عصرهای قلیونی !!! ( دل نوشت 562 )

خوب شاید خوب توضیح نداده بودم تو پست قبل، نمیدونم یادم هم نیست شاید گفته بودم اما خو دوباره هم میگمنیشخند

این عوضی رفته دوباره شکایت کرده همون شکایت  قبل رو با ی عنوان دیگه کرده، اونم این طوری ک اولی نوشته توش پول گاز و آب،  این یکی نوشته شارژ خنثی و اینقدر این آدمهایی ک اونجا کار میکنن بیشعور و حتی میشه گفت بی وجدان ( میگم حالا چرا ) هستن ک خوب دانسته یا نادانسته رای رو ب نفعش دوباره!! صادر کردنسبز فک کنید نوشتن توی این نامه ی تاریخی رو ک اصن بابای من نبوده اینجا ک با توجه ب استماع حرفای خواندهتعجب رای ب نفع اون صادر شده!

توی راه مامان بهم اسم اون خانومی ک تو شورای حل اختلاف باید بریم پیشش رو گفت و اضافه کرد ک بابات میگه این با حروم زاده سین لعنتی انگار دست ش تو ی کاسه ست و برام تعریف کرد از کاری ک با ما کرده و ی روزی ک بابام اتفاقی رفته بوده اونجا و مرتی که سین هم اونجا بوده و داشته با این خانوم حرف میزده!!

توی ی پارکینگ پارک کردیم و رفتیم ب سمت شورا، خوب واقعا استرس داشتم، زمانی ک ما رفتیم تازه کارمندهاش داشتن میومدن و خیلی هاشون هم دم در چادر شون رو میزدن و میرفتن تو!!!

اولین نفر بودیم ک منتظر زنی که مسئول ش وایساده بودیم. بماند ک در اتاق ش باز بود و ما رفتیم تو، از توی اتاق کناری ی زن ه دیگه با صدای بللند و عصبانی گفت خانوم هنوز نیومدن بیاین بیرون

خو نفهم وقتی در اتاق ش بازه، ما از کجا بدونیم هنوز نیومده ! یا انگار تو اتاق ش طلا داشت ک کسی نباید وارد میشدسبز

بعد از ما ی دختر و مادر اومدن ک بعدا فهمیدیم با صاحب خونه ش مشکل داره و پول ش رو نمیده ، آخر قرار شده وقتی تمام وسایل ش رو برد از اون خونه پول ش رو بده و خوب وقتی ک زنی که بعد از خوش و بش با همه تصمیم گرفت بره تو اتاق ش و سر کارش، اول اونها دویدن تو اتاق ک چون خوب میشناختشون باهاشون کلی حرف زد و هی بهش امیدواری میداد و بهش گفت ی ماه برات وقت گرفتم تو این مدت باید پیدا کنی خونه فقط نمیتونی حتی ی قسمت پول ت رو هم بگیری و همه ش رو آخر سر یک جا بهت میده...

وقتی اونها رفتن با حالت طلبکارانه ب ما نگاه کرد و گفت: شما؟

مامانم توضیح داد ک کی هستیم و بعد گفت: اهان خودشون کجان؟

مامانم جواب ش رو نداد و نامه ای ک مرتیکه زده بود رو برد رو نشون داد و گفت: چطور باید این دست این آقا باشه؟ کی بهش داده نامه رو ؟ و ما چند روز بعد باید با پست بیارن بهمون بدن؟

همه رو قاطی کرد، کاملا معلومه بود ک داره دروغ میگه ، ی بار گفت میان میگیرن، ی بار گفت چون دستی میگیرن مهر روش هست ، بعد ما گفتیم این ک مهر نداره، گفت نه من گفتم رو دستی مهر نیست!

حالا از همکار کناری ش بگم، ی زن دویست کیلویی ، ک چادر رو از زیر سینه های گنده ش پیچونده بود دور خودش!! هی ب این میگفت: عزیزم چرا خودت رو ناراحت میکنیتعجب اروم باشتعجب ( حالا انگار داشت واسه ما عربی میرقصید ک نفس ش بند اومده باشه!!زبان ) و یا رو ب اون خانومه میکرد و با دست ب ما اشاره میکرد و میگفت چرا نمیشینن؟ چرا ایستادن، من اعصابم خورد میشه اینها ایستادن

خواستم بگم زنی که تو اینقد اعصاب ت تیتیش مامانی ه ک با ایستادن ما ب هم میریزه بشین خونه ت، چرا اومدی سر کار! اونم همچین جایی ک همه مشکل دارن و میان .

هرچقد ما میگفتیم این دو تا یکی هستن میگفت نههه امکان نداره!

بعد مامانم گفت: اصن ایشون تو این تاریخ نبوده!

یهو همون زن چاق ه گفت: راستی خود اقای ........( ینی بابای من ) کجان؟ چرا اینها اومدن، واسه چی برای اینها توضیح میدی، برن خودشون بیان

مامانم گفت: من وکالت نامه تام الاختیار دارم ازشون

این بار همون خانومه ک باهاش ما همکلام بودیم گفت: وکالت نامه تنها جایی ه ک تو دادگستری ارزش نداره، یا باید خود شخص باشه یا وکیل ش، شما هم اگه میگید این دو تا پرونده یکی هستن و دوبار شکایت شده، تو اعتراض تون بنویسید ، سه تا قاضی میشینن و میخونن جریان رو

اینجای صحبت ش دوباره همون زن چاق ه بهش گفت: عزیزم برای چی خودت رو حرص میدیتعجب آروم تر، تو باید تا آخر وقت با مردم سر و کله بزنی، برای خودت انرژی بذارهیپنوتیزم ( واقعا خدا نکنه گدا ب جایی برسه ک فک میکنه کسی ه!سبز )

بعد مامانم گفت اصن ایشون مدیر نیستن، ب چ حقی اومدن دوباره شکایت

این رو ک زنی که شنید جا خورد و گفت: مدیر نیستن؟!

مامانم گفت: نههه و برای چی نامه ای ک مربوط ب ماست رو میزنن تو بورد؟

گفت: من بهشون تذکر میدم ( حالا انگار تو کی هستی! )

دیگه کاری اونجا نداشتیم و فقط باید میومدیم بیرون ک بعد بریم ی شکایت بنویسیم و بذاریم رو پرونده ک تا هفته دیگه وقت داریم برای طرح شکایت.

توی راه برگشت ب مامانم گفتم: چهار جا میریم ازش شکایت میکنیم، اگه اینقد بی در و پیکره همه چی، خوب کاری نداره ما هم چهار تا چیز در میاریم و ازش شکایت میکنیم، حالا هی بره و بیاد

مامانم هم خیلی موافق بود ، فقط قرار شد اول بریم از ی وکیل سوال کنیم.

رسیدیم خونه، بچه ها تازه بیدار شده بودن، خواهرم گفت: اگه جایی نمیری بچه ها بمونن پیش ت من برم ارایشگاه، آخه احتمالا مامان میخواد بره بیرون.

دیگه با هزار تا فکر موندم خونه، البته حامد هم تماس گرفت، براش توضیح دادم، در کل میگفت گور بابای سین، هیچ غلطی نمیتونه بکنه، خواستین شما هم ازش شکایت بکنید خوبه اما بابت موضوع این نگران نباشین.

فقط ب کاملیا ی اس دادم و گفتم اگه میشه با شوهر دوست ش ک وکیل ه ما صحبت کنیم ک گفت اکی و شب ک همدیگه رو خونه مامانم دیدیم خودتون باهاش حرف بزنید.

خواهرم ک برگشت اماده شدم و  رفتم سمت حامد. طبق معمول غذا آورده بود، متاسفانه این چند وقته یک کیلو وزنم زیاد شده و هرچقدب  حامد میگفتم ما امشب هم دعوتیم و قطعا اونجا غذا میخورم قبول نمیکرد ک نمیکرد و هی مسخره بازی در میورد ک آخ آخ یک کیلو زیاد شدی، چی کار کنیم هاابرو و دیگه آخر سر خودش هم غذا رو ک ماکارونی بود نخورد.

رفتیم ی سفره خونه و گفتیم برامون قلیون آوردن با ی پای سیب، بیشتر در باره سین لعنتی حرف زدیم و حامد هی میگفت اصن واست مهم نباشه، ب خدا کاری نمیتونه بکنه

گفتم: زورم از این میگیره ک الان خودش شارژ نمیده و هیچ کس ازش شکایت نمیکنه و میگن ولش کن، ولی برای ما ک رفته از در و سقف پاسیو شکایت کرده و بابام ب تلافی ش پول فقط ی بار شارژ رو نداده اینهمه داستان در اورده.

از 7 گذشته بود ک بلند شدیم و حامد سر راه من رو پیاده کرد ک همون موقع ی بارون نم نم فوق العاده قشنگ زد.قلب

رسیدم خونه و ب حامد اطلاع دادم و بعد کم کم آماده شدیم، عمه م هم خودش ظهرش مهمونی دعوت بود و وقتی رسید تماس گرفت ک من خونه م بیاین دیگه.

تا بریم یک ساعتی گذشته بود ، کاملیانا و عمه مهری م اونجا بودن. اول عکس دسته جمعی شون رو ک تو عروسی برادر بهاره گرفته بودن و عمه م زده بود ب دیوار هال شون دیدیم و بعد هی تعریف کردن ک چ عروسی میلیاردی برای پسرشون گرفته بودن و ما هی یاد سشوار دادن مادر و پدر بهاره توی پاتختی شون افتادیم.یول

بعد کاملیا از عروسی دوستش ک دوشنبه س گفت و اینکه پسره خونه مربی بدنسازی و شش سال از دختره کوچکتره، اما دختره ی خونه 190 متری نوساز داره تحویل میگیره و عروسی آنچنانی داره خودش میگیره و فلان و بهمان همون موقع حرف از دخترای یکی از دوستای عمه م ک خیییلی پولدارن شد و خواهرم از عمه م پرسید چرا هیچ کدوم شون ازدواج نمیکنن؟

عمه م گفت: دخترا توقع شون خیلی بالاست

این رو ک گفت کاملیا رو ب مامانش گفت: مامان تو رو خدا ولم کن، الان پسر نیست، من دارم از این دوستم میگم با این شرایط رفته زن پسری شده ک خانواده پسره ... جا زندگی میکنن، تو میگی توقع دخترا بالاست ..

خلاصه ک ی بحث سختی در این باره درگرفت.خنده

بعد مامانم رفت با شوهر دوست کاملیا صحبت کرد. خیلی طولانی حرف زدن من نپرسیدم ک مامان چی گفته چون تقریبا میدونستم اما خودش گفت ک بهم گفته هییچ کاری نکنید بجز اعتراض ب رای، و خودش هم تهران نبود و گفت بذارید من م بیام و ی جلسه هم حضوری صحبت میکنیم.

عمه م برعکس همیشه ی مرغ های خوش آب و رنگی درست کرده بود با برنج زعفرونی عالییی، کباب هم از بیرون سفارش داده بودو تاکید کرده بود سر موقع واسش بیارن ک نیاورد و دوبار تماس گرفت تا اومد.

کلا این کبابی ه هرچقد ک کارش خوبه، ب همون اندازه بدقول ه.

دور میز هم دوباره کلی مردم شناسی کردیم و این بار مادر شوهر خواهرم رو، ک کاملیا میگفت وای من برام عجیبه مشکی ش رو در اورده، خیلی بده بعد چهل روز

و ما براش تعریف کردیم ک مادرشوهر خواهرم گفت فقط ی بار خواب شوهرم رو از وقتی ک مرده دیدم اونم از قضا کمی قبل چهلم بوده ک بهش گفته مشکی ت رو در بیار دیگهابرو

بعد خواهرم گفت: تااززه عروسی هم فردا میخوان برن، عروسی برادر دامادشون

دیگه غلغله شد ک وای چطور و مگه امکان داره و..خنده

متاسفانه هرچقد از صبح ش نخورده بودم، کباب زدم بر بدن. متنفرم ک نمیتونم جلوی شکم م رو بگیرم.چشم

ماشین ظرفشویی شون خراب بود و همه ظرفها رو من شستم و آب کشیدم، فقط قابلمه ها رو تا چشم برگردوندم کاملیاا برده بود تو تراس و نذاشت دیگه اونها رو بشورم.

حوالی ساعت 12 بود ک فهمیدیم کاملیانا چون زن و شوهر از سر کار اومدن بدون ماشین هستن، و ما با اصرااررر گفتیم ک میرسونیمتون، آخه میگفتن با آژانس میریم و درست نیست این وقت شب شما ک تنها هم هستین ما رو ببرید ک بالاخره راضی شون کردیم فرق ش ده دقیقه ست.

دیگه آماده شدیم و تشکر و خدافظی کردیم و دسته جمعی رفتیم سمت خونه کاملیاینا

کاملیا گفت: چرا تو رانندگی نمیکنی؟

گفتم: نمیخوام، قسمت شد ی ماشین واسه خودم میگیرم اما این جوری دوست ندارم، بعد هم اینها رو ک میشناسی، حالا شانس ما ی اتفاق میوفته دیگه بدبخت میشم من، حوصله حرف و حدیث ندارم.

تو راه کلی خندیدم، حرف از رانندگی مامان م شد و کاملیا گفت: فریبا شوماخر خیالمون راحت باشهخنده

ما هم گفتیم: اره مامانم چشماش مثل عقاب ه، فقط ماشین ها و آدمها رو نمیبینهقهقهه

رسوندیمشون و خودمون رفتیم سمت خونه ک خوب اون تایم خلوت بود و مسیر هم طولانی نبود و زود رسیدیم بهشون اس داد یم ک ما خونه ایم اونها هم دوباره تشکر کردن و گفتن کشتی ببینید.نیشخند

ک متاسفانه در قسمت کنده کشی ضعیف عمل کردیم.افسوس

پنج شنبه صب دوباره با خاله م برنامه ها داشتیم.خمیازه بازم تماس گرفت دعوا و مرافعه ب مامانم ک تقصیر توـه!! ک تا آخر شب این برنامه تلفن و تلفن کشی ادامه داشت و آخر ب مامانم گفت همین الان میری پول رو ب حسابم میریزیخنثی

حالا فک کنید ساعت 11 شب!! مامانم هم گفت من باید برم بانک و واریز کنم ب حساب ت، الان هم ک بسته هستن و فردا هم ک جمعه ست، شنبه بهت برمیگردونم.

اونم گفت: آره دیگه از فکر ترکیه رفتن اومدم بیرون، میرم شیراز یا تبریز. الان هم نه چون خرید کردم.

خوب بذارید جریان این خرید کردن رو هم واستون بگمنیشخند توی تیر ماه ی بار قرار بود خاله م بیاد اینجا ک دقیقا ب همین دلیل مشابه ینی خرید کردن بهم خورد.

میگفت: من رفتم برای یخچال خورااکی خریدم، اگه بیام ممکن ه پنیر و اینام تا برگردم خراب بشههیپنوتیزم، پ نون هام رو چی کار کنمهیپنوتیزم تا خوردنی هام تموم نشه و یخچالم خالی نشه من نمیامنگران

اینبار هم همین اتفاق افتاد و بازم نون و پنیر و دو سه تا شاید!! رون مرغ گرفته بود ک خوب تموم شدن اینها ماه ها قاعدتا زمان می برهنیشخند و تا اون موقع مسافرت ممنوع همشغول تلفن

وقتی اون خاله م ک خارج ه فهمید دلیل ش رو ، با عصبانیت بهش گفته بود: ب جهنم ک خرید کردی، میخوای برای یخچال ت هم ی بلیط هواپیما بگیر با خودت ببرش تهرانقهقههقهقهه

بعد هم ک دوباره غر غر ک چرا مادر شوهر خواهرم اومده و اگر من میومدم اتاق نداشتم واسه خوابخنثی

دیگه تا شب همین جوری مامانم هر چند دقیقه ی بار باهاش گیر بود.

عصر پنج شنبه حامد اومد دنبالم ، باید شش و نیم در مغازه رو باز میکرد برای همین رفتیم ی جایی مثلا نزدیک و دوباره چای و قلیوننیشخند

ک خوب این بار علاوه بر شیرینی هندونه هم باهاش خوردیم. آهان ی چیزی رو بگم درباره خودمون دو تا ک یک هفته س من و حامد رنگ هم لباس می پوشیم بدون سوال از همدیگهاز خود راضی

اون روز حامد گفت: سرمه راست ش رو بگو تو مغازه دوربین کار گذاشتی میبینی من چ رنگی تن کردم تو هم همون رنگی می پوشیخنده

اینقد ک اونجا فس فس کردن تو اوردن چای ، تا خوردیم بلند شدیم شش و نیم شده بود.

ب حامد گفتم ک میخوام ی مغازه همین طرفهاس و ظرفای قشنگی داره رو برم ببینمنیشخند تو برو مغازه من م خودم میرم.

دیگه خدافظی کردیم و من رفتم سمت مغازهه، واقعا جنس هاش خوشگل بودنقلب  ی ظرف ازش خریدم، ساعت 7 اینا بود حامد تماس گرفت، عصبی بود و گفت تو ترافیک وحشتناک گیر کردم و هنوز نرسیدم.

من م استرس گرفتم و هی دعا میکردم زودتر برسه مغازه.

خواهرم تماس گرفت و گفت میخوان برن کمی قدم بزنن و پرسید تو هم میای ک گفتم اره.

از همون جا سوار تاکسی شدم، تقریبا تا نزدیکایی ک مامانم اینا بودن تاکسی میرفت و من م انتهای مسیرش پیاده شدم و فقط با مامانم اینا تماس گرفتم ک دیگه من نمیام بالا، همین جاها میگردم تا شما ب من برسید.

تو همون فاصله رفتم دو تا چیز خوشگل خریدم.نیشخند بعد مامانم اینا با ی جعبه شیرینی اومدن و تو دستم نایلون ها رو ک دیدن خواهرم گفت: چرا پول ت رو میدی و آت و آشغال میخری پول هات رو جمع کن و برو از ی مارک درست وسایل قشنگ بخر

این رو ک گفت حرص م گرفت و فقط گفتم من خریدام رو دوست دارم.

بعد رفتیم توی همین مغازه ها ک همه شون حراج زدن و من ی پالتو پوشیدم، سایزش 38 بود و فقط هم ی دونه ازش مونده بود اما ب نظر خود گشاد بود و مامانم اینا هم ک دیدن گفتن آره گشاده واست و سایز 36 هم نداشت.

داشتیم ی کم چشم می چرخوندیم ک ایا چیزی هست و ایا نیست ک هستی و ملودی ی پیرهن شبیه عروس دیدن و عاشق ش شدن و خودشون لباس ها رو برداشتن رو رفتن تو پروخنده

مامانم هم باهاشون رفت و تن شون کرد، خیلی بهشون میومد، بعد مامانم ب خواهرم گفت: من برای تولدشون!! میخواستم ی چیزی بخرم، خوب همین ها واسه تولدشون

تو دلم گفتم مامان جانم تولد اینها بهمن ه و تو تا بهمن هزار تا چیز دیگه میگیریچشمک

بعد اومدیم بیرون و رفتیم ی مغاازه دیگه ک چینی های مدل عتیقه داره. برای اینکه مامانم شنبه دعوت بود با سه تا از دوست هاش بره بیرون، البته دو تاشون دوست ش بودن و یکی دیگه شون رو فقط میشناخت و دوست دوست بود اما گفت نمیشه برای اون دوتا ببرم و ب اون یکی چیزی ندم، برای همین سه تا چینی ک دو تاشون خیلی خوشگل بودن گرفت .

بعد هم رفتیم نون سالاد و نون باگت گرفتیم و خواستیم بیایم خونه ک خواهرم گفت برم برای بچه ها سیب زمینی سرخ کرده بگیرم.

من ک خیلی خسته بودم و وقتی دیدم هرچقد بهش میگم بی خیال میریم خونه درست میکنیم گوش نداد ، با هستی ومامانم سلانه سلانه رفتیم ب سمت خونه.

تو راه هستی دوباره از همون بستنی بزرگ ها خواست ک واسش گرفتم. همون موقع دوست مامانم زنگ زد ب موبایل من، انگار گوشی مامانم در دسترس نبوده، این همون دوست مامانم ه ک یادتون باشه دخترش رو ب ی پسر کوچکتر شوهر داد و پسره داشت میرفت کانادا ک با دختر این دوست شد و عقد کرد و رفت و برگشت و عروسی گرفت و این رو برد.یول

ک من میگفتم اگه شانس ما بود یارو همون اول میگفت ببین من دارم میرم و آخرای کارام هست عمرا رو ازدواج با من فک نکنخنده

خلاصه ک اون تماس گرفت و با مامانم حرف زد و گفت فردا با نوه پسری ش میاد خونه مون ک با هستی و ملودی بازی کنن.

بعد خواهرم و ملودی رسیدن بهمون و سیب زمینی هم خریده بودن و هستی هم بستینی ش با ملودی نصف کرد و وقتی ک تموم شد، ملودی ک بنیه ش ضعیفه از سرما می لرزید.

سر خیابونمون مامانم گفت: صب کنید ی ماشین بگیرم ک ما رو ببره انتهای خیابون و دم خونه.

کمی ایستادیم اما ماشینی از توی خیابونمون رد نشد ک ما رو هم ببره، مامانم هم رفت تو خیابون اصلی و یهو دیدم ی بنز آخرین مدل رو نگه داشته و با یه پسر جوون و خوش بر و رو داره حرف میزنه و بعد پسره خندید و پیچید تو خیابون ما و جلوی پای ماها ایستادیول

خواهرم و بچه ها و مامانم پشت نشستن من موندم ک باید می نشستم جلو، ک یهو نگاه کردم دیدم پسر راننده ی بلوز آستین حلقه ای پوشیده با ی شلوارک ک بیشتر شبیه شو رت بود.هیپنوتیزم

ب مامانم گفتم: وسایل رو میذارم و من پیاده میام

مامانم گفت: باشه خجالت میکشی نیا.

پسره گفت: خجالت نداره، تشریف بیارید

خلاصه ک نشستم و ما رو تی ثانیه ای رسوند در خونه.نیشخند و کلی ازش تشکر کردیم و اونم خییلی خوش برخورد جواب میداد و خدافظی کردیم و رفت.

تا رفتیم تو خونه دخترا گفتن: چرا پسره لخت بودخنده

بعد کلی غذا خوردیم با نون هایی ک گرفته بودیم و پنیر آنا ک من از هایپر خریده بودم، از اینها ک سطلی هستن و ظرف شون مثل ماست ه، ینی هر بار ک اینهمه پنیر فقط تو ی قالب می بینم اینقد ذوق میکنم.نیشخند

از سیب زمینی دخترا هم خوردم و دیگه در حد انفجار بودم.بامن حرف نزن بعد مامانم گفت برای فردا ک دوستم و نوه ش میان برنج دم میکنم و کباب و جوجه از بیرون میگرم.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و حرف زدیم تا رسید خونه و خیلی زود خسته و کوفته خوابش برد.

جمعه صب از خواب ک بیدار شدم متعجب شدم وقتی دیدم مامانم رفته خرید میوه و سوپرمارکتی و برگشته و همه رو شسته و تو یخچال گذاشته و من اصن نفهمیده بودم!!!

وقتی فهمیدم میوه هم خریدم با تعجب گفتم: برای چی گرفتین؟ ما  ک میوه داشتیم؟

گفت: نه خوب نبودن تازه موز هم نداشتیم!!!!!!!!!!

حوصله جر و بحث اول صب نداشتم ک بگم خوب نداشته باشیم مگه چی میشه؟!

زنگ زدم برای وقت اپی ک گفت بیا، دوش گرفتم و با موهای خیس رفتم آرایشگاه ک البته قبل ش ی بحثی با خواهرم داشتم.

وقتی رفتم اونجا یکی انگار تازه قبل من رفته ک از سه نفر رفتن سولار و اومدن تا بالاخره سر نفر جهارم کار اون تموم شد و اومد بیرونآخ

دیگه طبق معمول کلی با خانوم ه خندیدیم و اینکه قرار بود هر کدوم تابستون کجاها بریم و هیچ کدوم هیچ جا نرفته بودیم.خنده

بعدش ک پول رو حساب کردم حسابی نقره داغ شدم نگران اما هی ب خودم یاد آوری میکردم ک عوض ش تمیز شدم نظیف شدم.مژه

برگشتم خونه مهمون ها اومده بودن، سلام و علیک کردیم و مامانم تماس گرفت با کبابی و گفت پس چرا برامون نیوردین؟

این کار سه بار دیگه انجام شد و دفعه ماقبل آخر ک ساعت دو و نیم بود ک گفت براتون فرستادیم ، ساعت 3 ظهر شد و مامانم با عصبانیت بیشتری تماس گرفت و گفت چ کبابی ه ک ما از ساعت 1 سفارش دادیم و ساعت 3 شده و ب دستمون نرسیده، مگه نیم ساعت پیش نگفتی فرستادی؟

این بار یارو گفت: نههه تازه دارن براتون میزننتعجب

دیگه مامانم رو کارد میزدی خون ش در نمیومد ، گفتم بگو کنسل ه و مامانم هم همین رو گفت وقطع کرد، فقط نزدیک بود بزنه زیر گریه و هی میگفت الان کجا زنگ بزنم!

ی کبابی دیگه تماس گرفتیم و اونجا سفارش داد و نیم ساعت بعد در خونه بود.

خوب بازم مقدار پول ش بیشتر از اون چیزی بود ک تصور کرده بودیم، و فرداش خواهر میگفت کاش ی چلو خورش و مرغ گذاشته بودی و مامانم هم تایید میکرد.

البته شاید هم دلیل ش رفتار دوست مامانم و نوه ش بود ک حرص همه مون رو در اورده بود و خوب خواهر اینا ک بیشتر باهاش بودن، بیشتر.

مثلا ی نمونه ش ک خودم بودم، سر میز غذا بود ک بچه هه دست میکرد تو دیس ها و میذاشت تو بشقاب ش ، دوباره با همون دست خودش از تو بشقاب ش بر میداشت و پس میذاشت تو دیس و یکی دیگه برمیداشت و خلاصه ک کلی دست مالی کرد.سبز

بعد هر کس هرچییی میخواست بچهه عر میزد ک منم میخوام و این دوست مامانم ک مادر بزرگش میشد ی کلمه نمیگفت ک تو دوست نداری ، یا فعلا همونها رو بخور و از این حرفا.

سر نهار حرف دادگاه ما شد، نمیدونم خاطرتون هس یا نه ک اینها ی فست فود ک نه بیشتر شبیه سمبوسه ای و فلافلی زده بودن و براشون نگرفت وخواستن جمع کنن ک صاحب ملک دبه در اورد و پولشون رونداد و تازه اون رفت ازشون شکایتهیپنوتیزم الان دو سال ه رفتن و اومدن و وکیل گرفتن اما نتونستن پول پیششون رو از این بگیرن، و میگفت ک این آقاهه مال فلان جاست و رییس شورای حل اختلافی هم ک ما میریم همشهریشه! و اینکه کلا هیچ کاری از پیش نبردن و ب ما هم میگفت اصن نگران نباشین، هییچ کاری نمیتونه بکنه!

بعد از اینکه نهار رو جمع کردیم حامد تماس گرفت و گفت میام دنبال ت.

بهش گفتم نهار نیار من واست میارم و دو سیخ کوبیده با جوجه و چلو واسش کشیدم ب همراه گوجه و فلفل کبابی و لیمو گذاشتم کنار.

داشتم آماده میشدم ک مامانم صدام کرد و گفت: بوی قلیون اومد، خانوم . هوس کرد، بهش گفتم سرمه سیخ و سنگیول ش رو داره ، میتونی درست کنی واسشون؟

دیگه تند تند تا حامد رسید هم ی قلیون انگور چاق کردم و بهش دادم و ب مامانم هم گفتم چای با نبات هم بیاره و دوست مامانم هم جریان برادر زاده ش رو داشت میگفت ک اومده تهران و خونه مجردی گرفته و فقط مادرش خبر داشته ک من مردم شناسی رو ب خاطر گل روی ماه حامد رها کردم  و رفتم بیرون ک دیدیم دوباره همرنگ لباس پوشیدیم.

اول ی جا ایستادیم و حامد غذاش رو خورد و بعد پرسید کجا بریم؟ ک دو جا رو پیشنهاد دادم ، ی جا خرید و ی جا فرحزادنیشخند

خودش اول رفت ب سمت مغازهه واسه خرید و دو تا لیوان گرفتم و بعد رفتیم سمت فرحزاد، هوا عالی بود  و رمانتیکقلب

و باز هم چای و قلیونابله وسط حرف و قلیون کشیدن ب حامد گفتم: ی متن میگی زیر پست م ( واسه اینستا ) بنویسم؟

کلی فک کرد و با صدای کشیده گفت: بنویس ب پیشواز پاییز میرویم!!

گفتم: نه بااباااااااا، خودت تنهایی این ب ذهن ت رسید.ابرو

آخر دیدم ابی تو این مورد ازش گرم نمیشه خودم از قبل ی چیزی خونده بودم و یادم بود و ی چیزایی از خودم بهش اضافه کردم و نوشتم.نیشخند

تا طرفای 8 اونجا بودیم وبعد حامد من رو رسوند و تو راه زنگ زدم ب مامانم گفت اومده بودن پارک و الان دارن میرن طرف کافی شاپ!

رسیدم خونه و کارام رو کردم و ی کم جمع و جور و بعد زنگ زدم ب حامد و وقتی رسید خدافظی کردیم.

مامانم اینا اومدن خونه، از قیافه خواهرم کامل معلوم بود چقد عصبانی ه. مامانم هندونه اورد و خواهرم واسه هستی نون پنیر گرفت ک بچهه ک خواهرم بهش آبمیوه داده بود گفت من م لقمه میخوام و این موضوع چند باری تکرار شد و هی بازم میخواست.

اینقد هم توی پسته تازه ها چنگ انداخت ک بعدش باید همه ش رو میریختیم دورسبز

بچه ها سی دی باب اسفنجی دیدن تا طرفای ده ک پسره خانوم ه اومد دنبالشون و رفتن و همه با هم گفتیم آخییشزبان

خواهرم گفت: وای مامان چقد لج م گرفت، مگه تو خونه قبل رفتن بستنی نداده بودیم بهشون، پ فیلم بریم کافی شاپ بستنی بخوریم چی بود؟!!

بعد برای من تعریف کرد ک رفتیم و بستنی سفارش دادیم ک بچهه بند کرده بود شیرپسته هم علاوه بر بستنی میخوامخنثی و مادر بزرگ ش یک کلمه هم بهش نگفت نمیخواد و فقط یکی و هر دو تا رو خریده بودن و کلی حیف و میل کرده بود و ملودی هم فرداش ب مامانش گفت ک راستی دیشب حالم بد شد، چون بچهه توی بستنی ش تف کرد و هم زد و خوردسبز

ساعت 1 شب بود ک تو تلگرام دیدم از همسایه روبرویی پیام دارم ک سلام سرمه جون اگه بچه ها بیدارن ی لحظه بهشون ی چیزی میخوام بدم!

گفتم دارن میخوابن اما هنوز نخوابیدن، الان میام دم در! وقتی با دخترا رفتم دیدم ک اومد از خونه شون بیرون، در خونه شون رو بست واومد تو خونه ما!!

مامانم رو صدا کردم ک بیا ، چراغ ها رو روشن کردیم، دست بچه ها هر کدوم ی نایلون باب اسفنجی داد ک توی هر کدوم قمقمه و دفتر و تراش و مداد و این چیزای باب اسفنجی بود.

کلی تشکر کردیم ک یهو اشک تو چشم هاش جمع شد و گفت: اگه بدونید چ ب روزمون اومده!

پرسیدیم: چییییییییی شده؟؟

گفت: رفته بودیم نوشت افزار بخریم وقتی برگشتیم دیدیم دم ماشین مون ماشین پلیس و امبولانس جمع شده، قلبمون ریخت و نزدیک ک شدیم دیدیم دو نفر افتادن رو زمین، ی موتور هم همین طور، موتوره خورده ب ماشین ما، سپر و در و اینها همه تو رفته، فهمیدیم ی پرشیا زده ب موتوری ه، موتور سوارها پرت شدن، یکی شون هم خورده ب ماشین ما و رفته تو کما!! از اون طرف پلیس میگفت چون جرح ه، ماشین شما هم توقیف ه، هرچی بهش میگفتیم ینی چی!! ما ک نبودیم، این ماشین تو پارک بوده چ ربطی داره ، گفت نه تا وقتی ک موتور سوارها رضایت ندن ماشین شما تو پارکینگ باید بمونه، تازه میگفتن با جرثقیل باید بکشیم ش اما اینقد من جیغ و داد کردم ک ماشینی ک سالم ه چرا باید با جرثقیل بکشن ش ک گذاشتن خودمون ببریم ش، از 9 تا حالا گیر یم و فعلا ک گفتن یکی از موتور سوارها بیهوش ه و تا حالش مساعد نشه ماشین باید بمونهتعجب

ینی ما ک همه دهن مون باز مونده بود، مامانم گفت: اگه ب جای ماشین شما ب میله میخورد میخواستن میله رو ببرن تو پارکینگ!! آخه ینی چی ک چون ب ماشین شما خورده باید فعلا توقیف باشه

خدا میدونه چقدررررررر براشون ناراحت شدیم و بعد از رفتن ش کلی با ماماینا حرف زدیم و واقعا غصه شون رو خوردیم.

اخر شب حامد تماس گرفت، اول رفت پمپ بنزین، بهش گفتم: شام چی میخوری؟ گفت نون و پنیر و گوجه!

یادم نیست چ شعری اما ی 18+ برای مصراع دوم ساختمنیشخند ک دیگه مشاعره مون آغاز شد و اولش نون و پنیر بود، و کلمه سوم با کلماتی مثل خیار، پونه، جعفری، شنبلیله!!، ریحون، ترب و .... متغیر بود و هر بار ی بیتی میگفتم خنده دار تر قهقهه

بعد هم ک رسید خونه و ی کم حرف و بای بای.

-----------------------------------

حامد جمعه میگفت ب مناسبت هفته مردم شناسی ی بار دیگه برنامه فال رو بذار، اینقد مهم هست ک براش هفته گرد بگیری هاخنثیخنده

-----------------------------

کشتی مون امشب خوب کار کرده تا حالا، ای ولهورا

----------------------------------

انشالا شنبه رو با روزای بعدش تو پست بعد میگم. دوستون دارم هوارتااا،قلب مواظب خوبی هاتون باشید.بای بای

/ 0 نظر / 284 بازدید