دو دل !!! ( دل نوشت 548 )

نمیدونم نوشته هام شامل چند تا از خواننده هام میشن اما قطعا اون چند نفری رو ک کامنت با این مضامین گذاشتن در بر میگیرن و حتما بعضی های دیگه ک باز این لطف رو کردن و نظرات شون رو برای خودشون نگه داشتن!

باور کنید در تعجبم از بعضی از نظرات!! 

عزیزی! برای من نوشته ک کات کن و ببین یه ماه بعدش چی میشه ( طبق نظر ایشون حامد پشیمون برمیگرده و ب قصد ازدواج )

اولا من واقعا نمیدونم آیا زبون دیگه ای اینجا مینویسم و خودم خبر ندارم؟ هر بار باید هزار بار توی پستم تاکید کنم قصد بهم زدن ندارم باز همون پیشنهاد نخ نما و تکراری رو میدن

میخوام بدونم اگه این اتفاق بیوفته و من بر فرض بهم بزنم و طبق نظریه شما یک ماهه حامد برگرده، این یک ماه ک من قطعا هر لحظه ش رو زار خواهم زد، شما کجای زندگی من خواهی بود؟! غیر از اینکه حتما بیاین و بهم بگید صبرکن انشالا درست میشه کار دیگه ای میتونید برای من  بکنید؟!

دوم اینکه اگر بعد از اون تایمی ک شما مشخص کردین و برنگشت چی؟!! یا برگشت اما ب همون روال قبل خواست ادامه بده و من م دیگه طاقت دوری رو نداشتم چی؟!

من توقع ندارم شما خودت رو جای من بذاری اما اگر پیشنهادی هم رو داری قطعا پست ها رو ک میخوندی میدیدی ک من بارها ب وضوح این موضوع رو نوشتم ک قصد جدایی ندارم، حامد برای من فقط ی دوست با جنس مخالف نیست، حامد خیلی وقت ها برای من پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست و رفیق ه، و من نه در این لحظه نه میخوام و نه می تونم که همه کس م رو کنار بذارم ک شاید!! در آینده اتفاق بهتری افتاد.

حالا قبل از اینکه ایتم بعد رو بگم، دقیقا نفر بعدی ک برام کامنت گذاشته بود از وضعیت مشابه من درشش سال قبل ش نوشته بود ک پسری ک دوستش داشته دست دست میکرده و خوب ب زعم ایشون حتی شاید الکی بهش میگفته ک ب خانواده م گفتم و مخالف ازدواج ن و آخر سر با یه دعوا همه چی تموم شده و بعد از دو سال اون پسر زن گرفته والان این خانم فقط با خاطرات اون دوران سر میکنه و هیچ مردی رو هم نمیتونه بپذیره و فقط حسرت داره ک شاید اگه می موند بیشتر ، الان زن ش شده بود!

ببینید این نظریه ک فلانی رو ترک کن تا جای خالی تو رو حس کنه کاملا ب روحیات اون طرف بستگی داره، آدم ها کاملا متفاوتن، یکی رو اتفاقا باید با همیشه جلوی چشم بودن وابسته کرد و تونست تو راهی ک قصد داشت قدم گذاشت ، یکی رو نه باید کات کرد و حتما غیر از این دو تا بازم راه دیگه هست ک من نمیدونم.

نکته بعد چرا ما اینقد راحت ب آدمها تهمت میزنیم؟ واقعا نمی ترسیم؟!!! شمایی ک میگی دروغ  میگه ک ب خواهرش گفته، واقعا از خودت یک بار پرسیدی مگه من چقدر این آدم رو میشناسم ک هم بهش دروغگو میگم و هم تهمت می بندم؟!

بخدا بترسیم از قضاوت آدم ها، بخدا بترسیم از تهمت زدن ب آدم ها

در ضمن چرا فکر میکنید شما عقل کل هستین و بقیه ناقص العقل؟! ک شما از روی چهار تا خط و دست نوشته من ب این نتیجه رسیدین و حکم صادر کردین اما من ک توی این رابطه م و هر روز از این آدم خبر دارم متوجه این موضوع نشدم !!!

یکی دیگه میگه وای من لجم میگیره پستهات رو میخونم :| تو چقد صبوری!!

والا من اگه هزار تا خصلت خوب برای خودم بخوام بگم حتی هزارمی ش هم نمیتونه صبور بودن باشه، ب مرغ پخته هم بگین سرمه صبوره خنده ش میگیره، بعد هم شما ک اینقد حساسی و لج ت میگیره ب نظر من خودت رو راحت کن و نخون!

بعد نوشته مثل اینکه خود حامد اصلا تو مود ازدواج نیست و قصد نداره! چشم بسته غیب میگی آیا؟!! شما حتی یه پست از نوشته های من رو خونده باشی این رو من هزار باره نوشتم و گفتم ک بله حامد قصد ازدواج نداره اونوقت شما برای من دلیل میاری اگر داشت میرفت خانواده ش رو راضی میکرد! واقعا نوبره بخدا!

بعد شما شاید در جایگاهی خودتون رو ببینید ک بتونید من رو در نقد کنید اما حامد رو اصلاا! بابا آدم میترسه بیاد حرف بزنه، روزی ک من از اخلاقم نوشتم ی عده اومدن و گفتن اخلاق ت رو عوض کن و حق با اون ه، روزی ک از دست دست کردن حامد نوشتم من شدم آدم صبور!!! و حامد دروغگو و اینکه اگر مَرد ه!!!!!! چرا پیش نمیذاره و خوب دوباره ب خواهرش بگه و .... شما از کی تا حالا میزان مردی و نامردی رو تعیین میکنید!

تعیین تکلیف واسه افراد هم نکنید اگه قصد دوستی بمون، اگه قصد ازدواج ه جدا شو!

باور کنید من ب شک افتادم تو نوشته هام ک شاید جایی سوالی پرسیدم ک مثلا نظر شما چیه؟!بعد دیدم نه، من ک حتی کامنتدونی رو هم مدتهاست ک میبندم تا اگر کسی هم خواست نظر بذاره اول یه مزه مزه بکنه حرفاش رو بعد بیاد وقت بذاره برای خوشبختی من!

شما همیشه راه ت رو درست انتخاب کردی تو زندگی ت دم ت گرم! اجازه بده یکی هم مثل من بشه درس عبرت واسه دیگران! والا!!

بیایم یاد بگیریم ب اسم اینکه من دوست دارم و ما دوست هات هستیم و ال و بل هر حرفی رو نزنیم اطرافیان مون رو بیشتر ناراحت نکنیم، حرف هامون رو کمی سنجیده تر بزنیم، انرژی درست برای فرد بفرستیم، پالس هامون رو مثبت کنیم!

یکی از چیزایی ک توی مشاور و تغییر در رفتار بهمون گفت، رک گویی بود، ک ما ادم ها باید رک گویی رو ب اسم صداقت هم روش گاهی میذاریم و میگیم آخه من خیلی روراستم! کنار بذاریم، چون هر رک گویی صحیح نیست و بعضا خیلی وقتا ازش بی ادبی هم میشه استنباط کرد.

دقت کنید اکثر وب نویس ها جاهایی ک ناراحت ن، از ناراحتی شون نمیگن و فقط میگن ی موضوعی شد، یا ی حرفی بین مون شد و ... دقیقا ب خاطر همین حرفا و پند ها و نظرهاست ک آدم رسما میگه اشتباه کردم ک گفتم، اصن چ لزومی داره بقیه بدونن تو زندگی من چ خبره!

با اینکه تعداد این افراد خییلی کم بود، اما کاری میکنن ک آدم یه جایی ب بعد دو دل بشه و ب خودش بگه بابا جون بی خیال نوشتن شو!

در پایان اینکه من اینجا اتفاقات و روزمرگی هام رو میگم هیچ ادعایی هم ندارم ک درست ترین کار رو دارم انجام میدم، ممکن ه ی روز بگم درست ترین تصمیم رو گرفتم و ی روز بگم اشتباه ترین کاری بود ک انجام دادم اما فعلا چیزی ک میدونم اینه ک دوست دارم حداقل فعلا بنویسم، اگر شما هم دوست دارید بخونید پس بهتره با هم در تعامل مثبت باشیم و سعی کنیم همدیگه رو اذیت نکنیم.

-------------------------------------------------

خوب راستش هفته پیش ک حامد جریان صحبت با خواهرش رو بهم گفت، ی حساب سر انگشتی با خودم کردم و گفتم سه شنبه ک تعطیل ه و بعدش اخر هفته س، اگر هم خواهره بخواد ی حرفی درباره ش بزنه تا شنبه ، ی شنبه چیزی نمیگه

شنبه ک از خواب بیدار شدم اکی بودم دقیقا عکس روز یک شنبه ک از صبح ش استرس داشتم، حس میکردم خواهره ی حرفی خواهد زد ولو باز هم بی نتیجه.

حامد بهم زنگ زد و گفت: خوابی؟

گفتم: ای! کم و بیش

گفت: سحر خیز باش عزیزمنیشخند

گفتم: دیگه امروز ک ی شنبه ست، ایشالا از شنبه هفته دیگهزبان

گفت: چشمات رو اول باز کن بعد جواب بده، تو در هر حالتی زبون ت کار میکنه اره؟خنده

دیگه ی کم خندیدیم و حرف زدیم تا رسید مغازه و بای بای.

نهار شنیسل داشتیم ک عمه م سرویس م کرد بس ک گفت: چقد کم غذا میخوری !

بعدش هم رفت اسباب اثاثیه ش رو جمع کرد ک مامانم ببرتش خونه عمه م ک من م گفتم باهاتون میام.

در حین آماده شدن زنگ زدم ب حامد و بهش خبر دادم ک گفت: اتفاقا میخواستم بهت زنگ بزنم و بگم زن یکی از دوستای خانوادگی مون فوت کرده، خواهرم میاد خونه مون باهام بریم مسجد

اسم خواهرش ک اومد مطمئن شدم از حس م!

خلاصه ک ما رفتیم خونه عمه جان، میدونید دیگه من هر وقت میرم اونجا نمیدونم رو چ اصلی ه ک اشتهام وا میشهیول

از همون بدو ورود با پسته از خودم استقبال کردم و دو تا شیرینی شکری هم با چای م انداختم بالا! همه ش هم ب خاطر استرس م بود وگرنه من رو چ ب شیرینی خوردنابله

دیگه دیدم شام هم اونجا هستیم خودم رو کنترل کردم و سعی کردم استرس بهم بی اشتهایی بدهنیشخند

حامد بهم زنگ زد، تو راه مسجد بودن و من پرسیدم حرفی شده ک گفت ای تقریبا، بعد برات میگم

دیگه حالم خراب و خراب تر شده بود، اونقد ک دلم نمیخواست شعر و ور های عمه م تموم بشه تا من همچنان سرگرم باشم ، یک ساعت شاید هم بیشتر گذشت و دیدم طاقت ندارم خودم دوباره تماس گرفتم داشتن برمیگشتن و چون دیدم خواهره بازم کنار شه  یه کوچولو حرف زدیم و خدافظی کردم.

کمی بعد خود حامد زنگ زد،  گفت اومدیم گوشت بگیریم برای مغازه بالا، باهاش صحبت کردم، همون حرفایی ک تو بهم گفتی رو بهش گفتم، گفتم خوب شد ک من ب این دختر نگفتم تو قول سه شنبه و چهارشنبه رو دادی، وگرنه چقدر آبروم میرفت تو اولین دیدار با بدقولی تو، اونم گفت تو ک خبر داری یه هفته س اشپز نداریم، من حتی بچه م رو هم نمی بینم، ولی کلی هم عذرخواهی کرد و گفت تو راست میگی، چند روز دیگه ب من فرصت بده کارام رو راست و ریست کنم و رو غلتک بندازم باشه حتما، بعد کلی سوال راجع ب خودت و خانواده ت و پدر مادر و مادر مادر، پدر پدر و پدر مادرت و اینا کرد ک هر کدوم کجایی ن و خودت چ شکلی هستی و چاقی یا لاغر

گفتم: حتما تو هم زرتی گفتی لاغر کردهابرو

گفت: نه بخدا نگفتم

دفعه بعد ک تماس گرفت از مغازه بود و گفت: رفتم خونه خواهر اینا، پسرش هی گیر داد گوشی ت رو بهم بده، من م گوشی رو دادم بهش ک بازی کنه، ماشین خواهرم رو گرفتم اوردم مغازه، حالا شب میرم ماشین رو بهش بدم گوشی رو میگیرم، خیلی اصرار کرد ک نرو مغازه یا شب بیا اینجا، اما بابام از صبح بود و خسته بود و تا من هم نیام مغازه ک حرف گوش نمیکنه بره خونه، گفتم نه میرم ، راستی احتمالا فردا هم بهت بگم بیای خونه مون، مامانم امشب خونه خواهرم اینا موند.

گفتم: ااا من م میخواستم بگم فردا صبح مامانم نیست بیانیشخند حالا تو بیای یا من؟

گفت: فک کنم تو بیای بهتر باشه

گفتم: آره من خونه شما راحت ترمنیشخند

طرفای ساعت 11 هم زنگ زد، گفت همین الان ماشین رو تحویل دادم و گوشی رو گرفتم و پیاده دارم برمیگردم سمت مغازه، شب هم دیگه ب بابام نمیگم برسونتم، تا ی جایی با یکی از پیکی ها میام و بعد سوار تاکسی میشم.

خونه عمه م اینا هم شام ماکارونی و مرغ بود ک من مرغ ش رو زیاد دوست نداشتم اما ماکارونی رو چرا و دو بار برای خودم کشیدم و خوردم.

تو راه برگشت ب خونه هم شیرینی خریدم چون مامانم فرداش قرار بود با دوستاش بره بیرون و گفت ی وقت بعد نهار اومدن اینجا.

وای بالاخره من و مامان تنها شده بودیم و خبری از عمه فضول نبود.اوه

دوشنبه از ده گذشته بود ک مامانم رفت و من بیدار شدم و دوش گرفتم و بعد بار و بنه صبحانه م رو جمع کردم و زنگ زدم ب حامد ک با زنگ من تازه از خواب بیدار شد و گفت ببینم بابام رفته مغازه یا نه

سری بعد ک تماس گرفت گفت از شانس بابام نمیرفت، میگفت میخوام برم موهام رو کوتاه کنم،  ب زور فرستادم ش، الان هم رفته همین دور و اطراف خرید و بعد میره مغازه اما تو بیا

پرسیدم: همه وسایل صبحونه رو ک دارین؟

گفت: اره پنیر، کره ، عسل، مربا، گردو، تخم مرغ، شیر، بازم چیزی میخوای بگو برم بگیرم

گفتم: گوجه چی؟

بعد از اینکه نگاه کرد گفت ک آره داریم

دیگه من م آماده شدم و از خونه زدم بیرون ، تاکسی دوم ک سوار شدم راننده ش یه آقای نسبتا جوون و از این هیکل ورزشی ها بود، ی جا مسافر دید و یهو پیچید جلوی ماشین پشتی، اونم براش ی بوق زد، خوب تا اینجا این اتفاق حداقل برای اینجا خیلی عادی ه اما یهو راننده تاکسی ما ، عین دیونه ها زد رو ترمز، نمیدونم ماشین پشتی چطور بهش نزد و این هی با عصبانیت داد میزد ک چرا بوق زدی اون موقعتعجب

بعد یه جا ک دو لاین میشد مسیر این از سمت چپ رفت واون اقاهه ک تازه من اونجا دیدم ش و ی آقای میانسال بود از لاین راست ، راننده ما ک جلو بود ایستاد منتظر اون  و وقتی دید ک لاین دیگه ای رفت و مسیرش جدا شد ایستاد و شروع کرد ب فحش دادن ، فحش های زشت زشت ک اگه فلان چیزی رو فلان جات داری وایساهیپنوتیزمیا مثلا فلان چیزم فلان جاتسبز

بغیر از من ی آقای دیگه رو صندلی جلو نشسته بود و فک کنم اونم مثل من مات و مبهوت بود ک این چرا اینجوری میکنه سر ی بوق زدن!

بعد هم رانندهه ب مسافره گفت: بخدا ی کاری با ادم کردن ک سر هر مسیله ای آدم دلش میخواد طرف رو خفه کنه! بامن حرف نزن

داشتم نون بربری میگیرفتم ک حامد تماس گرفت و گفت: سرمه تو پنیر گاو خندان دوست داری، برم بگیرم و بیام

گفتم: نمیخواد خودم میگیرم

دیگه ی پنیر گاو خنداننیشخند هم گرفتم و رفتم خونه حامدایناقلب

قبل ش ازم پرسیده بود برای صبونه چی کار کنم ک بهش گفته بودم هیچی، بذار خودم بیام ولی چای دارچین دم کرده بود.

دیگه ی املت با کمک حامد درست کردم، بهش گفتم سه تا تخم مرغ بشکون و هم بزن اما هی گفت کم ه ، و چهار تا در اورد آخر دقیقا توی ماهی تابه یکی ش اضافه اومد و ریختیم دور.منتظر

نمیتونم بهتون بگم چقدرررررر ظرف تو سینک بود ک تا من صبونه رو آماده کنم حامد همه رو شست، وای من برام عجیبه چطور مامانش خونه رو این شکلی ول میکنه و میرهسبز

بعد همه جا رو کامل مرتب کرد و دستمال کشید ک دیگه صبونه هم اماده بود و با ولع داشتم میخوردم ک گفتم: حامد من و تو هیچ وقت نباید با هم ازدواج کنیم

گفت: برای چی؟

گفتم: من بخوام هر روز اینهمه صبونه بخورم، دوبرابر قبل میشم

خندید و گفت: باشه من صبح ها زود بلند میشم صبحونه م رو خودم میخورم

گفتم: قربون دستت میشه نهار و شام ت رو هم تو همون مغازه خودت تنها بخوریخنده

طرفای ساعت 2 بود ک حامد گفت: سرمه من باید برم برای پرسنل تی شرت بگیرم چون ب این بهانه بابام رو فرستادم ولی نمیخوام تو بیای، خیلی هوا گرم ه و تو هم ب گرما حساسی

گفتم: تازه امروز وحشتناک بود، ولی اشکال نداره میام

دیگه رفتیم بازار، خیلیی وقت بود نرفته بودم، البته بگم ها من زیاد هم جنس هاشون رو دوست ندارم، البته حامد میگه تو خوب نگاه نمیکنی، چمیدونم والا

دو تا قوری همون اول دیدم و خواستم بگیریم اما یهو پشیمون شدم و گفتم حالا حامد بعدا میخریم، اما دیگه مثل اونها ندیدم و راهمون هم ب اون سمت دیگه نبود.افسوس

بعد گشتیم تا حامد تی شرت هایی ک میخواست رو گرفت، وای چرا اینها تو مغازه هاشون کولر ندارننگران یارو میگفت کل ایران رو من جنس میدم و واقعا هم راست میگفت ها، اما کولرش خاموش بود، ی دسته عینک ش هم کامل شکسته بود و ب جاش با چسب نواریتعجب ی دسته درست کرده بودخنثی خوب تو پول رو واسه کجا میخوای؟!!

بعدش حامد گیر داد ک بیا بریم ی چیزی بخر، ما هم خریت کردیم و گفتیم اتفاقا لباس زیر میخوام، البته خیلی نیاز داشتم، والا یکی از شو ر ت های قبل رو اگه بخوام پام کنم باید ی دستم بهش باشه یه وقت نیوفتهابله

دیگه دیونهه م کرد چون رفتیم راسته شون و هر مغازه ای میگفت بخر ، بخرکلافه

آب طالبی خوردیم و بعد بهش گفتم: حامد من رو داری کلافه میکنی، معذب میشم اینهمه بهم میگی بخر، عادت همین ه، اینقد میگی ک آدم تو رودرواسی الکی ی چیزی رو انتخاب میکنه

گفت: باشه من دیگه بهت حرفی نمیزنم اما خوب زهی خیال باطلکلافه

بالاخره ی ست خریدم و چقد هم خنده م گرفته بود از حرف فروشنده ش حیف ک دیگه نمیشه جریان رو اینجا بگم نیشخند

بعد حامد گفت: خووب حالا بریم تیمچه وسیله آشپزخونه ک دوست داری بگیرتعجب

گفتم: حاااااااااااامد الان گفتی دیگه اصرار نمیکنمعصبانی

گفت: نه کادوی روزته، من میخواستم واست بگیرم اما گفتم ب سلیقه خودت باشه

خلاصه ک رفتیم تیمچه، چقد چیزاشون زشت بودن، اه اه، فقط از چیزای ی مغازه خوشم اومد ک از ترس م ب حامد نگفتم ک گیر نده بهمنیشخند

حامد هم دنبال ماهی تابه بود، بعد رفتیم تو ی مغازه و خانوم ه هی واسه من میخواست توضیح بده ک من خودم رو کشیدم کنار و روی صندلی نشستم ک گفت: برای ایشون بگم؟ شما آشپزی نمیکنید؟ تو خونه آشپزی با ایشون ه!یول

من م  تمام مدت با نیش باز میگفتم: بلهههنیشخند

حالا حتما امشب تو وبش!! مینویسه خدا بده شانس، ی زوج اومده بودن، مرد ه دنبال ماهی تابه بود چون فقط اون تو خونه اشپزی میکردخنده

آخر سر هم فقط در اثر اصرار های دیونه کننده حامد ی سینی انتخاب کردم ک الحق گل بازار رو انتخاب کردماز خود راضی

ساعت از شش گذشته بود و حامد پرسید: نهار چی بخوریم؟  ک جفتمون با کباب اکی بودیم و رفتیم همونجا و کباب و جیگر سفارش دادیم ک هم بسیار پربرکت بود غذاش و هم خوشمزه، از این لحاظ میگم پربرکت چون با وجود اینکه حجم غذاش عادی بود اما هرچی میخوردیم تموم نمیشد.نیشخند

دیگه چندین تاکسی عوض کردیم و برای تاکسی آخر ک رسما دهن مون صاف شد، چون خطی هاش نبودن و کسی هم اون مسافت رو نمیبرد.

بالاخره سوار شدیم، قیافه م ب قول حامد رنگ نداشت، هی ازم میپرسید خوبی؟ سرت درد میکنه و فکر کنم هزار بار ازم بابت امروز و معطل شدن و رفتن بازار عذرخواهی کرد و هزار بار هم تشکر ک باهاش رفتمابله

حرف خواهرش هم شد، بهش گفتم: حالا اگه بازم ازش خبری نشه چی؟

گفت: دو سه روز دیگه دوباره خودم بهش میگم اگه بازم چیزی نگفت.

حامد کمی قبل من پیاده شد ک باز باید دو کورس دیگه سوار تاکسی میشد و بعدش من پیاده شدم ک با ی ماشین اومدم تا در خونه و فقط افتادم رو تخت!

واقعا داشتم می مردم، ی پارچ شربت سکنجبین خوردم ک ی کم رو اومدمنیشخند البته با ی پای سیبیول

مامانم هم تند تند از جریانات بیرون رفتن با همکارهای سابق ش گفت ک ده نفر بودن و رفته بودن درکه و اینکه مامانم و چهار نفر دیگه اون پنج نفر دیگه رو مهمون کرده بودن .

بعدش هم با حامد حرف زدم گفت اومد ماشین رو تحویل بگیرم ک تا حوالی 11 اونجا بود و ماشین رو گرفت اما کلی خرج برداشته بود.گریه

از مامانم هم فهمیدم مادر شوهر خواهرم زنگ زده و گفته اگه اجازه بدین دخترا ک اومدن تهران ما هم ی سر بیایم اونجا دلمون واسه هستی و ملودی تنگ شدهیول

آخر شب حامد زنگ زد، نگران حالم بود و گفت: من میدونم تو با گرما حال ت بد میشه، اما اینقد سرتقی ک حاضر نیستی قبول کنی

گفتم: من همین فردا هم بگی دارم میرم بازار بازم باهات میاممژه

بعد گفتم: دیدی وقتی میریم ی چی بخریم تو میگی گرون میده بازار نصف قیمته اشتباه میکنی؟! اصن چیزی ک قشنگ باشه نداشتن ، چقد چینی هاشون زشت زشت بودن

گفت: نههه اصن، آخ ما خوب نگشتیم ، همه رو ک ندیدم

گفتم: واا ما همه تیمچه رو دیدیم

گفت: نهه

البته من م نمیدونم والا، چون اولین بار بود ب عمرم ک میرفتم تیمچه ، ولی ب نظرم همه مغازه هاش رو دیدیم.

گفتم: بهرحال من هنوز بر این باور هستیم چیزی ک قیمت ش خیلی زیاده شاید قیمت اصلی ش نباشه اما قطعا تک ه!

ک البته بازم حامد باهام مخالف بود ک خیلی مهم نیستنیشخند

بعد هم رسید خونه و ی کم حرف زدیم ، اما اینقد خسته بود ک زود خدافظی کردیم تا بره بخوابه.

----------------------------------------

وای راستی دقت کردین مرداد هم داره تموم میشه هانگران

/ 0 نظر / 86 بازدید