لج در آر !!! ( دل نوشت 501 )

دیگه دیدم زیادی تنبل شدمنیشخند پا شدم دوش م رو گرفتم و ب کارام رسیدم. از حامد هم خبری نبود و خودم هم بهش زنگ نزدم چون حدس میزدم ک خواب باشه.

از 1 گذشته بود ک حامد زنگ زد و گفت: تازه دارم میرم مغازه، صب خوابم برد.

سرراهش هم رفت تره بار و خرید کرد و تا رسید مغازه یک ساعتی گذشته بود.

خوب من ب مامانم گفتم اگه رژیم نمیگیری نگیر اما برنج رو از سبد غذایی ت حذف کن، نهایت هر دو هفته یه بار چند قاشق بخور ک برای بدن لازم ـه. اینجا هم واسه شما نوشتم ک واقعا اگه میخواین لاغر کنید و یا اگه شکم دارید و میخواین آب ـش کنید برنج نخورید.

خلاصه ک مامانم از این پیشنهاد استقبال کرد و سعی میکنه غذاهایی درست کنه ک نونی باشن بیشتر تا برنجی، برای نهار کوکو سیب زمینی درست کرده بود با یه مدل خوراک قارچ ک با پیاز داغ فراوون و نون باگت خرد کرده بود توش، واقعا خوشمزه شده بود، البته گوجه و ادویه هم بهش زده بود. چند تیکه از نون باگت ها رو خوردم خوشمزه

میدونستم عصر حامد کار داره و قرار نیست ب همدیگه رو ببنیم، دیگه من م ب کارام رسیدم .

5 اینا حامد زنگ زد و گفت اونی ک بهشون بدهکار نیومده و گفته میام فقط میخوام برم خرید.

گفتم: پس مطمئن باش الان نمیاد، اول خریدش رو میره و بعد میاد سمت شما.

بعد گفتم: حامد هوس کردم بریم تو جادهخیال باطل

حامد گفت: باشه عزیزم میریم.

گفتم: بعد بارون بیادخیال باطل

حامد گفت: اره قشنگ میشه

گفت: بعد تگرگ بشه ، طوفان بیاد ما گیر کنیم، کولاک بشهخیال باطل

حامد چند لحظه ای سکوت بود و بعد گفت: سرمه خوبی؟ باز تب داری عزیزم؟خنده

گفتم: تو همیشه همین طوری، با حرفات مانع رسیدن من ب آرزوهام میشی قهر

گفت: این م بگو ک البته تو همیشه کار خودت رو میکنی خنده

بعدش دوباره ب کارام رسیدم و وقتی تموم شد رفتم پیش مامانم و نق زدم ک حوصله م سر رفته من رو ببر یه جاییابله

مامانم هی میگفت: نی نی خونه مون سرمه ست، عزیزم کجا دوست داری ببرمت نیشخند

بعد مامانم گیررر داد ک بیا کشوهای کمدت رو درست کنیمنگران

گفتم: باور کن الکی گفتم حوصله م سر رفته خیلی هم سرحالمابله اما ب حرفم گوش نداد ک نداد و رفت سر وقت کشوهای دراور مآخ

ب خودم شک کرده بودم، هی میگفتم نکنه چیزی داشته باشم و اون زیرمیرها قایم کرده باشم استرس اما خدا رو شکر هیچی توشون نبود.اوه

نمیتونم بگم چقدرررر لباس ریختم دورنیشخند البته بعد مامانم قسمت بندی شون کرد و اونایی ک ب نظرش کهنه میرسیدن دور انداخت و اونایی ک نو بودن رو برداشت و اونایی رو هم ک کم استفاده شده بودن گذاشت ک اگه نفیسه یا کس دیگه ای اومد خونه مون بهش بده.

کشوهام ک مرتب شد این بار مامان رفت سر وقت کمدهام و مرتب کردن شلوارهام هیپنوتیزم

گفتم: جون مادرت ول کنگریه

اما گوشش بدهکار نبود ک نبود.چشم

آخرای کارمون رویا زنگ زد، خو من یه عادتی دارم ک از کسی ک لجم میگیره جواب تلفن ش رو نمیدم یا خیلی ک تماس بگیره بعد برمیدارم و یا وقتی ک آروم تر شدم خودم زنگ میزنم .

رویا هم اینقد ب خونه و گوشی م زنگ زد تا آخر جواب دادم. متعجب پرسید: کجایی این وقت شب؟ داشتم ب حدیثه میگفم سرمه تو هر شرایطی همیشه جواب میده ینی الان کجاست

گفتم: فک کردی فقط خودت میتونی صدای تلفن رو نشنوی، یه وقتایی من م همین جور میشمزبان

دیگه باهم حرف زدیم و از سعید گفت ک روز قبل دیده بودتش و اینکه وقتی رسیده بود خونه خاله میتراش اینا یه ب قول خودش فامیل شوهرش اومده بودن ( چون خواهرای میثم هستن )نیشخند

از مهد پرسیدم ک گفت: یه خبری بود ها، هی گفتم این رو ب سرمه بگم چی بود؟! اهااان مال دیروز بود، الهام داشت راجع ب تیک و ضربدرهایی ک بهمون میداد حرف میزد ، من گفتم الهام ب همه زیاد تیک بده دیگه، هر کدوم یه مشکلی داریم، یکی نوه داره، یکی بچه داره .. همین جور ک داشتم میگفتم دیدم الهام هی چشم و ابرو میاد ک ینی تو نمیخواد حرف بزنی، من م دیگه چیزی نگفتم و وقتی جلسه تموم و رفتم پایین، اومد تو کلاسم و گفت رویا خواهش میکنم تو سنگ بقیه رو ب سینه نزن، اینها همونایی هستن ک هرکاری میکنن تو ضربدر بخوری، گفتم ینی چی الهام جون گفت سر جریان اون بچه ت ک تاب خورد تو صورتش و بردی ش بیمارستان اینقد بهم گفتن چرا بهش ضربدر ندادی و اخطار بهش نمیدی، اصن تعحب کرده بودم و گفتم چی؟ واقعا؟ بعد بعض م گرفت و گفتم خدا میدونه من اون روز چقد خرجم شد، حتی هزار تومن ش رو از مامانش نگرفتم فقط فکرم این بود ک جای بخیه نمونه تو صورت بچه ، بعد الهام ک دید چقد ناراحت شدم گفت من ک تو رو میشناسم، تمام خانواده ما رو حرف تو قسم میخورن

بعد رویا گفت: میدونی کی ـا بهش اصرار داشتن برای ضربدر زدن و اخطار دادن؟

گفتم: لابد یکی ش ک اعظم بوده.

گفت: آره اعظم و مهشید!!

گفتم: چی؟ مهشید؟؟ میدونستم مهشید حسود ـه اما نه دیگه این اندازه ک بخواد اینقد علنی نشون بده.

رویا گفت: آره دقیقا، ب الهام گفته ک الهام جون درست ـه ک رویا دوست من ـه اما خوب شما باید بهش ضربدر میدادید

بعد همین جور ک داشتیم حرف میزدیم رویا گفت: امروز مامان یکی از بچه ها بهم زنگ زده و گفته تا کی می مونی میخوام با مخاطب خاصم ( دوست پسرش ) برم بیرون تا 5 میام، بهش گفتم برو عزیزم، برو من حواسم ب همه چی هست، چرا اینقد زود 6 بیا یا حتی دیرتر، من هستم، تو فقط سعی کن بهت خوش بگذره، نگران بچه ت نباشقهقهه

دیگه یه کم ب کارای خودمون خندیدیم، همه ش ک نمیشه مردم رو مردم شناسی کرد، یه کم هم خودمونابله

بعد فاطمه دوباره بهم پی ام داد ک سرمه مهرنوش گفته میخوام ب سرمه بگم بیاد محل کارم، اما راستش لجم گرفت، چون میخواد همه چی ب میل خودش باشه.

حالا درست ـه ک در ظاهر ب نفع من فاطمه داشت حرف میزد اما پیش بازم حس کردم ک بخاطر خودش ـه. قبلا گفته بودم ک فاطمه خسیس ـه ( ک البته دوستش هم انگار مدل خودش بود ) هی سعی در این داشت ک یه جوری هماهنگ کنن ک بیان اینجا و هم یه فال مجانی بگیره و هم اینکه دور هم باشیم، حالا هزینه فال هیچی، اما فک نمیکنه ک بالاخره اینجا خونه من ک نیست واگه بیاین ک من نمیتونم بعدش باهم بشینیم و حرف بزنیم و بگیم و بخندیم تا هر موقع ک تو دلت بخواد! در ضمن تو دوست من هستی اما دوست تو برای من فقط یه مشتری ـه، توی ماه رمضون هم ک اومده بودن من خیلی معذب بودم از موندنشون.

خلاصه اینقد هی نالید از دوستش ک اخلاقش خاص ـه و خودت میدونی اما یه اتاق کوچیک داره تو محل کارش و خونه ش 200 متر ـه و تنها زندگی میکنه اما کسی رو راه نمیده خونه ش و .. بعد هی هم میگفت پس من بهش گفتم ک تو نمیری اونجا ها!

ینی وقتی یکی میخواد اینجوری فال بگیره هی پیغام و پسغام دیگه ب دلم نیست اون فال گرفتن.

دوباره هم خودم ب فاطمه گفتم عزیزم من متوجه نمیشم چرا با تو هماهنگ میکنه! ب خودم زنگ بزنه من جواب میدم یا میرم یا نه!!

و دیگه قرار شد بهش بگه ک تماس بگیره.

آخر شب حامد زنگ زد، عصبانی بود و وقتی پرسیدم چی شده گفت: فردا باید برم پیک برتر واسه تبلیغاتی ک میخوان برامون بکنن طرح بدم، خواهرم یه طرح داده بود اما من خوشم نیومد، بهش گفتم اینهمه عکاس آوردی و غذاها رو درست کردن و عکس گرفت خوب ازشون یه استفاده ای باید بکنیم، چرا تو منو مون عکس غذاها نباشه ، اونم گفت پس خودت فردا برو و بده یه طرح بزنن

گفتم: ینی ناراحت شد؟ بهش برخورد؟

گفت: ارهه

گفتم: خوب چرا؟ تو ک حرف ت درست بود.

گفت: آخه انگار اونم چند ساعت وقت گذاشته بود برای اون طرح

گفتم: خوب وقت گذاشته باشه، هدف اینه ک فروش بالا بره، وقتی یه راهی بهتره آدم و ممکن ـه ب فکر یکی دیگه رسیده باشه باید قبول کنه دیگه..

خلاصه یه کم حرف زدیم تا رسید خونه و خدافظی کردیم. نیم ساعت بعدش خودم باهاش تماس گرفتم و گفتم: میخوای فردا باهات بیام پیک برتر؟

با صدایی ک معلوم بود از خواب پریده، گفت: نه مرسی هم معطلی داره و هم اینکه سه تا صندلی بیشتر نداره یکی ش برای طراحش ه یکی مشاور و یکی هم کسی ک میخواد سفارش بده

گفتم:آاهاان پس فقط جا واسه من نداره؟ابرو

گفت: نه منظورم این نبود بعد یه کم مکث کرد و گفت: اره اصن هر جور دوست داری فک کن، درست میگی، کاری نداری؟تعجب

گفتم: نهه خدافظزبان

مرتیکهمنتظر

سه شنبه صب زود از خواب پاشدم و بازم با سر و صدای بابام توی آشپزخونهعصبانی

مامانم بهش میگفت ساکت، اروم تر و بابام هم ک ب هیچ صراطی مستقیم نیست گفت: لازم نیست ساعت 3 4 صب بخوابه، 12 بخوابه ک 8 بیدار بشهخنثی

ب زور خودم رو تا طرفای 10 تو تخت نگه داشتم و بعد دیگه بلند شدم.

دوش گرفتم، مامانم طبق حرفی ک زده بودم و از هوس ماهی م گفته بودم، رفته بود ماهی تازه بگیره.

آیفون مون رو زدن، و بابام وقتی برگشت با نامه از دادگاه بود!! بازم قاطی کردم و عصبی شدم و ب هرچیزی ک تونستم گیر دادم اما بعدش فهمیدم این همون حکم قاضی ست ک گفته بود شواهدتون رو تا ده روز بیارین و مامانم اینا شنبه برده بودن، حالا کتبی ش اومده و اتفاقا یکی ش هم انگار واسه سین لعنتی اومده بود ک گویا نبوده و پستچی انداخته بوده تو راه پله ها ..

سین لعنتی خدا تمام خانواده ت رو لعنت کنه انشالا

حامد زنگ زد، خوب و خوش انگار ک نه انگار شب قبل باهام اونجوری حرف زده بود.ابرو

گفت: دارم میرم پیک برتر، برم ببینم چقد زمان میبره و نتیجه چطور میشه.

ظهر بابام رفت جایی کار داشت و من و مامان بودیم و قزل رو آماده کردیم و مامانم برنج گذاشت چون فک کرد شاید واسه حامد بخوام ببرم و برای بابام هم ک ماهی دوست نداره تن گذاشت بیرون ک بعدا بجوشونه.

دوست مامانم باهاش تماس گرفت و کلی نالید از شوهرش :دی

طرفای 2 بود ک حامد زنگ زد و گفت همین الان اومدم بیرون. سوار تاکسی میشم و میام بالا بریم بیرون

نمیدونم چرا اما خیلی هم حال بیرون رفتن نداشتم، شاید بخاطر وجود مامانم ـه، هرچقد زمانی ک نبود دلم میخواست از خونه در برم، حالا با بودنش توی خونه هم بهم خوش میگذره.

گفتم: صب گفتی اگه بشه بعدش میخوای بری دکتر؟

گفت: آره نمیدونم الان هم هستن یا نه، اصن نمیدونم اون دکتری ک من میخوام هست یا نه

خوب راستش رو بخواین حامد چند وقتی ک میگه میخوام برم مشاوره ، من م فک کردم منظورش برای مشاوره ست دیگه برای همین گفتم: خوب حالا اونی ک میخواستی هم نبود بگو من اومدم مشاوره برای ازدواج، خودتون کی ـو پیشنهاد میکنید

زد زیر خنده و گفت: چی؟؟ سرمه خوبی؟  مشاوره ازدواج چی ـه، من میخوام برم برای ناخن پام ک دو سال پیش کشیده بودم و هنوز خوب نشده و وقت نکرده بودم برمخنثی

وای اینقد حرصم گرفته بود، دیگه جیغ  جیغ میکردم ک پس من رو تو سر کار گذاشتیمنتظر

گفت: نه بخدا مشاوره هم میخوام برم ولی الان منظورم این بود.خنده

خدایی خودم هم خنده م گرفته بود.خنده دیگه قرار شد زنگ بزنه ب بیمارستانی ک میخواست بره و بپرسه هستن و امروز وقت میدن ک بار بعد زنگ زد گفت اره هستن، پس من میرم اون سمت.

بعدش مامانم رفت دکتر چشم پزشکی و من م تا بابام اومد و دیدم مامانم تُن رو نذاشته فورا انداختم تو ظرف روحی و آب ریختم روش ک بذارم بجوشه.

دیگه من م ب کارام رسیدم و وقتی برگشتم تو آشپزخونه دیدم آب تو ظرف تقریبا درحال تموم شدن ـه و زیرش رو خاموش کردم.

همون موقع مامانم از دکتر اومد و بعد از من پرسید ک نهار خوردی ک گفتم نه و گفت این ک تو فر بوده و روغن اصن نداره بیا باهم بخوریم.

چند تا چنگال کوچیک از گوشت ماهی خوردم، خیلی خوشمزه شده بود.خوشمزه

گفتم تن رو جوشوندم ک مامانم گفت بابات میگه نهار همونجایی ک کار داشته خورده.

دیدم از حامد خبری نیست،خودم باهاش تماس گرفتم و گفت: اومدم خونه، خیلی گرسنه بودم، گفتم یه چیزی بخورم و بعد برم بیمارستان.

تو دلم گفتم عمرا تو اومدی خونه دیگه بری!!

بعد با خنده گفت: اگه گفتی نهار چی داریم؟نیشخند

گفتم: یا خورش کرفس، یا قورمه سبزی، یا کوکو سبزی، یا قلیه ماهی یا سبزی پلو با ماهیابرو

زد زیر خنده و گفت: پس بفرما قورمه سبزیخنده

گفتم: خدایی مامانت بجز سبزی چیز دیگه ای تو منوی غذایی ش نداره؟

گفت: این جور ک معلوم ـه نه، فک کنم چند وقت دیگه تو خورش قیمه هم سبزی بریزه و بهمون بدهقهقهه

نیم ساعت بعدش تماس گرفت و گفت: سرمه من یه کار بدی کردم

گفتم: خووب بگوابرو

گفت: ماست خوردم اصن نمیتونم بیدار بمونمخنثی

من نمیدونم آدم مگه با ماست هم بیهوش میشه از خواب،منتظر دوغ رو ک دیگه حامد اصن سمت ش نمیره مگر اینکه اخر شب باشه و بدونه قراره بخوابه!تعجب

گفتم: عزیزم تو همیشه همین جوری ، هیچ ربطی ب ماست نداشته

خندید و گفت: الکی ب من انگ نچسبوننیشخند من نیم ساعت دیگه بلند میشم و میرم بیمارستان

خندیدم و گفتم: صنار بده آش بهمین خیال باش!!نیشخند

بعدش ب کارام رسیدم و ب این فکر کردم ک برم سینما و زنگ هم زدم و سانس فیلم های بیگانه و ملبورن رو چک کردم ب سانسی بعدی ش میرسیدم و تو فکر رفتن و نرفتن بودم ک حامد زنگ زد و دیگه رفتن م ب سینما هم منتفی شد.ابرو

حامد داشت میرفت مغازه و گفت: نه اومدم پیش تو، نه رفتم دکتر، خوابیدم و الان هم سرم درد گرفته.

گفتم: ای بابا، تو هم ک از همه چی ناراضی هستی!

گفت: ولی خیلی ناراحتم چرا نیومدم، همون موقع داشتم سوار تاکسی میشدم بیام ها، تو گفتی برو

قبل از اینکه دهن وا کنممنتظر گفت: البته مرسی عزیزم ک بفکر من بودی، میدونم ب خاطر خودم گفتی، اما من خودم رو میگم ک ناراحتم، میتونستم بیام

گفتم: حالا ک نیومدی، دیگه غصه خوردن هم فایده نداره

گفت: بهرحال شرمنده ببخشید .

بعد من داشتم یه چیزی رو واسش تعریف میکردم و از جریان مخاطب خاص مامان بچه رویا میگفتم ک گفت: اتفاقا دیروز دوستم زنگ زد و گفت من دارم میرم با دوست دخترم بیرون، اگه زنم بهت زنگ زد بگو با تو مغازه م، بهش گفتم شرمنده من از این دروغا نمیگم، نهایت کاری ک میتونم واست بکنم اگه زن ت زنگ بزنه جواب ندم. بعد بهش گفتم این چ کاری ه ک میکنی، گفته برو بابا دلت خوش ـه، چ ربطی داره اون زنم ـه این دوست دخترم ـه، این کار رو بکن ک بعدا من م واست جبران میکنم، بهش گفتم من عمرا ب تو نیاز پیدا نمیکنم گفت بذار زن بگیری اونوقت میفهمی باید یکی رو داشته باشی ک باهاش هماهنگ کنی، من م گفتم خاطرت جمع من مثل تو نیستم، اونم دوباره گفتم آررره می بینم ت بعدا

ینی تمام این مدت ک حامد داشت اینا رو میگفت من میخندیدم ها، بعد بهش گفتم: وای چ زندگی ها بامزه شدن، هه تو پیچ ـنابله

حامد گفت: البته سرمه دقت کنی بیشتر گریه داره ها ...ابرو

خلاصه ک تا رسید مغازه باهم صحبت کردیم.

آهان یادم رفت این رو بگم ک ظهر دوست فاطمه بهم زنگ زد و گفت : سرمه جون خواستم بگم تشریف بیارید اینجا و فال بگیرید یه نهار هم در خدمتتون باشیم

وای من نمیدونم مردم پررو ـن، یا من ب نظرم این مسائل خیلی عجیب میاد. من اینهمه راه بیام واسه یه نهار تو اداره!! من اینهمه راه خودم بیام واسه یه فال!!زبان

بهش گفتم نه من نمیتونم، سختم ـه !

البته بعدش ب این فک کردم ک کاش میگفتم باشه میام فقط هزینه ایاب و ذهاب هم با شما میشه!شیطان

بعد بهش گفتم ک من تلفنی هم میگیرم و گفت نمیدونسته ( این م از اون چیزایی بود ک فاطمه بهش نگفته بود چون دلش میخواد هر وقت این میاد فال بگیره خودش هم بیاد )

راجع ب هزینه ش پرسید ک من گفتم سری پیش فاطمه خودش ب شما قیمت داده بود و من م دیگه چیزی نگفته بودم اما هزینه ش اینقدره و بعد هم گفتم هر تایمی خواستی قبلش بهم بگو ک باهم هماهنگ کنیم و خدافظی کردم.

همون موقع تا خدافظی کردم فاطمه تو وایبر پی ام داد سلام عزیزم، دوستم باهات تماس گرفت!

میخواستم واسش بنویسم با آدم ساده لوح ک روبرو نیستی، من میدونم ک تو خبر داری و الان هم میخوای چیزی بگی!

من از روی صفحه گوشی م خوندم ش اما بهش جواب ندادم تا همون عصر بعد از صحبت با حامد ک واسش نوشتم سلام عزیزم، بله تماس گرفت.

فورا نوشت ک انگار شما بهش گفته بودی ک نمیتونی بریتعجب

گفتم: خوب خودت گفتی ک اینجوری بگو ، مگر نه اینکه دیشب بهم گفتی از طرف من اینجوری گفتیعصبانی

بعد نوشت: قیمت فال ت هم انگار تغییر کرده!

نوشتم: نه تغییر نکرده، ب خودش هم گفتم اون بار هم بخاطر فاطمه کمتر گرفته بودم!

خواستم بگم یه فال ـه، اگه دوست داره بیاد بگیره، اگه نه نه! انگار یقه یارو رو گرفتم تو باید فال بگیری، دیگه اینهمه پیغام و پسغام چی ـه!زبان

نوشت: آهان گفتم من نمیدونستم، حالا بهش گفتم من با سرمه حرف میزنم ببینم میشه کمتر باشه

خواستم واسش بنویسم والا من اگه جای تو بودم و یکی واسم مجانی کاری انجام میداد ( آخه بارها شده بهم گفته واسم فال میگیری، خصوصا وقتایی ک خونه مامانش ـه ، میگه مامانم هی بهم گفته ب سرمه زنگ بزن واسم فال بگیره! ) دیگه روم نمیشد این حرف رو بهش بزنم و ب دوستم میگفتم والا من اطلاع ندارم تازه دوستی ک بقول خودت پولش از پارو بالا میره !

تازه خیلی جالب بود ک روز اول ک فاطمه زنگ زد و گفت اگه میدونی سخت ـه خونه تون همه تو مطب مینا جمع بشیم ( مینا منشی دکتره و همونی ک من اصن ازش خوشم نمیومد و میگفتم اینقد حسادت داره ک کنترل روی رفتارش نداره ک این ینی عمرا من پاشم برم اونجا فال بگیرم ) حالا نمیدونم اونا فال میخوان یا نهتعجب

تازه من باید واسه اونها هم فال بگیرم ک چی ، ک دوست فاطمه میخواد یه فال بگیره!!

شب زنگ زدم ب رویا ک گفت دارم با برادرم حرف میزنم و بعدش هم سریال کانال 3 ک تموم باهات تماس میگیرم.

خودش تماس گرفت و پرسیدم چ خبرا؟

گفت: با سعید بیرون بودم و 8 اینا اومدم، حرف حجاب شده و بهش گفتم من آدمی نیستم ک پرو پاچه م رو بیرون بندازم یا یقه باز بپوشم اما روسری سرم نمیکنم و شماهم از روز اول ک من رو دیدید همینجوری دیدید، ب مامانم ک گفتم خیلی خوشش اومد ک سعید اینجوری و بعد هم بمن گفت ینی چی ، دستور خداست باید موهات رو بپوشونی گفتم نه من واقعا نمیتونم حجاب دار بشم.

پرسیدم: پس چرا نیومد با مامانت صحبت کنه

گفت: مگه بهت نگفتم دوباره عزادار شدن ! بعد از پسرخاله مهشید، پسرعمه خود سعید و بابای مهشید فوت کرد

گفتم: میبینم ک عروس خوش قدمی هم هستی، هنوز نیومده کل خانوداده شون رو قلع و قمع کردیخنده

خندیدیم و بعد از مهشید گفت ک داره گوشی 7 میلیونی میخره!!

گفتم: از کجا؟

گفت: گوشی قبلی ش رو یک و هفتصد فروخته ، سیصد خودش گذاشت روش و دو تومن هم وام گرفت از الهام، سه تومن هم قرار شده مامان و برادرش بدن!!!!

بعد رویا گفت: راستی سرمه یه سوال ازت دارم، شنبه داشتم با سعید حرف میزدم مامانم اومد بهم گفت یه چهارصد و یه ششصد بهم بدهکاری ها ، مامانم نمیدونست سعید پشت خط ـه، ولی دید من جا خوردم فک کردم جلوی تو خجالت کشیدم و حرفش رو عوض کرد و گفت همین جوری میخواستم بهت قبل خواب اضطراب بدم اما سعید شنید، از اون روز هی بهم گفته ک شماره حسابت رو بده، میگفت مال اس ام اس اون دفعه ت رو پاک کردم، حالا ب نظرتو اگه امشب هم شماره حساب خواست بهش بدم؟

گفتم: والا یکی میخواد ب زور بهت پول بده، راضی هم هست، خو واسه چی تو ناراضی باید باشی؟نیشخند

گفت: واقعا؟ آخ جوون، ولی فک کن 500 تا بریزه.

گفتم: هرچ از دوست رسد نیکوست.ابله

بعد سوال کرد: سرمه کی دکتر داری؟

گفتم: فردا چطور؟

گفت: آخه مامانم از یزد یه چیز خیلی کوچولو واست آورده، گفتم بیای ازم بگیری.

گفتم: باشه دستشون درد نکنه، تشکر کن، فردا یه سر بعد دکتر میام.

بعد از خدافظی رفتم پیش مامانم اینا تو آشپزخونه، و با مامانم تو نت کاری رو انجام میدادیم ( ک اگه اکی شد بهتون میگم بعدا چی کار میکردیم :دی ) ک بابام گفت: این تُن ماهی چی ـه یا تو ظرف در حال جوشیدن بود یا اینجاست؟

مامانم جواب داد: سرمه برای تو گذاشته بوده، نمیدونسته نهار خوردی!

بابام هم گفت: یه سوال از من میکرد بهش میگفتم ک خوردم و نمیدونم چی گفت  ک من جواب دادم حالا چ فرقی میکنه نپرسیدم!

خلاصه ک دوباره یه  چیزی بهم گفت ک واقعا ناراحت شدم.

مامانم ب نفیسه هم زنگ زد ک گفت چون اون هفته پنج شنبه بهم نگفتین بیا فک کردم دیگه نمیخواین ، مامانم هم گفت نه یه هفته درمیون برنامه ت رو بذار واسه ما و قرار شد این هفته جمعه بیاد ، آخه از شنبه تا چهارشنبه میره مراقبت از یه خانوم میکنه و کاراش رو انجام میده.

حامد یه بار زنگ زد ، حالم رو پرسید و دوباره عذرخواهی کرد ک امروز حوصله م سررفته بود و اون خوابیده و نیومده باهم بریم بیرون.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و باهم صحبت کردیم و البته بیشتر اون سعی میکرد حرف بزنه ، از دو تا پسرای مشتری هاشون گفت ک این بار با دو تا دختر دیگه اومده بودن و گفته بودن دوست دخترای جدیدمونن و موقع حساب کردن یکی شون ب اون یکی گفته برو تو ماشین و از دخترا کارتشون رو بگیر و بیا!

حامد گفت: بهش گفتم این چ کاری ـه، گفته نه ما از قبل طی کرده بودیم دنگی میریم بیرون، قبلش هم سفره خونه بودیم همین جور بوده، گفتم خوب خودت حساب کن بعد ازشون بگیره، گفته نه چ کاری ـه، اونجوری سخت میشه، شاید پول تو کیفشون نباشه، خلاصه چهارتا کارت اورد، من تقسیم بر 4 کردم مبلغ رو و از هر کدوم کشیدم، بعدش هم گفت الان هم داریم میریم خونه !!

از اون کارگرشون هم ک ساده ست گفت برامون از خاطره های توی تهران گفت ک چقد کلاه سرش گذاشتن و خلاصه ک دلم کلی واسش سوخت :((

دیگه حامد رسید خونه و هی هم میگفت دلم واست تنگ شده و زودتر فردا بشه ببنیم ت، من م ک رو دور لج بودم گفتم فردا ک دکتر دارم، بعدش هم میخوام برم پیش رویا و فک نکنم همدیگه رو ببینیم، اگه شد پنج شنبه، اگه نه هم هرزمان ک شدقهر

تا حوالی ساعت 3 باهم حرف زدیم و بعد شب بخیر گفتیم.

-------------------------------------------------------------

پستایی م ک عکس ندارن حس میکنم لخ تن!افسوس

حالا من یه چی گفتم تو چرا اونجوری ب پستم نگاه میکنی، چشمات رو درویش کنمنتظر

------------------------------------------------------------

ببخشید کامنتهای بعضی از دوستان رو ک تو این دو روز گذاشته بودن، تایید نکردم، ایشالا ب زودیقلب

---------------------------------------------------

این متن از خانوم تهمینه میلانی رو چند وقت پیش خوندم و خیلی خوشم اومد و گفتم اینجا بنویسم شما هم بخونیدش و لذت ببرید، مطمئن م حتی اگه قبلا هم بارها خونده باشید بازم خوندن دوباره ش خالی از لطف نیست.

زنان زیبا شبیه پرنسس های دیزنی لند و باربی نیستند....

شبیه واقعیتن....

شبیه زنی که گاهی دست های خیسش را با دامنش پاک میکند و اشک هایش را با سر آستین ـش...

نه چشمان آبی دارند، نه ناخن هایشان همیشه لاک زده...

نگران پاک شدن رژ لب هایشان هم نیستند.

زنان زیبا، زنانی هستند که خود را باور دارند و میدانند که اگر تصمیم بگیرند قادر به انجام هرکاری هستند.

در توانایی و عزم یک زن که مسیرش را بدون تسلیم شدن در برابر موانع طی میکند، شکوه و زیبایی وجود دارد.

در زنی که اعتماد به نفسش از تجربه ها نشات میگیرد و میداند که میتواند به زمین بخورد ، خود را بلند کند و ادامه دهد.

زیبایی بسیاری وجود دارد.قلب

/ 0 نظر / 52 بازدید