سان استار !!! ( دل نوشت 549 )

اتفاقا جا داره ی تشکر ویجه ویجه از نود و نه و نه درصد با دوره گردش رو نه باید بگم ک دمتون گرم، اون ی کوچولو هم دیگه انشالا خدا ی کاری براشون بکنه، از دست ماها ک فک نکنم کاری براشون بربیادنیشخند

خیلی وقت ها کامنت های خصوصی من بیشتر از عمومی هاست، و خوب اینجور وقتا این مورد بیشتر هم پیش میاد، مرسی از اینکه تجربیاتتون رو بدون اینکه قربون صدقه تون رفته باشم باهام شریک میشین!

حالا برای این میگم بدون قربون صدقه ، اخه ی بنده خدایی گفته بود سرمه قربون صدقه میره ک بقیه میان حرفاشون رو بهش میزنن!خنده

خلاصه ک دم همه تون گرم، آی لاو یو دوستان منقلب

امروز صبح حامد زنگ زد، داشت میرفت مغازه، تازه از خواب بیدار شده بودم، مثل خیلی وقتا کمر م گرفته بود، حامد گفت: تو نمیخوای بری ورزش؟

گفتم: نچ!

گفت: چرا؟؟ تو ک وقت ش رو داری

گفتم: بله وقت ش رو دارم اما دوست ش رو ندارمنیشخند

گفت: ینی حاضری درد بکشی ؟ ولی نری نرمش کنی و خوب بشی؟

گفتم: بلهههههنیشخند

دیدم مثل اکثر مواقع حرف هم رو نمیفهمیم، گفتم ی آواز براش بخونمابله

بعد ک رسید مغازه بلند شدم و مامانم هم گفت دارم میرم قبض های برق و تلفن رو پرداخت کنم.

ب مامانم گفته بود از امروز دیگه غذا درست نکنه، اول ش گفت نه قبول نیست تو میری بیرون میخوری ، بعد من گشنه می مونمخنثی اما بعد قبول کرد ولی آخر سر واسه خودش کمی مرغ ک توی خونه گرم خورد و ی ذره از اونم خورد.نیشخند

خانوم همسایه روبرویی زنگ زدو با مامانم صحبت کرد و گفت: چ خبر کجایی ن، دیروز اصن صداتون نمیومدیول

مامانم هم گفت ک تا عصر هیچ کدوم نبودیم .

دخترش قرار بود دو سه هفته دیگه بینی ش رو عمل کنه ک گفت: دیگه نمیریم استانبول، چون دختردایی م ک اونجاس زنگ زده و گفته اینجا اوضاع اشفته س نیاین، برای همین زودتر عمل میکنه بینی ش رو

کلی با مامانم درد و دل کرد و اینکه نگران و دخترش پاش رو کرده تو ی کفش ک میخوام عمل کنم و از اون طرف باباش ناراضی و هی مامانم بهش انگیزه میداد، کلا میگه مامانت رو فک میکنم مامان خودم ه، هر کاری میخوام بکنم دوست دارم ازش سوال کنم و نظرش رو بپرسم.

دیگه مثل همیشه تا عصر ب کارام رسیدم و بعد هم آماده شدم و رفتم بیرون. فقط قبل ش زنگ زدم ب حامد و گفتم: نهار چیه؟

گفت: نمیدونم بذار نگاه کنم و بعدش گفت: ی چیز خوبه، چلو کباب ههورا

وای ک دوباره داره شهریور و مهر میشه و ترافیک وضعیت ش داغون هگریه

نزدیک مغازه ک بودم حامد تماس گرفتم ک بهش گفتم بیا، من م چند دقیقه دیگه میرسم.

همدیگه رو دیدیم و بعد چاق سلامتی گفت کجا بریم؟

گفتم: بریم ی جای جدید!

اول ی جا ایستاد و چلو کباب مون رو خوردیم و اینجوری شد ک من مامانم رو دور زدم.ابله

بعدش هم رفتیم ی کافی شاپ ک حامد ب جای خیابون اصلی اصرار داشت از کوچه و پس کوچه بره ، ایشششششششوقت تمام

پارک کردیم و داشتیم میرفتیم ب سمت کافی شاپ ک پرسیدم: راستی باید کی برگردی مغازه؟

گفت: بچه ها هستن ولی از فردا دیگه دست تنهام و همه ش خودم باید مغازه باشم.

گفتم: فدای سرت، کار باشه اشکال نداره

وای اینقد لج ش گرفته بودخنده گفت: سرمه جون برات ی کار سراغ دارم

گفتم: باشه، چقد خووب ، میرم

گفت: از 6 صبح تا 12 شب

گفتم: تایم ش هم عالیه، من ک مشکلی ندارمقهقهه

گفت: تمام وقت هم کاره

گفتم: چ بهتره، آدم سر کار بره و بیکار باشه حس بدی هخنده

خلاصه ک کلی خندیدیم تا رسیدیم .

من ی دم نوش سفارش دادم و برای حامد هم شکلات گلاسه، ی کیک هم گفتم ک  ی ناخنک ب اونم بزنم.

از 7 گذشته بود ک بلند شدیم و تو راه حامد اینقد گفت چرا تو غذا نمیخوری ک حس کردم گشنمه و باعث شد اومدم خونه ی دل سیر دال عدس با نون بخورم.گریه

از اون بدتر هم اینکه امروز هیچی نخریدم و افسرده برگشتم خونهافسوس اینقد چیزی نگرفته بودم ک گفتم بذار حداقل دو تا نون تازه بگیرمنیشخند ک صف همه نونها اینقد شلوغ بود ک گفتم شاید آخرین روز طبخ نان است و من خبر ندارمابرو خلاصه ک نشد نون آور خونه بشم و دست خالی هم برگشتم خونه.ناراحت

از روزی ک بابام رفته، فک کنم مامانم نصف خونه رو دور ریخته.یول البته خدایی بس ک بابام هیچی رو نمیذاره بندازیم، ی مشت کاغذ باطله و روزنامه و نایلون و دبه و ...منتظر الان فهمیدید نصف خونه ما از چی تشکیل شده بود.خنده خلاصه ک این سری افتاده بود ب از معدوم کردن کاغذ هانیشخند

خودم ب حامد زنگ زدم، عذرخواهی کرد ک تماس نگرفته تا ببینه من کجام و گفت تا رسیدم مغازه داشتن تابلو رو میشستن، دیگه ی ورش پیچ ش در اومده بود، رفته بودم بالا درست ش کنم، و بعد هم کمک شون کردم و شستم و همین الان کارم تموم شد.

گفتم: نه اشکالی نداره، کاره دیگه پیش میاد و بعدش ی کم شروع کردم ب نق زدنزبان

بعد با سمیه ک بینی ش رو عمل کرده بود چت کردم و تبریک گفتم، واسم عکس ش رو فرستاد، خیلی قیافه ش تغییر کرده بود، خوش ب حال شقلب من م خیلی تو فکرم هست ک این کار رو بکنمخیال باطل

حامد تکلیف رو روشن کن دیگه ک ببینیم کی عمل کنمزبان

ساعت از ده گذشته بود ک رویا زنگ زد، شب قبل بهم گفته بود ک دکتر ک روز شنبه رفته بودن این بار گفته اگه واستون خیلی سخته از هم جدا بشید و بی خبر باشید، خوب نکنید این کار رو ، ولی هیچ کس حتی بچه های عمو نباید بدونن ک شما با هم هستین ک دیگه گفت با هم رفته بودیم بیرون، از اول تابستون ک شاید قبل تر رویا میخواد ی مانتو بخره و هنوز قسمت نشده و امشب نیز همنیشخند

با مهشید دعوای سفت و سخت روز شنبه کرده بود، اما مهشید خیلی بی تفاوت باهاش رفتار کرده بود و عملا ب رویا گفته بوده ک تو دروغ میگی

من ک کلا این موضوع واسم جذاب نیست، چون حرکات ش رو هم اصن درک نمیکنم برای همین فقط میگفتم ول کن بابا، دختر ه نرمال نیست

آخر شب هم مثل همیشه حامد زنگ زد، تا جواب دادم گفتم: حامد حامد، حامد حامد

اونم گفت: گولا گولا، سرمه گولانیشخند

گفتم: دوستم بهم گفته خوش ب حال ت حامد با تو پیر نمیشهمژه

گفت: بهش میگفتی من چ موهایی داشتم، چ هیکلی داشتم، اصن اینا ب کنار چ پوستی داشتمقهقههقهقهه

بعدش حرف زدیم تا رسید خونه و ب نسبت همیشه آروم تر صحبت کرد، صدام رو یواش کردم و گفتم: چرا اینجوری حرف میزنینیشخند

گفت: بابام خوابه

گفتم: واقعا؟ میشه بری بیدارش کنی و راجع ب ازدواج ت باهاش حرف بزنی؟متفکرقهقهه

بعد گفتم: فک کن بابات با پیژامه!! و موهای آشفته از خواب بپره، تو بگی کاری نداشتم فقط میخواستم بگم دارم ازدواج میکنم، همین، بخوابیدخنده

حامد هم کلی خندید ! خدایی الان دارم فک میکنم میبینم حق داره قصد ازدباج نباشه والانیشخند

و بعدش هم ک بای بای کردیم.بای بای

-----------------------------------------

خیلی وقت ه میخوام این رو بنویسم هی یادم میره!، تبلیغ سان استار روی بیلبورد رو دیدین؟ مثلا ی نفر کنار ساحل ی چیزی تو مایه های هاوایینیشخند نشسته و ی لیوان ک توش قاعدتا آبمیوه باید باشه و نه چیز دیگرنیشخند دستش ه، ولی نکته ش این ه ک این برادر ارجمند ک لم دادن روی صندلی کنار ساحل، ی پیراهن مردونه استین بلند تنشون هخنثی

خو عوامل تبلیغ آبمیوه مذکور کی با همچین لباسی میره کنار دریاابرو خلاصه ک وظیفه شهروندی م ایجاب میکرد بهتون بگم، از ما گفتن بود، دیگه خود دانیدنیشخند

/ 0 نظر / 86 بازدید