبود ک بعدا فهمیدیم دوباره صب حالش بد شده بودناراحت

کمی بعد اسم پونزده نفری رو خوند ک من و شهرزاد هم جزشون بودیم و رفتیم تو و پرونده هامون رو پیدا کردیم. البته قبل ما شهره لرستانی رو خواسته بود ک من اول فک کردم شاید برای رژیم گرفتن اومده اما وقتی کمی بعدش ما رو خواست و دیدم روی شهره لرستانی روی یکی از سه تا صندلی اتاق خانم دکتر نشسته و بدون هیچ گونه حرفی ب حرفا و صحبت های ما گوش میده یاد حرف قبلا دکتر افتادم ک گفت میخواد یه فیلم بسازه ب نام تپلی ک لاغر شدنیشخند و حدس زدم شاید برای نوشتن فیلم نامه ش داره ایده میگیره.

این سری دور کمرهامون رو هم میگرفت، باور میکنید من اینقد استرس وزنم رو داشتم ک نفهمیدم گفت چقد دور کمرت از روزی ک اومدی کم شدهتعجب حالا هفته دیگه نگاه میکنم تو پرونده م.

ولی یه چیز مسخره درباره وزنم گفت نمیدونم چرا بهم گفت دو کیلو کم کردیخنثی

آخه من مطمئن م ته ته ش یک کیلو کم کرده بودم، ک خوب اون رو هم گند زدم و الان دوباره اون یک کیول هم برگشته، ینی من از هفته پیش ب حساب این خانوم دکتره دو کیلو اضافه کردمگریه

بعد ک رژیممون رو گرفتیم و خواستیم برای هفته بعد وقت بگیریم و من ب شهرزاد گفتم روزای فرد ب نسبت روزای زوج انگار شلوغ تره، من چهارشنبه ها واسم راحتتره، اما اون گفت چون از کرج میایم چهارشنبه ها ترافیک ش بیشتره و دیگه اینجوری شد ک هفته بعد رو با هم نگرفتیم. خصوصا چون هفته دیگه کالریمیتری هم داریم ترجیح میدادم یه روزی باشه ک مثلا ب نسبت خلوت تر باشه.

بعد از بیرون اومدن از مطب و خدافظی از شهرزاد زنگ زدم ب حامد و بهش اطلاع دادم اونم دهنش باز مونده بود وقتی فهمید دو کیلو کم کردم، البته بهش گفتم ک مطمئن م اشتباه دیده و اینم بگم ک حامد هم گفت اره مطمئن م اشتباه کرده امکان نداره اینهمه کم کرده باشیخنثی

بعد ب حامد گفتم: من فعلا میرم پیش رویا میخوام ک نمدهام رو ازش بگیرم. ولی برنامه عصرت چیه

گفت: باشه برو من م یه ربع دیگه بهت زنگ میزنم و میگم.

رفتم مهدکودک، مهشید ک رفته بود و رویا پیش نیلوفر نشسته بود، اعظم هم برادرزاده ش فوت کرده بود و نبود ، ملیکا هم یه بیماری ویروسی چشمی گرفته بود و مرخصی بود، خلاصه ک مهد خیلی شلوغ بود و رویا حواسش ب بچه ها بود.

یه سلام و علیک گرم و نرم با نیلوفر کردم، توی تمام همکارای رویا ب نظرم نیلوفر رفتارش از بقیه معقول تره ( رفتارش نسبت ب خودم رو میگم ها )و بعد از پله ها رفتم بالا ک رویا نشسته بود و سلام و احوالپرسی کردیم و گلاره هم رد شد و یه سلام زور زوری کرد و رفت.

بعد رویا برام کیف و روسری م رو آورد ، بهش گفتم: نمدهام رو بیارنیشخند

حالا جریان این نمدها این بود ک روز شنبه سفارش داده بودم و چون مسیرش ب رویا نزدیک تر بود آدرس مهد اونجا رو دادم و یک شنبه برام فرستاده بود.

رویا آورد و دیگه هی نمدها رو در میوردم و از خودم ذوق در میکردم.ابله

حامد هم زنگ زد،هی مِن و مِن میکرد برای دیدن، گفتم خوب بگو، اگه نمیتونی همدیگه رو ببینیم مگه تعارف داری بگو

گفت: آره راستش یه عالمه اماده سازی داریم، این چند روز نبودم کلی کار مونده، تره بار هم باید برم.

گفتم: اکی اشکالی نداره خوب، من م فعلا اینجا هستم و بعد میرم خونه.

بعد هم با نیلوفر سه تایی نشستیم ب حرف زدن. خودم هم برگه رژیمم رو در آوردم و بهش دادم و گفتم بیا اگه میخوای کپی بگیر.

خیلی خوشحال شد، معلوم بود دلش میخواست اما روش نمیشد بگه. بعد جریان مریض شدن خانوم دکتر رو گفتیم و همه متفق القول ب این نتیجه رسیدیم ک واقعا از 7 صب تا 8 شب زمان خیلی طولانی ـه، اونم برای یه خانوم، اونم اینجوری ک هر نیم ساعتش 20 نفر آدم رو ویزیت کنی نه یه نفر رو!!

و راجع ب این صحبت کردیم ک یه روز رو باید آف کنه، ینی پول چقد ارزش داره ؟ از سلامتی آدم بیشتر؟! بعد نیلوفر گفت: اتفاقا یه گروه هم زده بذار ادت کنم تو گروه وایبرش

ک همین کار رو کرد و بعد گفت: حالا ببین تا چند شب بیداره و صبحها چ ساعتی بیدار میشه. ینی انگار اصن خواب نداره.

بعد کلی سر مامانای بچه ها ک دنبال بچه هاشون میومدن خندیدیم. ینی از هرکدومشون یه چیزی داشتن. مثلا رویا یه بچه ای داره تو کلاس ش ک قبلا هم بهم گفته بود ک این بچه یا بلوز میپوشه با جوراب شلواری یا شلوار میپوشه و پیراهنخنده قبلا دیده بودم ش و اون روز هم دوباره یه پیراهن پوشیده بود با یه پیژامه زیرش رویا و نیلوفر میگفتن میخوایم خودمون رو خفه کنیم از دست مادره ک تن بچه ش این جوری لباس میکنه.

رویا میگفت: ینی یه وقتایی بچه هه میاد با یه بلوز کوتاه و یه جوراب شلواری نازک، اصن مطمئن م ک روی این دامن بوده و بچه از پاش در آورده ازش میپرسم میگه نه همین جوری اومدم، فرداش میبنم بلوز و دامن بلند و شلوار زیر دامن پوشیده و اومدهخنده

5 اینا بود ک حامد زنگ زد و گفت تازه کارمون تموم شده و دارم میرم تره بار، یه کم حرف زدیم تا رسید و بعد خدافظی کردیم.

5.5 اینا بود ک نیلوفر خدافظی کرد و رفت. بعد رویا از خونه هایی ک دیده بودن ک چقد افتضاح ن و هرکدوم حداقل یه مورد بزرگ دارن برای رد کردن گفت و اینکه با همه این مشکلات تازه پولشون ب این خونه ها نمیرسه.ناراحت

بعد از سعید گفت: شنبه میاد با مامانم صحبت کنه و امروز ک میریم بیرون قراره ب مامانم زنگ بزنه و ازش اجازه بگیره برای روز شنبه.

ساعت 6 اینا داشتم آماده میشدم ک برم ک رویا زنگ زد ب سعید. یا ب قول خودش عموسعید مهشید.ابرو

تا آماده بشم اونم رفت توی یکی از کلاسها و شروع ب حرف زدن کرد ک بعدا فهمیدم سبی ـهسبز ( ینی فک کنید زنگ میزنه ب سعید ، پسرش گوشی رو برمیداره و حرف میزنهخنثی )

رویا از این طرف میگفت خاک بر سرم، افتادی؟ چند تا رو ؟ واییی !! خوب خودت بگو و 6 تا؟ 4 تا؟ پ چند تا؟ 3 تا؟ وای سه تا درس ت رو افتادی..

ب این فک کردم ک رویا چطور میخواد با یه پسر تو سن بلوغ بسازه اونم پسر درس نخونهیپنوتیزم تو این دور و زمونه ک دیگه همه هرچی بخوان قبول میشن و مدرسه مثل آب خوردن ـه یکی بگه تو دبیرستان هم نمره نیورده ینی خیلی اوضاع درسی ش خرابه وای ب حال اینکه اون آدم یه زن بابا هم بخواد بره روی زندگی شون. نمیدونم چرا اینقد حرص حماقت رویا رو میخورم، یکی نیست بگه اصن ب تو چ سرمه، والا، ایششششابرو

اون آخر کی بود گفت سرمه ب تو چ؟؟منتظر

بعد رویا ک دیگه داشت با سعید حرف میزد و دید آماده م ک برم بهش گفت چند دقیقه دیگه تماس میگیرم سرمه داره میره.

وسایلم رو ک رویا همه ش رو برام توی یه نایلون بزرگ گذاشت برداشتم و باهاش خدافظی کردم و رفتم.

اول از همه رفتم دم عابربانک و کارای بانکی رو انجام دادم و بعد سوار تاکسی شدم . توی مسیر تاکسی دوم ک بودم حامد زنگ زد و گفت خرید تره بارم تموم شده دارم میرم پمپ بنزین، امروز بنزین های 400 تومنی سوخت میشن.

گفتم: چرا از خودت حرف در میاری، کی میگه سوخت میشه، دوبرابر میشه لیتر بنزین ها اما با نرخ 700 تومنی

گفت: حالا دیگه میرم میزنم.

مامانم بهم زنگ زد ازش پرسیدم: غذا چی داریم؟

مامانم گفت: دال عدس.

گفتم: وای نهههه، من نمیخوام، دلم میخواد یه چیزی ک بخورم ک هوس کردم تا هفته دیگه اگه زیاد هم شد وزنم وقت داشته باشم کم کنم

مامانم گفت: باشه پس سرراهت هرچی دوست داری بخر .

از تاکسی دوم ک پیاده شدم دوباره با حامد حرف زدم، حالت تهوع داشتم و حامد غر میزد و مثل همیشه میگفت حق نداری از هفته دیگه بری پیش این دکترهخنده و اینکه این چ مسخره بازی در آوردی و این طرز رژیم گرفتن نیست و ...آخ

گفتم: خیلی هوس کالباس کردم الان میخوام برم بخرم

گفت: میخوای نخری خودم واست بفرستم؟

گفتم: نه بابا تا تو برگردی بری مغازه و بفرستی من از گرسنگی تلف شدم، میخرم و با خودم میبرم تو هنوز بنزین نزدی؟

گفت: نه اون پمپ بنزین ـه دیدم صف تکون نمیخوره ، رفتم ببینم چ خبره گفتم تعطیل کردن و رفتن معلوم نیست کی باز میکنه دیگه الان اومدم یه جای دیگه

سرراهم اول رفتم داروخانه و یه سری چیز میخواستم خریدم و بعد رفتم سوپرمارکت و تمام چیزایی ک برای یه ساندویچ کالباس خوشمزه لازم ـه خریدمخوشمزه

ولی تا برسم خونه له بودم، ینی این ترافیک واقعا آدم رو خسته میکنه. تو خونه ب حامد زنگ زدم هنوز بنزین نزده بود ، بس ک پمپ بنزین ها اون شب شلوغ بود.

هنوز لباسام رو در نیورده بودم ک مامانم برام دال عدس کشید و گفت: بخور داغ ـه ، بیرون سرد ـه گرم ت میشه.

راست ش نمیخواستم بخورم چون میدونستم ک من از کالباس هم حتما ناخنک میزنم اما دیگه دلم نیومد دست مامانم رو رد کنم و نشستم ب خوردن نه یه بار بلکه دو بار!بامن حرف نزن

بعد هم افتادم روی کالباس و چند پر هم کالباس خوردم.یول

حامد هم بالاخره بنزین زده ب

/ 0 نظر / 200 بازدید