بای بای اردی بهشت !!! ( دل نوشت 356 )

بعد با عادله و خانوم شفاهی نشستیم ب حرف زدن درباره هفته دیگه ک هم باید یه تحقیق ببریم برای روز دوشنبه مون و هم برای سه شنبه یه مناظره داریم.

طبق معمول هی عادله میگفت وای تو معلومه خیلی خوندی!

ما یک جلسه هم باید بریم برای بازدید از یه هتل و این استاد بیخیال دقیقا دوشنبه دو هفته دیگه رو اکی کرده و خانوم شفاهی هم ک هرچی بهش میگفتیم شما ب استاد این رو بگو و اون رو بگو هی میگفت چمیدونم والا!

خلاصه ک اعصابم خرد شد ک باید دو هفته دیگه هم بریم ب خاطر این همکلاسی ها ک فک میکنن دارن تو هاروارد درس میخونن!!زبان

حامد هم تماس گرفت و گفت دارم میرم مغازه و یه کم حرف زدیم تا استادمون اومد و خدافظی کردیم.

سر کلاس دوم ک با همون استاد ساعت قبلی ه درسمون، تصاویر خوردنی های مختلف رو واسمون نشون میداد ک یکی ش توت بود! ینی این پسرها هی بهم میگفتن: ااا امیر توته! ... علی این توتهخنثی

بعد از اینکه کلاس دوم هم تموم رفتیم ب سمت خونه و اینقد شاد بودم ک کلاس های اینهفته هم تموم.

اول ش ناراحت بودم سر اینکه باید احتمالا تا دو هفته دیگه کلاس بریم اما بعد گفتم فدای سررت تو هم مثل همه، هرکاری کردن میکنی دیگه، چرا خون خودم رو کثیف کنممژه

تو راه زنگ زدم ب حامد ک جواب نداد و کمی بعد خودش تماس گرفت و گفت: داشتم فیش میزدم چ خبر کلاس ت تموم؟ داری میری خونه؟

گفتم: اره تموم اما احتمالا اول برم ارایشگاه برای اپی بعد میرم خونه.

دیگه اول رفتم ارایشگاه ک خدا رو شکر مشتری هم نداشت و فورا نوبت خودم شد و وقتی کارم تموم خوشحال شدم ک دیگه تمام کارای آرایشگاهی م تموم شد و احتمالا قرار بعدی م!! دیگه بشه برای بعد از امتحاناتم نیشخند

وقتی رسیدم خونه بابام خرید کرده بود و البته بیشترشون رو خودش سرجاشون گذاشته بود و اون مقداری ک مونده بود رو یا شستم و یا سرجاشون گذاشتم.

بعد زنگ زدم ب حامد و گفتم: برنامه ت برای عصر چیه؟ من کار دارم و نمیتونم بیام، اگه میخوای تو بیا، تا تو برسی من م کارم تموم شده

گفت: اره من میام.

دیگه بعدش من ب کارم رسیدم و وقتی تموم شد زنگ زدم ب حامد ک تو ترافیک بود و من م آماده شدم و رفتم سرخیابون ک کمی بعد رسید .

بعد رفتیم سمت مغازه حامد و گفت: بریم آب طالبی بخوریم؟

دلم نمیخواست و اول گفتم نه اما بعدش گفتم: باشه بریم.

رفتیم یه آبمیوه فروشی ک معروفه، اما من اصن ازش خوشم نمیاد برای اینکه اینقد فس فس کار میکنه، درسته خیلی شلوغ بود اما برای دو تا آبمیوه نزدیک نیم ساعتی معطل شدیم.منتظر

حامد ک اب طالبی رو انتخاب کرد و از من پرسید: چی میخوری؟

وقتی گفتم اب سیب، چشمهاش چهارتا شد و گفت: اب سیب؟ تو از کی تا حالا آب سیب میخوردی؟

گفتم: وااا از همین الانابرو

چون از شش و نیم گذشته بود و حامد باید در مغازه رو باز میکرد تا آبمیوه ها رو گرفتیم پریدیم تو ماشین، من ک اینقد گرمم بود ک آب سیبم رو فورا خوردم خدایی خوشمزه هم بود، و یه کم هم ب حامد دادم ک بخوره ازش ولی حامد هی اصرراارر میکرد ک آب طالبی بخور

دیگه لجم گرفت و با حرص گفتم: خوب بخور دیگه، دیونه م کردی، مگه من با تو رودرواسی دارم، چقد ب من تعارف میکنی، خسته شدم سر هر غذا هی باید با تو کلنجار برم عصبانی

خندید و گفت: باشه بابا دیگه من از این ب بعد ب تو تعارف نمیکنم خوبه؟

گفتم: آرررررررررهکلافه

دیگه سر راه من رو پیاده کرد و سوار تاکسی شدم . تو راه با رویا حرف زدم و دوباره از سبی اینا گفت و بعد گفت: راستی سعید رفته ب استاد سبی گفته ک دوست خانومم شاگرد شماست، پرسیده چیه اسم ش و تا اسم و فامیل ت رو گفته، گفته اره میشناسم ش شاگردم هتعجب

وای اینقد عصبانییییییییییی شدم، گفتم: برای چی رفته گفته؟؟!!!

رویا هم بهش برخورد ، اه اه چ مرد خاله زنکیسبز ینی من مطمئن م حامد بود، هیییچ وقت همچین کاری نمیکرد.

بعد گفتم: حالا این بار سبی نره بگه لازانیا رو حامد میخواد درست کنه

گفت: نه بابا این چ حرفیه، خودشون همیشه از همین کارها میکنن، دیگه خنگ ک نیستن.

گفت : آره من م گفتم بس ک سرمه فعال ه همه میشناسن ش!

گفتم: نه بابا این استادمون همه رو میشناسه. راستی نوشیدنی چی شد؟؟

گفت: آهان راستی گفت موهیتو درست کنهخنثی

گفتم: این رو ک خودم گفته بودم، حالا دستورش چی بود؟

گفت: نمیدونم ازش میپرسم، تو میخوای خودش واست درست کنه یا خودت؟

گفتم: خوب اگه اون درست کنه و رسپی ش رو بهم بده ک چ بهتر

گفت: باشه واسه من ک فرقی نداره

وقتی رسیدم خونه اول ب حامد اطلاع دادم و بعد مثل وحشی زده ها افتادم روی میوه و غذا بامن حرف نزن

بعدش ب کارام رسیدم و بازم درس نخوندم تا طرفای 11 بود ک حامد زنگ زد انگار با خونه شون بحث ش شده بود اما چون هی باید میرفت ومیومد من خیلی متوجه نشدم چی میگه و جریان از چ قرار بوده فقط میگفت من دیگه نمیتونم با اینها زندگی کنم!!!

چون سه شنبه بود میدونستم میرن فوتبال و چون خوابم هم میومد زود خوابیدم، طرفای 1 بود ک زنگ زد و گفت: سرمه تازه اومدیم زمین، ما طرفای 3 دیگه تموم میشه، پس من بهت زنگ نمیزنم باشه؟

میدونستم منتظر بود ک بگم تماس بگیر اما خیلی خسته بودم برای همین گفتم: اره زنگ نزن خوابمنیشخند

گفت: خوب اگه خودت بیدار بودی تماس میگیری؟

گفتم: آره باشه.دروغگو

اتفاقا ساعت سه و نیم یهو از خواب پریدم و ساعت موبایل رو نگاه کردم اما اینقد خوابم میومد ک گوشی رو گذاشتم سرجاش و دوباره خوابیدم.خواب

صب چهارشنبه بیدار شدم و دوش گرفتم و بعد برای اینکه درس نخونم ب هرکاری تن دادمابله

بعدش هم نشستم پای تی وی ، میدونستم حامد هم تا ظهر و چ بسا تا بعد از ظهر میخوابه برای همین ب اون هم زنگ نزدم تا خودش بیدار شد تماس بگیره.

خودش حوالی ساعت 2 زنگ زد و گفت: دارم میرم مغازه، از صب منتظر فیله ای هستم واسمون بیاره، هی گفت الان، نیم ساعت دیگه، دیدم نه فعلا نمیاره دیگه دارم میرم..

حرفمون راجع ب خونه گرفتن ش شد و بعد راجع ب خودمون دو تا حرف زدیم و حامد هی یکی ب نعل میزد و یکی ب میخ، خوب من م خیلی باهاش راه اومدم و حتی گفتم از یه سری چیزها اگه بدونم میگذرم مثل عروسی خاص و گفتم فقط عکس باشه و یه مراسم برای خودمونی ها یا ب جای جهیزیه پول ش رو میذارم و خونه باهم میگیریم اما حامد خیلی ب مذاقش خوش نیومد و گفت نه من رو ک میشناسی خوشم نمیاد ، برای چی باید بگذری از عروسی نه، مگه چند بار قراره اتفاق بیوفته، من یا یه کاری رو انجام نمیدم و یا اگه بخوام باید ب نحو احسنت انجام بدم..

خوب راستش شایدبرای هرکی حرفای حامد رو میگفتم کلی از این حرفا خوشحال میشد اما برای من فرقی نداشت چون حامد اینقد مورچه ای جلو میره ک بابت حرفاش شادی خاصی ندارم.

دیگه تا عصر ب کارام و البته بیشتر ب بطالت گذروندم و هیچ حوصله درس خوندن نداشتم و بعد آماده شدم و رفتم سمت حامد.

تو راه ک بودم زنگ زد و پرسید غذا چی میخوری؟

گفتم : من میل ندارم تو همونجا بخور.

توی راه کنار جدول یه موتور افتاده بود و یه آقا هم ک پیرهن ش پاره شده بود کف خیابون بود و کلی هم ادم و پلیس دورش و کمی جلوتر یه ماشین عروس پورشه ک فهمیدیم بدبخت آقای داماد زده ب موتوری، حالا کی دیگه مقصر بود رو نمیدونم چون مسافرهای توی تاکسی میگفتن یارو خودش رو الکی زده بود ب آه و ناله، دیده ب پورشه زده و اونم ماشین عروس حالا داره این کارها رو میکنه، من ک بیشتر از همه دلم واسه عروس سوختناراحت

وقتی رسیدم ب حامد زنگ زدم گفت: سرمه تسویه حساب آشپز رو کردم داره میره بذار پولش رو بدم یه کم دیگه میام.

تا بیاد من م رفتم شیرینی خریدم و اما بازم معطل ایستادم تا حامد اومد چون انگار همون موقع فیله ها واسشون اومده بود، تا تحویل گرفت و جاسازشون کرد و حساب کتاب کرد زمان برد تا بیاد

وقتی بهم رسید هی ازم عذرخواهی کرد و بعد رفتیم سمت دربند. دیگه رفتیم یکی از سفره خونه هاش در کنار آب نشستیم.

حامد درباره مغازه گفت: یکی از کارگرها رو فرستادم بالا، بعد چند روز بهم گفت من میخوام بیام پایین چون کبابی دوست ندارم اگر هم نه ک تسویه م رو بدید برم، بهش گفتم چند رو صب کن تا یه نیرو بگیرن، تا چند روز پیش ب این میگن هفتاد غذا رو ببر، اونجا هم اینجوریه ک مغازه تا جایی ک میتونه ماشین بایسته یه لبه داره و اینها باید با این گاری دستی ها ببرن، همه غذا رو هم ب این میدن و اینم میاد ببره ک میریزه خورش ها رو، دیگه اونجا یه افتضاحی شده بود، از یه جا دیگه هماهنگ میکنن و غذا میگیرن و خلاصه ک این رو هم اخراج کردن و فرستادن پایین، من م زنگ زدم بالا گفتم درسته ک این مقصره اما شما هم مقصرید، اینهمه آدم اونجاست اونوقت غذا رومیدید دست یه کارگر ساده خلاصه اینم از این ، اون هفته هم یادته ک اون آشپزه گفتم میخواد بره شهرشون انگار عاشق یه دختره شده بود ک زرتشتی بود، هی از من سوال و جواب میکرد درباره زرتشتی ها و دین شون، قرار بود دوشنبه بیاد اما نیومده این یکی اشپزه هم گفته بود میخوام برگردم سرکار قبلی م و بهم یه پیشنهاد خوب داده، من م دیدم گناه داره وقتی یه جای دیگه هست ک بهش بیشتر پول میده چرا از دست بده اون کار رو ، دیگه امروز دیدم از اون خبری نیست و این هم داره کارش رو داه از دست میده دیگه باهاش تسویه کردم ک بره سر اون کار.

بعد ک پرسید تو چ خبر؟ ادامه حرفای ظهر رو زدیم و این بار حامد یه سری حرف دیگه زد و گفت: سرمه من خانواده م رو دوست دارم، من تامین شون میکنم، من نمیتونم فردا روزی بخوام ازدواج کنم یه سری چیزا رو قطع کنم، اونوقت تو نمیای ب من بگی من از صبح تا شب تنهام اونوقت پول رو میدی ب مامانت اینا

گفتم: نمیدونم الان نه میتونم بگم میگم، نه میتونم بگم نمیگم

گفت: من مطمئن م میگی،دیگه میشناسم ت، همین الان میگی چرا بابات یه روز نمیاد وای ب حال اون وقت

گفت: ببین من وظیفه مه برای تو خونه جور کنم، کارایی ک میخوای رو برات انجام بدم، مشکل من مشکل مادی نیست، نمیگم الان دارم ک ندارم، اما میدونم از پس ش میتونم بر بیام، بالاخره زندگی هم همین ه بالا و پایین داره اما این ک تو بخوای ب من بگی چرا و چرا و چرا و من هی بخوام بهت جواب بدم چرا با خانواده م اینجور رفتار کردم، چرا اون حرف رو زدم، لابد از اون طرف هم خانواده م میخوان بگن، من واقعا مخ م نمیکشه و ...

تمام مدت من ساکت بودم، هی هم بهم میگفت چرا حرف نمیزنی، خوب تو هم نظرت رو بگو!

فقط آخر سر گفتم: حرفای من تاثیری نداره، من م بیشتر از این نمیتونم چیزی بگم.

میخواستیم بلند بشیم ک حامد گفت: سرمه گوشی م کجاست؟

هرچی جیب هاش رو گشت پیدا نکرد و من م زنگ زدم و صداش رو نشنیدیم ، بهش گفتم: حتما تو ماشین جا گذاشتی!

اما برای اینکه خیالمون راحت بشه همون موقع بلند شدیم و رفتیم سمت ماشین ک خدا رو شکر همونجا بود.

توی راه حامد اینقد قربون صدقه م از ته دل رفت ک حد نداره، برای این میگم از ته دل چون آدم حس میکنه یه وقتایی طرفش داره زبونی هم یه چیزایی رو واسه خوشایند اون میگه اما این بار اینقد از ته دل میگفت ک ب قول معروف لاجرم بر دل می نشستچشمک

کمی بعد از اینکه از حامد جدا شدم تماس گرفت و من جواب ندادم، چند دقیقه بعد زنگ زد و باز جواب ندادم و دیگه پشت سر هم میگرفت ، نمیدونم چندمین بار شد ک برداشتم اما داشتم حلیم میخریدم.

گفتم: بله حرفت رو بزن!

گفت: سلام، چرا جواب نمیدی؟

گفتم: الان هم نمیخواستم جواب بدم اینقد ک زنگ زدی گفتم بذار بهت بگم دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم!

گفت: ینی چی؟ آخه چرا؟

گفتم: خسته شدم و حوصله ندارم و ....

دیگه اینقد باهام حرف زد و هی گفت ببین من تغییر کردم و تو چرا نمی بینی و من م جوابش رو دادم ک نه نمی بینم و ب درد من م نمیخوره تغییرات مورچه ی و هربار ازم میپرسید الان قصدت چیه یا هنوز همون فکر رو داری میگفتم اره!

اینقد باهام حرف زد تا رسیدم خونه و شارژ گوشی ش هم تموم و دوباره زنگ زد و بالاخره همون حرفا و آخر سر گفتم باشه حامد مخ م ترکید!

بعد از خدافظی با حامد سردرد گرفته بودم و متعاقبش مثل همیشه چشم درد. یه مسکن خوردم و خواستم چایی بخورم ک نداشتیم و من م حال دم کردن نداشتم. فقط زنگ زدم ب نفیسه و بهش گفتم برای شنبه و یک شنبه اگه میتونه بیاد خونه مون برای تمیز کاری، افتضاح شده اوضاع خونه یه روز کافی ش نیست والا!

البته ک اونم گفت: پام درد میکنه اما تا جمعه شب خبرش رو میدم ک می تونم بیام یا نه!

دیگه یه کم تی وی و خندوانه دیدم و بازم گور بابای درس شد!!

طرفای ساعت 11 بود ک حس کردم دارم از گرسنگی می میرم، آخه از صبح ش هیچ چیز درست و حسابی نخورده بودم، ب زور کشون کشون خودم رو تا یخچال کشوندم و نمیدونم سینه مرغی ک بود رو چ جوری در اوردم و یخ کرده با دوغ! خوردم ینی قشنگ داشتم از حال میرفتم.

بعدش سردرد م هم بهتر شد، نمیدونم از غذایی بود ک خورده بودم یا مسکن کار خودش رو کرده بود!

تو همون فاصله شارژ گوشی م تموم و تا بخوام بزنم تو شارژ و روشن بشه دو سه دقیقه ای زمان برد ک دیدم ب اون خط م حامد داره زنگ میزنه، تا برداشتم گفت: چرا گوشی ت خاموشه، میدونی چند بار زنگ زدم ک همون موقع روشن شد و اس ام اس ش اومد ک 9 تماس از دست رفته داشتمخنثی

وقتی فهمید حالم از گرسنگی بد شد اینقد ناراحت شد و کلی باهام حرف زد ک دیگه دنبال چی هستی و میخوای چقد لاغر بشی و استخون هات زده بیرون و بس دیگه و سلامتی مهم ه واسه یا لاغری و .....آخ

آخر شب مثل همیشه حامد زنگ زد و با هم صحبت کردیم دلمون برای هم خیلی تنگ شده بودبغل و کلی با هم حرف زدیم، البته بماند ک وقتی رسید خونه هی بین ش خوابش میبرد و وقتی میخواستم خدافظی کنم دوباره میگفت نه بگو، بیدارمنیشخند اما در نهایت راضی شد و ب هم شب بخیر گفتیم.

--------------------------------------------

اردیبهشت هم تموم شد، ایشالا اخرین ماه بهار، بهترین ماه باشه براتون حتی اگه امتحانات سختی پیش رو داریدقلب

/ 0 نظر / 111 بازدید