پست ناتمام !!! ( دل نوشت 360 )

چهارشنبه صبح مامان م اینا رفتن برای خرید ، آخه من میخواستم برای شب تولد امام حسن نذری بدم و چون تصمیم داشتم تا جای امکان مثل سفره امام حسن همه چیزش سبز باشه، میخواستم کوکو سبزی درست کنم.

دیگه مامانم اینا برگشتن و خودش هم ساعت 4 ظهر نوبت دکتر داشت اما تند تند آش رشته رو بار گذاشتیم و مایه کوکو سبزی رو درست کرد و دیگه باهم چهل تا تیکه سرخ کردیم و بعد دیگه مامانم اینا رفتن و سبزی خوردن ها رو پاک کردم و آجیل مشکل گشا رو تو تورهای سبز بستم و آهان سبزی پلو هم دم کردم و تا مامانم اینا برسن کل بشقاب ها رو با خرما و پنیر و بامیه و سبزی و کوکو سبزی و سبزی پلو نیشخند و نون رو گذاشته بودم. مامانم دیگه تا رسید روشون رو سلفون کشید.

با حامد هم از عصرش حرف میزدم و مادرش حالش بد شده بود ک برد ه بودش دکتر و دکتر گفته بود هیچی ت نیست فقط مسایل رو برای خودت بزرگ میکنیخنثی ( این رو نمیگفت دیگه چی میگفت!! )

من م از حرصم گفتم دیگه نمیخواد بیای و خودم میرم ( حالا هنوز کارم کامل تموم نشده بود و حامد حتی کمی زودتر هم رسید ) اما دیگه اینقد اصرار کرد ک بذار من م بیام و همه کارها رو ک تو کردی حداقل تو پخش کردن ش من م یه سهم داشته باشم ک قبول کردم.زبان

دیگه حامد اومد و بهش گفتم دوست دارم ب اینهایی ک تو سطل های آشغال میگردن نذری ها رو بدیم ، خلاصه ک رفتیم گشتیم و با این که مقدار نذری زیاد بود ب آدمایی ک ب نظر نیازمند میومدن از همین آشغال جمع کن ها تا بچه های کار و کارگرها غذا دادیم ک جریانات مختلفی پیش اومد، مثلا یه جا ب یه پارکبان نذری دادم اینقد عصبانی شد!! و نگرفتاسترساما خدا  رو شکر بقیه استقبال کردن.چشمک

ب حامد از قبل گفته بودم ک 8 تاش رو میذارم ببر مغازه ، وقتی اذان شد من پریدم پایین و کلوچه فومن و نون خرمایی خریدم و یکی از این نذری ها رو هم ک برای حامد اینا گذاشته بودم کنار باز کردم و باهم خوردیم ک حامد کلی خوشش اومد از همه افطاری مون و بعد هرکاری کردم بقیه رو ببره برای مغازه قبول نکرد و گفت ما ک خدا رو شکر هر روز آش، حلیم، نون و پنیر بالاخره یه چیزی میخوریم بذار برسه ب اونایی ک واقعا ندارن و چون خسته بودم من رو گذاشت خونه و خودش بقیه رو برد تو راه مغازه پخش کرد.

نمیدونم تو پست های قبل گفته بودم ک قبل از اخرین جلسه مشاوره مون من ب حامد گفته بودم تا 15 ماه رمضون وقت داری ب مامانت اینا بگی ک خوب مشاوره بهم گفت سه ماه صب کن و من م گفتم باشه ( نه ک حالا راه دیگه ای هم داشتم بجز موافقت!! )

اما خوب هرچی ب 15 ماه رمضون نزدیک تر میشدیم من ناراحت تر میشدم و باعث شد شب ش ک حامد زنگ میزنه ب جر و بحث بگذره ، البته واقعیت اینه ک تمام بحث های اخیر تمام و کمال من مقصر بودم اما خوب تو شرایط من هم بودن سخته!

پنج شنبه از صبح ش با حامد قهر بودم و برام مهم نبود زنگ میزد و اگر هم جواب میدادم با حرص یه چیزی میگفتم ک حالش حسابی گرفته بشه.یول

تو پیج بهاره رهنما از قبل دیده بودم اون روز عصر میاد نشر ثالث و خیلی دلم میخواست برم و وقتی دیدم با حامد هم دعوام شده گفتم چ بهتر ، میرم و سرگرم هم میشم اما حامد عصرش زنگ زد و اینقد اصرار کرد ک بذار بیام و حرف بزنیم و همد یگه رو ببینیم شاید یه چیزی شد! ک خوب واضح و مبرهن ست کاملا مثل دفعات قبل هیچ اتفاق خاصی با اومدن ش نیوفتاد.

بازم تو راه کلی واسم داستان سرایی کرد از علاقه و عشق و مشکلات ک یکی ش زبون تو ـه! و من حالا از پس تو برنمیام وای ب حال اینده ( خو برو رو خودت کار کن والازبان )

چراغ بنزین روشن بود و بهش گفتم اول برو بنزین بزن، من دیرم نمیشه! آخه اصن بهش نگفته بودم کجا داریم میریم فقط هی میگفت از این ور از اون ور، اما نمیدونست مقصدمون کجاستزبان

بعد از بنزین ، خیابون روبروی نشر ثالث بهش گفتم پارک کنه ک خلوت بود و جای پارک زود پیدا کردیم و بعد رفتیم تو کتابفروشی، حامد با تعجب گفت: سرمه چ شلوغ ه! و خندید و گفت: دیر اومدیم ها!!

تا وارد شدیم روی یه میز کتابهای بهاره رهنما رو چیده بودن، دو تاش رو برداشتیم و رفتیم حساب کردیم و بعد تازه ب حامد گفتم ک طبقه بالا خودش هست و قراره کتابش رو امضا کنهنیشخند

رفتیم بالا و 20 نفری اونجا بودن ، اون موقع داشت بهاره رهنما عکس میگرفت با کتابهاش یا ب قول خودش با دختراش!

خییلی زن ماه و دوست داشتنی بود، درست همون شخصیتی ک ازش انتظار میداشتم، حتما شماها هم تو پیج هاشون رفتیم و کامنت های بعضی از مردم نما!! ها رو خوندین ،واقعا اینهمه فحش و ب قول بهنوش بختیاری عقده از کجا میاد؟ البته ما وب نویس ها هم کم و بیش با این جور افراد روبرو بودیم اما برای اونها تعدادشون هم ب مراتب بیشتره و هم حرفایی ک میشنون بسیار ناجوره، ادم فقط میتونه متاسف بشه و بفهمه چقد یه ادم میتونه از لحاظ شخصیتی پایین باشه ک با نوشتن این جور ارجیف بخواد یه خودی نشون بده. خدایا ب همه مون راه راست رو عنایت بفرما! آمین!!!

بگذریم... خلاصه نوبت من ک رسید ازم اسمم رو مثل نفرات قبلی و قطعا بعدی من، پرسید و توی دو تا کتابش برام یه نوشته نوشت و حامد هم ازمون عکس گرفت.قلب

تو راه برگشت هم رفتیم ایکیا و بقول حامد کاسه بشقاب!! واسه جیزیه!! م خریدم.

خو یه چی بگم من هیچ چیز ب عنوان جهیزیه ندارم.چشم هر وقت هم ب مامانم میگفتم یه چی بخر حرفش این بوده و هست! ک اووه تا حالا بخواد خبری بشه میگیرم ( ک خوب این قسمت رو درست گفته چون هیچ امیدی نیستنیشخند ) از حالا بگیرم قدیمی میشه ( خو این قسمت هم کاملا درست گفته چون اگه خریده بود تا حالا همه شون از رده خارج شده بودنخنده )

خلاصه ک کلا مخالفه و میگه هر وقت اکی شد میریم میگیریم، اما من تصمیم گرفتم هر دفعه یه چیز ولو کوچیک بگیرم و بذارم کنار تا 25 ماه بعد ( در ادامه میگم چرا 25 ماهمژه )

دیگه حامد رسوندم و کلی با خریدام حال کردم و اون شب یه کم اوضاع بهتر بود اما بازم تو دلم ناراحت بودم.

جمعه هم قرار شد بریم سینما و ساعت 2 خود حامد سانس فیلم ها رو پرسیده بود و قرار شد برای ساعت 5 بریم عصر یخبندان.

بهش گفتم: مطمینی ساعت 5 میرسیابرو

خندید و گفت: نه بابا اینقدرها هم من تند نیستم کخنده

هرچند جفتمون ب خنده گرفتیم این موضوع رو اما واقعا حامد کمی قبل 5 ب من رسید و لازم بگم چقدرررررر جیغ زدم !کلافه

وقتی رسیدیم تازه فهمیدیم پنج و نیم شروع سانس ه ک خوب ب نفع ما بود و فقط هم دوتا صندلی خالی داشت!

ب اقاهه گفتم: آقا چ وضع سینما خوبه، پ چی میگن سینما داره ورشکست میشهنیشخند

گفت: خانوم بگو ماشالانیشخند

خلاصه ک رفتیم فیلم رو دیدیم، من خوشم اومد، بعد از مدتها یه فیلم رو دوست داشتم.

بعد از فیلم هم حامد من رو رسوند و وقتی رسیدم خونه مامانم گفت دوشنبه عمه م دوستاش رو دعوت کرده و گفته تو هم بیا، احتمالا برم.

خلاصه ک اون شب هم گذشت اما دل من بازم گرفته تر میشد.

خو بقیه ش برای بعد، خصوصا رمز و راز اون 25 ماهعینک

----------------------------------------------------

امروز تولد مامان م ه، مامان گلم تولدت مبارکقلب

انشالا مامان ها همیشه سالم باشن و اونهایی ک دستشون از این دنیا کوتاهه مورد آمرزش و رحمت قرار بگیرن!

/ 0 نظر / 82 بازدید