جغجغه بی نزاکت !!! ( دل نوشت 533 )

دو تا کلاس روز سه شنبه هام با یه استاده، از اول ترم بهمون گفته بود باید کار تحقیقاتی گروهی انجام بدین ک خوب هیچ کس اعلام آمادگی نکرده بود واین جلسه گفت خوبه من این ترم از 15 نمره باید ب بچه ها نمره بدم چون هیچ گروهی تا حالا اسامی شون رو ندادنزبان

برای یکی شون گروه ما افتاده 5 خرداد و برای یکی دیگه از کلاسهاش 12 خرداد  باید بریم تا ارایه بدیم ، فعلا ک من ب هیچ کدوم از موضوع ها حتی نگاه هم نکردمچشم

بین کلاس ها عادله از خواستگاراش گفت و من متوجه نشدم چرا با وجود داشتن این کیس های مناسب و نبود عشقی در زندگی ش، کسی رو نمیپذیره!!

بعد درباره بهم خوردن عروسی ها گفتیم ک تعریف کرد: توی یکی از عروسی ها ک آنچنانی هم بود، وقتی کامل عروسی تموم شد داماد رفت پشت میکروفن و گفت ممنون از همه تون ک زحمت کشیدین و اومدین اما خواستم بگم من با این عروس زندگی نمیکنم، ایشون ب مادر من بی احترامی کرده، فردا میریم برای طلاقتعجب

گفت: همه تو شوک بودن، عروس باورش نمیشد...گریه

بعد از تموم شدن کلاسها رفتم آرایشگاه نزدیک خونه مون و اصلاح کردم و ابرو برداشتم و بعدش هم ب سمت خونه و دوش گرفتم و با حامد هماهنگ کردم ک برم سمت ش رو همدیگه رو ببینیمقلب

فقط یه روز بود ک همدیگه رو ندیده بودیم اما دلتنگ هم بودیم.

همزمان با هم رسیدیم، حامد برام سالاد خوش آب و رنگشون رو آورده بود.خوشمزه چون فرداش وزن کشی داشتم میخواستم چیزی نخورم مقاومت دربرابر اون سالاد و اصرار های حامد اراده فولادین میخواست ک من نداشتم.

بعد از اون حامد پرسید: کجا بریم؟

و رفتیم سفره خونه و چای قلیون. اونجا ک بودیم هم با سجاد تماس گرفت و گفت دیرتر میرسه اون در رو باز کنه.

توی سفره خونهه همه ش آهنگ های رضا یزدانی رو با ولوم بالا گذاشته بودن، اه اه سردرد گرفتیممنتظر

روی صندلی های کناریمون هم دو تا دختر و یه پسر نشسته بودن، ک بعدا فهمیدم پسره جز یکی از مسئولهای همونجاست، یکی از دخترها همه ش درباره فیلم و کتاب و اینها حرف میزد اما خیلی بهش نمیومد ک همچین هم چیزی بلد باشه و انگار بیشتر برای جلب نظر پسره اینجوری صحبت میکرد.

من م ب حامد گفتم: برو پیش دختره بشین، از  اون تیپ هاست ک تو دوست داری، اهل فیلم و کتابزبان

حامد هم بهش برخورد و چپ چپ بهم نگاه کردخنده

بعد دختره ب پسره گفت من خیلی زود ازدواج کردم مدرک دیپلم م رو نگرفتم، کسی آشنا دارید مدرکم رو بگیرم ک قرار شد پسره تا آخر شب بهشون خبر بده، من م خواستم برم سوال کنم کسی سراغ نداره برام مدرک م رو بگیرم و دیگه کلاسهام رو نرمابله

رویا تماس گرفت، ازش پرسیدم: چ خبر؟ حال سعید چطوره؟

گفت: بد نیست، الان دارم میرم خونه لباس هام رو عوض کنم و دوباره برم. دو تا شربت خریدم و یه هندونه هم میخوام بگیرم قاچ کنم تو ظرف و ببرم چون خونه شون میوه نبود دیشب ، فردا هم میخوان برن شمال دیگه الکی میوه نگیرن بذارن تو یخچال، دیشب هم رفتم وسایل شام خریدم چون خواهرش اینا اومدن با آبمیوه، همین دو روز صد تومن خرج م شده.

اینا رو ک واسه من میگه ها، اینقد عصبانی میشم و حرص میخورم از دستشکلافه میخواستم بهش بگم دختر خوب تو دیشب تازه ساعت 10 شب رفتی، خوب تا ده شب یه چیزی میخوردن دیگه، وقت شام خوردن نیست ک اون تایمعصبانی

دیگه بعدش یه کم با حامد گفتیم و خندیدیم و حامد از یکی از دوستاش گفت ک داره همون نزدیکی های مغازه سفره خونه میزنه و جاش رو گرفته و داره تغییرات توش میده.

دیگه بلند شدیم و من سر راه پیاده شدم و سوار تاکسی شدم و رفتم سمت خونه. وقتی رسیدم ناجور سردرد داشتم، اونقدری ک وقتی حامد زنگ زد بهش گفتم میخوام بخوابم و موقع رفتن ب زمین فوتبال باهام تماس نگیر، حتی بازی بارسا رو هم نصفه نیمه دیدم و خوابیدم.خواب

چهارشنبه صب بیدار شدم و بعد دوش و رسیدن ب کارام آماده شدم برم از خونه بیرون برای دکتر ک اول ب حامد زنگ زدم، با اینکه سر ظهر بود هنوز خواب بود و گفت شب قبل تا خوابیده 4 شده و زود خدافظی کردم.

رویا از خیلی قبل بهم گفته بود واسش دو سری نمک رنگی بخرم و بالاخره گرفته بودم، با اینکه خیلی سنگین بودن اون تعداد اما دیگه دستم گرفتم ک ببرم و بهش بدم، سوار تاکسی شدم و اول رفتم گل فروشی، گفتم بالاخره میخوام برم عیادت دکتر بیمار، دست خالی نرم.نیشخند

این گل فروشی رو من رو رویا خییلی میرفتیم، وقتی ک رفتم بهشون گفتم یه دسته گل خوب و ارزون میخوام برام درست کنید، من رو ک میشناسید

پسره یه خورده فک کرد و گفت: صداتون آشناست اما خاطرم نیست

گفتم:منمم دوست رویا ک تو مهد کار میکنهنیشخند

گفت: وای شما هستین، چقد تغییر کردید، اصن نشناختمتون

دسته گل رو ک فس و فس آماده کرد بالاخره گرفتم و رفتم سمت دکتر ک وقتی وارد مطب شدم دیدم خیلی خلوته، با تعجب گفتم: خانوم دکتر نیستن؟

گفت: نه شرمنده حالشون بد شد رفتن، الان داریم تماس میگیریم ک نیانگریه

خلاصه ک اینقد ناراحت شدم ک خدا میدونه، دسته گل رو دادم ب منشی ش ک بذار کنار گل های دیگه ای ک براش اورده بودن و بعد هم برای فردا صبح ش بهم وقت داد.چشم

بعد زنگ زدم ب حامد، تازه از خواب بیدار شده بودیول و گفت: تو برو پیش رویا، منم دوش بگیرم و زنگ بزنم مغازه ببینم چ خبره باهات تماس میگیرم.

تا وارد مهد رویاینا شدم همه با چشمای گشاد و دهن باز نگام کردن و بعد هی میگفت: واای چقد لاغر شدی، تو رو خدا بس ه دیگه ..

خودشون ک میگفتن از رویا الان لاغرتر شدی اما فک کنم هنوز یک کیلویی رویا از من لاغرتره، شاید چون قدش کوتاه تره اینجور ب نظر همکاراش میومد. بعد هم ب رویا گفتم ترازوشون رو بیاره ک مثل خونه خودمون بود و بازم خوشحال و هپی! شدمنیشخند

نمک ها رو دادم ب رویا و بعد با نیلوفر ک مشوق لاغری م بود و اصن وقت گرفتن اون و موندن توی رودرواسی باهاش باعث شد ک لاغر بشم، حرف زدم.

بعد درباره بچه های کلاسهاشون صحبت کردیم و یکی از دخترها ک تقریبا دیونه ست و ملیکا میگفت یه بار موهام رو دور گردن م پیچیده بود و من فقط میگفتم کمک، کمکخنثی

دختره قد و هیکل ب نسبت بزرگی هم داشت و رویاینا میگفتن وقتی دیونه میشه هم قدرتش وحشتناک ه...تعجب

حامد هم دو سه باری زنگ زد و گفت میام ک بریم بیرون و بعد میخوام برم پیش همون دکترم ک واسه ماساژ میرم پیشش

گفتم: خوب من م باهات میام

گفت: آره تو هم بیا خوبه، رگها رو کامل باز میکنه

وقتی اومد دنبالم با همه خدافظی کردم و رفتم سمت حامد. ساعت 4 بود و اکثر کبابی ها بسته بودن. تا بالاخره یه جا رو یادم اومد و رفتیم و من جوجه و حامد چلو کباب سفارش داد ک با ماست و سالاد خوردیم.

حرفای مختلفی زدیم ک بعضی هاش ب مذاق من خوش نیومد و اخلاقم تغییر کرد و هرچقد حامد گفت چته؟ از چی ناراحت شدی حرف نزدم، کلا مدل م اینجوری شده سعی میکنم حرف نزنم، و اگه بخوام چیزی بگم بعد یه مدت اونم فقط برای کسی ک دوستش دارم، نه اینکه کسی ب هر دلیلی ازش ناراحت شده باشم و اون آدم خیلی مهم نباشه تو زندگی برام و بعدش برم باهاش صحبت کنم، دیگه پرونده اون ادم کلا واسم بسته میشه.

وقتی غذامون تموم و سوار ماشین شدیم حامد گفت: چی کار کنم؟

گفتم: مگه قرار نبود بریم سمت اونجایی ک میخوای؟

گفت:آخه الان انگار حوصله نداری

گفتم: نه مهم نیست برو.

تو راه هرکاری حامد کرد من خییلی تک کلمه ای جواب دادم، تا رسیدیم ب مقصد ، هرکاری حامد کرد ک پیاده بشم نشدم و گفتم حالا تو برو بعد اگه خواستم میام.

بعد از رفتن ش فقط کولر رو بستم و گوشی م رو در آوردم و تا کلی بعد ک حامد برگرده داشتم میگفتم و میخندیدم توی گروهمون ، فقط خیلی گرمم بود و چون از بوی کولر ماشین حالت تهوع میگیرم روشن ش نکردم.

حامد هم تماس گرفت و گفت: بیا، چرا تمیای

اما خوب مرغ من یه پا داره و گفتم: نه اینجوری راحت ترمزبان

وقتی برگشت با ماالشعیر و رانی اومد وبا اینکه از تشنگی هلاک بودم خودش رو کشت ک یه قطره بخورم اما نخوردم و خودش هم نخورد.

بعد تو راه برگشت هی گفت چته؟ دقیقا الان از چی ناراحتی من نمیدونمقهر و قربون صدقه رفت و هی دستم رو بوسید اما اصن حوصله نداشتم.

تا در خونه من رو پیاده کرد و من م گفتم : خدافظ اما سمت خونه نرفتم با تعجب اومد دنبالم و گفت: کجا میری؟؟ سوار ماشین شو ببینم!

گفتم: واا دلم میخواد برم یه دور بزنم

گفت: سوار شو با هم می ریم. خوب ب من بگو نمیخوای خونه بری، این کارا چیه؟

دیگه اینجوری شد ک رفتیم سمت پارک آب و آتش و بالاخره قسمت شد بریم پل طبیعت ک خوب چالب بود. بعدش هم رفتیم کافه و من لیموناد و حامد شیک توت فرنگی سفارش داد.

بعدش قفل سکوت م رو شکستم و کلیییییییییی با هم حرف زدیم، شاید یه جاهایی از هم دلگیر شدیم اما در کل خیلی خوب بودقلب و البته بازم من متوجه شدم ک حامد خانواده ش از اون چیزی ک من فک میکردم بی مسئولیت ترن!سبز

دیگه حامد من رو رسوند خونه و وقتی مطمئن شد وارد خونه مون شدم رفت و تا رسید خونه باهم صحبت کردیم و من م بازی رئال رو دیدم و خوابیدم.

پنج شنبه صبح زود بیدار شدم و تند تند کارام رو کردم و رفتم سمت دکتر، وقتی رسیدم گوش تا گوش آدم ایستاده و نشسته بودن، خیلی ها هم برای پذیرش بار اول بودن ک خوب چون با مدل اینجا آشنایی نداشتن هی داد و بیداد ک ما چقد معطل شدیم، مگه ما مسخره ایم..

خدا رو شکر نیم ساعت بیشتر نایستادم و من م جز اولین سری بودم ک خوندم و رفتم تو.

قیافه خانوم دکتر خسته و درهم بود. قبل وزن کردنم بهش گفتم براش گل آوردم و خیلی تشکر کرد و گفت دیروز یهو دیدم زیر پام خیس ه، نگاه کردم دیدم بخیه پام باز شده و همین جور خون ه ک داره میره ازم، یهو خیلی ترسیدم و رفتم ولی عصرش دوباره برگشتم.

بعد هم گفت از لحاظ روحی خیلی ضعیف شدم و قرص اعصاب میخورم ک کاملا از قیافه ش معلوم بود چقدرررر خسته ست.

ولی در کمال تعجب ب من گفت چاق شدیتعجب راست ش حوصله جر و بحث نداشتم ک بگم چطور همچین چیزی ممکن ه و فقط گفتم اکی هرچی شما بگید

دیگه رژیم هامون رو داد و گرفتم و وقت بعدی مون رو هم تعیین کرد و اومدم بیرون و زنگ زدم ب حامد، تازه بیدار شده بود ، بهش گفتم: میام سمتت بریم صبونه بخوریم.

گفت: باشه فقط بعدش من باید برم مغازه ها

گفتم: اکی میدونم.

دیگه سوار تاکسی شدم و رفتم سمت خونه شون ک وقتی من رسیدم اونم رسید و هی فک کردیم کجا بریم و چی بخوریم ک رفتیم یه کافه و یه صبونه  گرم ک توش عدسی و نیمرو و سوسیس و ذرت و گوجه و زیتون واین چیزا بود با چای خواستیم برامون اورد و خوردیم .

بعد حامد گفت منتظر فیله هستم واسم بیاره ک تا وقتی ک غذامون رو خوردیم خبری ازش نشد و همین ک نزدیک خونه شون شدیم تماس گرفت و گفت رسیده.

دیگه حامد تند رفت و فیله ها رو گرفت و حساب کرد و اومد و دنبال من ک منتظرش ایستاده بودم و رفتیم سمت خونه مون.

قبل پیاده شدن بهش گفتم: حآآمد من تو رو خیلی دوست دارمبغل

با خنده و ذوق زدگی گفت: اا واقعا؟ خنده بعد بهم گفت: سرمه تو رو خدا دیگه پیش این دکتر دیونه نرو، داری از نا میری، بس ه دیگه، برو الان یه استراحت کن، نهار حتما بخور..

گفتم: باش باشزبان

وقتی رسیدم خونه و کارام رو کردم و بعد با حامد تا رسید مغازه حرف زدم و بعدش پریدم حموم البته نه ب این سرعتی ک گفتم پریدم ها، چون قبلش کلی روی تخت دراز کشیدم و اتفاقا الان ک دارم فک میکنم اصن هم پرشی تو کار نبودابله

طرفای ساعت 3 بود ک بابام گفت از بیرون غذا سفارش بدم، من م زنگ زدم بحامد و گفتم: اگه پول پیک و غذا رو میگیری میخوام از شما بگیرم

گفت: برای شما مجانی ه، از قبل حساب شدهخنثی

گفتم: دیونه بابام میره میگیره، یقه یارو رو نمیگیره ک دقیقا کی حساب کردهابرو

خلاصه ک قرار شد فقط پول غذا رو بگیره و چون منطقه مغازه حامدینا با ما متفاوته، با پیک بیرون برامون میفرسته و گفت پول پیک رو دیگه خودم میدم و من م قبول کردم.

گفتم یه پیتزای تند بده ک خودش پیشنهاد پیتزا مکزیکی رو داد و یه ساندویچ هم گفت خودم میدونم یه ساندویچ حرفه ای برای بابات میزنمنیشخند

حالا شاید بگید چرا دو تا غذا، برای اینکه گفتم فردا هم یه چیزی داشته باشه واسه خوردن، روم ب دیفال من ک نه غذا میخورم و نه میپزمساکت

وقتی غذامون رسید تماس گرفتم ک ازش تشکر کنم اما رد تماس کرد، خیییلی برام عجیب بود، چون اصن یادم نمیومد حامد این کار رو قبلا کرده باشه، گفتم شاید دستش خورده و دوباره تماس گرفتم و باز هم همون کار رو کرد، دیگه دلشوره گرفته بودم، اونقد ک حتی نرفتم سراغ غذاها ک ببینم چی ب چیه

نیم ساعت بعدش بالاخره بعد از چند بار تماس گرفتن حامد با عصبانیت جواب داد و گفت: خواهرم اومده بود اینجا، داد و بیداد تو محل کار راه انداخت، جلوی کارگر و آشپزتعجب

چشمام گرد شده بود، اما میدونستم قطعا موقعیتی نیست برای اینکه دلیل ش رو بپرسم و چون میدونم حامد چقدرررر براش مهم ه حفظ حریم و حرمت محمل کارش، گفتم: فدای سرت پیش اومده دیگه، همه هم خودشون دعواهای وحشتناک خواهر برادری داشتن و دارن، مطمئن باش اون اندازه ک تو ناراحتی ، بقیه ب چشم شون نمیاد و یادشون میره، همه اینقد دردسر دارن ک در حد چند دقیقه بیشتر نمیتونن ب بقیه و مشکلات و رفتارهاشون فکر کنن.

هیچی نمیگفت، انگار بدش هم نیومد از حرفام و دلش حمایت شدن میخواست فقط وقتی حرفام تموم شد گفت: فعلا کاری نداری؟ و خدافظی کردیم.

دل تو دلم نبود ک کی تماس میگیره، بیشتر از یک ساعت گذشت ک زنگ زد و بعد احوال پرسی بهش گفتم: دوست داری برام تعریف کنی من خیلی مشتاقم بدونم چی شده اما اگر نه هم اشکالی نداره، من خودم دیدی ک وقتی بحث م میشه حرفی نمیزنم، چون دوست ندارم راجع بهش صحبتی کنم واسه همین درک میکنم اگه تو هم بهم بگی نمیخوام حرف بزنم.

حامد ک هیچی، خودمم از این همه شعورم متعجب شده بودمابله و بدون اینکه جوابی ب حرفام بده شروع کرد ب تعریف، خوب قبلا هم گفتم ک جغجغه چقد جیغ جیغو و دقیقا همین کار رو کرده بوده ولی این بار با حامد و جلوی جمع ک حامد هم گفت اینقد روی اعصابم راه رفت و رفت و رفت ک دیگه ریختم ب هم و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و همه رو انداختم بیرون و گفتم اینجا دیگه تعطیله و مغازه رو بستم

یه سری حرفا هم بین شون رد و بدل شده بود ک قطعا تو دعوا حلوا خیرات نمیکنن، من م بیشتر طرف حامد رو گرفتم اما از اون ور بهش گفتم تو هم باید کنترل رفتارت رو داشته باشی، ینی چی نتونستم و اعصابم بهم ریخت و به همه گفتم تعطیله و فیش کنسل کردم و .. باید میتونستی جغجغه رو با زبون آروم میکردی و بهش هی باشه باشه میگفتی تا اونم راضی بشه و بره. در آخر هم بهش پیشنهاد دادم حتما با باباش تماس بگیره و توضیح بده، چون جغجغه همون جا زنگ زده ب باباش ک بیا اینجا و ببین پسرت چی کار داره میکنه.

بعد از خدافظی ب رفتار خواهره فک کردم ، ینی هیچ جوره کارش برام قابل هضم نبود و نیست و اینکه چی کار کرده ک حامد آروووم و منعطف رو تا این اندازه دیونه کرده.

یه بار دیگه هم چند ساعت بعدش خودم باهاش تماس گرفتم ک داشت کار میکرد و گفتم همه چی اکی ه؟

گفت: آره

ازش برای غذای ظهر تشکر کردم و گفتم: بابام من 6 تیکه از پیتزاتون رو خورده، یه چیزی ک در نوع خودش واسه بابام بی نظیره

خوشحال شد و گفت: باور میکنی یه مشتری داریم هر روز زنگ میزنه و یه مکزیکی سفارش میده، دیگه خودمون هم متعجبیم ک مگه میشه یه نفر هر روز یه غذا بخوره، ولی همه اونایی ک اهل غذای تند هستن از این پیتزامون خیلی خوششون میاد.

خودم هم رفتم یکی از دو تیکه باقی مونده رو خوردم ک بعدش هم بابام اون اسلایس آخر رو هم خورد و بدون هیچ گونه پارتی بازی باید بگم یکی از بهترین پیتزا های عمرم رو خوردم. ساندویچ و قارچ سوخاری ها رو هم گذاشتم توی یخچال واسه فردا نهار بابام.

بعدش رویا تماس گرفت ک کلیییی صحبت کرد ، سعید رفته بود دهاتشون و رویا هم مامانش رفته بود مشهد و خودش و حدیثه بودن وهی بهم گفت بیا اینجا و شب هم بخواب اما اینقد خونه شون دورترر شده ک حال رفتن نداشتم، بعلاوه اینکه کلا از شب خوابیدن خونه کسی زیاد خوشم نمیاد .

بعد از این گفت حرف کشیده شده ب ماه عسل و رویا گفته بریم برزیل و اونم گفته واقعا برزیل بریم حل ـه؟ و رویا هم گفته بذار فکرام رو بکنم بهت میگمیول

بعدش هم شمعدونی دیدم و ب کارام رسیدم و عملا امروز هم درس نخوندم.بامن حرف نزن اشکال نداره هنوز کلی وقت هست، مگه نه؟استرس

آخر شب ک حامد تماس گرفت صدام خواب آلود بود و پرسید: خوابی؟

گفتم: نههخمیازه

صدای بارون رو شنیدم و با تعجب پرسیدم: بارون داره میاد؟

گفت: آرهه

گفتم: وای چ جالب امروز صب دعا کردم ک بارون بیادهورا

دیگه بدون اینکه درباره اتفاق عصر صحبت کنیم از این در و از اون در صحبت کردیم تا رسید خونه و خدافظی کردیم.

------------------------------------------

راستی چقد کار قشنگی کردن با تبدیل کردن شهر ب یک گالری، ینی ذووق میکنم میبینم بیلبوردها و تابلوها رو با این نقاشی ها و خطاطی های زیبا، دستشون درد نکنه، کارشون لایک داره حسابییییییییتشویق

/ 0 نظر / 102 بازدید