نشد ک بشه !!! ( دل نوشت 357 )

وقتی تماس گرفت ک بگه داره میره مغازه کار من م تموم شده بود و باهاش صحبت کردم.

گفت: سرمه امروز عموم تولد گرفته و من و تو رو هم دعوت کرده و ب من م هم سفارش داده فقط بهم گفته اصن حاج آقا نفهمه من تولد گرفتم چون هم قاطی و هم توش نوشیدنی هست ، البته من بهش گفتم فک نکنم بیایم چون هم میگی بابام ندونه ک خوب سخته برای اینکه پنج شنبه شب همین جوری بذارم و برم بیرون و هم اینکه یک آشپز ک دستش شکسته، یکی ک رفته مرخصی و برنگشته و موبایل ش رو هم جواب نمیده، دیروز هم ک تسویه یکی دیگه رو دادم رفت سر کار دیگه، فقط یه سجاد موند ک نمیتونم تنهاش بذارم

بعد از گفتن تمام این حرفا گفتم: حامد اینها رو ول کن، حالا میگی چی بپوشم من؟!

از صدای حامد معلوم بود ک قیافه ش این جوری شدهخنثی و بعد گفت: سرمه من دارم یک ساعته چی میگم؟خنثی

زدم زیر خنده و گفتم: خییلی گوش نمیدادم ولی بذار بهت بگم چی میخوام بپوشمنیشخند

گفت: نه ب نظرم بپوشش اول بعد بگو!

گفتم: اتفاقا الان تنم ه، رفتم از تو کمد همون موقع ک حرف میزدی در آوردم و تن م کردم!قهقهه

گفت: الکی میگی!! کی؟؟!خنثی

دیگه نزدیک های مغازه ک شد گفت: کاش برم مغازه و اون آشپزه اومده باشه و شب هم ب بابام بگم ک بیاد و بریم، خودم هم خیلی دوست دارم

بعد از خدافظی من م ب کارام رسیدم و بازم اصننن دست ب درس و کتاب نبردم.زبان واقعا من نمیدونم شماها هم همین جور هستین و دقیقا شب امتحان میخونید؟ یا در طول ترم و یا اگر هم در زمان ترم نخوندین دیگه الان دارید میخونید؟ متفکر

فقط بین کارهام زنگ میزدم ب حامد و میگفتم: حاامد حالا من چی بپوشمخنده

حامد هم گفت: امزوز هم آشپز نیومده و عموم هم تماس گرفته و بهش گفتم من نمیتونم بیام گفته ینی چی بیاین دیگه، و برای شام هم تاکید کرده اگه بابات متوجه میشه ک داری واسه ما میفرستی با آژانس نفرست خودت بیار، حالا ببینم چی میشه.

چهار و نیم اینا بود ک کارم تموم و اماده شدم و رفتم سمت حامد. کمی بعد از اینکه رسیدم اونم اومد. پرسید: بگو کجا بریم؟

گفتم: بریم جشنواره غذا تو بوستان گفتگو؟

گفت: اا راستی از ما هم دعوت کرده بودن ک بریم غرفه بگیرم گفتم وقت ندارم

گفتم: خوب چرا ب من نگفتی؟ میرفتم می ایستادم تو غرفه

گفت: مگه تو بلدی؟

گفتم: حالا لازم نبود ک کل منوتون رو اونجا سرویس بدیم، دو سه قلم ش رو اونم یاد میگرفتم دیگه

گفت: تو خودت جون نداری، یه بیرون میریم میرسی خونه از سردرد میوفتی، چطور بری اونجا از صبح تا شب وایسی

من ک ب نظرم حامد بازم داشت بهانه میورد زبان

بعدش رفت سمت سفره خونه و دم همونجا ک ایستاد غذایی ک آورده بود رو باز کرد و گفت: میخوری؟

گفتم : نه من استانبولی این جوری دوست ندارم

خودش هم در حد دو سه قاشق خورد و گفت: پ بریم؟

گفتم: خوب خودت بخور!!

گفت: نه من م گرسنه م نیست.

دیگه از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت سفره خونه ک تقریبا پرررر بود و یه میز خالی پیدا کردیم ک موقعیت خوبی داشت و کامل تمام سالن ش رو میتونستم زیر نظر بگیرمابله

با چند تا میز فاصله از ما 5 تا دختر نشسته بودن ک کمی بعد دو تا مرد هم بهشون اضافه شدن اما میز دخترها تکمیل بود و چون فقط دو تا از دخترها اون مردها رو میشناختن اونها هم خودشون رو ب دردسر ننداختن و بلند نشدن جای دیگه برن ک مردها هم باهاشون بشینن، ک میز کناری دخترها خالی شد اما بین این دو تا میز یه ستون بود و گردن یکی از مردها کج شد اینقد ک از اون ور ستون هی گردن دراز میکرد رو میز دخترها این ور ستونسبز

بماند ک دیگه بعد دخترها یکی یکی رفتن روی میز اون مردها نشستن و کم کم جوری شد ک این ور ستون فقط یکی موند و همه رو صندلی میز اون مردها رفته بودن، ک چ مردهای هیزی هم بودن اهسبز

بازم با حامد راجع ب مهمونی و من چی بپوشم البته!! حرف زدیم. ب حامد گفتم : ب عموت بگو ک من اگه بخوام بیام باید ب بابام بگم ک تو مهمونی گرفتی

گفت: باشه بهش میگم اما اون بار هم گفتم گفت نه اصن نگو. حالا شب اگه باید خودم غذاشون رو ببرم بهت میگم ببینیم چی میشه.

بعدش ک بلند شدیم من سر راه پیاده شدم و رسیدم خونه و بازم ب کارای خودم مشغول شدم تا طرفای 11 ک دیدم از حامد خبری نیست و خودم باهاش تماس گرفت و جواب داد و گفت: بابام ک نیومد، گفت روزه بودم و خسته م اگه میخوای بیام کمکتون ک گفتم نه، دیگه بابام هم ک نبود تا یه وقت متوجه ادرس آژانس بشه، زنگ زدم آژانس اومد و غذاشون رو فرستادم، ولی حیف شد ک نشد بریم.

بعد از خدافظی نشستم ب تایپ کردن تحقیق روز دوشنبه و تقریبا یه چیزی سر هم کردم ش تا فردا کامل ش کنم و بریزم رو فلش و ببرم پرینت بگیرم.

با مامانم هم ک حرف زدم ازش حرص گرفتم برای اینکه ازم پرسید: از نفیسه چ خبر؟ فردا میاد؟

گفتم: قرار شد جمعه شب خبر بده، من واسه شنبه بهش گفتم بیاد

آهان این رو هم بگم ک وقتی شماره نفیسه رو بهم داد گفت: بهش بگو جمعه بیادخنثی و من همونجا گفتم ک نه برای شنبه میخوام بیاد!

بعد از اینکه شنید گفتم برای شنبه قراره بیاد گفت: اا چرا؟!! خوب میگفتی جمعه بیادتعجب

گفتم: وا مامان چی کار من داری، شما اونجایی ب من میگی ب نفیسه بگم کی بیاد؟ من شنبه راحت ترم، چ بدبختی دارم بخدا!

گفت: اخه شنبه ها وقت نداره، همیشه واسه ما جمعه ها میومد!

گفتم: فعلا ک وقت داشتمنتظر و دیگه نگفتم ک گفته پام درد میکنه.

آخر شب هم حامد تماس گرفت ، راست ش خیلی ناراحت بودم از اینکه نرفته بودم حامد هم هی پشت سر هم عذرخواهی میکرد و میگفت امان از کار من ک نمیشه یه برنامه ریزی از قبل کرد اما خوب دیگه این حرفا فایده نداشت ما یه موقعیت خوب رو حداقل ب زعم من! از دست داده بودیم.افسوس

جمعه صبح از بقیه روزها بیشتر خوابیدم، نمیدونم چرا جمعه ها حس کارمندی بهم دست میده و فک میکنم قدر صبح های روز تعطیل رو باید بدونمیول

دوش گرفتم و بعد ب کارهام رسیدم . دم ظهر بود ک سودابه زنگ زد وقتی باهاش حرف زدم بعد احوال پرسی گفت: سرمه الان جایی مشغول ب کار شدی؟

گفتم: نه همین توی خونه مثل قبل

گفت: اگه بهت بگم بیای جای من میای؟

گفتم: نهه، برای چی باید جای شما بیام

گفت: عزیزم من ک دارم خودم بهت میگم، شاید بخوام برم، میخوام بگم تو بجام بیای

گفتم: نمیدونم چی بگم، باید اول دلیل رفتن شما رو بدونم.

گفت: باشه پس بعد باهم حرف میزنیم و بهت میگم، فقط میخواستم بدونم تو برنامه ت چیه و بعد باهم خدافظی زدیم.

بعدش با حامد صحبت کردم و مثل همیشه حرف میزد تا جایی ک بهش گفتم: حامد اگه میخوای از من تعریف کنی میتونی ها، یه وقت خودت رو تو رو درواسی نذاری و حرف نزنینیشخند

یه چیزی گفت ک متوجه نشدم و بعد ک پرسید: نمی گی واسه چی گفتم سختمه الان؟

گفت: اا نشنیدم چی گفتی آخه، خوب برای چی سختته؟ابرو

گفت: آخه مامانم کنارم ه نمیشهتعجب

گفتم: الکی میگی!! بگو جون سرمههیپنوتیزم

و وقتی قسم خورد و گفت ب جون تو باور کردم حرفش رو ، گفتم: خوب چرا زودتر نمیگی!!پس برو دیگه، کاری نداری ؟

گفت: خوب چ اشکالی داره.. چرا؟

گفتم: نه من راحت نیستم، برو تو ، اینهمه هم الکی حرف زدیم و دیگه بعدش خدافظی کردم.

آهان صبح خبر مربوط ب پیدا شدن غواصان دست بسته ایرانی رو تو اینستا خونده بودم و واقعا ناراحت شدم، اصن نسبت ب جنگ و فیلم های جنگی علی الخصوص مال خودمون همین جوریم، حتی یه چیز معمولی ازشون نشون میده من فورا خودم رو میذارم جای اون شخصیت ولی در مورد اینها حتی جرات همچین کاری رو هم نداشتم، خلاصه ک تا یعد از ظهر کلی بهشون فک کردم و ب احوال اون لحظاتشونگریه

روز قبل وقتی خونه نبودم رویا تماس گرفته بود ک بعدش هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم دیگه خودم زنگ زدم و با هم حرف زدیم، بیشتر صحبت ش راجع ب مهشید بود و اینکه از شنبه میاد سرکار و گفته چون هنوز حالم خوب نشده با آژآنس میام و برمیگردم ک قرار شده یه طرف ش رو الهام حساب کنه و رویا میگفت ینی واقعا راست میگه و الهام یه طرف مسیر از این دو هفته ای ک از مرخصی ش مونده رو حساب میکنه!

بعد راجع ب مهشید و مامانش حرف زد ک همه از حسود بودن این دو تا میگن از جمله خواهر سعید و شوهرخواهرش!!!

و بعد رویا گفت: من ب خواهر سعید گفتم اخه ب چی من حسادت میکنه، من ک هیچ کدوم از کارهایی ک سعید واسم میکنه و جاهایی ک میریم غذا میخوریم و جاهایی ک میریم قهوه میخوریم رو نمیگم ک حسودی ش نشه بهم.تعجبتعجبتعجب

و ادامه داد: خواهر سعید بهم میگه خوب از اینکه می بینن همه ماها و بچه هام تو رو دوست دارن و سعید اینقد با وجود تو آرامش گرفته از این چیزا حسودی شون شده.

بعد بهش گفتم: راستی رویا پس نوشیدنی من چی شد؟!! دوشنبه باید ببرم

گفت: آخ ببخشید یادم رفت، باشه ازش میپرسم.

بعد هم پشت خطی داشتن و گفت باهات تماس میگیرم ک دیگه زنگ نزد!!

مامان حامد هم تا عصر پایین بود و بعد باباش از مغازه بالا اومد دنبالش و باهم برگشتن خونه و بعد هم حامد اومد دنبال من.

بهش زنگ زدم و بازم درباره صبح پرسیدم ک چرا زودتر بهم نگفته بود ک جواب داد : گوشی م یه طرفه شده بود و دیر فهمیدم تا بخوام پولش رو پرداخت کنم و وصل بشه مامانم اومده بود و بعدش زنگ زدم ب تو.

حوصله م سر رفته بود و یکهو در یک حرکت انتحاری بلند شدم و باقلوا درست کردم ک ب نظر خودم عالی شد.خوشمزه

عصر بهم زنگ زد ک دارم میام سمت ت و وقتی رسید آماده شدم و یه ظرف هم از باقلواها کشیدم و دو تا ظرف هم برداشتم ک بدم بهش برای یک شنبه با لازانیا و سالاد بهم پس بدهنیشخند

رفتم دم در و حامد گفت: کجا بریم؟

گفتم: بریم نمایشگاه؟

گفت: فک نکنم وقت بشه، وگرنه خودم هم دوست داشتم بریم، گفتی امروز هم روز آخرش ه آره؟

گفتم: من اینجوری فک میکردم اما دوستم گفت تمدید شدهاز خود راضی

وای قیافه حامد از ناراحتی کش اومد قهقهه

بعدش رفتیم سمت اکبر جوجه ک تقریبا تازه باز شده و کلی تبلیغ کرده ک اولین اکبر جوجه رسمی تهران ه و از این حرفا.

رفتیم تو رستوران ش ک بزرگ بود و یه آقای شمالی اومد ازمون سفارش گرفت، یه لهجه بامزه ای داشت و خیلی تند صحبت میکرد طوری ک ما مجبور شدیم بعضی از حرفاش رو دوبار دوباره بپرسیم تا متوجه بشیم چی میگه

برای ماست ش گفت واسه کارخونه کاله ست اما از امل میاد ، حامد راجع ب زیتون سوال کرد ک گفت: راستش خیلی امروز شلوغ بود و زیتون های شمال مون ک دبه ای میخریم تموم شده وتو انباره و الان زیتون کارخونه ای باز کردیم

اینقد من بهش گفتم برای ما برید از تو انبار از اون زیتون اصلی ها بیارید ک بنده خدا فک کرد الان من چ زیتون خوری هستم و نمیدونست اصن دوست ندارم و حتی یه دونه هم نخوردمخنثی

تازه وقتی برامون اورد گفت: بیشتر ریختم و راست هم میگفت بس ک پر کرده بود داشت میریخت ازش بیرون

کمی بعد از ما یه دختر و پسره اومدن، پسره دست دختره رو گرفته بود و از پله ها با ناز دختره رو پایین می آورد و کیف دختره هم دست پسره بود، ب حامد گفتم: اوووه انگار حامله ست

گفت: خوب شاید باشه!

گفتم: نه  بابا معلومه ک نیست تازه باشه هم 9 ماهش ک نیست ک اینجوری داره راه میاد، البته اصن من فک نمیکنم زن و شوهر باشن و بیشتر ب نظر دوست میانابرو

حامد گفت: اا اگه این جوره ک چقد داره ب دختره باج میده، بعدا براش دردسر میشهنیشخند

چپ چپ نگاه ش کردم و گفت: برای اونها میگم وگرنه برای ما ک من تو رو باید رو کول م بذارم و ببرم بالا

باز من همونجوری نگاه ش کردم و گفت: خوب دو سه بار میریم از پله ها بالا و پایین ک تو خوب کولی گرفته باشه، خوبه؟

دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر خنده و خودش هم باهام خندید.خنده

میز کناری مون هم ک یه دختر و پسر بودن با غذاشون سه تا نوشابه خورده بودن، خنده م گرفت و یاد خودمون افتادم ک همیششه یکی اضافه میگرفتیم ولی الان دو نفرمون یه نوشابه میگیریم.تشویق

حامد تقریبا دو پرس غذا خورد و جلوی کولر هم نشسته بود و گفت: سرمه این دو تا صندلی رو بهم بچسبونم و بگیرم دو سه ساعت!! بخوابم وای چ کیفی میده

گفتم: نه من خواب ظهر رو نهایت نیم ساعت دوست دارم بعدش کسل میشم.

خلاصه ک تا حامد خوابش نبرده ترجیح دادیم بلند بشیم و بریم سمت ماشین ک حامد تو راه بهم گفت: سرمه من همین جا می ایستم تو برو ماشین رو بردار و بیارنیشخند

گفتم: والا اگه بایستی خوبه، میترسم تا بیام ببینم یه گوشه ای گیر اوردی و خوابیدیخنده

دیگه سوار ماشین شدیم و برگشتیم سمت خونه ما ک چون بابام خواسته بود براش شیرینی بگیرم ک فردا جایی ببره دم قنادی پیاده شدم .

اونجا کلی معطل شدم تا نوبتم شد و حامد زنگ زد و باهم صحبت کردیم و بهش گفتم: کی کیک سفارش میدی ک توش حلقه رو بگی بذارن؟نیشخند

گفت: فشارت میترسم بیوفته هانیشخند

گفتم: پس یه آب قند هم همراه با کیک بیارخنده

تا اون رسید مغازه و من م رسیدم در خونه مون با هم حرف زدیم.

دیگه ب کارام رسیدم و بعدم یه جلسه از درس های روز سه شنبه رو گوش دادم و بعدش هم تی وی دیدم.

آهان بابام هم گفت نفیسه زنگ زده و گفته فردا 8.5 ، 9 میاد و باید زود بیدار شم.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و حرف زدیم و من ب جون ش غر زدم تارسید خونه و تو خونه هم ک بود با هم صحبت کردیم و یه کم با هم شمعدونی دیدیم و بعد هم بای بای کردیم تا بره راحت تر ببینه.بامن حرف نزن

/ 0 نظر / 58 بازدید