سفید یا فندوقی !!! ( دل نوشت 543 )

رویا با هام تماس گرفت ، مامانش برای تعطیلات رفته بود یزد و عمو هم با دار و دسته شمال بود، بهش گفتم نمیای خونه ما؟ ک خوب خودم هم میدونستم جوابش منفی ه اما گفتم شاید حالا دوست داشته باشه بیاد

کلا من تعارف الکی ب کسی نمیکنم، ینی وقتی کاری از عهده م برنیاد ترجیح میدم نگم تا اینکه یه حرفی بزنم و بعد توش بمونم ، تا وقتی آدم چیزی نگفته فوقش ناراحتی از این ه ک چرا ب روش نیورد برای فلان کار، اما وقتی آدم چیزی رو تقبل میکنه و بعدش بزنه زیرش از نظر من خیلی زشته، مثلا من ک الان مجبور ب دعوت رویا نبودم اما خودم دوست داشتم و قطعا اگر میومد با کمال میل و روی باز اکی بود برام.

بعدش حامد زنگ زد و رسیدن م رو خیر مقدم گفت.نیشخند شب قبل باتری ماشین خوابیده بود و با ماشین باباش باتری ب باتری کرده بود ک تونسته بود برگرده خونه، برای همین گفت: بابام رو فرستادم خرید نیست ک باتری باتری کنم ، با تاکسی میام سمتت.

گفتم: وای تاکسی؟ گرم ه هوا حوصله ندارم، بذار برای یه روز دیگه.

گفت: میام هرجا خواستیم بریم دربست میگیرم.

دیگه آماده شدم و مانتو سفید جدیدم رو پوشیدماز خود راضی و وقتی ک حامد رسید رفتم سر خیابونمون با سوغاتی هاش، اونم برام گل اورده بود.

کلی ذوق کرد از دیدنم اما من اینقد غر زدم ک چرا ماشین نداریزبان بعد دربست گرفتیم و رفتیم یه سفره خونه، ینی گفت نهار بریم بیرون ک هم من میل نداشتم و هم خودش و رفتیم قلیون کشینیشخند

بعد یک ماه قلیون شیرنارگیل چسبید.از خود راضی سوغاتی هاش رو ک همه خوراکی بودن رو باز کرد و یه کم ازشون خورد و دیگه کمی حرف زدیم تا طرفای ساعت 6 ک بلند شدیم و حامد خواست برسونتم ک باباش تماس گرفت و گفت برگشته، دیگه ما رفتیم خونه شون و دوباره باتری ب باتری کرد و ماشین رو روشن کرد و اومد سر خیابونشون و من رو ک رفته بودم از سوپرمارکتی یه بسته نون خشک بگیریم، سوار کرد.

وای من عاشق این نون خشک ها هستم، ینی همین جور خالی خالی میخورم.خوشمزه

رسیدم خونه و فهمیدم کولر تسمه ش پاره شده و بابام هرکاری کرده درست نشده و کسی هم نبوده، من م چون چند روز بود نخوابیده بودم و میدونستم اگه کولر نباشه اون شب هم نمیخوابم، دعوام شد.

بعدش زنگ زدم ب حامد و شروع کردم ب دعوا ک برای چی این ساعت رفتیم بیرونخنثی چرا وقتی ماشین نداشتیم برام گل اوردیخنثی بعد چند روز همین بود بیرون رفتنمون همین بود و...

و اینقد غر زدم و دعوا کردم ک دیونه ش کردم.عینک اما آخر شب باهاش آشتی کردم، بس ک دختر ماهی هستم منمژه

یک شنبه صبح خواب بود ( حالا همچین صبح هم نبودانیشخند ) ک مامانم اومد تو اتاقم و گفت: تو نهار میای خونه مهری بریم ؟

گفتم: نه!

گفت: خوب پس ما میریم، احتمالا با فرشته بریم.

بعد از رفتن شون دوباره خوابیدم تا حامد تماس گرفت و گفت: دارم میرم باتری میخرم، دیشب هم عموم اومد مغازه و نگه ش داشتم تا اخر شب، دیگه باید برم بخرم.

گفتم: آره برو بگیر ک بخوایم شمال ماشین بریم اکی باشه. بعدش هم دوست داشتی بیا اینجا

گفت: اونجا؟ مگه نیستن؟

گفتم: نههه، فعلا هم نمیان

قرار شد بره کارهاش رو بکنه و فیله مرغ هایی ک باباش هم میخره بگیره و بیاره.

وقتی کاراش تموم شد تماس گرفت و پرسید: چی کار کنم؟ الان بیام یا اول برم مغازه و اینها رو تحویل بدم و بعد بیام

گفت: برو کارت رو انجام بده ک اومدی اینجا استرس نداشته باشی و اونها هم هی بخوان بهت زنگ بزنن.

تا حامد برسه با رویا حرف زدم، بیشتر استرس فرداش رو داشت ک نوبت روانشناس داشت.

نزدیکای خونه مون بود ک یادم افتاد یه غذایی باید گرم کنم خونیشخند البته میدونستم با خودش میاره، با این حال من م چلو گوشت روز قبل رو گرم کردم.

دیگه اومد تو خونه و من م غذاها رو ازش گرفتم، هم دو سیخ کوبیده گرفته بود و هم یه پرس فسنجون عالییی با چلو از کیترینگ اورده بود.

میز رو با هم چیدیم. اینقدهه غذا چسبیدمژه و میدونید دیگه جای هیشششکی خالی نبودشیطان

بعدش حامد خواست ظرفها رو بشوره ک من یه جیغ بنفش سرش کشیدم ک نمیخواد خودم انجام میدم.نیشخند

تا چایی رو دم کنه و بریزه منم تند تند ظرفها رو شستم، بعد ب اصرار حامد زنگ زدم یه آمار از مامانم اینا گرفتم ک چ خوب شد چون انتظار نداشتم بگه داریم چایی میخوریم و بعدش میایم.زبان

چون هنوز تا شش و نیم وقت بود ، قرار شد با هم بریم بیرون، ظرف و ظروف ها رو سرجاشون گذشتم و لباس هام رو عوض کردم و رفتیم بیرون.

تو راه خودم رو لوس کردم و گفتم: حــــــــــامـــــــد بریم اکسیر؟ حراج زده آخه

خندید و گفت: باشه بریم.

وای ک من عاشق شم.نیشخند درسته قیمت هاش بالاست اما واقعا خیلی از چیزهاش هم تک ه، گرچه حامد اصن این اعتقاد رو نداشت و هرچی با هر قیمتی ک میدیدیم میگفت این رو خودم برات میخرم ده تومن خنثی

همین جور ک داشتیم وسایل رو نگاه میکردیم یکی از فروشنده ها داشت برای یه خانوم و آقایی حرف میزد ک من فقط ب چهره خانومه نگاه کردم، اما حامد بعدا گفت آقاهه رو مگه ندیدی همین هنرپیشه بود و وقتی ازش پرسیدم کدوم هنرپیشه گفت همون ک چشم و ابرو هاش این شکلی هخنثی بگذریم حامد من رو هم ب زور میشناسه نیشخند پسر فروشندهه داشت میگفت هفته پیش اومده بود اینجا و یه مهمونی داشت برای همون مهمونی 200 میلیون خرید کرد، هرچی میدید و خوشش میومد میگفت این رو هم بذار، طوری ک ما همه ش میگفتیم این اصن فک میکنه خوب این رو کجای خونه ش میخواد بذاره و .... هی هی هیافسوس

آخر سر انتخاب بین دو تا مجسمه برای روی لبه کتابخونه خونه م و یه شکلات خوری برای میز وسط خونه میول گیر کرده بودم ک شکلات خوری رو انتخاب کردم، رنگش خیلی متضاده با وسایل خونه م خنثی اما همین قشنگ ش میکنه ک یِیهوو یه رنگ متفاوت اونجا خودنمایی میکنه، والا ب قرعانابله

تو راه برگشت حامد گفت : بابا این جور جاها جای خواص ه، ما رو چ ب اینجاها!

گفتم: شنیدی میگفت برای یه مهمونی فقط 200 تا وسایل خریده ، خوش بحالشونخیال باطل میگم حامد ولی فک کن تو چ کیفی میکنی من دارم جهیزیه م رو از این جا میخرممژه ( حالا کلا دو تیکه مثلاابله ) گفتم حالا خودت هیچی، مامان ت رو بگو، چ پزی بده ب دوستاشنیشخند

زد زیر خنده و گفت: اوه اوه اون ک آرهخنده

بعدش برگشتم خونه ک مامانم اینا اومده بودن. با رویا حرف زدم و بهش گفتم چی خریدم و برای کجانیشخند

گفت: اره خوب کاری کردی واسه روی میز وسط یه چی خریدی، من هربار میومدم خونه ت میدیدم روش خالی ه ، تعجب میکردمخنثیقهقهه

بعدش هم ک چ باد و بارونی شد و برقا رفت ک کمتر از یه ساعت بعدش اومد و شب هم با هم حرف زدیم و خوابیدم.

دوشنبه روز سرنوشت سازی بود ، آخه آخرین هفته تثبیتم بود.عینک آماده شدم و سوغاتی های خانم دکتر و رویا رو برداشتم و از در رفتم بیرون ک حامد زنگ زد ، داشت میرفت واسه مغازه خرید کنه، پرسید: راستی فلش خریدی؟ میخوای واست بگیرم؟چند گیگ میخوای؟

آخه تمام فلش هام رو گم کردم.ناراحت

گفت: نه نگرفتم، خو حال ک اصرار میکنی یه 64 گیگ بگیرنیشخند

گفت: چند گیگ؟ 64، میخوای چی کارخنده

البته ک نگرفت.قهر نزدیکای مطب از یه گل فروشی یه تنگ ک توش با گل تزیین شده بود خریدم. مطب خیلی شلوغ بود و چون من توضیحات آخر بودم باید میذاشتم کمی خلوت تر بشه بعد برم داخل.

نوبتم شد و رفتم تو، شهره لرستانی و یه خانوم دیگه اونجا بودن، اول گل رو دادم و سوغاتی ها رو و بعد رفتم رو ترازو

گفت: آفرررین شدی 50 کیلوتعجب

بعد خانوم دکتر 200 تومن گذاشت تو پاکت و گفت: اینم جایزه سی کیلو لاغری ت! فقط کسی نیست برات دست بزنه

ک شهره لرستانی گفت: خوب ما دست میزنیم و خودش و اون یکی خانم ه دست زدن و من گریه م گرفت.خنثی

بعدش برام توضیح داد ک دیگه چ جوری غذا بخورم و گفت از غذا خوردن نترس و تا سه کیلو چاق تر باید بشی مشکلی نیست و یه نوبت بگیر ک بیای ببینم بعدش چقد اضافه شدی و فقط وزن کن خودت رو.

از اونجا ک اومدم بیرون اول رفتم وسایل قنادی خریدمنیشخند بعد هم رفتم مهد رویاینا ک چون مدیرشون بود، خودش رو ندیدم و فقط تحویل نیلوفر دادم و بعد شیرینی لاغری یه مرغ بریون خریدم برای نهار خونهمژه.

تو راه هم یه شلوار برای تو خونه خریدم. اما وفتی رسیدم خونه هلاک بود.

با اینکه نهار مرغ بریون خورده بودم طرفای ساعت 3 زنگ زدم ب حامد و گفتم: پاستا آلفردو با سس خامه م ردیف ه ک امروزخوشمزه

گفت: بله ، فقط بکو با فیله مرغ یا استیک میخوای؟

گفتم: نه با همون فیله مرغ

دیگه عصر خودم رفتم سمت ش، فقط یه ماه بود نرفته بودم ها، یه عالمه مغازه جدید باز شده بود ک حامد هیچ کدوم رو بهم نگفته بودقهر

وقتی رسیدم بهش زنگ زدم و تا بیاد من رفتم شیرینی خشک خریدم و شاه توت.

تا سوار ماشین شدم گفتم: حااامد چرا ب من نگفتی یه کافی شاپ و یه لوازم خونگی و یه میوه فروشی نزدیک مغازه باز شده؟منتظر

گفت: کجاا؟؟ من هیچ کدوم از اینهایی رو ک میگی ب جون خودت ب جون خودم ندیدم.خنثی

گفتم: باشه اما از این ب بعد دقت کن و خبرها رو ب من بموقع بدهابرو

پرسید: کجا بریم؟

گفتم: پااارررررررکهورا

دیگه رفتیم بساط مون رو روی یه نیمکت با ویو خوب و هوای عالی و درکنار گربهنگران پهن کردیم.

حامد گفت: خودمون هم زرشک پلو با مرغ داشتیم ک دیگه نیوردم چون گفتم ک تو این غذا رو حتما میخوری ، خودمم ساعت 3 صبحانه خوردم سیر سیرم

آخ این رو شنیدم یک کولی بازی در اوردم ک نه تو میخوای از پاستای من بخوری، من دیگه نمیخوام این غذا رو، چون از سهمم کم میشهخنثی

خدا همه مریض اسلام رو شفا بدهیول

خلاصه ک حسابی خوردم و فقط یه کم اضافه اومد ک حامد اون رو هم بسته بندی کرد و برام گذاشت ک با خودم آوردم خونه و بقیه ش رو تو خونه خورد م.

وسط حرف زدن هامون یهو گفتم: حامد یه تراول داری بهم بدی؟

گفت: نهه اما پول دارم، چقد میخوای؟

گفتم: نه من یه تراول میخوام، آخه تراولم رو خورد کردم، الان سی تومن دارم، میخواستم ب تو بدم یه پنجاهی بگیرم ک خرج ش نکنم، اما وقتی این جوری خورد میشه من نمیفهمم چی میکنم

زد زیر خنده و گفت: نمیشه بیست تومن رو نقدی حساب کنمخنده

بعد پاشد بره چایی بگیره با شیرینی ها بخوریم ب شوخی گفت: سرمه یه سی تومن داری بهم بدیقهقهه

رویا هم زنگ زد و گفت: واای ماه رمضون تموم شد دوباره زن سعدی همه ش بیرون هخنده

حامد باید شش و نیم در مغازه رو باز میکرد و ما هم همون حوالی بلند شدیم و من رو تا جایی رسوند و خودش رفت.

تو راه خونه برای خودم یه جفت کفش سنتی خریدم ک با کیف سنتی اصفهانم ست کنم.مژه با کمی هم خوراکی مثل زغال اخته .

وقتی رسیدم خونه سرم خیلی درد گرفته بود. کلا سردرد زیاد میگیرم، طاقت یه ذره گرما رو هم ندارم و طوری ک هر بار وقتی از بیرون میرسم خونه فقط رو تخت میوفتم.

آخر شب اون شب ک حامد زنگ زد بهش گفتم: حامد نظرت با میز چوبی سفید برای تو آشپزخونه چیه؟ یا همون فندوقی باشهمتفکر

آخه یه شب تو ماه رمضون دم سحر، کله صبح بعد یه عالمه کار کردن نزدیک های بستن مغازه خودم بهش زنگ زدم و گفتم: حامد ب نظرت میز وسط آشپزخونه مون قهوه ای باشه یا فندوقیخنثی

اول ش بنده خدا هنگ کردم اما بعد خیلی جدی انگار واقعا داریم رنگ میز انتخاب میکنیم گفت: نمیدونم تو خودت کدوم رو بیشتر دوس داری، بالاخره خونه مال زن ه، اون باید توش راحت باشهیول

من نمیدونم اینقد این مرد باشعوره پ چرا نمیاد من ـو بیگیره!ابله

بماند ک بعدش گفت: فقط عزیزم خونه نقلی ک تو میگی دوست داری، چند متره ک تو آشپزخونه ش یه میز میخورهقهقهه

تازه بهش گفتم: عزیزم این فقط میز تو آشپزخونه ست، وگرنه ما میز زیاد داریم تو خونه مون، مثلا یه میز فقط مال فصل پاییزه، با یه ظرف گود خوشگل ک توش یه عالمه کامواهای رنگی و میل بافنتنی و یه فنجون قهوه و یه صندلی از اینها ک تکون میخوره ( اسمشون رو یادم رفته ) رو ب بیرون ک برف بیاد من بافتنی ببافم و لذت ببرم از منظرهنیشخند یه میز خیلی بلند و گرد هم ک همون در ورودی داریم ک روش یه گلدون کریستال ه ک توش پر از شکوفه های صورتی و سفید، میخوای کاربرد بقیه میزها رو هم بهت بگم؟متفکر

گفت: نه سرمه نمیدونم چرا قلبم یهو بدجور درد گرفتقهقهه

خلاصه ک اون شب درباره اینکه اون میز چ رنگی باشه صحبت کردیم و من فک کنم سفید بیشتر ب آشپزخونه میاد، نظر شما چیه؟!یول

سه شنبه صبح از خواب بیدار شدم و حامد زنگ زد ک داشت میرفت مغازه، برنامه سوخاری رو برای عصر گذاشت اما خودم میدونستم ک با اون پاستا ده هزار کالری روز قبل عمرا نهار سوخاری هم بخورم.

بازم در گیر و دار کارای خونه و مسخره بازی های همسایه ها بودیم، پنجم یه دادگاه خیلی مهم داریم، همه ش میگم ینی میشه ب نفع ما تموم بشه...

بعد رفتم سر کمد چینی هامون و ب مامانم گفتم: میخوام چیزایی ک مال من ه رو بذارم یه جا

مامانم گفت : کجا؟ تو اتاق من جا نداره ها!!!

گفتم: وا مگه من خواستم اونجا بذارم، تو اون یکی اتاق میخوام بچینم همه رو، هرچی هم میگیرم بذارم اونجا، اخه تصمیم دارم لوازم برقی آشپزخونه هم بگیرم

گفت: نههه تو اون اتاق ک نمیشه، هرکی میاد میره اونجا، تو اتاق خودت باید بذاری

گفتم: ای بابا، شما  چرا ناراحت میشی ؟! چرا دوست نداری؟

مامانم گفت: چ حرفی میزنی؟ تو چرا ناراحت میشی، من میگم تو دید نباشن

دیگه بعد اومد با هم وسایل رو بسته بندی کرد و گذاشتیم یه کنار تو اتاق خودم!!!!!

عصر آماده شدم و رفتم سمت حامد، گفته بودم جایی برای غذا نمیریم، چلو و خورش قورمه آورده بود، دست پخت این آشپزشون ک متاسفانه داره میره خیلی خوبه،  دیگه من م نتونستم بگذرم از قورمه و با وجود اینکه تو خونه کمی نهار خورده بودم ،  از غذای حامد هم ک بیشتر ب خاطر اصرار های بی حد و حصرش بود، خوردم.ناراحت

بعدش ب حرف من رفتیم یه مغازهه ک لوازم خونگی داره، من میخواستم یه سری کاسه بگیرم ک حامد گفت بگیر اما بازم نرم رای م رو زد ک خییلی داره گرون میده اینجا و میریم فلان جا با قیمت مناسب تر، من م لج کردم و گذاشتم سر جاش و وقتی فهمید ناراحت شدم هرکاری کرد قبول نکردم بگیره و گفتم دیگه نمیخوامزبان

بعدش هم ب مناسبت آشتی کنون رفت برام بستنی ترش گرفت، وای اینقد خوشمزه بودخوشمزه

دیگه من اومدم خونه و یادم نیست چی خریدم تو راهنیشخند اما وقتی رسیدیم ب مامانم گفتم حاضر شو بریم اکسیر من جهیزیه بخرمنیشخند

مامانم هم ب ی اشاره اماده شد و اول رفتیم یه کم پاساژ گردی و من یه شلوار و یه تی شرت برای سفر خریدم.مژه بعدش رفتیم اکسیر بین دو تا سرویس بشقاب ش مونده بودیم، یکی ک اسپرت بود مامانم گفت اون و یکی ک مجلسی بود من گفتم اون، اخر سر مامانم گفت هر کدوم رو خودت میخوای بگیر، تو میخوای استفاده کنی اما من دو دل شده بودم و مرتیکه فروشنده اون قسمت هم گفت نمیشه عکس بگیریدزبان

مامانم گفت : وا میخواد یکی ش رو بخره، اما قبلش میخواد نظر خواهی کنه، مگه انرژی هسته ای دارین ک نمیذارید عکس بگیریم!منتظر

خلاصه ک دو دل شدم  و گفتم یه تایم دیگه میام میگیرم وقتی مطمئن شدم.

دیگه اومدیم بیرون و برگشتیم ب سمت خونه و نزدیکای دم در مامانم  گفت: میگم مگه خبری ه ک داری جهیزیه میخری!!!!!!!!

وای اینقد از سوالای اینجوری حرصم میگیره، گفتم: نه چ خبری!

گفت:  پ چرا میخری؟ جهیزیه خریدن کار ده روز نه بگو 20 روزه، از حالا میخری ک چی بشه

گفتم: ای بابا چرا با همه کار من شما مخالفید

گفت: خوب قدیمی میشه، همین ارکوپالهایی ک برات گرفتم و میگی نمیبرم دوست ندارم، اون موقع ها چقد تو بورس بودن، خوب اینها رو هم میخری همین میشه دیگه

گفتم: اونها رو کی خریدی؟

گفت:  ده سال پیش

گفتم: ینی میگی اینها رو بخرم من تا ده سال دیگه ازدواج نمیکنم و اینها هم قدیمی میشن؟ برفرض هم ک همین باشه مطمئن باش من یه خونه میگیرم و میرم با وسایلی گرفتم و دوستشون دارم عشق و حال م رو میکنم و نمیذارم از مد بیفتن.

خلاصه ک با اعصاب خط خطی برگشتیم خونه، چون تو راه گفته بودم خیلی گرسنمه، مامانم واسه دلجویی کلی سوسیس برام درست کرده بود و هی هم میگفت بیا بخور، آب پزشون کردم کالری شون کم ه و اینجوری شد ک گول خوردم و سوسیس خوردم.نیشخند

آخر شب هم ک با حامد حرف زدم و از عموش گفت ک برای شام اومده بوده پیششون و گفته غذا نمیخورم ( عموش خیلی چاق ه ) بعد حامد بهش گفته تو ک عاشق نون سیر های مایی میخوای یه نون سیر برات بزنم، گفته  آره، پس یه سالاد هم باهاش درست کن، بعد همون موقع سجاد داشته واسه یه مشتری پاستا مخصوص میزده گفته این چی بوده ، یکی از این هم برام بیار، بعد خودش رفته یه نوشابه خانواده هم برداشته و خلاصه با غذاها خوردهخنده

چهارشنبه دم ظهر از خواب بیدار شدم و قبل از دوش گرفتن هر روز وسایل نهار رو گذاشتم بیرون، میخواستم کباب دیگی لا برنج درست کنم، ک بعد از حموم گوشت کباب تابه ای رو اماده کردم و برنج رو هم آبکش کردم و ته قالب کیک رو بعد روغن زدن گوجه گذاشتم و گوشت کباب تابه ای رو گذاشتم روش و بعد هم برنج ها رو ریختم و گذاشتم تو فر ک وقتی مامانم اینا اومدن کاملا آماده بود و خودم در حد دو قاشقی ک خوردم ب نظرم واقعا خوشمزه شده بود.

بعدش آماده شدم و رفتم پیش حامد، چلو کباب با خودش اورده بود و نمیشد ازش گذشت دیگهنیشخند بعدش رفتیم سفره خونه و قلیون کشیدیم و اینقد تنقلات خوردیم ک حالمون بد شد، خصوصا من ک فهمیدم نسبت ب آجیل بدجوری بدنم واکنش نشون میده. 

نمیدونم گفتم یا نه ک قبل سفر اصفهان یه دندونم ک قبل عید پر کرده بودم و باید واسه روکش میرفتم خالی شد، حامد هر بار هی میگفت زنگ بزن وقت بگیر تا بالاخره اون روز تماس گرفتم و واسه جمعه صبح وقت گرفتم.

قبل 8 بلند شدیم و من تو راه برگشت رفتم یه مانتو و یه شلوار خریدم. صرفا جهت مسافرتیول

حامد زنگ زد و وقتی فهمید خریدم گفت: وای سرمه تو هربار تا برسی خونه من یه سکته میزنمنیشخند

بعد مامانم تماس گرفت و گفت پ چرا نرسیدی و بعد پرسید لوازم خونه چی گرفتم، من از حرصم گفتم: دیدم شما درست میگین، وقتی خبری نیست چرا بخرم، فوق ش کار بیست روزه

این بار مامانم گفت: حالا فکرات رو درست بکن بعد انجام بدهخنثی

دیگه رسیدم خونه، حالم همچنان نامساعد بود و حالت تهوع داشتم و استراحت کردم تا بهتر شدم.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و باهم صحبت کردیم تا رسید خونه و فقط بهش گفتم من اینترنتی یه کیف گل گلی خریدمنیشخند فردا میای بریم بگیریم؟ همین نزدیک ه خونه مون اما خیلی بدمسیره

و قرار شد فردا صبح اگه بیدار شدم تماس باهاش بگیرم.

صبح پنج شنبه زود با صدای حرف زدن بلند بلند مامان و بابام با آرش بیدار شدم ک آرش زنگ زده بود  بهشون خبر بده ک ویزای مامانم اینا ایمیل شده و رسیده و مامانم اینا هم خوشحال بودن و خصوصا بابام ک قراره زودتر بره سر از پا نمیشناخت

طرفای 9 یه زنگ زدم ب حامد ک چند تا زنگ خورد و قطع کردم و بعدش هم دوباره خودم خوابیدم تا 11 اینا ک زنگ زد و تو راه مغازه بودو گفت: بیام دنبال ت؟

گفتم: نه خیلی خوابم میاد، حوصله ندارم اماده بشم

گفت: پس عصر هست؟

گفتم: آره

دیگه حرف زدیم تا رسید مغازه و خدافظی کردیم. بعدش مامانم اینا از بیرون اومدن و گفت: سرمه خواهرت ایمیل سفارت رو ب ایمیل من و بابات فرستاده اما برای من باز نمیشه وایمیل بابات هم کلا باز نمیشه

هرکاری کردیم نشد ک نشد، آخر سر من گفتم: خوب براش پیام بذارم بیدار ک شد ب ایمیل من بفرسته من واستون میریزم رو فلش

حالا فک کنید ساعت شده بود نزدیکای 4 و مامان من ول کن نبود!! دیگه دعوامون شد سر اینکه چ خبره و چرا صب نمیکنی و مامانم گفت تو کارای ما رو انجام میدی، ما باید شنبه صب پرینت این ایمیل ها رو با پاس بدیم ب دفتر آژانس ک بره برامون ویزاها رو بگیره، من م گفتم حالا کو تا شنبه صبح و دعوامون خیلی بالا گرفت و اینقد ک تا الان با هم حرف نمیزنیم و مامانم از کنار من  ک رد میشه یه جوری گردن ش رو کج میکنه ک من رو نبینه ک میترسم مهره گردن ش آسیب ببینه والاابرو

طرفای ساعت پنج حامد زنگ زد و گفت: سرمه من همین الان کارم تموم شده، هنوز دستام رو هم نشستم، فک نکنم امروز برسم بیام اخه باید شش و نیم خودم در مغازه رو هم باز کنم

آخ این رو نگفت و فهمیدم یادش رفته جریان کیف رو، من م از دست مامانم عصبانی هم بود، خون خون م رو میخورد، هیچی بهش نگفتم  و فقط زود خدافظی کردم ک بره نهار بخوره، خودمم پاشدم اماده شدم و از در رفتم بیرون ک یه آقایی هی اصرار داشت ک قصد مزاحمت نداره، فک کنم قصدش ازدباج بود ازدباجابله نکنه همو حامده بود ک آقای دکی گفتمتفکر

خلاصه ک وسط راه حامد زنگ زد و تازه یادش افتاد و اینقد عذرخواهی کرد و من م عصبااانییییییییی، فقط بهش میگفتم نیااااامشغول تلفن اما بنده خدا ب سرعت خودش رو ب من رسوند و سوارم کرد و بااهم رفتیم ک چقد خوب هم شد چون امکان نداشت بتونم خدم پیداش کنمنیشخند یه کیف قشنگ هم برام گرفت و برگشتیممژه

روز دوشنبه رویا نوبت روانشناس داشت ک دکتر بازم بهش گفته بود سعی کن از این رابطه بیای بیرون چون دختر این اقا برات مشکل ساز میشه، البته یه جلسه دیگه با دختر عمو و یه جلسه دیگه با رویا و عمو هنوز مونده اما گفته مگر اینکه اتفاق خاصی بیوفته ک نطر من تغییر کنه، و رویا بیشتر روز سه شنبه و چهارشنبه رو گریه داشت، البته میگفت عمو بهش گفته نمیذارم این اتفاق بیوفته، پنج شنبه هم تولد دختر عمو بود ک رویا تا عصرش گهگاهی بهم زنگ میزد و خبر ها رو میداد اما دیگه شب ک احتمالا مهمون ها اومدن خبری ازش نشد و من م بهش زنگ نزدم تا  فرداش ک خودش تماس گرفت.

بعد خواهر سمیه زنگ زد و گفت: سرمه میخوام رژیم بگیرم اما فک نمیکنم بتونم یا لاغر کنم، میشه تو تشویقم کنی ، البته عکس هات رو ک میبینم اینقد انگیزه گرفتم، ولی خودت هم برام بگو ک چی کار کنم

و من طبق معمول گفتم: هر چیزی رو برداشتی خارج از برنامه غذایی ت بگو، من یه عمر مزه این رو چشیدم و میدونم چ مزه ای ه حالا میخوام 6 ماه نخورم و کلی حرفای دیگه و آخر سر هم بهش گفتم ک هر زمان خواستی تماس بگیر.

طرفای ساعت دو شب به حامد زنگ زدم، داشت کارگرها رو دم خونه شون پیاده میکرد تا جواب داد بدون مقدمه گفتم: حامد من با تو ازدواج نمیکنم، رو من حساب نکنمشغول تلفن

گفت: نه عزیزم این  چ حرفیه تو رو خدا نگو اینجوری

ب زور خودم رو از خنده نگه داشتم و گفتم: نه اصرار نکن تصمیم م رو گرفتمدروغگو

گفت: خوب چرا؟ دلیل ت چیه؟

گفتم: خوب من حوصله سر میره تو هر شب هر شب دو شب بیای خونه، دق کردم تو این خونهآخ

گفت: خدایی این رو رواست میگی، واقعا حوصله آدم تو خونه تنهایی سرمیره، یه وقتایی هم میگم کاش مامانم هنوز سر کار میرفت اینقد تو خونه تنها نمی موندتعجبعصبانی

خلاصه ک ته ش رضایت دادم ک یه تجدید نظری رو تصمیم ـم بکنم، حالا تا ببینم چی پیش میادنیشخند

جمعه صبح رو با تلفن و تلفن کشی همسایه هاش شروع شد، نفهمیدم کلا چی شده دقیقا، چون  قهر هستم باهاشون و نپرسیدم اما  فقط امیدوارم این موضوع واقعا ب نفع ما بخیر بگذره و روسیاهی ش ب این آدمهای عوضی بمونه.

دم ظهر هم حامد تماس گرفت و گفت میخواستم بیام سمتت نهار بریم بیرون اما هم یکی از کارگرا نیست و هم گوشت برگر اومده باید بزنیم.

ماماانم اینا نهار کباب گرفته بودن ک بعد از خوردن غذاشون من رفتم و خوردم و واقعا لذیذ بود.خوشمزه

بعد با سمیه حرف زدم و خیلی از اوضاع خونه شون شاکی بود، بهش گفتم میخوام برم سمت استان گیلان اما اینقد رای م رو زد و تشویق م کرد ب سمت مازندارن رفتن!! نمیدونم والا چ تصمیمی بگیرم، اخر هم هیچ جا نمیریمنیشخند

عصر حامد اومد دنبالم،تو راه از از روبروی یه کامپیوتری رد شدیم و یاد فلش هام افتادمافسوس ب حامد گفتم : برم یه 4 گیگ بخرم فعلاناراحت

گفت: 4 گیگ میخوای؟ خودم واست میگیرم، والا تو گفتی 64 من گفتم باید پولها رو پس انداز کنم تا بتونم بخرمخنده

گفتم: خوب آره کار من ک با 4 تا راه نمیوفته ولی ب خاطر تو 60 تا تخفیف داد م، باشه همون 4 بگیرنیشخند

حالا البته باید ببینم یادش می مونه یا نه!!ابرو

رفتیم چای و قلیونی، ب سمیه هم گفته بودم دوست داره باهامون بیاد ک بعدا گفت حس ش نیست.

یه جای خیلی باحال رفتیم و همه چی خوب بود تا من دوباره آجیل خوردم و چشم تون روز بد نبینه دیگه حس میکردم الان نفس م میگیرهنگران ب جان خودم هرچی دکمه داشتم وا کردم بلکم یه نفسی بکشمابله

بلند شدیم و حامد اصرار داشت بریم دکتر اما قبول نکردم و تمام مسیر خونه رو چشمام رو هم بود تا رسیدم خونه و گلاب روتون بالا اوردم و خوب شدمخجالت بعد افتادم رو تخت و البته با حامد هم ک زنگ زده بود صحبت کردم تا رسید مغازه.

دیدم رویا هم تماس گرفته اما حال زنگ زدن رو نداشتم، خودش نزدیکای ساعت 9 و سریال لطیف ک سیزن بعدش لابد میبینیم این یه برادر دو قلو داره و بچه این خانواده نیستنیشخند زنگ زد و وقتی فهمید دارم سریال میبینم گفت بعدش تماس میگیرم. یه یک ساعت بعدش با هم حرف زدیم و از تولد گفت ک برعکس اون چیزی ک فک میکرد بد بهش نگذشته بود خدا رو شکر و خوب البته سوژه های مردم شناسی گویا کم نبودن و همه رو یک ب یک برام گفت.

بعد از مهشید گفت ک پسره هی بهش میگه با مامانت حرف بزن بیام خواستگاری، گفتم : رویا شاید تو این حرفا رو قبول کنی اما من صدبار گفتم، صدبار دیگه هم بگی قبول نمیکنم، یه پسر بخواد میشه، نخواد هم میتونه گردن همه چی و همه کس بندازه نیومدنش رو در صورتی ک شهامت صادق بودن نداشته باشه ک بگه آقا جون من م

/ 0 نظر / 4 بازدید