نوشتن نامه ب فرشتۀ حامد !!! ( دل نوشت 487 )

چایی بیسکوییت داشتم میخوردم ک کاملیا تماس گرفت و گفت: میای بریم سینما، بین کارم بیکارم.

گفتم: والا من مشتری دارم، نمیتونم.

بعد از اون ب کارای خودم رسیدم و حوالی ساعت 1 بود ک حامد زنگ زد و باهم صحبت کردیم و پاییز رو بهم تبریک گفتیم.یول

برنامه عصر رو هم پرسیدم گفت: امروز خیلی کار داریم فک نکنم بشه همدیگه رو ببینیم.

دیگه دیدم بیکارم اول اهنگهای مرتضی پاشایی رو گذاشتم و بعد ب آشپزی مشغول شدم و اول از همه اون یکی دسته اسفناج رو در اوردم و گذاشتم با آب کم ابپز بشه و از طرف دیگه هم پیاز سرخ کردم با ادویه و وقتی اسفناج پخت ، مواد رو بهش اضافه کردم و بعد هم تخم مرغ و این ـم شد نرگسی

 

 

خوب من ک خودم این غذا رو دوست نداشتم و تصمیم گرفتم واسه خودم غذا چینی درست کنم.

فیله ها رو از قبل گذاشته بودم اب شده بود و با پیاز و ادویه تفت دادم، توی ماهی تابه دیگه هم سبزیجاتش رو سرخ کردم و تخمه آفتابگردون رو بهش اضافه کردم و وقتی آماده شدن نودلها رو تو آبجوش ریختم و بعد تو روغن با سویا سس سرخ کردم و مواد رو ریختم روش و بازم لازم ـه بگم ک عالی شد؟!از خود راضی

 

 

یه کم غذا خوردم و یه چایی دم کردم و زنگ زدم ب مامانم ک بپرسم ارگُو چطور گذشتهنیشخند

مامانم گفت: تو کتابخونه بهشون گفتن عکس یه کتابخونه رو بکشین ، هستی از رو دست ملودی نگاه کرده و جایزه بهترین نقاشی رو گرفته، ملودی هم غصه داره و میگه این از رو من نگاه کرد و کشیدقهقهه ب هستی یه کتاب جایزه دادن، دیگه از وقتی اومده از خوشحالی رو هواستخنده

حالا خدایی نقاشی ملودی خیلی عالی ـه، ینی هرکسی ک نقاشی هاش رو می بینه اصن فک نمیکنه ک یه بچه ب این سن کشیده باشه. این ـم بگم ک پدربزرگ باباشون و پسرعمه باباشون نقاش هستن و فک میکنم این چیزا یه مقداری ش هم ارثی ـه و ژن ـش ب هستی و ملودی ، خصوصا ملودی رسیده ولی اینکه حالا چرا هستی جایزه گرفته اله اعلمخنده

عصر حامد تماس گرفت و گفتم به به آقا.... ( فامیلی ش رو گفتم )

حامد گفت: باز با رویا حرف زدی؟ابرو

زدم زیر خنده و گفتم: نه باور کن این بار خودم گفتمخنده

آخه رویا همه ش ب فامیلی صداش میکنهخنده

دیگه صحبت کردیم و گفت امروز خیلی کار داشتیم، الان هم یه چیزی بخورم و برم دنبال بقیه کارها ک فک کنم دو سه ساعتی زمان ببره.

بابام هم جایی بود و من تمام غذاها رو گذاشتم توی یخچال ، البته وقتی اومد یه کم نرگسی خورد، نمیدونم اما همه ش ب ذهنم میرسه بابام دستپخت من رو دوست نداره، از اون سوپ هم ک حتی حاضر نشد لب بزنه و چون معلوم بود از شکلش خوشش نیومده.

بعد رویا تماس گرفت و گفت: وای باورم نمیشه ددری خانوم خونه باشهقهقهه

گفتم: آقامون کار داشتنیشخند

گفت: خدا رو شکر، مگر اینکه اون کار داشته باشه وگرنه اگه ب تو ـه ک هر روز هی پا میشی میریخنده

بعد گفت مهشید واسش تعریف کرده ک روز قبل نزدیک مغازه فرزاد اینا زنگ زده بهش و گفته ما داریم میایم فقط من دقیقا بلد نیستم و هی ک آدرس میگرفته ب بنی میگفته و فرزاد با عصبانیت داد زده مهشید با کی داری میای این م گفته با دوستم و فرزاد هم گوشی رو قطع کرده. بعد ک رسیدن تو مغازه، میگه فرزاد مثل تن لش ها نشسته بود روی صندلی و اصن از سرجاش بلند نشد، دیگه بنی رفته باهاش دست داده ، بعد پا شده دی وی دی رو بهش داده و کارت هدیه رو گرفته و بجاش پولش رو ک صد تومن بوده توی پاکت گذاشته و کلی هم روش چسب زده ک مبادا مهشید از روش برداره. آهان یادته یه بار من ب تو یه سی دی تبلیغاتی پاشایی دادم ک از مغازه کیوان اینا آورده بودم؟

گفتم: آره!

رویا گفت: بنی هم سی دی ها رو میبینه و میگه ااا مهشید عشق ت، مرتضی پاشایی و یکی برمیداره ک فرزاد با لحن بدی میگه ب اونا دست نزنید، میرم یکی واستون میارم، بعد میره طبقه بالا ک مهشید میگه مطمئن م واسه این رفت ک کیوان رو ک خواب بود بیدار کنه و میگه کیوان ژولیده اومد پایین یه سلام و علیک خشک و خالی کرد و دست هم نداد ، بعد فرزاد گفته من م پاشایی رو نمیشناختم ب خاطر مهشید شناختم ـش، کیوان هم گفته من م همین جور ، از رویا فهمیدم، ینی یه جوری ب بنیامین گفتن ک ما با این دو تا دوست بودیم، بعد کیوان از مغازه رفته بیرون و حتی موقع بیرون رفتن اینا تا میبینه ک دارن میان میره تو یه مغازه دیگه ک حتی با اینا خدافظی هم نکنه بعدش مهشید گفت هرچی بیشتر می موندیم فرزاد ک سفید هم هست قرمز تر میشد، دیگه آخراش هی لبش رو با دندونش میکشید و میکند، ب مهشید هم میگه یه دقیقه بیا تو انبار کارت دارم، مهشید هم بهش میگه مگه نه اینکه شما گفتین اینجا دوربین داره و حاجی میبینه و دیگه فرزاد داشته منفجر میشده از عصبانیت و موقع خدافظی بنی دستش رو دراز کرده و اون دیگه دست نداده

بعد رویا گفت: راستی سرمه مامان یکی از بچه ها دارن واسه ده روز میرن اسپانیا، مهشید به مامان ـه پول داده ک واسش یه جفت کیف و کفش زارا بیاره..

گفتم: رویا از کجا پول میاره؟ اونم تو ک میگی حتی هزار تومن هم تو جیبش نداره.

گفت: باور کن نداره، ولی از کجا میاره رو من هم موندم، نمیدونم بهت گفتم یا نه ک اون روز ک با نادر حرف زدم گفت من بهش کلی پول میدم، حتی میدونم چیزایی ک واسه من هم میخره بازم قبلش پولش رو از خودم گرفته...

و بعد رویا گفت: سرررمه من دلم یه عالمه پول میخواد.

گفتم: رویا حامد میخواد یه کاری کنه ولی اصن نمیدونیم آیا میشه یا نه و اگه بشه آیا هزار تومن واسه حامد توش سود داره یا نه! اما اگه داشته باشه 500 تا بهت میدم.

رویا گفت: خدایی واقعا؟؟

گفتم: آره باور کن.نیشخند

بعد رویا گفت: بخدا من صلوات نذر میکنم، وای خداا باهاش چی کار کنم ینی

گفتم: من ک ب خود حامد هم گفتم یه کیف و کفش مارک میخوام.خیال باطل

رویا گفت: باشه پس من م یکی ش رو با همین پول میگیرمنیشخند

بعد ب رویا گفتم قطع کن بذار زنگ بزنم ب حامد ، ببینم چ خبرهنیشخند

با حامد ک تماس گرفتم و جریان اینکه ب رویا هم گفتم بهش پول میدم رو هم گفتم و ازش پرسیدم: حامد چقد از پول رو ب من میدی؟مژه

گفت: خوب 500 تاش شد واسه رویا، یه تومن هم تو با یه کیف و کفش!

گفتم: لازم نکرده واسه خودت نگه دار، من فک کردم تو هم مثل من دست و دلبازی، میگی سرمه من هرچی پول دارم واسه تو، نه اشکال نداره اون یه تومن هم برای خودتافسوس

زد زیر خنده و گفت: والا من ک هرچی دارم و ندارم مال تو ـه، حالا هم ک هیچ اتفاقی نیوفتاده، ولی باشه اگه شد همه ش واسه تو، فقط یه پورسانت ب خودم بدهخنده

گفتم: نه من دیگه اون پول از چشم من افتاده، فقط 500 تای رویا رو بده مدیون ـش نشم.چشمنیشخند

حامد ک دیگه غش کرده بود از خنده.خنده

دیگه دوباره زنگ زدم ب رویا و واسش و باهم خندیدیم.

همون شب کمر درد وحشتناکی گرفتم و پری%ود شدم.

آخر شب حامد باهام تماس گرفت و من فاز ناراحتی برداشته بودم.نیشخند

گفت: سرمه الان باید میومدم دنبال ت میرفتیم بیرون..

گفتم: نهافسوس

گفت: پس کباب میگرفتم و میومدم پیش تنیشخند

گفتم: نه افسوس

گفت: میومدم با بابات صحبت میکردمنیشخند

ب طرفه العینی ( چ غلطا :دی ) لحن صدام حسابی شاد و خندان شد و گفتم: تنهایی میای یا با خانواده؟نیشخند

حامد از اینهمه تغییر من رو قاه قاه خندید و گفت: سرمه عاشق همین فیلمهایی م ک بازی میکنی، تا حالا غمگین و ناراحت، هرچی میگفتم خوش حالت نمیکرد و همین ک این رو شنیدی یهو 180 درجه تغییر کردیخنده

شب هم طبق معمول تا خوابم برد دیر وقت شده بود.

چهارشنبه صب زود با صدای ترق و توروق صبحانه خوردن بابام بیدارم شدم.کلافه کلا بابام صبحانه خوردنش دو ساعت طول میکشه، ینی اینقد قوری رو میشوره، و شیر رو هم همیشه میذاره تو ماکروویو و هر ده ثانیه یه بار چک میکنه و همیشه هم یک دقیقه رو میذاره، ینی ده بار در این ماکروویو باز و بسته میشهگریه

واقعا سردرد گرفته بودم و بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه و گفتم: چقد سر و صدا میکنید کله سحر، من خوابم میاد و برگشتم تو اتاقم و بازم دیدم صداها قطع نشد و این بار دیگه عصبانی تر برگشتم تو آشپزخونه و گفتم: ای بابا، متوجه نمیشید چی میگمعصبانی

و دیگه بحثمون شد و بابام گفت:لازم نیست شبها نصفه شب بخوابی، زود بخواب ک زودهم بیدار شی..

میخواستم بگم هفت صب بیدار شم ک چی کار کنم؟! یا مثلا شما روی خوشی دارید ک من ب عشق اون بلند بشم!!!

بعد هم گفت: ناراحتی برو خونه خواهرت بمون، چرا نمیری اونجا! برو خونه دوستات...

دیگه واقعا اعصابم بهم ریخته بود و همون سر صب شروع کردم ب گریه و زنگ زدم ب مامانم، با تعجب گوشی ش رو جواب داد و گفت: الو، سرمه خوبی؟ چی شده؟

و من همون طور ک مخ م داغون هم بود، زار میزدم و گفتم: هر روز صب بابا داره واسه صبونه خوردن من رو یه سری از خواب بیدار میکنه، خسته شدم..

خوب میگم این قضیه مال یه روز  دو روز نیست و تا ب مامانم گفتم دقیقا گرفت چی میگم و اینقد عصبانی شد و همین جور ک داشت من رو آروم میکرد، بابام ک فهمید ب مامانم زنگ زدم فورا تماس گرفت و مامانم با من قطع کرد و دیگه من صحبت های بابام رو میشنیدم ک سر این موضوع با هم دعواشون بود و بابام میگفت من نمیتونم و من همین ـم و  مامانم هم از اون طرف جوابش رو میداد!

بعد از اینکه بابام قطع کرد، فورا خودش دوباره تماس گرفت و گفت: در ضمن این خانوم حتی یه لیوان من رو هم نمیشوره.تعجب

ینی اینقدرر بابت همین جمله دلم شکست ک حد نداشت، کمررم بشدت درد میکرد، اصن از درد یه چیزی اون طرف تر بود و میشد گفت نمیتونستم حرکت کنم، وگرنه دلم میخواست همون موقع از خونه برم بیرون و یه جایی مثل پارک بشینم و زار زار گریه کنم از این بی انصافی!

حالا جریان این حرف این بود ک شب قبل بابام ک شام خورده بود ظرفاش رو گذاشته بودو من آخرشب دیدم  و چون دیر وقت بود برای اینکه سر و صدا نشه نشستم و گذاشتم برای فردا صبح ـش ک احتمالا بابام بیدار شده بود و دیده بود ک ظرفا تو سینک از شب قبل موندن و ..

یه بار ب حامد تماس گرفتم جواب نداد و خودم هم چون میدونستم خواب ـه زود قطع کردم و دیگه از سردرد و ناراحتی خوابم هم نبرد.ناراحت

یه ساعت بعدش حامد تماس گرفت اما واقعا نای جواب دادن نداشتم و بعلاوه اینکه میدونستم اونم تازه از خواب بیدار شده ، برای همین گوشی م رو جواب ندادم. تا وقتی بعدا دوباره تماس گرفت و باهم صحبت کردیم و اما اینقد بی حوصله بودم ک فقط دلم میخواست زودتر قطع کنم و ب حامد هم گفتم تمام بدنم درد میکنه و حال ندارم.

مامانم هم سر ظهر تماس گرفت و پرسید: تونستی بخوابی؟

گفتم: نه!

و یه کم حرف زدیم و بعد خدافظی از اتاق رفتم بیرون، بابام رفته بود و نبود. یه چایی با بیسکوییت خوردم.

حامد یکی دوباری هم وقتی مغازه بود تماس گرفت و احوالم رو پرسید و واسه عصر هم گفت اگه حالت خوب نیست نیا، من خودم میام.

بعد ب عمه فرشته م ک اصفهان بود زنگ زدم و تولدش رو تبریک گفتم، از شانس بدم زمانی زنگ زدم ک خونه دخترعمه اصفهانی م بود و گفتم حالا پیش خودش میگه سرمه هیچ وقت برای تولد من یه زنگ نمیزنه ( ب طرز عجیبی هرسال یادم میره تولدش رو ک 9 آبان ـه ) ولی من بهش زنگ میزنم.نگران

از روز قبل یه عالمه غذا چینی داشتیم اونا رو گرم کردم و بعد هم تصمیم گرفتم کوکی درست کنم و با خودم ببرم و در حین درست کردن کوکی ها بابام هم از بیرون اومد.

خوب راستش قصدم بود ک ازشون عکس بگیرم اما اتفاقاتی ک در ادامه افتاد باعث شد ک بازم اینقد گریه کنم ک چشمام باز نمیشد چ برسه ب اینکه بتونم عکس بگیرم.

جریان از این قرار بود ک خواهرم با گوشی م تماس گرفت و بعد سلام و علیک پرسید: خونه ای؟

گفتم: آره!

گفت: پس چرا تلفن خونه رو جواب نمیدی؟

گفتم: خط من ک زنگ نخورد، اون خط بود ..

خواهرم دوباره پرسید: بابا خونه ست؟ پس چرا جواب نداد؟؟

گفتم: نمیدونم

راستش حال توضیح هم نداشتم بعلاوه اینکه حدس میزدم خودش خبر داره از ماجرای دعوا و مامانم بهش گفته و خوب چند ثانیه بعد حدسم تبدیل ب یقین شد وقتی ک گفت: صب سر صبونه دعواتون شد؟ هنوز معظل صبونه حل نشده؟!

میدونم خواهرم این حرف رو در جهت حمایت از من زد اما خوب من ازش ناراحت بودم و گفتم: مگه تونستی معظل زندگی ت رو حل کنی؟

گفت: من؟ مگه چ مشکلی دارم؟

گفتم: همین ک 7 سال ـه برای ما زندگی نذاشتی! همین ک نمیتونی اوضاع زندگی ت رو مدیریت کنی ، چهل سال ت شده!

خواهرم با عصبانیت گفت: اولا من 6-35 سالم ـه و نه چهل سالم ، در ضمن درست صحبت کن و بی ادب نباش

راستش دودل بودم جریانات رو اینجا بگم یا نه، حتی ب رمزی کردن پست هم فک کردم اما آخرش گفتم سرمه همه رو بنویس حتی اگه ب ضرر تو باشه. خوب این رو نوشتم ک بگم من واقعا نمیدونم حرف من بی ادبانه بود یا نه ، اما خواهرم اصرار داشت با لحن بی تربیتی و بد بهش گفتم چهل سال ت شده ک خوب چهل سال ش هم نبوده و این خودش توهین روی توهین از نظر اون محسوب میشد.

بعد خواهرم گفت: تو 32 سالته، تو مگه بچه کوچیکی ک همه ش مامان باید پیش ت باشه..

گفتم: وااا تو ک سن ت از من بیشتره انتظار داری بیاد، بعد من ـی ک توی خونه با ماماینا زندگی میکنم نباید انتظار داشته باشم پیش ـم باشن!!!!

خواهرم گفت: خیلی ها هستن ک پدر ومادرهاشون جایی دیگه زندگی میکنن یا مریض ـن و از اونا نگهداری میکنن و اینقد غر نمیزنن..

گفتم: من نمیدونم تو چطور این حرفا رو ب خودت نمیگی؟! من م همین سوال رو از تو دارم ک اگه پدر و مادر ت نمیتونستن بیان میخواستی چی کار کنی، تازه کمک یه سال، دو سال نه هفت سال!!

تقدم و تاخر حرفامون دقیق یادم نیست اما میدونم بهش گفتم: تو یه بار شد زنگ بزنی و بگی سرمه اوضاع ت با بابا چطوره؟

گفت: من دوبار زنگ زدم و بهت گفتم پاشو بیا اینجا!!!!

گفتم: این چ ربطی داره ب اون؟؟؟ بعد هم من نمیام اونجا، من از حامد دور نمیشم، آدمی ک تمام زندگی من ـه، مگه دیوونه م خودم ازش دوری کنم،حتی واسه چند روز، بعلاوه اینکه درمان ناراحتی من با چند روز اومدن اونجا و برگشتن حل نمیشه.

خواهرم گفت: همه ب من میگن خواهرت چطور یه سر نمیاد خونه تون.

گفتم: بگو ب حد کافی مادرم میاد.

و یادم ـه بهش گفتم: اینهمه مدت ک اینجا بودی شد یه بار من با بابا بحث م بشه و تو طرفداری من رو کنی؟

گفت: من ک الان یادم نمیاد دعوا سر چی بوده، اما نه طرف تو رو گرفتم و نه بابا رو ، بعلاوه اینکه تو هم همچین بی تقصیر نبودی.

بازم یکی از حرفای دیگه هم برمیگشت ب حامد و من گفتم: تو شد تو این مورد یه قدم برداری واسه من مثل بقیه خواهرا؟!

خواهرم گفت: تو هم ک همه ش فکرت این چیزاستتعجب

نمی تونم بگم با شنیدن این جمله دوباره چقدررر دلم شکست. این ک فک کردم خوبه من اینهمه مدت ـه با یه نفرم و اصن آدم پسر بازی نیستم! 

بعد هم خواهرم گفت: تو ک دختر آزادی!! هستی و هرکاری دل ت میخواد انجام میدی، والا هربار هم ک ما اونجاییم نمیکنی قرار هات رو نری، همه شون رو ک میری.

گفتم: برای چی نرم؟ مگه تو یه روز دو روز اینجایی؟ ک دیگه از این ب بعد برای یه روز هم بیای هم قرار داشته باشم میرم.

گفت: تو همیشه همین طور بودی ب خانواده ت احترام نمیذاشتی...

بعد هم من گفت: من تازه از سر کار اومده بودم و مامان گفت دعواتون شده، خواستم ببینم چی شده، انگار اشتباه کردم تماس گرفتم، خودم اینقد خسته هستم ک حوصله این حرفا رو نداشته باشم.

گفتم: آره بهتر خدافظ ...

بعدش دوباره مثل چی زار زدم و تماس گرفتم با مامانم و گفتم: واسه چی براش توضیح میدی ک زنگ بزنه و این چیزا رو ب من بگه، حداقل کاری نمیکنید میتونید ک نمک رو زخمم نپاشید، لطفا بهش بگو دیگه ب من زنگ نزنه

مامانم هم گفت: من نمیدونم چی شد و چی بهم گفتید ک این جوری شد و با ناراحتی ( ب نظرم از من ک این حرف رو زدم ) گفت باشه بهش میگم ک باهات تماس نگیره.

بعد غذا و کوکی ها رو برداشتم و ظرفای ک توش شیرینی رو درست کرده بودم و سینی فر و همه رو همونجور گذاشتم ک بمونه و از خونه رفتم بیرون.

سوار اتوبوس ک شدم دوباره زنگ زدم ب مامانم، اصن داشتم منفجر میشدم.یادم نیست دقیقا چی بهم گفتیم اما مامانم هی میگفت تو چرا بهش گفتی 40 سالت ـهخنثی و بعد هم دلیل قدم جلو نذاشتن حامد واسه ازدواج رو عدم اهمیت من ب خانواده ـم دونست!خنثی

بعد هم مامانم گفت: کار خاصی نمیکنی ک توی خونه کار میکنی، همه دخترا هم بیرون کار میکنن و هم تو خونه کمک میدن.

من م حرصم گرفت و گفتم: چ جالب کار نکردن من ب چشمتون میاد اما موندن تو اونجا عجیب نیست!

وقتی سوار تاکسی شدم بدجور بغض داشتم و تا تاکسی های بعدی رو عوض کنم و برسم ب حامد گریان تر شده بودم. وقتی از جلوی مغازه شون رد شد، حامد پشتش ب من بود و من رو ندید، سر خیابون بعدی باهاش تماس گرفتم و گفت: دارم مغازه رو میبندم و میام سمت خونه تون.

گفتم: من همین جام، ببیند و بیا.

اما اصن تحمل ایستادن نداشتم، زنگ زدم ب رویا و دیگه شروع کردم براش توضیح دادن و همونجور هم خیابون رو رفتم ب سمت پایین ، رویا هم حسابی کفری شده بود و همه ش هی میگفت بخدا سرمه کاملا حق با تو ـه!

یه کم هم آهنگ گوش دادم  تا حامد تماس گرفت وپرسید کجام و اومدم دنبالم.

مثل همیشه پرسید کجا بریم؟

گفتم: یه جا بایست اول غذات رو بخور ..

توی یه کوچه خیلی قشنگ ک دو طرفش پر بود از درختهای با برگای زرد و نارنجی ایستاد و من ظرف غذا چینی رو بهش دادم ب زور چند تا از فیله ها رو گذاشت تو دهنم و من م یهو اشکام اومد پایین.

حامد هم دست از غذا خوردن کشید و شروع کرد اشکای من رو پاک کردن و هی پشت سر هم میپرسید: سرمه چی شده؟

گفتم: هیچی دلم گرفته، خسته شدم از همه چی..

بعد ب اصرار من یه کم دیگه از غذاش خورد و تشکر کرد و رفت ب سمت یه کافی شاپ.

و وقتی رسیدیم حامد پرسید: اینجا خوبه؟ بریم؟

گفتم: آره .

دیگه رفتیم تو کافی شاپ و همون اول رمز وای فای شون رو گرفتم و دیگه با حامد یه کم نت گردی کردیم و بعد از توی منو من چای مخصوص و حامد چای لیمو عسل رو انتخاب کرد.

تا برامون بیارن حامد گفت: سر قضیه ازدواج ناراحتی؟ سرمه باور کن من خودم هم خیلی بهش فک میکنم اما نمیدونم.

من حرفی از اتفاقات پیش اومده تو خونه مون نزدم و گفتم: آره.

داشتیم حرف میزدیم تا سفارش مون رو آوردن.

 

 

اون ساعت شنی هم گذاشت و ب من گفت: وقتی یه بار تموم، یه بار دیگه برش گردونید و بار دوم ک تموم شد چای شما دم اومده !

دیگه تا چای دم بیاد اول شیرینی ها رو از تو کیفم در آوردم و بعد هم ادامه حرفام رو با حامد گرفتم و گفتم: من میدونم تو میترسی.

گفت: ترس؟؟ ترس برای چی؟ نه واسه چی باید بترسم!

گفتم: چرا تو از سه عامل میترسی و چون آدم خیییلی محتاطی هستی هی همونا رو تو ذهن ت موشکافی میکنی.

گفت: حالا اینا چی هستن؟؟

گفتم: گفتم اول از همه این انتخاب خودت ـه و نه خانوادت! از اونجایی هم ک خانواده پسرا کلا مخالفن! احتمالا مخالف بودن اونا هم زیاده و خوب تو میترسی ک بشه و فردا روزی یه مشکلی پیش بیاد و اول از همه خانواده ت بگن ک دیدی ما بهت گفتیم این ب دردت نمیخوره و هزار تا صحبت دیگه..

منتظر عکس العمل حامد شدم و سکوتش مطمئنم کرد ک حدسیاتم درست ـه، فقط گفت: خوب بعدی ـش؟

گفتم: دوم اینکه شغل آزاد این بدی رو داره ک تو نمیدونی درآمدت چقدر ـه، ممکن ـه یه ماه پول نداشته باشی و خوب تو میترسی ک نتونی از یه سری مخارج بر بیای..

وقتی کله ش رو نصفه نیمه تکون داد بازم فهمیدم ک ب هدف زدم و بعد منتظر سومی ـش شد ک خوب میدونستم از دوتای بقیه خیلی واسش مهم تر ه و گفتم: آخرین مورد هم این ـه ک تو ترس داری از اینکه مجبور بشی بین من و خانواده ت یکی رو انتخاب کنی و خوب تو رو از خانواده ت جدا کنم..

اینجا دیگه حرف زد و گفت: اشتباه فک میکنم؟؟؟

گفتم: آررهه! برای چی من تو رو از خانواده ت ک تازه تک پسر هم هستی بخوام جدا کنم، اونم من ک دیگه هرکی نشناستم تو باید بهتر بدونی ک آدم خوش قلبی هستم و واقعا بدجنسی تو ذاتم نیست، تازه اونم واسه تو ک عاشقتم و دلم نمیخواد خم ب ابروت بیاد، ببین من از خودم مطمئن م ک با اونا رفتار بدی نخواهم داشت، اما نمیدونم رفتار اونا در قبال من چی ـه، شاید یه حرکتی کردن ک بهم برخورد ، آره قطعا ب تو میگم چون میدونم اگه تو حرفی هم ب خانواده ت بزنی شاید از تو دلخور بشن اما هیچ وقت ازت کینه ب دل نمیگیرن چون پسرشونی!

دیگه حرفی نزد و خودم هم ادامه ندادم و چای هامون رو خوردیم و بعد هم یه کم نت گردی و ساعت شش شده بود بلند شدیم ک حامد بره سمت مغازه.

وقتی داشتم از خونه میزدم بیرون کاملیا بهم زنگ زده بود و گفته بود ک من و کیمیا داریم میریم خونه مامانم ، تو هم خواستی بیا، تو همون ماشین زنگ زدم بهشون ک کاملیا گفت اره فعلا هستیم، بیا.

موقع پیاده شدن چون لباسم کم بود حامد ب زووور کاپشن ش رو داد بهم و گفت بپوش و اینقد قسم م داد ک آخر قبول کردم. تا پیاده شدم عمه مهری م زنگ زد و گفت: الووو، کجایی؟ این وقت شب بیرونی ( ساعت6 عصر )تعجب تو این سرما رفتی بیرونتعجب

خلاصه یه مشت سوالهای چرت و پرت همین جوری هم دوباره کرد ک زود باهاش خدافظی کردم.زبان

اول سوار تاکسی و بعد اتوبوس شدم و تو راه حامد تماس گرفت و بهش گفتم تو مسیرم برسم خبر میدم و بعد رویا زنگ زد.

دیگه شروع کردیم ب حرف زدن و گفت: راستی الهام پنج شنبه مهمونی گرفته و مهشید رو هم دعوت کردم، ولی قطعا تولدش رو گرفته ، چون همون روز ـه اما مثلا نگفته ک کادو نیارن، مهشید ک یادش نبود و من بهش گفتم و بعد گفت اا راست میگی ها، دیگه قرار شد 100 تومن از مامانش بگیره  ببره.

گفتم: واسه من جالب ـه، مامان این کار نمیکنه اما همیشه پول داره!! باباش هم ک توی یه تعمیرگاهه و خوب نمیتونه درآمد خاصی داشته باشه.

رویا گفت: آره دقیقا، الان هم میخواست بره ناخنهاش رو درست کنه، دوباره رفت خونه ک از مامانش پول بگیره، حتی خوب یادته ک گفتم چند وقت پیش زنگ زد ب نادر و گفت 500 تومن ب رویا بدهکارم و پول ندارم و نادر گفت شماره ش رو بده من واسش میفرستم و همون موقع 500 تا ریخت ب کارتم، بهش گفتم خوب چرا اینهمه رفتی خونه ، میگفتی من کارتم رو بهت میدادم، گفت نه اون رو گذاشتم واسه فردا ک بیمه ماشین م تموم میشه و نمیخوام بهش دست بزنم.

بعد رویا گفت: سرمه یادته ک من از بابای الهام پول قرض کردم ک قسطی بهش برگردونم، امروز بهم زنگ زد ک رویا میشه اون قسط ت رو فردا بهم بده..

گفتم: واا تو ک هر وقت حقوق بگیری میدی، تازه اونا ب اون میلیاردری ، گیر ـه همون چندر غاز قسط تو ـه!!!

گفت: میبینی شانس ما رو، حالا امروز قرار بود الهام حقوق هامون رو بده اما زود رفت چون واسه فردا ک مهمونی داشت کار داشت و واقعا الان هیشکی رو ندارم ازش پول بگیرم، تا شنبه هم بیشتر نمیخوام، اینقد هم این مدت از مامانم قرض گرفتم و پس ندادم ک دیگه روم نمیشه.

گفتم : نمیدونم من تو کارت دارم یا نه اما صب کن زنگ میزنم ب حامد ک بتونه واست بریزه.

گفت: وای مرسی، باور میکنی حتی خودم تو فکر این بود ک بهت بگم از حامدبخوای، فقط بهش بگو رویا شنبه صب پول ت رو پس میده

دیگه تماس گرفتم ب حامد و بهش گفتم جریان رو ، اونم گفت آره فقط ب کارت تو بریزم یا خودش؟

گفتم: نه ، شماره کارتش رو میفرستم.

حامد گفت: فقط اگه بشه آخر شب ک دارم میرم خونه اشکالی نداره؟

گفتم: نه برای فردا صب میخواد.

بعد از کلی تشکر زنگ زدم ب رویا و بهش گفتم اینقد خوشحال شده بود و هی تشکر میکرد و هی میگفت سرمه نمیتونم بگم چقد ذهن م مشغول بود و دوباره هی دعا کرد و هی تشکر..

سر خیابون عمه م اینا از اتوبوس پیاده شدم و اول رفتم بانک همون اطراف، میخواستم موجودی بگیرم و همین کار رو کردم و دیدم خودم میتونم واسش واریز کنم واسه همین ریختم ب حسابش و زنگ زدم ک خودم انجام ش دادم و ب حامد هم توی خونه عمه اینا زنگ زدم ک هم بگم رسیدم و هم بهش بگم شماره کارت واسه این نفرستادم ک خودم کار رویا رو اکی کردم و بازم ب خاطر مرام ش تشکر کردم.

وقتی وارد خونه عمه اینا شدم کیمیا و پسرش داشتن میرفتن کلاس ویولون پسرش و گفت میرن و زود برمیگردن.

کاملیا و پسر  کوچیکه کیمیا تو خونه عمه م بودن و کاملیا یه چایی واسم ریخت و یه نامه هم روی میزشون بود ک برای خزر شهر واسه 20 ام آذر جا رزرو کردن.

گفتم ک با بابام بحثم شد و کاملیا گفت: سرمه تو همه خونه ها هست، تمام دوستای من با باباشون مشکل دارن ناجور، حتی ازدواج هم کردن ها و شروع کرد از مشکلات دوستاش با خانواده هاشون گفت و من م چیزی نگفتم و حرف نزدم دقیقا چی شنیدم و چی گفتم.

بعد هم کیمیا اومد و من م غذام رو بهشون دادم ک خوب تقریبا همه رژیم بودن و امیر مهدی هم قبل از اینکه من بیام یه پیتزا خورده بود و سیر سیر بود اما کیمیا غذا رو برد واسه شوهرش و گفت: خدا خیرت بده مونده بودم شام واسه رضا چی درست کنمنیشخند

تلفن زنگ خورد و کاملیا وقتی شماره رو دید گفت: وااای بازم خاله مهری ـه! امروز دو بار ب من زنگ زده!

کیمیا گفت : بمن هم زنگ زده!

علیرضا هم ک تازه از سرکار اومده بود گفت: ب من م چند بار زنگ زده!

بالاخره قرعه ب نام کیمیا افتاد ک جواب بده و همه ش از این ور آهان اهان میگفت و وقتی قطع کرد گفت: میگه با فریبا حرف زدم و گفته علیرضا شبها تنها میخوابه؟ اصن تعجب کرده بود.!!

راستش من از مامانم نپرسیدم ک این حرف عمه مهری واقعی بود یا نه، مهم این بود ک کیمیا خودش گفت: میدونم حرف خودش ـه و از زبون مامان تو داره میگه، نمیخواد هم ب مامانت بگی ها!

همون موقع موبایل م زنگ خورد و عمه مهری بود و پرسید: کجایی؟ هنوز نرفتی خونه؟ زنگ زدم ب خطتت جواب نمیدادی!

گفتم: نه اومدم پیش کاملیا و کیمیا

گفت: ااا اونجایی؟ من همین الان داشتم با کیمیا حرف میزدم پس چرا بهم نگفت

بعد ک برگشتم پیش بقیه، کاملیا بهم گفت: من امشب می مونم پیش علیرضا، تو هم بمون ..

مردد بودم و بزرگترین دلیلم هم این بود ک آشپزخونه رو کثیف ول کرده بودم اما اینقد کیمیا و کاملیا اصرار کردن ک من م زنگ زدم ب مامانم تا نظرش رو بپرسم و اونم گفت بمون، دیگه اکی رو دادم و کاملیا از لباسای عمه م بهم داد و لباسام رو عوض کردم و ب حامد هم زنگ زدم و گفتم من شب اینجا می مونم، خیلی تعجب کرده بود و راستش بهش گفتم ک کمی با بابام بحث م شده، کاملیاینا میگن اینجا بمون یه کم اعصابت راحتتر بشه و فردا برو.

بعد با کاملیا و کیمیا کلی مردم شناسی بقیه رو کردیم و خندیدیم تا طرف های 10 ک کیمیا ب زور امیرمهدی رو بلند کرد ک برن خونه  ک بخوابه تا فردا صب راحت بره مدرسه.

مامانم شب تماس گرفت و گفت: یه زنگ ب بابات زدم و فقط در حد یکی دو کلمه حرف زدم ک سرمه امشب نمیاد.

حامد هم دوسه باری تماس گرفت و شوخی میکرد و میگفت اتفاقا من م امشب خونه عموم اینا دعوتمنیشخند

کاملیا هم بهم گفت اگه میخوای باحامد برو بیرون و شب برگرد

ک جواب دادم : نه بابا حامد ک حالا حالاها باید مغازه باشه و وقتی هم کارش تموم بشه ک دیگه جایی باز نیست.

یه قاچ پیتزا مونده بود ک کاملیا واسم گرم کرد اما نخوردم و بجاش نون و پنیر رو با میل!!! خوردم.افسوس

دیگه در حین خوردن شاممون، حرف راجع ب حامد شد و کاملیا گفت: دیگه باید ب فکر ازدواج بیوفته، وقتشه!

ینی اینقد حرصم میگیره از این حرفا، برای همین گفتم: والا دیگه الان از وقتش هم گذشته اما خوب هرچی قراره پیش بیاد میاد دیگه.

بعد حرف درباره مذهبی بودن شد و گفت: فوقش یه روسری دیگه، سر میکنی، حتی اگه لازم باشه همه ما هم جلوی اونا حجاب دار میشیم، اشکال نداره ک، ما هم ک آدمایی نیستیم ک شوهره نداشته باشه بگیم الا و بلا فلان چیز رو میخوایم، پس چشـه دیگه، ینی احتمال داره خانواده ش مخالف باشن؟

گفتم: ب نظر من احتمال نداره ک مخالف نباشن :دی

کاملیا گفت: اینقد واسم عجیبه توی این قرن و زمان، یه خانواده پسری بگن نه، شاید هم بس ک ما خودمون اینجوری نیستیم، طرفهامون هر شرایطی داشته باشن باهاش اکی هستیم و نه واسه عروس و نه واسه داماد هیچ شرطی نداریم بجز اینکه طرف پسندیده باشه..

بعد کاملیا گفت: سرمه ب انرژی ها اعتقاد داری ک؟ چرا ب فرشته حامد نامه نویسی؟ واقعا اثر داره!

یه کم تو نت سرچ کردم درباره ش رو قرار شد این کار رو شروع کنم ک فک کنم از فردا انجام ش بدم.

آخر شب هم شوک رو دیدیم، وای چقد برنامه ش اعصاب خوردی بود استرس

ساعت 1 شب اینا هرکی رفت توی یه اتاق و کاملیا گفت: سرمه تو صبحا دیر بیدار میشی؟

گفتم: نههه!

گفت: آخه میخوام 11، 12 برگردم خونه چون هم کیمیا میخواد امیرعلی رو بیاره پیش م و هم مجید زورد برمیگرده و برم واسش نهار درست کنم.

گفتم: اکی من م زود بیدار میشم.

خواب و بیدار بودم ک حامد تماس گرفت و با هم صحبت کردیم تا رسید خونه و خدافظی کردیم .

اما اون شب هم با وجود کم خوابی های چند وقته اصننن خوب نخوابیدم ، هم اینکه ب اتاق و تخت خواب خودم عادت دارم و هم اینکه تو اون اتاق یه یخچال بود ک هر دو دقیقه یه بار آف و آن میکرد.منتظر

صب ساعت 7 با صدای کاملیا ک داشت علیرضا رو روانه میکرد بیدار شدم.خمیازه یه ربع ب هشت دیگه از تو تخت اومدم پایین اما کاملیا خودش داشت میرفت بخوابه و گفت: سرمه برو بخواب، الان خیلی زوده ..

خوشحال شدم و فک کنم اگه یه ساعت درست تونستم بخوابم همون موقع بود. طرفای 9.5 اینا بود ک تلفن زنگ خورد و کاملیا جواب داد و وقتی دید عمه مهری ـه حسابی حرصش گرفت و گفت خواب بودیم!! و زود قطع کرد اما بعدش دیگه هر دو تا بلند شدیم و کاملیا گفت: تازه خوابم برده بود ها!

دیگه جام رو مرتب کردم و دست و روم رو شستم و لباسام رو عوض کردم و رفتم پیش کاملیا ک واسم چایی ریخته بودو صبونه چیده بود اما من خودم رفتم یه بیسکوییت از تو کابینتشون آوردم و با چای م خوردم.

بعد آماده شدیم و وقتی داشتیم از خونه میزدیم بیرون کاملیا هی اصرار کرد بیا خونه ما، دیگه آخر سر بهش گفتم: بذار برم خونه احتمالا میام.

رسیدیم ب خونه و اول فک کردم ک کلید پشت در ـه ، برای همین زنگ زدم و اما بعد متوجه شدم کلید رو اشتباه انتخاب کردم و در رو خودم باز کردم و رفتم تو و بابام رفته بود تو اتاق!

تا رسیدم اول کارای آشپزخونه رو انجام دادم ک بابام فقط ظرفای اون شب خودش رو شسته بود و من م همه رو شستم و یه سر زدم ب یخچال و تمام غذاهایی ک درست کرده بودم رو ریختم بیرون و بعد پریدم تو حموم و وقتی اومدم بیرون زنگ زدم ب مامانم و گفتم: اه اه بدم میاد، از همه چیز و همه کس بدم میاد.

مامانم گفت: آهان، دیگه چ خبر؟ دیشب چ خبر بود.خنثی

گفتم: واا، من دارم با شما راجع ب چی حرف میزنم، شما میگی دیشب چ خبر بود؟! مثلامیخوای بحث رو عوض کنی!!

مامانم گفت: چی کار کنم، داری حرف بد میزنی، نمیخوام بشنوم این حرفات رو..

گفتم: میدونید شما همیشه عادتون بوده ک آدم نتونه باهاتون درد و دل کنه و دنبال شنیدن حرفایی بودین ک خودتون دوست داشتین بشنوید، نه چیزایی ک تو دل من بوده، کارتون هم اینقد بچه گانه ست ک حد نداره، مثل بعضی از پدر و مادرها ک بچه های کوچیکشون راجع ب چیزایی ازشون سوال میکنن و اونا مثلا میخوان حواس بچه رو پرت کنن و یهو بحث رو برمیگردونن و ب خیال خودشون موفق شدن ،اما نمیدونن چ اشتباهی انجام میدن با این کار.

خلاصه ک دیگه با مامانم بحث م شد و با

/ 181 نظر / 163 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

اینم شانس منه سرمه. برای اینه میگم حامد پسر خوبیه و حداقل رفتارش با تو مناسبه و بچه بازی درنمیاره. من خودم سی سالمه و طرفم 37 سالش بود. اما تنها چیزی رو که خیلی خوب بلد بود انجام بده، سکوت کامل در مقابل هر چیزی بود. سکوتی که ته اش قهر بود. خیلی داغونم سرمه. نه به اون همه علاقه ای که نشون میداد و به قول خودش دیگه خسته شده بود که بهش بله نمی گفتم و نه به این همه بدرفتاری که تو این مدت ازش دیدم حسرت یه شاخه گل به دلم موند که بهم بده دیگه کادو بخوره تو سرش. تو این مدت که باهم بودیم هم تولدم بود، هم روز زن و کلی مناسبت دیگه که حتی یه تبریک هم نگفت اصلا اون چیزی که نشون میداد، نبود

بهار

نمیدونم من چقدر مقصر بودم. برای اینه یه بار ازت خواستم که نحوه رفتار کردن با حامد رو بهم بگی، شاید ایراد از منه که بلد نیستم رفتار کنم که ته رابطه امون به اینجا رسید.

نادیا ((گل سرخ))

lhttp://8pic.ir/viewer.php?file=5xr9mua2n926cagxg7is.jpg http://8pic.ir/viewer.php?file=yjfneymq77ylbz9n7czc.jpg [ماچ]

نادیا ((گل سرخ))

مرررررررسی از توووووو سرمه گولا جونیییییییییییییی پست آذر کیه؟؟؟ آاخه این چندمین باری بوووووودکه میدیدمممممممم[نیشخند][خجالت]

نادیا ((گل سرخ))

پست آشپزییییییییییییی[قلب] اممممممممان از این دنیای مجاااازی [نیشخند]

چیندیکا

سلام سرمه جونم..سالگرد دوستیت با حامدوک خان مبارک..ایشالا همیشه کنار هم سالم و شاد باشین [بغل][ماچ][قلب][ماچ][بغل]

بهار20

سلام سرمه گولا سالروز دوستیتون مبارکا باشه. مرسی که به کامنت هام جواب دادی. سرمه اول و اخر اون عوضی کار خودش رو می کرد. منم خب دیگه کوتاه نیومدم و هی اعتراض می کردم اما اون خوب نمی شد و بتر هم می شد چون انتظار داشت من مثل کارمندای زیردستش هیچ وقت حتی یه کلمه هم مخالفش حرف نزنم و همیشخ مطیعش باشم. راستی ایمیلم بهت رسید؟

ستاره برفی

چقد تو این پست حرص خوردی سرمه :( قشنگ می فهمم چی کشیدی عزیزم :(

ستاره برفی

اخلاق و رفتار پدر مادرها رو نمیشه عوض کرد سرمه چاره ای جز سازش باهاش نیس ...

محب ولایت

بسـ‗_‗م الله الرحمـ‗_‗ن الرحیـ‗_‗م الحـ‗_‗مد لله رب العـ‗_‗المین اللًّهُـ‗_‗ـمَ صَّـ‗_‗ـلِ عَـ‗_‗ـلَى مُحَمَّـ‗‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗_‗ـَد و عَجِّـ‗_‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗_‗ـم سـ‗_‗لام علـ‗_‗یکم __████__████_███ __███____████__███ __███_███___██__██ __███__███████___███ ___███_████████_████ ███_██_███████__████ _███_____████__████ __██████_____█████ ___███████__█████ ______████ _██ ______________██ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_____█████ ____████____█___███_█████ _____██____█__██____██████ ______█___█_██_______████ _________███__________██ _________██____________█ _________█ ________█ ________█ امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند: لَیسَتِ العِبادَةُ کَثرَةَ الصیّامِ وَ الصَّلوةِ وَ انَّما العِبادَةُ کَثرَةُ التَّفَکُّر فی أمر اللهِ. عبادت کردن به زیادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است. تحف العقول، صفحه 448