بی خیالی (دل نوشت 52)

یه وقتایی مثل دیشب با حامد دعوام میشه در حد جنگ جهانی سومنیشخند

و هر بار به خودم میگم اینبار دیگه همه چیز تموم شد و شروع میکنم به زار زدن.گریه

یه دو ساعت بعد حامد زنگ میزنه و با شادترین حالت ممکن میگه: سلام، چطوری؟

منم هر بار اینجوری میشمتعجب و میگم: مرسی خوبم.

با تعجب میگه: چرا صدات اینجوریه؟ گریه کردی؟ چیزی شده؟

این حرفا رو که میشنوم ها میخوام منفجر بشمعصبانیولی در کمال خونسردی میگم: نه چی شده باشه؟ مگه اتفاقی افتاده که بخوام ناراحت بشم. فقط خوشی زده بود زیر دلم، داشتم یه کم آواز میخوندم. شاید واسه این صدام گرفته.نیشخند

/ 22 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسمون

ااااااااا من تازه فهمیدم دیشب کباب نخوردین [گریه][گریه][گریه] [نیشخند][قهقهه]

آزاده

سلام کجایی؟ چرا نیستی؟ رفتی با حامد کباب بخوری؟ منم آپم.

محمد

همین جوری خوبه یه چیزو که کشش بدی اولش کش میاد ولی یهو میپوکه اونوقته که دیگه نمیشه کاریش کرد[لبخند]

خواهر طوفانی

دست آقا حامد درد نکنه . اما من نمی تونم درباره ی یکی که اسمش حامد هست اینجوری فکر کنم ! که اینقدر بی خیاله ! شاید واقعا متوجه نمی شه . اما احساس می کنم که واقعا دوستت داره !

خواهر طوفانی

شاید منتظر اینه که یه موقعیت خوب پیدا بشه و می خواد خودشو آماده کنه .

بدخط

سورمه چه اعصاب فولادینی داری. هرچند از خودم که کلا پسر جماعتو بی خیال شدم ناراحتم اما اینجوری ام تو داغون میشی [ناراحت]

مهسان

سرمه جونم دی ماه رو کامل باز نکردی ارشیوش رو درسته چون بیشترش رمزی هست...