دهگانه سرمه !!! ( دل نوشت 541 )

1- اول از همه توافق مبارک باشه، انشالا ک تورم کمتر بشه، گرانی از بین بره، مردم توی رفاه زندگی کنن ، بیکاری ریشه کن بشه ( چقد کار قراره انجام بشه با این توافق نیشخند ) خلاصه ک تاثیر این توافق رو تو زندگی هامون ببینیم!

دیشب ساعت 11 با مامانم رفتیم شرکت کردیم در جشن هسته ی!مژه البته کلی تو ترافیک موندیم و دیگه بالاخره ساعت 1 با بدبختی خودمون رو ب خونه رسوندیم.اوه

اینقد هم هوس مرغ سوخاری کرده بودمافسوس حامد زنگ زد و گفت: میخوای واست بفرستم؟!

گفتم نه! فقط یادت نره بعد از عید فطر و تموم شدن رژیمم ( ک باورتون بشه یا نه آخرین جلسه م دوشنبه ست هورا ) یه پاستای پرخامه آلفردو با یه مرغ سوخاری سه تیکه!!!! اسپایسیخوشمزه بهم بدهکاری، ولی من هیچی از غذام ب تو نمیدم ها!

گفت: ای ب چشمم، تو غذا بخور من ک از خدامه، هیچی نمیخورم از سهم تو

آخ جوووووووون آخ جووووووووون

2- یه آفرین همین اول ( البته خیلی هم اول نه، همین دوم !نیشخند ) باید ب پرنیان جونقلب خواننده تیز وب بگم ک بهم گفت شماره های دل نوشته ها رو قاط زدم! و از 535 پریدم ب 356 و همین جور هم ادامه دادمخنثی مرسی ک خواننده نما نیستی! خخخخ

3- فردا دارم میرم اصفهان، چهلم پدرشوهر خواهرم، راستش دلم نمیخواست برم، اول گفتم من با هواپیما میام و برمیگردم ، مامانم اینا قبول نکردن و خلاصه کلی این ور و اون ور شد رفتنمون، آخر قرار شد بابام نیاد و من و مامانم بریم ک ب خاطر من یه سر ش رو با هواپیما میریم و برگشت ش رو با اتوبوس! من متنفرم از اتوبوسگریه

آخه ببینید مادر شوهر دیونه خواهرم هم چطوری مراسم گرفتهعصبانی پنج شنبه عصر شام میدن، جمعه عصر میرن سر خاکخنثی این جوری شد ک من مجبور بودم دو روز بمونم! زبان

پنج شنبه عصر با هواپیما میریم و جمعه آخر شب با اتوبوس برمیگردیم، و ایشالا گوش شیطون کر، برای عید فطر تهرانم و پیش حامدبغل

گرچه خواهرم امروز صب زنگ زد و گفت: اینهمه دارید میاین خوب شنبه روهم بمونیم بریم میدون امام و نهار هم میریم رستوران شهرزاد! ( همه هم میدونن من شکمو هستم وقتی میخوان وسوسه م کنن واسه یه کاری بهم وعده رستوران میدنقهقهه )

اما من قاطعانه گفتم: نهههه! مشغول تلفن

مامانم هم ظهر ک از بیرون اومد بهش گفتم: بدم میام ب این و اون میگی زنگ بزنن تا من رو راضی ب یه کاری کنن، اگه تو میخوای بمونی خوب خودت بهم بگو و بمون من اما قصد ش رو ندارم.

آخه من ب مامانم گفته بودم ک دلیل نداره چون دخترعمه م اونجاست و ما داریم برای یه کار دیگه میریم ، بریم خونه اونها ک روزه هم هستن و مزاحم شون بشیم، اونم اخرهفته رو و قرار شد مستقیم از فرودگاه بریم خونه خود مادر شوهر خواهرم. دیگه مامانم ب دختر عمه م ک گفته بود باید بیاین اینجا جواب داده بود ک سرمه نمیاد!!! و میگه زشته و این چند بار هم نباید میرفتین مزاحم مردم میشدین.

این طوری شد ک دختر عمه م زنگ زد ب من و اصرار و اصرار و گفت نیای فلان میکنم و بهمان و ناراحت میشم ، بعد اینهمه مدت تو داری میای مگه میشه نیای خونه ما! بعد هم شوهرش زنگ زد و رسمی دعوتمون کرد و گفت اصن درست نیست برید خونه او و ... خلاصه ک بعد اینهمه دعوت دیگه باید میرفتیم خونه شون.

مامانم هم بهم گفت: سرمه خوب محبوب دلهایی ها، چقد تحویل ت گرفتنمژهنیشخند

4- هفته قبل حال روحی م اصن خوب نبود، هر دقیقه ش رو با حامد دعوا میکردم، یه بارش دیگه حرفای خییلی بدی بهش میزدم البته اونم یه بار ناجور با یه سری حرفا خیلی محترمانه حالم رو گرفت، من م گوشی رو قطع کردم و جواب ش رو ندادم. قبل سحر هم بود و من همین جور زر زر گریه میکردم و حس میکردم هر لحظه ست ک سکته کنم و بمیرم، میخواستم صدای گریه م رو هم مامانم اینا نشنون فقط دستم رو گذاشته بودم جلوی دهنم! اما حامد هم دووم نیوورد و همون موقع زنگ زد، منم جواب ندادم تا یه عالمه بار، البته بگم ک واقعا حالم هم بد بود، حتی یه الو هم نمیتونستم بهش بگم چون صدای هق هق م اونوقت بلند میشد ، بعد ک جواب دادم یه حرفای قشنگ و عاشقونه ای ازش شنیدم، ینی تا ب حال اینجوری ذوق نکرده بود مقلب بهم گفت: من غلط کردم، گ$ه خوردم هرچی گفتم فقط تو گریه نکنابله

عصر ش هم رفتیم با هم بیرون ک اذان شد و همونجا یه حلیم خوردیم و من م از فرداش روزه گرفتن م رو دوباره شروع کردم.

5- خوب حالا بریم سر جریان 25 ماه!! یادتونه ک قرار بود برم پیش آقا دکی فال بگیرم و ایشون ده دقیقه ای 7 نفر رو دیده بود؟! خوب سه نفر دیگه مونده بودیم و فاطمه بازم 7 نفر جور کرد و برای دوشنبه صب بازم خونه مامان ش قرار گذاشت ک بریم. روز قبل ش مامانم یه بسته شکلات برای من ک ببرم و یه بسته واسه خودش ک بره خونه عمه م برای نهار ک گفتم یه مهمونی داره با دوستاش و مامان من رو هم و البته بعدا فهمیدیم مامان عروسش رو هم، دعوت کرده بود.

خلاصه ک من زود راه افتادم و راس ساعت 10 دم در خونه مامان فاطمه بودم و اولین نفر، دیگه بعد از کلی همدیگه رو میدیدیم و سلام و علیک کردیم و از دیدن من شوکه شده بود و میگفت وای محو شدی دیگه! دیگه تقریبا هر چند دقیقه یه بار زنگ در خونه شون زد میشد و یکی میومد.

اگه خواننده قدیمی باشین و یا زحمت خوندن آرشیو رو کشیده باشیننیشخند قبلا از مینا اون یکی دوست کلاس زبانم گفته بودم، وای اینقد این دختر حسود ه، نه فقط ب من ها، کلا آدم حسودی ه، از اون حسود ها ک نمیتونه حتی خودش رو نگه داره و تو رفتار و چشم هاش معلومه! وقتی ک اومد و من رو دید نمیتونم  بهتون بگم چطور جا خورد اینقد ک حتی نمیخواست بیاد جلو دست بده وای ب حال روبوسی و آخر هم نهایت فقط ب همون دست دادن اکتفا کرد.

بالاخره انتظارها ب سر رسید و دکتر امدعینک یه آقای مسن اما بسیار شیک و اتو کشیده. خوب من از قبل هم عادله بهم گفته بود و هم فاطمه ک این اسم ها رو میگه و میدونستم این موردش رو و برام هم جالب بود و هم هست این موضوع.

خلاصه ک یکی یکی رفتن تو و دو سه تای اولی چون دم در منتظرشون بودن فقط گفتن خوب بود و رفتن. نفر قبل من مینا بود ک نفر قبلی ه ک دوست فاطمه بود اومد ، مینا رفت، قیافه دوست فاطمه گرفته بود و فقط گفت نمیدونم بهم گفته دوست پسرت ب درد نمیخوره و خارج برو هم نیستی!

کلا دختر خجالتی بود و خودش هم حال ش گرفته بود و تا آژانس بیاد دیگه حرف نزد، بعد از چند دقیقه هم مینا اومد و من رفتم تو.

خوب بعد سلام و علیک برگه دفتری ک جلوش بود رو عوض کرد و یه برگه سفید گذاشت و شروع ب خط کشیدن با خودکار کرد و گفت: س کجای اسم ته؟

گفتم اول!

گفت ه؟ گفتم آخر!

گفت : سرمه رو میشناسی؟چشمک

بعد گفت: دختر خاصی هستی!! ( نه بابانیشخند ) اون پسری ک دوست ش داری ح کجای اسمش داره؟

گفتم: اول!

گفت: احیانا حامد نیست؟!

گفت: چرا!

گفت: مشکل ش چیه؟ زن دارهتعجب

گفتم: تا جایی ک من میدونم نهنیشخند

تو تا چند ماه دیگه بهش مهلت میدی وگرنه خودت میکشی کنار ، اما اسم شوهرت هم حامده ولی احتمال داره یه حامد دیگه باشهیول دو تا بچه داری،  تا 25 ماه دیگه وضع زندگی ت خوب میشه!

بهم  گفت: تو خارج برو نیستی ها برای زندگی!

گفتم: من هیچ وقت ب مهاجرت فکر نکردم و نمیکنم ، اصن قصدش رو ندارم

شاید دو سه جمله دیگه از اینها اضافه تر گفت و بعد گفت ب سلامت!!

وقتی اومدم بیرون مینا پکر بود و فاطمه داشت باهاش حرف میزد و اونم میگفت نه این چیزایی ک این گفت بشه ک خیلی خوب میشه ولی قیافه ش اصن با حرفاش جور در نمیومد.

برادر فاطمه و دوستش هم رفتن پیشش و منتظر شدیم ک کار دکتر تموم بشه تا من و مینا و خواهر فاطمه ک هفته قبل نرسیده بودیم و میخواستیم این هفته دیگه پول ندیم و همون هفته قبل رو قبول کنه، بریم پیشش و باهاش صحبت کنیم بابت این موضوع ک البته قبول کرد و گفت اکی !

قبل از اون باهم حرف زدیم و مینا گفت: ب من گفته 25 ماه دیگه وضع ت خوب میشه و بعد فهمیدم ب فاطمه و خواهرش هم همین رو گفتهخنثی همه مون هم دو تابچه خواهیم داشت! همه مون هم قید خارج رفتن رو باید بزنیم!!

بعد از حرف زدن با دکتر ، من و مینا و خواهر فاطمه از اهالی خونه خدافظی کردیم، تا یه مسیری کوتاهی مینا با همون همراه بود و گفت : ولی بچه ها حرفاش نمیشه حتما درست باشه ها! بعد هم ینی چی تا 25 ماه دیگه، خوب این زمان زیادیه، قطعا آدم ی تغییراتی خواهر داشت!!! اینها رو ک گفت مطمئن شدم ب اونم حرفای ناامید کننده زده و الان دنبال یه همراهه!

ولی از اونجایی ک الان دیگه مطمئن نبودم خیلی هم حرفای اقای دکی پایه و اساس داشته باشه بهش اطمینان دادم اینها فقط یه حرفه و همیشه هرچی خدا بخواد همون میشه!

بعد از خدافظی با مینا، با خواهر فاطمه تا یه جایی هم مسیر بودم و باهم سوار اتوبوس شدیم، تو راه گفت: بهم گفته تا اردیبهشت ب این پسری ک باهاش هستی مهلت میدی! ولی چیزی ک جالب بود برام این بود ک ازم پرسید مشکل ش چیه! زن دارهخنثی گفتم نه بابا این همین من یکی رو هم نمیتونه بگیره!

وای ینی من ک از خنده مرده بودم ک اینقد فال زندگی همه ما یکسان  و شبیه ب همهقهقهه

خلاصه ک ما اینهمه صب کردیم، 25 ماه دیگههیپنوتیزم هم صب میکنیم، والاخنده

ب نظر من لم آقای دکتر اینجوریه ک همون اول تو رو با گفتن اسم خودت و فردی ک تو زندگیته گیج میکنه ( این رو واقعا نمیدونم از کجا متوجه میشه ) ولی مابقی حرفا بسیار کلیشه ای ه و حتی یکسان!

6- اون دوشنبه بعد از دکتر فال رفتم دکتر تغذیهنیشخند این دوشنبه هم رفتم و هر دوباره وزنم همون 51 کیلو بود.تشویقزبان

این هفته دکتر بهم گفت خیلی دلم میخواست 50 کیلو بشی، خندیدم و فقط گفتم من م همین طور، اما واقعیت اینه دیگه جونی برام نمونده بود ک بخوام بذارم سر این یک کیلو پایین اومدن، تازه من همین الان طبق نظر خود دکتر 4 کیلو نسبت ب وزن مانکی کمبود وزن دارم!! ولی گه میشد دوست داشتم 50 بشم نیشخند

انشالا بعد ماه رمضون دیگه حتما هم باشگاه میرم هم یکی دو تا کلاس فوق برنامه! :دی تا ببینیم چ میشود.چشمک

این هفته ک رفتم، هفته سوم رژیم تثیبت م بود، و فقط یه هفته دیگه مونده تا بعد از چند ماه یه نفس راحت بکشم و دستام رو بهم بمالم و بگم تموم شد، سرمه تو تونستی!!!!!!

توی این سه هفته هر بار ک از دکتر اومدم بیرون گریه م گرفته، برای خودم یه کار خیلی بزرگ بوده، نمیخوام از خودم تعریف کنم اما فک میکنم کار بزرگی کردم اونم باوجود حامد ک اگه جایی نمیرفتیم قطعا خودش یه چیزی برام میورد، و واقعا کسی نمیتونه تصور کنه چقدررررررررر برای اینکه من غذا بخور م اصرار میکرد و میکنه.

شنبه هم ک رفته بودم آرایشگاه ، ابرو کاره بهم گفت: سرمه از سر قبل خیلی لاغر تر شدی؟ یا من اشتباه میکنم! خیلی وقته نیومدی؟

گفتم: یه دوماهی هست ( اینجا نرفته بودم )

گفت: اصن ی آدم دیگه شدی، حتی صورتت هم تغییر کرده، خیلی خوبتر شدیقلب

و البته مرسی از شماها بابت حمایت های شما ک تو اینستا میکنید و ازم تعریف میکنیدماچ

خانومها، آقایون و هرکی ک قصد کم کردن وزن رو داره، باور کنید کاری نداره فقط باید ب خودتون بگید ک خواستن توانستن ه، هر بار خواستین یه چیزی رو بردارید و بخورید بگید مثلا 20 سال، 30 سال ... ( هرچند سالی ک هستید ) خوردم ، مزه همه رو هم چشیدم ، حالا 6 ماه نخورم نه تنها چیزی بدی نمیشه بلکه میشم یه آدم با اعتماد ب نفس و خوشتیپ.

میدونم این حرفا رو خییلی زدم اما واقعا دوست دارم لذت الان م رو همه اونهایی ک با وزن شون مشکل دارن بچشن، ک مطمن می توننقلب

7- از چند روز قبل از تولد مامانم ، حامد بهم گفته بود ک من اکی میکنم بریم بیرون و مامان ت رو دعوت کنیم، میخواستیم شنبه ک شب تولدشه بهش بگیم ک یه جوری سوپرایز تر بشه اما شنبه شب بابام نوبت دکتر داشت و نشد ک بریم.

یک شنبه حامد با اینکه شب قبل ش تا صب مغازه بود، صبح ش رو اومده بود بازم مغازه تا باباش عصر بیاد و خودش با ما با خیال راحت بیاد بیرون. عصر همون روز کارش تموم ک شد تماس گرفت و من بهش گفتم تو تا ساعت 7 اینا استراحت کن بعدش بیاد ک تا اومد هفت و نیم بود.

مامان من یه اخلاق بدش اینه ک هیچی دوست نداره، این رو واقعا میگم ها، از اون هاست ک اگر هم بخوای یه چیزی براش بخری باید خودش باشه و کلا سلیقه هیشکی رو قبول ندارهابرو در نتیجه میدونستم چیز خاصی نمیتونم برای کادو واسش بگیریم، قرار بود با حامد بریم اما روز قبل ش طبق معمول سجاد نبودزبان و باید میرفت مغازه، و خودم رفتم دو تا شال گرفتم، یه مشکی واسه خودم ک اصفهان سر کنم و یه سبز برای مامانم ک بهش بدیم.

برای بیرون رفتن هم چون نمیخواستیم معطل بشیم، من دو سه جا زنگ زدم و باور کنید یا نه هیچ کدوم جا نداشتن برای رزرو کردنیول والا مردم روز وسط هفته خو چ خبره ک اینقد بیرونن! ایششش

بالاخره یکی شون اکی شد و برای همین جامون رو از قبل میدونستیم کادوم رو هم ک گرفته بودم، فقط مونده بود گل و کیک.

وقتی حامد اومد اول رفتیم برای خرید کیک، واقعیت کوچکترین سایز رو انتخاب کردم، میدونستم همونم خورده نمیشه ک هیچ، کلی ش هم اضافه میاد.

تا سوار ماشین شدیم من ب مامان اس دادم ک بیا دم در، تا برسیم حامد گفت: سرمه اول بریم گل بگیریم و بعد من لباس م رو عوض کنم.

گفتم: من ب مامانم گفتم بیاد و همون موقع مامانم تماس گرفت ک کجایی!

دیگه مجبور شدیم بریم ک مامان بیشتر معطل نشه.

همدیگه رو دیدن و چون هم مامانم خوش صحبت ه و هم حامد با کسی راحت باشه حرف میزنه ، یخ زود آب شد و تولد مامان رو تبریک گفتیم و حرف زدیم تا رسیدیم. موقعی ک رسیدیم چند دقیقه ب اذان بود، مامان اصرار کرد ک چون تولد من ه ، من حساب میکنم و حتی کارت ش رو ب من داد اما دیگه این بار کار اون سری رو نکردم، یادتونه ک گفتم چقدررر حامد ناراحت شد و هیچی از غذا نتونست بخوره.

رفتیم تو اسممون رو گفتیم و یه میز کنار دیوار رو نشونمون دادن و تا نشستیم اذان شد. باید میرفتیم از غذاها میکشیدیم ( ب صورت بوفه بود ) مامان ک بلند نشد و ب من گفت براش بیارم ، ک دیگه من و حامد از غذاها رو آوردیم روی میز و نشستیم ب صبحت و خوردن.

مامانم راجع ب من ک از حامد سوال میکرد حامد هی برمیگشت ب من نگاه میکرد و میگفت: الان هرچی من بگم شب پدر من رو در میاره و تا دو هفته باهام قهرهخنده

ینی واسه هر حرفی هی نگاه ب من میکرد ، من م چشمام رو تنگ میکردم و میگفتم میل خودته، خوب بگو، من چی کارت دارم  ولی خودم میدونستم ک الکی میگم و بعدا حال ش رو میگیرم.

بعد از اینکه افطار کردیم ، برای خوردن کیک ک مامان ندیده بود و توی ماشین بود، گفتم بریم پارک آب و آتش ، رفتیم و اول ی سر رفتیم پل طبیعت و بعد خواستیم کیک بخوریم ک حامد گفت: بریم کافه، ینی چی تو پارک بشینیم ( البته مامانم تو اون موقع هم کیک رو ندیده بود و متوجه نشده بود اون چیزی ک تو نایلون ه دست حامد ه کیکه )

رفتیم کافه نشستیم و اونجا کیک و شمع ها رو دادیم و تازه مامانم دید و گفت: واای کیک هم گرفتین! چ خبره آخه!

توی حرفایی ک میزدیم یه جاش راجع ب غذا شد و حامد گفت: بابام خیلی حساس ه

من م گفتم: خودش هم لنگه باباشهابرو

بعد مامانم گفت: پ چقد کار مامان چقد سخته!

من گفتم: مامان ش؟؟ مامان ش؟ مامان ش اصن غذا نمیپزی، نهایتا یا قورمه سبزی، یا کوکو سبزی، یا سبزی پلو  غذاشون اونم هرچند ماه یه بارنیشخند

حامد ک غش غش میخندید و میگفت: سرمه بهتر از من میدونهخنده

خلاصه ک شب خوبی بود و حامد هی تا آخرش میگقت با من ک قهر نیستی ؟ چیزی ک نگفتم ناراحت بشی؟نیشخند

بعد هم حامد ما رو رسوند و خودش رفت مغازه ک باباش بره خونه و فردا صب دیگه نخواد زود بیدار شه ک البته یه موردی پیش اومد و فرداش هم صبح زود بلند شد.افسوس

8- رویا رو دوشنبه همین هفته بعد از دکتر رفتم دیدم. خییلی جریانات با عمو پیش اومده ، البته بازم از نظر من ها، وگرنه ب چشم رویا ک نمیاد. تو هفته قبل هم روانشناسشون اول با رویا تماس گرفته و گفته فک نکنم بتونی با دختر عمو کنار بیای ( نمیدونم گفتم یا نه ک اونم دو بار رفته بوده پیش روانشناسه و باید بازم بره ) و بهتره بهم دل نبنیدین و خودم هم تماس میگیرم با آقاتون میگم و ب عمو هم گفته بود این موضوع رو.

خوب تا قبل از این جریان رویا همیشه میگفت من اول واگذار ب خدا کردم و بعد ب روانشناس، هرکاری ک بگه بکن میکنم، من ک عاشق عمو نیستم ک بخوام واسش بجنگم... حالا این بار میگفت ینی من و سعید الکی هستیم، فقط ب خاطر دخترش نتونه ازدواج کنه، مگه یه مرد بدون زن میتونه بمونه، پس ما چی و .. من میرم پیشش و بهش میگم ک شما یه طرف فقط حرفای اون رو گوش دادین پ ما چی!!! عمو هم گفته من اصن ب نشدن فک نمیکنم و تحت هرشرایطی اکی ش میکنم.

خلاصه ک باید ببینیم این م مثل بقیه ماجراها انتهاش چی میشه ، انشالا هرچی بشه خیر باشه.

9- دیروز رفتم خرید، خیلی حال داد بهم، آخه خیلی وقت بود دلم مانتو میخواستنیشخند یه مشکی ساده گرفتم برای مراسم :دی با یه مانتو سفید خوشگل مجلسی!!مژه ماشالا یه تیکه ماه میشم باهاشماچ فقط الان یه مانتو رنگی دم دستی میخوام وای ک چقد خرید خوبه، آدم روحیه ش وا میشه بوخدااا! 

با رویا هم اون روز رفتم کوله گل گل بخرم ک نداشت رویا هم گفت: خدا رو شکر ک نداشت، آخه مگه کسی با کوله گل گلی میره مجلس ختمخنده

تازه در راستای جیزیه!نیشخند خریدنم هفته پیش با مامان رفتیم اکسیر و یه سرویس صبحانه بسیووور زیبا خریداری کردیم. باشد ک شووورش بیاد ، ب خاطر آقا دکی چ ای حامد چ او حامدقهقهه

10- من فردا روز آخری ه ک روزه میگیرم و چون جمعه مسافر هستیم دیگه نمیشه، بهرحال برای همه علی الخصوص روزه بگیر های عزیز عید فطر پیشاپیش مبارک. همدیگه رو توی این روزای آخر فراموش نکنیم، و اونایی ک میرن نماز عید فطر بیشتر لطفا! ماچ

اگر سفر در پیش دارید ب سلامت و شادی برید و برگردین، اگر هم تو خونه می مونید ایشالا برنامه های مفرح ی ترتیب بدین واسه خودتون و حسابی خوش بگذرونید.قلب

 

یه چیزی هم بگم و بعد برم ، نه ب اینکه نمیام ، نه وقتی ک میام نمیرم ، کلا من تعادل ندارمنیشخند تو ساختمون دعوا هست، دست کاف عوضی و سین لعنتی برای همه رو شده، کاف عوضی با همسایه روبرویی بدجور در افتاده ، همه ش نامه و نامه گاری بهم دارن و ب در و دیوار میزنن، البته خو بابام رو هم ک میشناسید عشق نامه ست! اونم در این ضمن دستی داره و البته آقای مدیر بی عرضه فعلیزبان خلاصه ک کل ساختمون مثل روزنامه!! شده بود تا دیشبقهقهه  دیشب از ک از جشن برگشتیم! من توی نامه ای ک تو آسانسور کاف عوضی زده بود دور اسم ش رو یه قلب کشیدم و بعد یه تیر وسط اسم ش و سه تا قطره خون ب پایین تیرقهقهه امروز صبح همه نامه ها رو کنده بود.قهقهه

خوب فک کنم همه گفتنی ها رو گفتم، مواظب خودتون باشید.بای بای

/ 0 نظر / 48 بازدید