آخرین جمعه مرداد !!! ( دل نوشت 551 )

گفتم: میدونی این داره می میره ک همه چی آروم داره پیش میره، این کار رو کرده ک ی سر و صدایی از بابا بلند بشه، نمیدونه ک بابا نیس، از اون طرف هم خود عوضی ش از خونه رفته بیرون، ک نباشه هم تو دعواها!

مامانم گفت: آخه این نامه دادگاه مال یک ماه پیش ه، اصن انجام شده، اگه یادت باشه اون بار هم دست ما نداد این رو دیگه و زده بود تو برد، ک بعد دادگاه گفت شما میتونید ازش اعاده حیثیت کنید، چون کسی نمیتونه این رو توی عموم بزنه بعلاوه باید پست باید دستتون بده!

ی کم اوقاتم تلخ شد، خصوصا وقتی از تو اتاقم بیرون اومدم و دیدم مامانم توی تاریکی روبروی تلویزیون تو هال نشسته و فقط چشم ش ب تی وی ه اما تو خودش ه، بهش گفتم: بی خیال بابا، گور ننه ش، چرا تو خودت رو ناراحت میکنی، فعلا اون ترسو بدبخته ک داره می میره

مامانم گفت: بهت گفتم دو سه شب پیش در رو باز کردم آشغال ها رو بذارم دم در، خانوم روبرویی هم همون لحظه در رو باز کرد ک آشغال بذاره، داشتیم سلام و علیک میکردیم ک زن سین لعنتی اومد تو ساختمون، ب هیچ کدوم سلام نکردو با یک اخمی سوار آسانسور شد و رفتخنده

بعد از اینکه دوش گرفتم مامانم گفت : میای بریم شهروند؟

گفتم: آررهه

همون موقع حامد تماس گرفت و باهم صحبت کردیم و گفتم ک دارم با مامانم میرم.

آماده شدیم و رفتیم ب سمت شهروند، وقتی رسیدیم خییلی شلوغ بود اما فورا یکی رفت و پارک کردیم و ی ترولی برداشتیم و رفتیم توی فروشگاه

دیگه مثل همه ک میرن و معمولا همه چی میگیرن ما هم از حبوبات و روغن و مرغ و گوشت تا شامپو و صابون و دستمال کاغذی خرید کردیم.

با حامد هم دو سه باری صحبت کردم، خونه بود و با مادرشون حرف میزدن.ابرو

از هانی همون جا هم ی فسنجون با چلو و ی ته چین مرغ خوشمزه

توی صف صندوق ایستادیم ک من یادم افتاد ماکارونی برنداشتم و تا رفتم و برگشتم نوبتمون شده بود و مامان داشت وسایل رو میچیید ک بهش گفتم بره سمت دیگه بذاره تو نایلون و من این طرف همه رو ک مثل هم هستن مرتب میدم دست خانوم صندوق دار

بعد از اینکه حساب کردیم و اومدیم بیرون و خواستیم سوار ماشین بشیم، هرکاری مامانم کرد قفل فرمون باز نشد، این اولین باری بود ک بعد از رفتن بابام قفل فرمون ب ماشین میزد و ب این نتیجه رسید حتما بابا حواسش نبوده و کلید رو اشتباهی از توی دسته کلید در اورده.

گفتم: خوب پس موندن اینجا بی فایده ست، بیا ی ماشین بگیریم و بعد عصر من کلید رو برمیدارم و با حامد میام و ماشین رو میارم.

دیگه رفتیم دم آژانس همونجا و نوبت ی پسر جوون بود و تمام خریدامون رو خودش گذاشت توی صندوق عقب و نشستیم تو ماشین، همین ک از در پارکینگ اومد بیاد بیرون مامانم گفت: وای سرمه اینها کلیدشخنثی

با کلی عذرخواهی از پسره خواستیم دور بزنه و دم ماشین مون نگه داره ک مامان پیاده شد و امتحان کرد ک بلهه قفل باز شد.

بعد ب پسره مامانم گفت: 5 تومن میخوام بهت بدم

پسره اول گفت نه ولی بعد ک مامانم گفت باید قبول کنی و پرسید: پس قلبا راضی هستین؟ ک مامانم گفت: بلهه

دوباره خریدامون رو گذاشت تو صندوق عقب ماشین خودمون و ما هم خوشحال و خندان در گرمای تابستان حرکت کردیم ب سمت خانه ماننیشخند

وقتی رسیدیم اول از همه خریدها رو جا دادیم و بعد غذا رو گرم کردم و خوردیم، چایی هم مامان دم کرد ک من با ی لیوان چای م ی عالمه از آب نبات هایی ک مامان خریده بود خوردم.ساکت

چراغ ها رو خاموش کردم ک جفتمون ی استراحتی بکنیم ک حامد زنگ زد و گفت: روغن ماشین رو عوض کردم و با مامانم اومدیم مغازه و الان هم دارم میام سمتت.

تا برسه از غذاهایی ک مونده بود براش کشیدم و ی دوغ هم بردم و وقتی زنگ زد رفتم دم در، یارم اومد دم در، بگفت کیست بگفتم من مسکین در و وا کن...ابله

همدیگه رو دیدیم و حامد گفت: ااا غذا آوردی، میخواستم بریم سوخاری بخوریم

گفتم: پ چرا نگفتیگریه

ولی خودم هم گفتم: البته الان من نهار خوردم و سیرم، دوست دارم ی بار ک حسابی گشنه هستم بریم سوخاری بخوریم.خوشمزه

دیگه ی جا حامد ایستاد و غذا ش رو خورد و بعد گفت: کجا بریم؟

گفتم: باید در مغازه رو باز کنی؟

و وقتی گفت آره، گفتم: پس جای خاصی نمیخواد بریم، بریم ی کم ظرف و ظروف ببینیم.زبان

زد زیر خنده و گفت: سرمه اندازه گنجیشک غذا میخوره، اما اندازه ی خونه ظرف داره

اما هرجا ک رفتیم تعطیل بودنگریه حتی توی ی پاساژ یادم بود ک ی مغازه باحال بود، پیاده شدیم و رفتیم دیدم کلا جمع کرده مغازههیول

تو راه برگشت ی مغازه سی دی فروشی دیدم ک گفتم: اا مامانم سی دی مرتضی پاشایی و محسن یگانه رو میخواد.

دیگه رفتیم تو مغازه و من همین دو تا سی دی رو گرفتم و همین ک اومدیم بیرون ب حامد گفتم: بریم دو تا سی دی آهنگ هم واسه تو ماشین بگیریم، خسته شدم همه ش همون سی دی های تکراری

دوباره برگشتیم و دو تا سی دی آهنگ از بین چیزایی ک داشت انتخاب کردیم و گرفتیم و اومدیم بیرون.

تو راه مغازه تا من پیاده بشم حامد گفت ک ب مامانم گفتم ک تا کی من باید اینجوری زندگی کنم و میخوام ازدواج کنم و مستقل بشم

گفتم: گفتی برای س ک سقهقهه

چند ثانیه مات نگاه  م کرد و گفت: سرمه من روم نمیشه همچین چیزی رو بگم

وای من تا ی ساعت میخندیدم.قهقهه

بعدش ک پیاده شدم ی کم گشت و گذار کردم و خرمای عسلی بوشهری و ی ظرف خریدم ک ب آقاهه گفتم بهم تخفیف بده گفت: چشمم خودت و عشق استخنثی

تا تاکسی پر بشه خیلی زمان برد، حامد هم تماس گرفت وی کم حرف زدیم و بعد هم ک رسیدم خونه خودم بهش زنگ زدم، جغجغه چی چی شده هم اومده بود اونجا و جیغ جیغ میکرد، گفتم: چشه؟

گفت: یخچال بالا سوخته، تعمیرکار قرار بوده بیاد نیومده، خوراکی ها رو اورده پایین داره تو فریزر اینجا جا میده.

با این اوصافی ک می شنیدم مطمین شدم حرفی نمیزنه برای دیدارسبز

بعد رفتم پیش مامان و چایی ریخت و با بیسکوییت خوردیم، پرسیدم: چ خبر؟

گفت: مهری زنگ زد و کلی حرف زد و گفت تو از کجا میدونی من با فرشته قهرم، بهش گفتم هم حس کردم و هم طبق شواهد و بی خبری تون از هم

خوب یک فلاش بک بزنم ب گذشتهنیشخند

عمه م روز چهارشنبه صبح گفت ک مهری رفته، ما خیلی تعجب کردیم، چون مهری کسی نیست ک فقط دو روز خونه ی نفر بمونه، اونم اخر هفته ول کنه و بره! همون روز مامانم گفت اینها با هم دعواشون شده و حتما خیلی هم بدجوره ک ول کرده و رفته یا اینکه فرشته بیرون ش کرده!

خلاصه ک مامان گفت: دیدی گفتم طاقت نمیاره مهری و لو میده ک چی شده، برام گفت ک چقد حرف و حدیث و حتی فحش ب هم دادن ، سر ی چیز الکی دعواشون شده اما دیگه هر دو تا ب هم همه چی گفتن

گفتم: من مطمئن م همین الان فرشته بهش زنگ بزنه این یادش میره همه چی

گفت:اره اون زنگ نمیزنه وگرنه مهری دو سه بار تو این مدت تماس گرفته ولی فرشته خودش جواب نداد و با بقیه حرف زده مهری

دیگه عمه م هر نیم ساعت زنگ میزدکلافه

با رویا هم چند باری صحبت کردم، روز قبل گفته بود مهشید هفته اینده بله برون شه و از اینکه لازم نبود بره خوشحال بود، میگفت اگه سعید بود ب خاطر اون مجبور بودم برم اما الان نه

گفتم: خوب اونم برای بله برون تو ک نیومد

گفت: آره هم این رو میگم، هم اینکه بهش میگم مگه ن اینکه تو میگی نادر از من بدش میاد، پس واسه چی باید بیام

بعد حرف سر حامد شد و رویا از اینکه چ خانواده عجیبی داره گفت اما در نهایت خود پسره ک باید بخواد و بیوفته جلو و من توی همون حین و بین گفتم: آره، مثلا در مورد خود تو هم میگی مشاور گفته هفت ماه از هم بی خبر باشین، والا غیرتا همین الان سعید بیاد بهت بگه با هم ازدواج کنیم تو نمیکنی؟ قطعا میکنی، پس بازم ب اون بستگی داره.

طرفای ساعت 9 بود ک حس کردم دارم از خواب می میرم، و ی ساعتی خوابیدم.خواب

وقتی بیدار شدم مامانم گفت: چیزی میخوری؟

گفتم: آرههه و ی کتل چیپس و ماست موسیر آوردم ، مامانم هم نون و سالادنیشخند

ای خوردیم، و خوردیم و وقتی داشتیم میترکیدیم مامانم گفت: اینها چی بود آوردی!!

گفتم: منتظر بودم الان بگی، همیشه وقتی میخوری بعدش یادت میوفته بگیخنده

بعد هم باهم خندوانه رو دیدیم و آخر شب هم با حامد صحبت کردم .

اهان ی چی باید بگم همیشه حامد از ازدواج ک حرف میزنه ی جوری میگه ک انگار باید از کارش بیاد بیرون، یا ی جایی باشه ک خانواده ش نباشن، دوباره امشب داشت میگفت ب مامانم گفتم ببینید برنامه تون چیه، اینجا رو خودتون بردارین، فقط ی پول بابت اینهمه سال زحمت کشیدن ب من بدید، من ازتون جدا میشم

گفتم: آخه چرا؟ مگه اونها بهت میگن اگه ازدواج کنی باید کارت رو ب ما بدی؟

گفت: حوصله حرف شنیدن ازشون ندارم

خوب سرمایه اولیه رو همون موقع ها بابای حامد بهش داده بوده و بابت این موضوع همه شون همیشه منت شون رو میذارن، ک ب نظر من وظیفه هر پدر و مادری ه و الان اگه ب اینجا رسیده قطعا حامد باعث و بانی ش بوده و حتی شاید بیشتر از پول اولیه و یکی دیگه هم اینکه چون خرج خانواده رو از اینجا میده، مثلا  فکرش اینه ک این رو بده دست اونها و خودش دوباره از نو ی چیزی رو شروع کنه

خیلی بی حوصله بود.

راستش یاد حرفای سمیه افتادم ک بهم گفت محمد ما هم دقیقا همین حرفا رو ب دوست دخترش میزد ک حامد بتو میگه و از این طرف پدر ما رو در آورده بود و داشت راضی شون میکرد ک خوب دختره رفت و ازدواج کرد چون نمیدونست ک این توی خونه داره تلاشش رو میکنه.. نمیدونم حامد چقد داره کار انجام میده اما خوب تصمیم گرفتم حرف ی نزنم و معمولی صحبت کردیم تا رسید خونه خدافظی کردیم.

بعد هم تا ساعت سه اینا تو تلگرام بودیم و بعدش تصمیم گرفتیم ک دیگه بخوابیم.

------------------------------------

راستی دیروز دیدم سان استار اون عکس بیلبورد ش رو برداشت و یکی جدید گذاشتهتعجبخنده

----------------------------------

شهریورتون پر از خیر و برکت!

/ 0 نظر / 84 بازدید