سالگرد دوستی مون مبارک :دی !!! ( دل نوشت 488 )

ب عموم هم زنگ زدم و بابت کادوی تولدم ازش تشکر کردم، بهم گفت فردای تولدت ک خونه تون بودم پول نو باهام نبود و دیگه هم فرصت نشد بیام خونه تون تا اون روز ک خودت هم نبودی و آخر سر هم گفت ک بابات داره میاد اینجا ک باهم نهار بخوریم.

البته یه کم بعدش بابام با یه سری خرید اومد خونه، خریدها رو گذاشت تو آشپزخونه و رفت. من م همه رو جا دادم و  بعد ب کارای خودم مشغول شدم.

رویا دوبار باهام تماس گرفت ک کار داشتم و نشد جوابش رو بدم، تا باهاش تماس گرفتم و پرسیدم: چی شده؟

گفت: اون موقع هم میخواستم یه چیزی درباره فرزاد بگم ک دیگه الان نمیشه و هم میخواستم شماره کارتم رو ک اون روز اس ام اس واست کردم اگه داری واسم بفرستی، آخه الهام میخواد حقوق هامون رو بده اما کارتم رو باهام نیست.

بعدش من م واسش اس ام اس ش رو سند کردم.

تا ساعت 4 اینا چند باری با حامد صحبت کردم و همه ش مشغول کار بود، بهش گفتم پس من میرم آرایشگاه.

خوب از دفعه قبل ک فهمیدم نیلوفر رفته ، تصمیم گرفتم ک یه بار هم ابروهام رو بدم دست آتنا ک جای نیلوفر اومده. برای همین تماس گرفتم و وقتی فهمیدم ک هستن گفتم ک میام.

دیگه تند تند آماده شدم و رفتم ب سمت آرایشگاه، خانوم حسینی در رو واسم باز کرد و گفت: واای سرمه خودتی؟؟ چقد ریزه میزه شدیی ، چقد لاغر شدی، باورم نمیشه

با این حرف از همون اول رو ابرها سیر کردم.نیشخند بعد هرکدوم از بچه ها ک من رو میدیدن تعجبشون رو نشون میدادن و هی میگفتن چی کار کردی؟  تو رو خدا رژیم ت رو ب ما هم بگو

بعد سودابه اومد و دیدم گفت: وای خدایا سررمه اصن باورم نمیشه چقدر لاغر شدی و رو ب دخترش کرد و گفت: باید این رو هم ببرم دکتر یه کم چاق بشه. ( آخه دخترش خییلییی لاغر ـه )

دخترش اصن از حرف مامانش خوشش نیومدو چپ چپ بهش نگاه کرد و وقتی مامانش رفت ب من گفت: مگه لاغر شدی؟ ( تنها کسی ک متوجه لاغری من نشد!! )

من م با خنده گفتم: نه ! نمیدونم مامان ت میگه، وگرنه نه زیاد.زبان

بعد خانوم حسینی واسم اصلاح کرد و ازم درباره رژیم ـم پرسید و مثل همه یکی از سوالاتش این بود ک ورزش هم میکنم یا نه!

وقتی کارش تموم شد رفتم پیش آتنا ک داشت آیینه رو ب مشتری قبلی ش میداد ک ابروهاش رو نگاه کنه!

تا نشستم روی صندلی ابرو، این بار سمیه اومد و گفت: سرمه میشه از رژیم ت واسه من م بگی؟

براش توضیح دادم و آتنا هم یه کم سوال جواب کرد و بعد هم ک مشغول برداشتن ابروهام شد.

از قبل بهش گفتم ک اصن نمیخوام نازک بشه، واقعیت ابروی نازک رو خیلی دوست دارم اما بعدش دراومدن دوباره ابروها کار حضرت فیل ـهنگران

یکی از ابروهام خیلی خوب و پر بود و یکی دیگه یه کم زیرش جا داشت، بهم گفت: میخوای واست این رو بذارم ک دربیاد یا اون یکی رو مثل این لنگه ابروت کنم؟

گفتم: نه بذار در بیاد، عجله ندارم، فوقش یه کم مداد میکشم.

ابروهام هم همیشه کوتاه و بدون ادامه بودن ، دیگه اینبار گفتم بذاره بمونه ک دربیان و کشیده بشن و متفاوت با قبل.

از قبل مردد بودم ک اپیل% اسیون رو همین جا برم یا برم پیش همونی ک جمعه ها و شنبه ها هست توی یه آرایشگاه دیگه، اما دیگه دیدم چ فرقی داره، خصوصا ک فقط دستام رو میخواستم بندازم اونم ب خاطر سه شنبه گفتم میخوایم بریم بیرون مرتب باشم.

دیگه رفتم پیش فرناز، کارش خوب بود، فقط یه کم ب نظرم بداخلاق اومد تو کارش!

آخر سر هم رفتم پیش مهسا و گفتم: وقت داری پدیکور کنم؟

گفت: آره بشین.

ینی عاشق پدیکورم، پاهای آدم توی آب گرم و نرم کننده و بعد هم ماساژ و سوهان کف پا و پاشنه ک چون من قلقلکی هم هستم تمام مدت نیشم باز بود.نیشخند

حامد هم یکی دوباری زنگ زد، وسط اسباب کشی بودن و گفت داریم وسایل رو میبریم اون خونه.

وقتی برگشتم خونه بابام نبود، راستش دیدم خوب تا چند روز میتونم غذا درست نکنم؟! من م آدم اینجوری نیستم، برای همین کشو فریزر رو کشیدم و تا ماهیچه ها رو دیدم درآوردم و دیگه تامل نکردم و مطمئن شدم ک سبزی پلو با ماهیچه درست خواهم کرد.

بعد رویا زنگ زد و یه کم حال و احوال کردیم و گفت: آخر نشد حقوق من رو الهام بریزه ها، اول ک شماره رو نداشتم و بعد ک از تو گرفتم، هرکاری الهام کرد میگفت شماره کارت نامعتبره، حالا نمیدونم چون اینترنتی میریزه مثلا اون موقع قاطی کرده بود یا نه، تا فردا ببینم چی میشه.

گفتم: چرا الهام تو رو دعوت نکرده بود؟

گفت: نمیدونم بیشعورـه، اما سرمه نیلوفر هیچ حرف راجع ب شب قبل نزد ک دعوت نبود ها!

گفتم: ب نظرمن درستش هم همینه، ببین وقتی تو دعوت نبودی بیاد چی بگه، قطعا تو ناراحت میشدی و تازه اون مطمئن نیست ک تو میدونی دعوت بوده ، شاید عاقلانه ش همونه ک نگه

پرسیدم: از فرزاد چی میخواستی بگی؟

گفت: آهااان، شب قبل فرزاد بهم تو لاین پی ام داد و نوشت شنیدی مهشید چی کار کرد؟ من م خیلی خونسرد نوشتم چی کار؟ بنی رو میگی؟ اونم نوشت : بنی ؟ بنی کی ـه، اهان آره همون پسره، ینی قشنگ میتونم فک کنم با چ حرصی داشت اینا رو مینوشت واسم سرمه.

گفتم: ای وولل، دم خدا گرم، بهترین موقعیت رو جلوی پات قرار داده ها، یادته ک بعد از اینکه تو با کیوان بهم زدی بهش زنگ زدی و زار میزدی ک چرا کیوان این کار رو با تو کرد بهت گفت رویا چرا اینجوری میکنی برو استخر!!!!!!!!!!!خنثی

رویا خندید و گفت: وای آره، باور میکنی هنوز ک بهش فک میکنم اعصابم خورد میشه، بیشتر هم از خود احمق ـم، ک با گریه میگفتم اخه من شنا بلد نیستمقهقهه تازه اونم راهنمایی م میکرد ک رویا لازم نیست شنا کنی ، پاهات رو بذار تو آب یا تو استخر کم عمق راه برو، بعد دوباره من میگفتم آخه من کسی رو ندارم ک باهاش برمخنده

گفتم: خوووب حالا بگو ببینم دیگه چی میگفت فرزاد!

گفت: هیچی خیلی جالبه من رو مقصر میدونست ک تو دوست خوبی واسش نیستی، اگه بودی بهش میگفتی این کاراش اشتباههتعجب

گفتم: واا، پررو، بهش میگفتی نه اتفاقا من از دور و بری هام یاد گرفتم ک وقتی دوستاشون همین کار رو میکنن ، ب جای اینکه ب طرف بگن کارت اشتباهه، تازه ب یکی دیگه میگن برو استخر، حالا تو هم چرا ناراحتی، برو پات رو بذار تو آب، راه برو تو استخر یا شنا کن ابرو

گفت: واای سرمه چرا من یادم نیومد اینا رو بهش بگم

گفتم: اههه اههه ازت چقد حرصم میگیره ، ینی چی ک نگفتی، بهترین فرصت رو خدا گذاشت جلو پات ک حالی ش کنی اونوقت تو میگی یادم نبود، خوب بقیه ش رو بگومنتظر

رویا گفت: گفتش تا کی میخواد هی با این پسر اون پسر بچرخه، چرا تو بهش نمیگی، من از دست شما عصبانی ـم، منم بهش گفتم کار بدی نمیکنه، جوون ـه دلش میخواد استفاده کنه ، من ک تازه تشویقش هم میکنه، معلوم بود عصبانی تر شده و گفت واسه هرز$گی تشویقش میکنید، میدونید همه مهشید رو واسه سک%س میخوان! من م گفتم اون دیگه یه چیز شخصی ـه منم ازش خبر ندارم، ب من م ربطی نداره..

گفتم: واای رویااا، الان باید بهش میگفتی نههه کی گفته مشهید رو واسه این موضوع میخوان، یکیش خود تو، انگار حتی مهشید رو از مامانش هم خواستگاری کردی، پس اگه اینجور دختری ـه ک این کار رو نمیکردی، با یه تیر دو نشون میزدی، اگه طرف میگفت من؟ من خواستگاری کردم میفهمیدی مهشید دروغ گفته، اگرهم میگفت آره باید میگفتی اولا کلاهت رو بذار بالاتر در ثانی پس خیلی هاهم مثل تو هستن ک بدونن و واسه ازدواج بخوانش.

دوباره رویا گفت: اههه چرا من یادم نبود اینا رو بهش بگم

گفتم: تازه باید بهش میگفتی هرز%گی فقط واسه زن نیست، مختص مردهایی هم میشه ک اینجوری ـن تو هم ک دور و برت کم نداری از اینا

و دوباره رویا حسرت خورد ک چرا هیچی جواب نداده و گفت: الان بهش اس ام اس بدم و همینا رو بگم؟

گفتم: نه بابا، الان یه کاره چی بهش بگینیشخند ولی دیگه واسه من ـم از شاهکارهات نگو ک حرصم در میادمنتظر

بعد پرسیدم: راستی جریان صحبت کردن مامان بنی چی بوده؟

گفت: این اول رفته بود خونه سپیده ینا و انگار ماشین رو دو تا کوچه اون طرف تر پارک کرده بوده و بعد ک برگشته بودن دوباره خونه سپیده، هی منتظر بوده ک ببرنش دم ماشین ش و معطل سپیده و دوست پسرش بوده و زنگ میزنه ب بنی، بنی هم بهش میگه مهشید بیا اینجا، مهشید هم میگه وای بنی این چ حرفیه ک ب من میزنی!!! بنی هم میگه مهشید تو رو خدا ناراحت نشو، الان همه مون اینجاییم، خواهرم، دامادمون مامانم اینا، مهشید هم گفت من بابام بدون من خوابش نمیبره، حتی یه وقتایی ک دیر میکنم با ماشین میاد دم اتوبان می ایسته تا من بیام.

گفتم: اونوقت رویا هنوز موبایل اختراع نشده ک باباش این کارو میکنه؟!قهقهه

رویا هم خندید و گفت: این رو تو میگی و ب نظرت خنده داره، برای بقیه ک نمیدونن داره چرت میگه، اینجوری ـه ک وای چ خانواده ای داره، بعد بنی قطع میکنه و چند دقیقه بعد دوباره زنگ میزنه و گوشی رو میده مامانش و مامان بنی میگه مهشید جون شب بیا اینجا، ما همه دور همیم، همیشه هم تا صب میگیم و میخندیم..

وای من ک از مدل تعریف کردن رویا و تصور این حرفا غش خنده شده بودم.خنده

تو همون حین صحبت هم ماهیچه ها رو پختم و سبزی پلوم رو دم کردم ، ینی محشر شده بود، رویا هم گفت: وای اینقد گرسنه مه، نهار هم نخوردم، شام هم نداریم.

گفتم: یا تشریف بیارید اینجا یا برو یه تخم مرغ واسه خودت نیمرو کن.

ک خوب در نهایت همون نیمرو انتخاب شد.نیشخند من م عکس غذام رو گرفتم و واسش فرستادم و اشکش رو در آوردم.از خود راضی

 

 

بعد عمه فرشته م تماس گرفت و بهش رسیدن بخیر گفتم و احوال اون دخترعمه اصفهانی رو ازش گرفتم ک دیگه شروع کرد پشت سرش حرف زدن ک اصن ب خودش نمیرسه و این از همه بهتر بود و بدتر شده و مثل چی از شوهرش میترسه و بدون اجازه شوهرش نمیتونه آب بخوره و بچه هاش فقط واسه کلفتی قبولش دارن و ..

من م مثل همیشه از همون شیوه قدیمی اا تو رو خدا؟ راست میگی؟ آره حق با شماست استفاده کردم.ابله

بابام اومد و وقتی مطمئن شدم ک شام نمیخواد بخوره ( چون معمولا ترجیح میده شام رو سبک بخوره ) غذاها رو با قابلمه و زودپز گذاشتم تو یخچال واسه فردا.

طرفای 9 شب بود ک حامد تماس گرفت و گفت دارم میرم مغازه ک بابام بره خونه و استراحت کنه.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و گفت: خیلی خسته بود و میگفت رگهای کمرم گرفته، کاش بشه برم پیش اون دکتره ک رگهای کمرها رو باز میکرد.

بعد هم من کلی نق زدم و اون م قربون صدقه میرفت و وسطاش دوتامون مسخره بازی در میوردیم .

توی خونه ش ک رسید رفت سراغ اجاق گازشون و با خنده گفت: سرمه دیگه غذای سبزی دار نداریم، تو میگی همه ش غذاهاتون یا سبزی پلو ـه یا قورمه سبزی و قلیه و یا کوکو سبزیخنده

پرسیدم: حالا چی هستی؟ابرو

گفت: زرشک پلو با مرغ.

گفتم: از کدوم مرغها؟ از اونا ک تو روغن و رب و زعفرون تفت داده شدن و یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده کنارشون ـه یا از اون مرغا ک تو آب شناورن و مامانت درست میکنهابرو

گفت: نه از همونا ک تو آب شناور ـهنیشخند

گفتم: نه من از اونا دوست ندارم خودت بخور :دی ، بعد هم یه کم حرف زدیم و شب بخیر گفتیم.

یک شنبه صب ک از خواب بلند شدم و اول دوش گرفتم و بعد ب سنت هر روزـه :دی رفتم رو ترازو، اشکم در اومد وقتی دیدم وزنم اضافه شده، ینی دقیقا تا سر حد جنون رسیده بودم، خصوصا ک این چند روزه خیلی خیلییی مراعات کرده بودم.گریه

ولی با اینحال چای و بیسکوییتم رو خوردم و بعد ب کارای خودم رسیدم تا ساعت 1 ک دیدم از حامد خبری نیست و خودم باهاش تماس گرفتم و گفت: تازه از خواب بیدار شدم، کمرم خیلی درد میکنه ، فعلا پاشم برم یه دوش بگیرم تا ببینم چی کار کنم!

بعد من م ب کارام رسیدم.

بابام هم  برای خودش از غذاها در آورد و گذاشت گرم بشه، از صب هم هی میرفت دم در و میومد ، یه بار ک رفت پریدم دم آیفون ببینم چ خبره ک دیدم رفته ایستاده دم در و سرایدارـه رو ک داره برگها رو جارو میکنه غضبناک نگاه میکنه و بعد هم با لحن تندی داشت باهاش صحبت میکرد ک من واقعا دیدم تحمل شنیدن اینکه چی میگه و دوباره اعصابم خورد بشه رو ندارم و گفتم دیگه نباید بابت این چیزا هم دوباره حرص بخورم.

حامد هم طرفای 3 زنگ زد ، داشت میرفت مخابرات تا واسه مغازه خط تلفن بگیره، خواهرش بهش گفته بود تا قبل 3 اونجا باش ک خوب مثل همیشه حامد بعد از اون ساعتی ک گفته بود میام، رفته بود.

توی راه گفت: چقد هوا تمیز شده، کوهها پر برف شده.

گفتم: الان میچسبه یه کوهنوردی بریم.از خود راضی

گفت: هیشکی هم نه تو!! من م ک الان کمرم داغونه!

گفتم: خوب تو نیا، بمون همون کوهپایه، تا تو استراحت کنی تا پلنگ چال رفتم و برگشتم.عینک

آی اینقد حرص ش گرفته بودنیشخند گفت: آره چ کسی هم، یه قدم برمیداره آخ خسته شدم، واسه چی باید پیاده بیایم..

خلاصه ک ب مقصد رسید و گفت خدا کنه ک باشن دوباره نخوام یه روز دیگه این راه رو بیام و وقت بذارم.

بعد ب کارام رسیدم تا طرفای ساعت 4 ک حامد زنگ زد و گفت: کارم رو انجام دادم، دارم میام سمت تو بریم بیرون.

گفتم: کی میرسی؟

گفت: ترافیک ـه اما زود میرسم ـه!!!

باهاش خدافظی کردم فورا یه شیشه ترشی ک درست کردم و یه ظرف پر از ماهیچه و سبزی پلو هم کردم و گذاشتم تو نایلون و خودم هم آماده شدم و از خونه زنگ زدم ب حامد و گفتم: من تا یه مسیری میام ، بعد باهات تماس میگیرم ببینم چی میشه.

وقتی رسیدم با حامد تماس گرفتم و بازم من تا یه جایی سوار تاکسی شدم ک اگه نمیشدم حامد زودتر شاید بهم میرسید. دیگه حامد منتظر من وایساد تا برسم.

همدیگه رو دیدیم و مثل قحطی زده ها همون اول یه جا ایستاد و گفت: چی برام اوردی؟نیشخند ( پررو شده هاابرو )

من م ظرف غذا رو در آوردم و پرت کردم تو بغلشابله

دیگه حامد یه قاشق میخورد و یه قاشق تعریف میکرد، آخرسر بهش گفتم: حامد خوشمزه ترین سبزی پلو با ماهیچه ای نبود ک تو عمرت خوردی؟ابرو

حامد زد زیر خنده و بعد گفت: آره عزیزم تا حالا هیچ جا ب این خوشمزگی ماهیچه نخورده بودم.

گفتم: پس واسه چی میخندی؟سوال

دوباره خندید و گفت: ینی نمیتونم بخندم؟

گفتم: چرا بخند اما دلیل خنده ت رو هم بگوابرو

گفت: یادمه اوایل میتونستم ایراد بگیرم، بعد تغریف میکردم، حالا دیگه باید بگم بهترین ـش بود ک خوردم.خنده

پرسیدم: ینی نبود؟سوال

گفت: چرا بابا بی خیال ، بهترین سبزی پلو با ماهیچه ای بود ک خوردم، حتی خودت هم شاهدی ک تا دونه آخر برنجش رو هم خوردم.نیشخند

بعد هی ب این فک کردیم ک کجا بریم تا بازی رو ببینیم ک یهو حامد یاد فودکورت افتاد و من م گفتم: اررههه، بهترین جاـه ک میتونیم بریم.هورا

ینی یه ترافیکی بود ک حد نداشت، هر ده دقیقه نیم متر میرفتیم جلوگریه

حامد گفت: سرمه نه اینکه بهترین ماهیچه ای بود ک خوردم، خیلی خوابم گرفته، تو رانندگی میکنی؟

گفتم:  یسنیشخند

دیگه حامد پیاده شد و اومد جای من و من م خودم رو از این صندلی پرت کردم رو اون صندلیابله

حامد هم صندلی رو خوابوند و هر نیم متری ک جلو میرفتیم و من تیز ترمز میگرفتم و اون از خواب میپرید.شیطان

توی مسیر رویا زنگ زد، چندین باری تماس گرفته بود و من نشنیده بودم، بهم گفت: باز کجایی؟نیشخند

گفتم: حامدوک خان رو از 5شنبه ندیدم، دیگه انتظار داشتی امروز هم باهاش نرم بیرون؟ابرو

گفت: وا مگه تو دیروز نرفتی؟

گفتم: عامو! کجا دیروز بیرون بودم؟منتظر فقط یه آرایشگاه رفتم و برگشتم.

حامد ک میشنید گفت:ااا پس دیروز کجا بودی ؟

ب رویا گفتم ک حامد چی میگه، رویا هم گفت: بهش بگو والا ب ما گفته ک آرایشگاه رفته، دیگه اله اعلم، ما ک ساده باور میکنیم هرچی این میگهخنده

بعد رویا گفت: سرمه زنگ زدم فقط ازت یه سوال کنم، ترسیدم خودم یه کاری بکنم تو بعد دعوام کنی، گفتم اول ب سرمه بگم هرچی اون گفت انجام بدمخنده

گفتم: خوب حالا چی شده؟نیشخند

گفت: عمو سعید بود، عموی مهشید ک تولد پسرش هم من رو دعوت کرد و رفتم..

گفتم: خوووووب...

گفت: دیروز یه کم ک اس بازی کردیم و بهت گفتم، امروز بهم پیشنهاد دوستی داده، چی کار کنم؟

گفتم: خوب باهاش دوست شو،واسه چی نشی؟

رویا گفت: واقعا؟؟ بگم باشه؟

گفتم: آرررررههه!

گفت: باشه پس فعلا برو و کاری کن ک ب آقا حامد خیلی خوش بگذرهنیشخند

بالاخره رسیدیم ب خیابونی ک ابتداش فود کورت بود و باسرعت رانندگی کردم ک برسیم ب مسابقه.

بعد از پارک کردن و وارد پاساژ شدن، ب حامد گفتم: اول بریم یه کم شیرینی جات بخریم؟مژه

و اینجوری شد رفتیم ک اول یه پیراشکی و دو تا پای سیب انتخاب کردم و بعد رفتیم تو سوپرمارکت ش و من چند تا خرید داشتم انجام دادیم و بعد رفتیم طبقه بالاش ک مسابقه شروع شده بود و پرده سینما هم زده بودن.

 

 

حامد پرسید: چی میخوری؟

گفتم: برای من چای ساده بگیر!

رفت و یه کم بعد با یه چایی ساده واسه من و یه چایی مخصوص برای خودش برگشت.

 

 

همین جور ک بازی رو میدیدیم فیلمها و جوک های توی گوشی م رو نشون ش میدادم، ینی همه رو تا ته ش نگاه میکرد یا میخوند بعد یه نگاه عاقل اندر سفیه ـی ب من مینداخت و میگفت: تنها استفاده تو از گوشی همین ـه؟قهر

بعد هم بهم گفت این چرت و پرتها رو پاک کن و دو تا مقاله!!! علمی بخون.یول

دوستان عزیز لطفا از فردا چیزایی ک میفرستید محتویاتش شامل مقالات دانشگاهی حتی پیش دانشگاهی :دی، تزها، آخرین فناوری های پزشکی، مهندسی باشه، وگرنه از خوندش معذورم.ابله

یکی یکی هم رفتیم دستشویی و برگشتیم ( میخوام تمام و کامل تو جریان باشید :دی )

وسط بازی بود ک ب حامد گفتم: چرا با کاپشن نشستی؟ درش بیار، من گرمم ـه!!

گفت: وااا کاپشن تن من ـه، تو گرم ته؟ چ بدبختی دارم ها، اختیار لباس تن م رو هم ندارم.

خلاصه ک هر کاری ش کردم قبول نکرد کاپشن ش رو در بیاره.زبان

قبل از پایان نیمه اول بود ک ب حامد گفتم: حامد مطمئن م تا قبل از پایان نیمه اول پرسپولیس گل میخوره!

ینی هنوز جمله م تموم نشده بود ک گل خورد. ب این میگن حس ششم قویاز خود راضی

خلاصه ک یه عده خوشحال و یه عده غمگین شدن و بعد هم ک نیمه اول تموم و من ب حامد گفتم: برای نیمه دوم برم قهوه بگیرم یا سالاد؟

حامد خندید و گفت: چلو کبابنیشخند

من م خیلی جدی بلند شدم و گفتم: پس برم بگیرم و بیام.

نشوندم و گفت: شوخی کردم، من ک نمیخورم ولی اگه تو میخوری خودم برم بگیرم.

گفتم: نه من ک نمیخوام، ولی از بین سالاد یا قهوه بدم نمیاد یکی رو بخورم.

حامد گفت: بگو خودم میرم.

گفتم: اوووه حالا چ فرقی داره

خلاصه ک کلنجار رفتمون البته تا دقیقه70 نیمه دوم ادامه داشت تا بالاخره گفت قهوه ترک و من م خودم قهوه فرانسه رو انتخاب کردم و بلند شدم و رفتم سفارش دادم و گفت: چند دقیقه دیگه آماده میشه  ک صب کردم سفارش رو بگیرم و برگردم.

همین ک رفتم دم صندوق کافه تا سفارش بدم پرسپولیس گل اول رو زد و سالن رفت رو هوا ( الان متوجه شدید ک اکثرا پرسپولیسی بودناز خود راضی )

بعد ک با سینی قهوه ها برگشتم ب حامد از دور گفتم: یه وقت خسته نشی همه ش نشستی و نمیای کمکمنتظر

حامد هم بلند شد و سینی رو ازم گرفت و گفت: بخدا متوجه نشدم.

 

 

دیگه همین جور من داشتم فوتبال میدیدم و حامد یه چشمـش ب فوتبال بود و یه کم هم با گوشی من بازی میکرد ک بهش گفتم: حامد الان پرسپولیس گل دوم رو میزنه ها، نگاه کن و نمیدونم باورتون میشه یا نه ک چند دقیقه بعد گل رو زدنعینک و حق ب حق دار رسید.از خود راضی

بجز استقلالی هایی ک اینجا دوست من هستن و همه شون گل ـن، ولی خدایی هرچی با کلاس و با مرام ـه پرسپولیسی ـه نیشخند

توی اون عکسی ک از فضای سالن گذاشتم، اون آقاهه ک پیرهن قرمز پوشیده، اون وقتی ک پرسپولیس گل خورد ، خم شد پایین و روی پیرهنش یه سوییشرت قهوه ای پوشید و همین ک پرسپولیس گل دوم رو زد ، دوباره خم شد و سوییشرتش رو در آورد، وای اینقد خندیدم من.خنده

کمی بعد از پایان بازی بلند شدیم و برگشتیم ب طرف ماشین.

حامد گفته بود نمیخواد اون شب بره مغازه واسه همین بهش گفتم: بریم پارک خزندگان ؟؟

فقط گفت: مسیرش رو بگو و اینجوری شد ک رفتیم .هورا

توی راه یادم نیست سر یه چیزی خندیدم، حامد ادای من رو در آورد و گفت: میتونی بخندی اما باید بگی واسه چی خندیدی... خوب حالا خودت بگو برای چی میخندی؟

گفتم: عزیزم خودت رو با من مقایسه نکن.نیشخند خلاصه ک تا وقتی ک برگردم خوونه گیر داده بود ک چرا خودت حرف نمیزنی اما همیشه هر سوالی تو میکنی من باید جواب بدم.نیشخند

پارک خزندگان رو پیدا کردیم و بعد پارک کردن توی مسیر هی منتظر بودیم چند تا تمساح و کروکودیل بیفتن جلومون.ابله

مسیرش قشنگ بود و رفتیم تا ب قسمت رستورانهاش ک اکثرا تازه داشتن تعمیرمیکردن رسیدیم، یه جایی مثل همون راه چوبی بود ، قشنگ بود و پر از رستورانهای مختلف.

وقتی رسیدیم ب انتها و پارک خزندگانی ندیدیم، از یکی پرسیدیم ک بهمون گفت رد کردین و یه جایی سوله مانند ـه!

دوباره مسیر اومده رو برگشتیم و یه جای کوچیکی رو دیدیم و من زودتر رفتم تو و از آقاهه ک دم ـش ایستاده بود پرسیدم: پارک خزندگان همین جاست؟

حامد پشت سرم گفت: سرمه نترسی ها!

با تعجب گفتم: از چی؟

گفت: از مار دور گردن آقا!

یهو نگاه کردم و دیدم دور گردنـش یک مار بوآی دم قرمز ـه ( خودش بعدا بهمون نژادش رو گفت ) استرس

یک جیغی کشیدم و دو متر پریدم عقب ک همه خندیدن.زبان

خلاصه ک رفتیم تو و ب قول حامد غرفه خزندگان بود نه پارک!! اینقد ک کوچیک بود و فقط چند مدل مار و سایر خزندگان داشت.

هر کس هم میخواست میتونست با مارها عکس بگیره.نگران

من ک میترسیدمبامن حرف نزن ( البته الان پشیمونمافسوس ) حامد هم با تمیزی و نجسی و از این حرفا مشکل داشت، حتی ب ماری ک دور گردن آقاهه بود یه ذره دست زد، اولین کاری ک بعدش کرد رفت دستاش رو شست.ابرو

بعد از من و حامد یه کم از همدیگه عکس گرفتیم و وقتی من میخواستم از عکس بگیرم، بهش گفتم: دکمه های کاپشن ت رو ببند، هواسرد ـه ک...

گفت: وای سرمه دیوونه م کردی، ب دکمه کاپشن من م کار داریخنده

گفتم: تقصیرمن ـه ب فکر توام.قهر

داشتیم سوار ماشین میشدیم مامانش زنگ زد و ازش پرسید مغازه ست یا نه !

توی راه حامد هی خمیازه میکشید من م یکی محکم زدم تو بازوش و گفتم: چقد همه ش خوابی، خوبه دو تا قهوه خوردی ( آخه قهوه خودم رو هم دادم ب حامد ) چطور تو هنوز خوابت میادزبان

حامد هم گفت: سرمه قهوه ها هم تقلبی شدن، الکی میگن فرانسه و ترک، اینا هم چینی شدن.خنده

بعد هم حامد من رو رسوند دم خونه و تمام ظرفایی رو هم ک پیشش داشتم با خودم آوردم و موقع خدافظی هم دوباره مامانش بهش زنگ زد!!

دم خونه یکی از نایلونها از دستم افتاد و وقتی نگاه کردم دیدم شیشه ترشی م خورد شد.گریه

تا رسیدم خونه اول خریدای سوپرمارکتی م رو جا دادم و بعد ظرفا رو گذاشتم تو سینک ک با یه عالمه ظرف و قابلمه ک بابام کثیف کرده بود بشورم ک بابام گفت: بیا ببین دستم ب چی خورده تلویزیون جایی رو نشون نمیده.

دیگه رفتم براش درست کردم و بعد هم لباسام رو عوض کردم و زنگ زدم ب حامد. نزدیک خونه شون بودو گفت: مامانم بهم گفت بیا بریم برای در ها دستگیره بگیریم.

من هرچقد بگم از حس$ادت مامانش نسبت ب من ( ینی دختری ک توی زندگی حامد ـه ) بگم کم گفتم شاید شما فک کنید از بدجنسی م دارم این حرفا رو میزنم، اما خودم میدونم ک این طور نیست، ینی تا زنگ زد و فهمید حامد مغازه نیست، 5 دقیقه بعدش تماس گرفت ک بیا من رو ببر برای دستگیره درها بیرون!

ینی الان چند وقته گیر این دستگیره در ـه! فک کن مامانش ک هر دقیقه بیرون ـه، فقط همین کار رو نمیتونه انجام بده، بعد ساعت چند؟ 9 شب!!!

بعد ک حامد رسید ب مامانش و خدافظی کردیم، زنگ زدم ب رویا و خودم هم رفتم پای ظرفشویی ک ظرفا رو هم بشورم.

رویا گفت: سرمه شاهین یادته ک مامان یکی از بچه ها بهم معرفی کرده بود و پنج شنبه باهاش حرف زدم و گفتم با لج دوتامون باهم صحبت کردیم؟

گفتم: خوب آره.

گفت: اون بار از ایرانسل زنگ زده بود، امروز دیدم یکی از خط همراه اول هی زنگ میزنه، من م کار داشتم، مهشید هم ک این دو روز مرخصی ـه، دیوونه شدم من، دیگه وقت نداشتم جواب بدم تا اس ام اس اومد رویا خانوم چرا جواب من رو نمیدید؟ براش نوشتم ببخشید من شماره شما رو سیو  ندارم شما؟ اونم گفت شاهینم، شناختم اما ب روی خودم نیوردم و گفتم شاهین؟ شما من رو میشناسید؟  من شما رو میشناسم؟ بعد هی آدرس داد تا بالاخره من مثلا یادم اومد ک کی ـه!خنده

گفتم: خووووووووووووب

گفت: بهم گفت رویا خانوم من از روز 5 شنبه عاشق صداتون شدم ( صدای رویا قشنگ ـه ) میشه چند تا عکس از خودتون برام بفرستید ک شما رو ببینم؟ من م گفتم ما 5 شنبه همه حرفامون رو زدیم و فک کنم ب نتیجه ای نرسیدیم، در ضمن دلیلی نداره من واسه شما عکس بفرستم، هرکی میخواد من رو ببینه میاد دنبالم.

گفتم: ای ول، چ عجب، یه حرف درست یه بار زدی

رویا خندید و گفت: آره واسه سعید هم خودم رو خیلی گرفتم، حالا بذار این رو بگم، بعد گفت ما دو سه روز رفته بودیم شمال، تازه برگشتیم و اگه اشکال نداره امروز بیام دنبالتون و ببینمتون ، من م گفتم باشه بیاین. دیگه ساعت 6 اینا اومد و یه ده دقیقه ای معطل شد، تو اون فاصله رفت از روبروی مهد ذرت مکزیکی گرفت و وقتی سوار ماشین شدم بهم داد.

پرسیدم: ماشین ش چی بود؟

گفت: سرمه باور میکنی از ترس تو ب ماشین ش نگاه کردم، هی گفتم حواسم باشه ببینم ماشین ش چی ـه وگرنه سرمه حالم رو میگیره، یه 206 مسی بود.خنده هی ازم پرسید کجا بریم، من گفتم بذار ببینم خودش بار اول کجا میگه و گفتم هرجا شما خودتون دوست دارید. بعد رفتیم طرفای کن ک تا رسیدیم دزدگیر مهدکودک زد و الهام بهم زنگ زد ک برگرد و خاموشش کن و دوباره اینهمه راه رو برگشتیم و خاموشش کردم و دوباره رفتیم. چایی و میوه و از این چیزا گرفت، ینی اولش گفت منو شام رو بیارید اما من گفتم نه مرسی شام نمیخورم، ولی اشتباه کردم ها، چون اومدم خونه و دیدم بازم شام نداریم و امشبم تخم مرغ خوردم.خنده از این چیزای ترش هم ک تو سینی می چینن یه پسره اورد ک بفروشه، این بهش گفت از هر مدلش یکی یکی بذار ، فقط یه جوری بده ک میخواد ببره خونه، 5 مدل بود ک خرید و با خودم آوردم خونه. ولی تابلو بود خیییلی خوشش اومده، هی میگفت ینی الان ما باهم دوست شدیم، من م مدل مهشید میگفتم اجازه بدید یه کم باهم رفت و آمد کنیم بعد بهتون میگم ، هنوز نهقهقهه آهان راجع ب دوست دختر هم بهم گفت هر زمانی خواستید بگید من جفت گوشی هام رو بهتون میدم، تمام شبکه های اجتماعی م رو هم چک کنید و خودتون ببینید من با کسی دوست نیستم، از من هم پرسید.

گفتم: خوووب حالا از سعید بگو ببینم. نه ب اینکه یه بار هیشکی نیست، نه با حالانیشخند

رویا گفت: آره سعید هم گفت من از همون لحظه اول ک شما رو دیدم ازتون خوشم اومد وفقط نمیدونستم میتونم پیشنهاد بدم یا نه و گفت ماشین م رو فروختم و دو سه روز دیگه جدیدـه رو تحویل میدن، وگرنه میومدم دنبالتون.

گفتم: بهش میگفتی نه مرسی، فعلا 206 شاهین هست،قهقهه حالا برای سه شنبه یکی شون رو دعوت کن!

گفت: واقعا؟ زشت نیست؟؟ جلو حامد بد نیست؟

گفتم: وااا، نه بابا، بد چی؟!

گفت: خودم با شاهین فعلا راحت نیستم، اما بدم نمیاد ب سعید بگم، فقط میگه ماشین ندارم اونوقت باید با آژانس بیایم.

گفتم: آخه نه اینکه تا قبلش قرار بود با راننده ت بیای ، حالا سختت میشه با آژانس بیای

/ 252 نظر / 92 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

سلام سرمه جان چرا رمزی کردی , من رمز ندارم برام ارسال می کنی

lightwind

سلام سرمه جون سالگرد دوستیتون مبارک عزیزم چند روزی نبودم و امروز تموم تایم صبحم نشستم به خوندن پستات روزای آخر پاییزت پر از شادی، بیخیال بحث ای کوچیک و بزرگ که مهمون روابط اکثر ما دخترا با مامان و باباهامونه [گل][گل][گل][لبخند]

مامانی

سرمه نظرمو خصدصی کن نظر قبلیو

شیدا

سلام عشقم سه سوال راجع به نامه فرشته آدمها داشتم: 1. بعد از نوشتن باید فوری سوخته بشه یا توی سینک ریخته بشه؟ 2. هر 15 روز باید سر یه ساعت و زمان اینکار انجام بشه ؟ 3.متنش هم هر دفعه یک چیز باشه ؟

مامانی

رسید؟

شیدا

ممنونم عزیزززززم [ماچ]

مهسا

سلام سرمه جان من مهسا هستم،من ايران نيستم واسه همين خوندن وبلاگ بچه هاي ايران هميشه واسم جذابه، بخصوص نصفه شبها كه پا ميشم پسرم شير بدم ميدونم يه نيم ساعتي و بايد بيدار باشم اول وبلاگ تورو باز ميكنم بعد باخيال راحت شير ميدم و وبلاگ ميخونم و ميدونم زودي تموم نميشه و حسابي سرگرم ميشم و دوست دارم و خلاصه فيضي ميبرم (-؛ البته تا حالا كامنتي نذاشتم اما از ديروز صبح چك كردم ببينم اخ جون سرمه سالگرد دوستي چيكار كرد بالاخره ديدم رمزيه)-: اگه دوست داشتي خيلي خيلي خوشحال ميشم به منم رمز بدي ايميلم گذاشتم اگه نه هم همچنان ارزو ميكنم سالهاي بعد سالگرد ازدواجتون جشن بگيرين و شاد باشين خانومي m

ستاره برفی

میگم سرمه، تو این یه مورد هم من و رویا به هم شباهت داریم [نیشخند] یه هیچ کی نمیاد سراغمون یا چند تا چند تا میاد [زبان]

ستاره برفی

با این چاپ لوگو روی ماگ یه ایده ی خوب به من دادی سرمه [چشمک][نیشخند]

ستاره برفی

دل تو دلم نیس ببینم تو پست بعدی چی نوشتی [نیشخند]