دیدار بعد از ماهها !!! ( دل نوشت 502 )

رفتم حموم و موهام رو شامپو زدم و آبکشی کردم ک یِیهوو بهم الهام شد همین الان یکی شون میاد دم در!نگران

از حموم پریدم بیرون ببینم آیفون روشن ـه یا نه! ک دیدم بلهههه و فهمیدم حتما یکی شون پشت در ـهآخ

دویدم سمت آیفون و دیدم پست چی اومده، زنگ رو زدم و گفتم الان میام !! فک کنید من تو چ وضعیتی بودم دیگه، پریدم تو اتاق و خیس خیس لباس میپوشیدم، آب از موهام چیک چیک میرخت.خنثی

دوباره دویدم سمت آیفون و دیدم هنوز پشت در ـه، گویا صدای من رو بار اول نشنیده بود، همون موقع دیدم کاف عوضی هم داره میاد تو خونه، و گویا داشت از این سوال و جواب میکرد، مرتیکه عوضی، بعد هم اومد تو و در رو روی پست چی بست

دوباره بهش گفتم بفرمایید و بالاخره شنید و اومد دم تو. رفتم دم در و امضا دادمعینک و پستچی هم بسته رو تحویل داد و بهم گفت: مبارکتون باشهتعجبخنده

با اینکه خیلی دلم میخواست ببینم جنس رو اما دوباره رفتم حمومنیشخند وقتی اومدم بیرون و بارونی م رو دیدم، قشنگ و مجلسی بود.مژه

یه بار دیگه هم ک پیکی اومد و رفتم دم در پلیور رو تحویل گرفتم.

تن ماهی ک روز قبل جوشونده بودم رو باز کردم و ریختم تو سبزی پلو و ک دم بکشه و ماماینا اومدن بخورن.

حامد تماس گرفت ، چون شب قبلش زیاد نخوابیده بودم سرم درد میکرد و خوابالو باهاش حرف زدم ، همون موقع من و تو داشت یه برنامه درباره خوراکی های پرفروش فک کنم آمریکا رو نشون میداد ، خییلی باحال بود، دیگه از دیدن اون برنامه سرحال اومدم و هی با شوق و ذوق واسه حامد هم تعریف میکردم خصوصا رتبه یک ش ک همبرگر بود و یه همبرگر چهار کیلو نیمی درست کردن و من م هی ب حامد میگفتم از این همبرگرها شماها درست کنیدنیشخند

برنامه ک تموم شد و حامد هم رسیده بود مغازه من م آماده شدم و رفتم ب سمت دکتر، چون ساعت 2.5 وقتم بود زیاد عجله نداشتم.

وقتی رسیدم مطب نزدیکای وقتم بود، اسمم رو ک تیک زد رفتم تو اتاق خانوم دکتر ک داشت بقیه وزن کشی میکردنیشخند یه خانوم ـه بود تو یه هفته 7 کیلو کم کرده بود تعجب اونوقت من دلم خوش ـه ک مثلا دارم وزن کم میکنمزبان

بعد خود خانوم دکتره گفت کسایی ک روز شنبه بودن بیان وزن کشی بشن و چون زیر یه هفته اومدن همون رژیم رو تکرار کنن و پول این جلسه هم ازشون گرفته نمیشه!

یه کیلو کم کرده بودم و تو پرونده م یادداشت کرد و چون دیگه رژیمی هم نداشتم خدافظی کردم و اومدم بیرون ک منشی ش بهم نوبت بده ک برای سه شنبه هفته دیگه داد و هرچقد گفتم من دوست ندارم با اون دختر منشی باشم گفت بخدا دست من نیست، خانوم دکتر گفته اونایی ک تکرار رژیم هستن رو باید سه شنبه وقت بدی.

از اونجا ک اومدم بیرون اون زنگ زدم ب حامد کلی خوشحال شد بابت وزن کم کردن م و گفت پس بیا این سمت ک ببرمت کبابی و حسابی بهت کباب بدم تا چند کیلو چاق تر بشیخنده

بهش گفتم: من ک بهت گفته بودم امروز نمیخوام ببینم تزبان

خندید و گفت: خواهش میکنم، من میخوام ببینم تنیشخند

گفتم: باشه چون اصرار میکنی فکرام رو میکنم ببینم چی میشهابله

چون یه ساعتی وقت داشتم زنگ زدم ب رویا و گفتم اگه الهام نیست بیام ک گفت نه هیشکی نیست، نیلوفر هم نیست، بیا.

طبق معمول تا وارد شدم با همه سلام و علیک کردم و بازم همون حرفا ک چقد لاغر شدی و چقد خوشتیپ شدی و چقد خوب شدی و ...

رویا هم از تو کیفم پول در آورد و دور سرم چرخوند و زد ب تخته و گفت صدقه برات یه وقت چشم نخورینیشخند

مهشید داشت گوجه خورد میکرد و بعد ماهی تابه رو داد ب سیمین خانوم تا براشون املت درست کنه و وقتی پخته شد من فقط یه لقمه باهاشون خوردم. مهشید هم ک وسط غذا تا دید ساعت 3 شده و تایم کاریش تموم، لباسهاش رو پوشید و رفت!!

پرسیدم نیلوفر کجاست و رویا گفت عروسی دعوت بودن رفتن اصفهان.

رویا بهم یه جعبه کوچیک شیرینی یزدی داد ک مامانش اورده بود، انواع لوز و قطاب توش بود.خوشمزه

تشکر کردم و دیگه طرفای سه و ربع اینا باهاشون خدافظی کردم و رفتم. بعد از عوض کردن تاکسی های مختلف نزدیک مغازه حامدینا ک شدم باهاش تماس گرفتم و گفت من چند دقیقه دیگه میام.

اون روز اصن حالم خوب نبود، سردرد شدیدی داشتم ک هم ب خاطر آلودگی بیش از حد این روزای تهران بود و هم رژیم و غذ نخوردن و هم کم خوابی.

شاید یکی دو دقیقه بیشتر معطل نشدم و تو اون فاصله هم داشتم وسایل تزیینی یه مغازهه ک خیلیی چیزاش قشنگ ـه  نزدیک مغازه حامدیناست و من هر وقت منتظر حامد می مونم میرم اونها رو نگاه میکنم، رو میدیدم اما فک کنم اگه کمی دقیقه دیرتر میرسید پس میوفتادم.

حامد رو دیدم و سوار ماشین شدم ، پرسید کجا بریم؟

گفتم: فرقی نداره.

گفت: سرمه یادم نبود من باید برم جایی و با کسی قرار گذاشتم، اول بریم اونجا؟

گفتم: باشه بریم

خلاصه ک رفتیم جایی ک حامد کار داشت و من تو ماشین منتظرش موندم ، البته منتظر منتظر هم ک نه، چون خوابیدمخواب

بیشتر از نیم ساعت کار حامد زمان برد و کلی عذرخواهی کرد بابت معطلی م و بعد دوباره پرسید کجا بریم؟!

یه رستوران طرفای حامدینا دو سه روز بود باز شده بود و گفتیم بریم اونجا. توی مسیر پلیورش رو بهش نشون دادم و تو ظاهر ک خوشش اومد!!

ماشین رو ک پارک کردیم رفتیم سمت رستوران، خیییلی بزرگ بود ، میز و صندلی هاش همه نو بودن اما با سلیقه من جور در نیومدن، یعنی اگه من جای ب اون بزرگی رو در اختیار داشتم یه جوری دیزاین ش میکردم ک بیا و ببینمژه اما حالا ک نه تنها همچین جایی رو ندارم بلکه حتی یه مترش رو هم ندارم بهتره حرف نزنمابله

تعداد افرادی ک اونجا کار میکردن خیلی زیاد بود و از همون اول ک وارد شدیم هی ازمون تشکر کردن :دی

یکی از پسرها منو رو برامون اورد و منوشون کاغذی بود و گفت : ببخشید هنوز منوی سالن آماده نشده ک براتون از این منوهای کاغذی اوردم.

گفتیم ک مشکلی نیست و بعد حامد پرسید چی رو بنظرش سفارش بدیم ک گفت تو این دو روزه بیشتر اکبرجوجه و شیشلیک سفارش گرفتیم.

وقتی ک رفت ب منوش نگاه کردیم، اکثر غذاهاش شمالی بود، و همه شعباتش هم توی شمال بود و گویا اولین رستورانش توی تهران بود.

حامد ک همه ش تلفن حرف میزد و وقتی ک آقاهه اومد خودم یه اکبر جوجه و یه کشک بادمجون با ماست چکیده گفتم برامون بیارن.

 

 

خدایی خیلی خوشمزه بود ، اکبرجوجه ش ب نظرم رب آلوچه داشت و ماستش هم حرف نداشت.

دو قاشقی از غذای حامد خوردم از کشک بادمجون هم پنج شش لقمه.

حامد غذاش رو تا آخر خورد و یه کم هم از کشک بادمجون و گفت چند وقتی دهنم نسبت ب بادمجون گرمی میشه.

وقتی ک اومدن جمع کنن دختره گفت: اینجور ک معلومه از اکبرجوجه راضی بودین اما چرا کشک بادمجون رو نخورید؟

گفتم: خوشمزه بود  فقط کشک بادمجون چرب ـه.

بعد ازش پرسیدیم ک چایی هم دارین یا نه ک نمیدونست و گفت اجازه بدید بپرسم، بهتون میگم و وقتی ظرفا رو جمع کرد و برد و دوباره اومد گفت بله قوری یه نفره یا دو نفره؟

گفتیم: قوری دو نفره.

دفعه بعد ک برگشت یه قوری اورد ک ب نظرمون یه نفره بود و بعد گفت: این چای از طرف ریاست هدیه برای شمانیشخند

 

 

چای مون رو خوردیم و بعد از حساب کردن اومدیم بیرون و رفتیم طرف ماشین و حامد تا سرخیابونی ک ماشین من رو پارک کرد رسوند ، البته خودم بهش گفتم پیاده میشم ک تو زودتر برسی مغازه ، و بازم بابت لباس تشکر کرد و البته طبق معمول ب خاطر وقتی ک واسش گذاشته بودم و رفته بودم دیده بودم ـشاز خود راضی

بعد از خدافظی باهاش یه کم دور زدم تو مغازه ها و بعد سوار تاکسی شدم و اومدم خونه مون.

رسیدم خونه و شیرینی ها رو دادم ب مامانم اینا و خودم هم قطاب رو انداختم بالا ابله مامانم هم چایی ریخت و با بابام از شیرینی ها خوردن ک اونا هم گفتن دستش درد نکنه چقد تازه و خوشمزه ن.

با حامد هم صحبت کردم و گفتم رسیدم و بعد ب کارام رسیدم تا رویا تماس گرفت.

پرسیدم: چ خبرا؟

گفت: با سعید رفتم بیرون و 8 اینا اومدم خونه.. بیشتر حرفمون راجع ب ازدواج بود ، بهت گفتم شب قبل خونه مهشید اینا همه شون جمع بودن و سعید گفته ب همه؟

گفتم: نهه، میگم خبرا رو ب من نمیدیابرونیشخند

گفت: نه ب خدا یادم رفته بود، دیشب ک خونه مهشید اینا بودن ، الهام اینا هم بودن و دیگه سعید اونجا گفته ک دارم با رویا حرف میزنم و منتظرم مامانش رو ببینم چی میشه و اگه اکی بشه ک باهم ازدواج میکنیم، طبق حرفای مهشید و سعید همه خیلی خوشحال شدن، خصوصا بابای الهام ک گفته ما رویا رو از 18 سالگی ش میشناسیم، بهتر از این دختر گیرت نمیاد، ایشالا برای عروسی تون من خودم یه گوسفند میکشم !! حالا قراره هفته دیگه ک سال پسرخاله مهشید هست، من برم اونجا تا مامان سعید من رو ببینه و دیگه اواخر دی ک چهلم عموشون تموم میشه بیان خونه مون.

خوب بازم برم سراغ بحثای کارشناسی خودمنیشخند اولا ب نظر من سعید ک اینقد آتیش ش تند بود ک قبل از سفر مامان رویا بیاد و کار رو تموم کنه، میتونه زودتر بیاد و صحبت کنه، نمیخواد ک کار خاصی بکنه ! بعد هم من خوشم نیومد ک رویا بره اونجا تا مامان سعید ببینتش، مامان ـه خیلی دوست داره یا پا شه بیاد این رو خونه شون ببینه یا جایی دعوتش کنه. نمیدونم شاید هم طرز فکر من قدیمی ـه!

از حرفای سبی گفت ک گفته: اگه با هرکس دیگه ای ب جز رویا، بابام میخواست ازدواج کنه مخالف بودم و نمیذاشتم اما مطمئن م رویا و بابام باهم دیگه خوشبخت میشن.

بعد رویا از اعظم خانوم گفت ک: امروز مهدکودک موند، میدونستم طبق معمولی ک اضافه می مونه یا میخواد چیزی از من بپرسه یا میخواد راجع ب کسی حرف بزنه اما هیچی نگفت تا من در مهدکودک رو بستم، حالا فک کن میخواستم برم با سعید بیرون اما جلوی اون دیگه مجبور شدم در رو قفل کنم و باهاش برم از مهدکودک بیرون، وقتی ک میخواستیم از هم جدا بشیم و اون سوار تاکسی بشه و مثلا من پیاده برم خونه مون گفت رویا من یه چیزی بگم بگو ب خدا ب جون مامانت راستش رو میگی ، گفتم چرا قسم جون مامانم رو میخورید، اگه بخوام بگم راستش رو میگم، گفت راست ـه ک میگن میخوای با عمو سعید مهشید ازدواج کنی؟

گفتم: وااا از کجا فهمیده بود؟ مهشید؟؟تعجب

رویا گفت: نه حدس میزنم از بابای الهام ( اگه یادتون باشه اعظم خانوم فامیل بابای الهام بود ) البته من گفتم یا از این شنیدی یا مهشید اما گفت نه ب جون بچه هام، ولی مطمئن م ک اشتباه نمیکنم.

گفتم: خوب پس ب سلامتی همه مهدکودک الان میدونننیشخند

گفت: اره دقیقا، من م بهش گفتم هنوز چیزی معلوم نیست و بستگی ب مامانم داره و هرچی اون بگه انجام میدم، اونم شروع کرد ب صحبت ک شوخی نیست بچه یکی دیگه رو نگه داشتن و دوست من همین جوری ازدواج کرد و آخرش طلاق گرفت ک بهش گفتم مطمئنا مامان من بهتر از همه این چیزا رو میدونه و بیشتر از همه هم نگران من ـه، و این رو گفتم ک ینی تو ساکت شو دیگه و بعد از اینکه رفت هم برگشتم مهد تا سعید بیاد و بریم بیرون.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و مثل همیشه باهم صحبت کردیم تا رسید خونه و خدافظی کردیم.

پنج شنبه دم ظهر حامد زنگ زد و گفت خواب موندم و دارم میرم مغازه.

من م ب خاطر کمر درد دراز کشیده بودم و حامد بازم تاکید کرد باید بریم دکتر و من م گفتم: باشه باشه، حتمازبان

بعدش بلند شدم، مامانم رفته بود ران مرغ خریده بود، البته داشتیم اما چون میخواست سوخاری درست کنه گفت میخوام مرغا تازه باشن.

دوش گرفتم و بعد اومدم پیش مامانم و باهاش سوخاری ها رو درست کردم. خودم هم یه نوک زدم بهشون ( ک خوب فردا صبحش نتیجه تمام پرخوری های دو روز رو دیدمآخ )

مامانم سیب زمینی رو هم خلال کرده بود و تو کیسه فریز با یه سری مواد ریخت و گذاشت مدتی باهم مخلوط بشن و بعد پهنشون کرد کف سینی فر.

قارچ هم سوخاری کردیم ک من دیگه راجع ب این یه قلم اراده نداشتم و هی ازشون میخوردم.بامن حرف نزن

وقتی ک آماده شدن یه ظرف واسه حامد از خوراکی ها گذاشتم کنار.

 

 

رویا تماس گرفت، گفتم: فک کردم میری بیرون باهات تماس نگرفتم.

گفت: نه بهت گفتم ک امروز تولد یکی از بچه های مهد دعوتیم ، دیگه اینقد اصرار کرده ک میریم.

گفتم: آهااان ، راست میگی، چی واسش خریدی؟

گفت: با مهشید یه گاز اسباب بازی گرفتیم 70 تومن. الان هم قرار بود با مهشید بریم نهار بخوریم و بعد بیایم خونه ما و تا عصر آماده بشیم ک بریم. رفته بودیم گل فروشی تا واسه هفته دیگه ک میخوام برم برای سالگرد گل سفارش بدم، نادر زنگ زد و میدونی ک هر وقت میفهمه با من ـه ببخشید ها ببخشید انگار با یه دختر خراب ـه، یهو بهش گفت باید بیای با من بری بیرون و یه کاری کرد ک خودم ب مهشید گفتم برو نمیخوام با من بیای. اینقد عصبانی م ، اینقد از نادر بدم میاد

خلاصه یه کم حرف زد و از نادر بدی گفت و بعد درباره گل پرسیدم ک گفت: رفتم یه سبد سفارش دادم و اینقد چونه زدم ک خدا میدونه ، هیچی هم پول ندارم و منتظرم الهام پول تیک های سه ماهه رو بده، تازه اخطار برای تلفن اتاقم هم اومده و سه روز دیگه قطع میشه، ینی نباید سعید ب عقلش برسه پول تلفن اتاق و موبایلم رو بده!نیشخند

پرسیدم: بالاخره شماره حسابت رو دادی ب سعید؟

گفت: نهه دیگه ازم نپرسید!

گفتم: ای بابا، حالا وقتی تلفن ت یه طرفه میشه ایشالا شماره رو میگیره.نیشخند

بعد رویا گفت: وای هیچی هم ندارم برای مراسم هفته دیگه بپوشم، کاش پول هم بده برم یه کت و یه کفش بخورم.

گفتم: دیگه نمیدونم اینقد باشعور هست یا نهخنده

رویا هم خندید و گفت: تو این مدت ک باهم دوست شدیم هیچی نداده، ینی نمیخواد خودش یه چیزی برام بخرهتعجب

میخواستم بگم پس تو هفته قبل گفتی یه عالمه چیز مارک خریده!! اما نگفتم چون میدونستم اگه بگم یه حرفی سر هم میکنه.

بعد رویا گفت: سعید بهم گفت برای هفته دیگه ب مامانم میخواد میگم این انتخاب من ـه، من بهش گفتم نه این جور نگید، بگید این کاندید من ـه، ممکن ـه مامانتون از من خوشش نیاد اشکالی نداره، بالاخره مادر ـه، نظر اون هم مهم ـه، همونجور ک نظر مامان من مهم ـه!

گفتم: اوه اوه چ غلطاابرو

گفت: آره اینقد هم خوشش اومد.نیشخند

پرسیدم: راستی الان کجاست سعید؟

گفت: دارن میرن همون ده شون، خوب اینا هر هفته یکی شون می میره دیگه، دوباره مراسم باید برن.

خوب این چندمین آخر هفته ای ک سعید وقت نمیذاره و نمیاد! البته از کسی ک دو روز تعطیلی وسط هفته رو موند تو خونه درحالیکه میدونست مامان رویا هم نیومد خیلی هم نباید انتظار داشت.

یه چیز دیگه هم ک واسه من عجیبه این ـه یه آدمی ک اینقد پولداره، اخر هر هفته میره دهاتشون و در مراسم های ختم شرکت میکنه و این تنها تفریحش ه!!!!یول

بعد رویا گفت: سعید ازم پرسید دوست داری ماه عسل کجا ببرمت، گفتم نمیدونم، گفت خوب کجا رو دوست داری، مثلا ایتالیا خوبه!! من م ناز کردم و گفتم بذارید اول جواب مامانم رو بفهمیم بعد واسه ماه عسل برنامه بریزیم، اونم گفت باشه پس فکرات رو بکن ک بدونم برای عید کجا بریم.یول

از موبایل خریدن مهشید هم گفت ک: همون آقاهه ک واسه الهام چیز میفرستاد، یه آیفون 6 سفید 64 واسش فرستاده بود ، میخواست بفروشه مامان مهشید بهش گفت فعلا همون رو ازش بخر بعد اون گوشی ک دوست داری رو میگیریم.

بعد از خدافظی یهو ب سرم زدم برم اسموتی موز درست کنم ک بازم خودم یه کم ازش خوردم.خجالت

 

 

واسه حامد اسموتی رو ریختم توی لیوان بستنی هایی ک مامانم نگه داشته بود و دو تاشون رو پر کردم و درهاشون رو بستم و گذاشتم تو فریزر.

بعد از ساعت 4 اینا ب حامد زنگ زدم ک گفت: سرمه کارام رو انجام میدم میام دنبالت ک بریم خونه مون.

گفتم: واقعا؟؟؟ باشهنیشخند

ینی اینقد خوشحال بودم، فک کنم هفت هشت ماهی میشد خونه حامدینا رو ندیدم بودم، خو دلم تنگ شده بود واسه خونه شون دیگهدروغگوابله

یه ساعت بعدش حامد اومد دنبالم و من م غذاها و اسموتی ها رو برداشتم و رفتم.هورا

چون ماشین اصن بنزین نداشت حامد از یه مسیری رفت ک بنزین بزنه، و من م از توی ماشین مغازه های لباس فروشی رو دید میزدم اما از هیچ کدوم خوشم نیومد با اینحال وقتی حامد اومد گفتم خیلی دلم یه لباس مهمونی میخواد .

گفت:میخوای وایسم بگیریم؟

گفتم: نه بابا! کجا میرم من ک براش لباس بگیرم!

نزدیک خونه حامدینا پیاده شدم و تا حامد پارک کنه و بره بالا، من م رسیدم و رفتم.

تا وارد شدم گفتم: در رو قفل کن!ابرو

یادتونه ک قبلا نوشته بودم جریان اومدن مامانش روآخ

ینی هرچقد بگم این خونه شلخته، بهم ریخته و کثیف بود کم گفتم، آشپزخونه ش رو ک اصن نمیشد نگاه کنیسبز

تا کفشام رو در آوردم پریدم کل خونه رو بازرسی کردم. ببین م تو این چند ماه چ تغییراتی کردهخنده

وقتی پالتو رو در آوردم حامد گفت: پسر!!! چقد لاغر شدی

گفتم: خنگ خدا تا حالا متوجه نشده بودی ؟

گفت: چرا ولی اصن فک نمیکردم دیگه تا این حد لاغر شده باشی، بس ـه دیگه، میخوای مگس وزن بشی

گفتم: نه 8 کیلو دیگه باید کم کنممشغول تلفن

بعد هم پریدم بغلش و اینقد خوب بود................

.............................

چی ـه؟ اومدی ادامه ش رو بخونی ؟ نکنه انتظار داری بگم جاتون خالی؟ والا چ دور و زمونه ای شده، بعد هفت ، هشت ماه هم نمیذارن ادم تنها باشه!منتظر

حامد اسموتی و غذاش رو خورد و اینقد اصررارر کرد ک من م نشستم باهاش از غذا خوردمگریه

از شانس بد حامد کلید انبار رو با خودش آورده بود  و حالا نمیدونم باباش چ کار داشت تو انبار ک هر ده دقیقه یه بار زنگ میزد و میپرسید کجایی نرسیدیعصبانی خلاصه ک مجبور شدیم زود برگردیم .افسوس

حامد من رو سر خیابونمون پیاده کرد و اومدم تو لباسام رو عوض کردم باهاش تماس گرفتم ک نزدیکای مغازه بود.

شب هم رویا زنگ زد و گفت یک ساعت ه اومدیم، از این تولد های بچه های خسته کننده، یه دی جی زن کودکانه هم آورده بود اما خوب حوصله ادم سر میرفت، نمیخواستیم واسه شام هم بمونیم اما اینقد اصرار کرد ک موندیم. آخر شب ش هم فامیلی میشد. راستی ب مهشید گفتم چقد از نادر بدم میاد و ناراحتم و گفتم بهش بگو ایشالا یه دختر خدا بهت بده ک تمام این تهمت هایی رو ک ب زنها و دخترای دیگه نسبت میدی ، دختر خودت داشته باشه.

بعد از سعید گفت ک میخواسته قبل از رفتن ب دهاتشون بیاد دم در خونه رویاینا و یه سر با سبی ببیننش ک این گفته نه مهشید میخواد بیاد و نمیخوام ببینه.

بعدش پیش مامان بودم و داشتیم تی وی میدیدیم ک یهو صدای همسایه روبرویی مون اومد، البته بگم کار هرشبشون ـه، همه ش در حال داد زدن هستن، بعد ما هر دفعه فک میکنیم دارن دعوا میکنن، حتی اینجوری هم ب نظر میرسه اما بعدش می شنویم ک دارن میخندن!! خلاصه اون شب هم صدای داد و بیداد دختره ک جیغ ها میکشید و ب باباش میگفت دوست ندارم، برووو، برووو رو میشنیدیم و من و مامان هی غصه میخوردیم واسشون تا کمی بعد صدای خنده هاشون اومد،خنثی ینی خدایی تو کارشون موندیم، اینقد هم بلند بلند حرف میزنن ک ما تقریبا واضح متوجه میشیم!!یول

اما آخر شب ک حامد زنگ زد حالم تغییر کرده بود و ناراحت بودم، راستش از وقتی ک از پیشش اومده بودم ب این فک میکردم ک چرا واقعا ما نباید تو یه خونه باشیم وقتی اینهمه باهم شاد هستیم و تنها مقصرش رو حامد میدیدم، برای همین تلافی ش رو آخر شب سرش در اوردم.

اینقد ناراحت بودم ک هرچی دلم خواست گفتم و هر یه جمله یه بار هم میگفتم من دیگه نمیخوام باهات باشم، اگه میخواستی تصمیم ب ازدواج بگیری تا حالا گرفته بودی..

مثل خیلی وقتا آروم باهام صحبت میکرد دلیل میورد و حتی گفت سرمه من میدونم مامانم اینا مخالفت میکنن

آخ این رو شنیدم میخواستم خفه ش کنم و گفتم: والا شما اون بار باد  انداخته بودی ب غبغبت ک خانواده من میگن بیا زن بگیر و کلا رو حرف من حرف نمیزنن

گفت: من؟ نه اشتباه میکنیخنثی

گفتم: خودت میدونی من حرف یادم نمیره، حافظه م تو این یه مورد خیلی قوی ه وبهش گفتم ک توی کافی شاپ بودیم و من دلایل رو برات شمردم و ..

خلاصه ک یادشون اومد!! اما در نهایت باز هم گفتم باشه خانواده ت ک ناراضی ن ب نظر من م سعی نکن راضی شون کنی حداقل واسه من، چون من دیگه نمیخوام با تو باشم!

ینی اینقد این جمله ها رو پس و پیش تکرار میکردم ک آخراش ک تو خونه هم رسیده بود قاطی کرد و گفت باشه، هرجور تو بخوای! و وقتی این رو گفت من م فورا گفتم باشه اما دوباز دوباره برام از این گفت ک تو میدونی من زندگی رو مثل تو آسون نمیگیرم، میدونی من واسه یه تصمیم کوچیک چقد همه جوانب رو می سنجم، میدونی چ آدم سختی هستم..

و البته باز هم جواب من این بود ک درسته، اما بازم حرف من همونه ( چ دروغا!!زبان )

دیگه خوابش برد و هیی از خواب میپرید و منم م باهاش خدافظی کردم، ینی بدجور سیم هام قاطی کرده بود، خو مرت$یکه یه کاری بکن دیگهزبان

اینقد این چند وقته نخوابیده بودم ک جمعه صب اصن نشنیده بودم نفیسه کی اومده و زنگ زده و وقتی بیدار شدم با مامانم مشغول تمیز کاری بودن و این بار برعکس سری قبل از پذیرایی شروع کرده بودن تا اخر ب اتاق خوابها برسن.

حامد هم زنگ زد ، پر انرژی و سرخوش انگار ک نه انگار من شب قبل اون حرفا رو بهش زده بودم اما من بازم با حرص جوابش رو دادم.

بعد از یه دوش گرفتم رفتم روی ترازو، انتظار ک نداشتین بعد اونهمه پرخوری نگم چاق شده بودم.گریه

ب خودم قول دادم ک اون روز رو هیچی نخورم و سر قولم هم موندم.از خود راضی

مامانم و نفیسه پا ب پای هم کار کردن و من م ک دپرس بودم همه ش تو اتاقم و فقط توی مرتب کردن اتاقها بعد از تمیز کردنشون کمک کردم و برای نفیسه نهاری رو هم ک مامان شب قبل خورشش رو پخته بود و برنج ش رو هم انگار صب گذاشته بود آماده کردم. ک البته بعدش مامانم گفت من م باهاش غذا میخورم ک فک نکنه چون اینجا داره کار میکنه ما نمیخوایم باهاش هم سفره بشیم.

 

 

با رویا تماس گرفتم و یه کم باهم حرف زدیم و گفت میخوام ظهر برم عیادت بابام ک یادم رفت شب ک باهم صحبت کردیم بپرسم رفته یا نه و اگه رفته باباش چطور بوده.

بعدش خودم با حامد تماس گرفتم و دوباره همون حرفای شب قبل رو واسش تکرار کردم ( والا من بودم میگفتم خو میخوای بری برو، چرا اینقد حرف میزنی دیگهابله ) اونم از کارایی ک واسم کرده ک من بمونم و تو بدترین شرایطی ک خیلی حرفا بهش زدم و بهش برخورده و اما بازم من رو نگه داشته گفت، من م گفتم اون دوستی بود اما قضیه رفتن الان من فرق داره ک گفت حالا بذار من عصر میام باهم صحبت میکنیم و خوب میدونستم بازم همین جوری داره این حرف رو میزنه!

این بار نفیسه کمی بعد از چهار رفت و مامانم گفت بازم دستشویی اولی با تمیز کردن پریزها و کلیدها موند.

موقع رفتن هم بهش یه عالمه لباس و چینی داد و میخواست واسه شوهرش هم غذا بکشه ک گفت نمیخواد و خونه غذا داره.

بعدش ک رفت مامانم ب بابام گفت: خدایی باید یه پولی هم ب من بدیدنیشخند، از صب پا ب پاش دارم کار میکنم، بهم گفت جاهایی ک میرم اصن مثل شما نیستن و اینکه اینقد دقیق باشن ک بهم بگم بین درها و یا جاهایی ک شما رو میگید ، بگن تمیز کنم.

بعد بابام گفت: جاهای دیگه اندازه تو پول نمیدن با یه عالمه چیز !

مامانم گفت: مگه من چی بهش دادم، چیزایی ک نمیخواستیم بود.

یهو بابام قاطی کرد و یه حرفی زد و من م گفت آره درست میگید همین هستین!

مامانم برام سر تکون داد ک ینی متاسف ـه از اینکه من بی ادب هستم!! ولی راستش نمیفهمم چرا بابام میتونه سر هرچیز آشوب ب پا کنه و چرت و پرت بگه اما من حرف خودش رو ب خودش میگم میشم بی ادب!!

واسه حامد غذا کشیدم و با ماست و ترشی انبه گذاشتم ک واسش ببرم و اونم حوالی 5 زنگ زد و گفت رسیده.

رفتم دم در ، تا من رو دید گفت : چرا اینجوری هستی؟ خسته ای؟

گفتم:اتفاقا بجز دراز کشیدن هیچ کار دیگه ای نکردم.

گفت: میدونم هر وقت ناراحتی چشمات باز نمیشن. خوب کجا بریم؟

گفتم: اول برو یه جایی تا غذات رو بخوری.

بازم توی همون خیابونی ک همیشه میریم ایستاد و براش غذا رو از تو نایلون در آوردم و قاشق چنگال از دستم افتاد و افتادن کف زمین، فوتشون کردم و بهش دادم خندید و گفت: الان دیگه تمیز شد؟

و خوب اخلاقش رو میدونید دیگه، دلش نیومد و پیاده شد از یه آقاهه ک همونجا داشت جلو در خونه رو میشست آب گرفت و قاشق چنگال رو شست و برگشت تو ماشین و هی قیمه خورد و هی تعریف کرد.

بعدش ک پرسید کجا بریم و فهمیدم تا 6 بیشتر وقت نداره گفتم بریم سمت مغازه و رفتیم اون طرف و شده بود پنج و نیم و من هی میگفتم جایی نریم اما حامد گوشش بدهکار نبود و گفت فوقش یه ربع دیرتر مغازه رو باز میکنم.

بالاخره رفتیم یه کافی شاپ و من یه چای سفارش دادم و حامد هم قهوه آمریکانو.

 

 

ساعت 6 خواهرش زنگ زد ک مغازه ست و پرسید ک حامد کجاست، حامد هم گفت من میدونستم تو میای و در رو باز میکنی، خواهره هم میگفت نه من ک نگفته بودم تو چطور میدونستی من میام.نیشخند

مهم این بود ک در مغازه باز بود و برای همین یه کم بیشتر موندیم. بعد حامد رفت حساب کرد و طبق معمول وقتی اومد پرسیدم چقد شد؟

فک کنم گفت 35 تومن و من اینقد تعجب کردم ، خو یه لیوان چای رو چند حساب میکنن والازبان

حرصم گرفت و ب حامد گفتم: حالا نمیشه یه روز خرج نکنی؟ واقعا ارزش داشت واسه نیم ساعت بیایم و تند تند یه چیزی بخوریم و بریم؟

گفت: فدای سرت، اشکالی نداره عزیزم.

من م ک رو دور غر بودم تو ماشین نشستیم یه کم غر زدم ک من اومده بودم حرفام رو بزنم اما هیچی نگفتم و حامد هم گفت خوب بگو اما بازم چیزی نگفتم.نیشخند

نزدیک تاکسی ها من رو پیاده کرد و خودش رفت مغازه، اما من کمی گشتم و برای مامانم ک گفته بود زرشک نداریم، زرشک گرفتم و بعد سوار تاکسی شدم و رفتم سمت خونه ک از مسیر سرخیابونمون رفت.

وقتی رسیدم مامانم در رو برام باز کرد اینقد قیافه ش خسته بود ک تا رسیدم خودم ظرفا رو شستم و بعد لباسهام رو عوض کردم و ب حامد زنگ زدم و ب کارام رسیدم.

بعدش رویا زنگ زد و از یه مسائلی ک توی گروهی وایبری پیش اومده بود گفت ک یکی از فامیلهای مهشید ب اسم ندا روز پنج شنبه نوشته بود گلاره چرا مهشید نیست، گلاره هم گفته بود مهشید فعلا گوشی نداره، بعد ندا هم نوشته حالا هرکاری ما کردیم همه میکنن، ک ینی منظورش خرید آیفون 6 بوده، گلاره هم این رو ب مهشید میگه، مهشید هم بمامانش و مامان مهشید هم زنگ میزنه ب مامان ندا و میشورتش و میذارتش کنارتعجب

گفتم: چ کار عجیبیی!!! ینی کاری ک هیچ وقت مامان من نمیکنه!

رویا گفت: دقیقا، اگه مامان من باشه میگه مگه همسن من ـه یا من تو گروهم یا حرف بدی زده خلاصه ک امکان نداره!!

گفتم:خووب بعدش؟

گفت: هیچی امروز ندا اومده بود تو گروه ک مامانای بچه ها هم توش هستن ی مشت چرت و پرت ب گلاره نوشته بود و بعد هم گروه رو ترک کرد و بعد  دوستش طرفداری کرد ازش و خلاصه ک بلبوشیی تو گروه شده بود.

یه کم راجع ب گروهها و ادمها حرف زدیم و بعد رویا گفت: راستی سعید امروز با مامانش حرف زده و مامانش هم خوب من رو پارسال تو مراسم دیده بود و وقتی فهمیده من م زده زیر گریه و مادر و پسر هی گریه کردن

گفتم: چی؟ گریه کردنتعجبقهقهه

گفت: آرره، من م گفتم واسه چی گریه کردین؟!نیشخند مامانش گفته من همه ش دارم واست دعا میخونم، اخه مامانش از اینهاست ک برای نمازهاش میره مسجده و چادری و مذهبی ـه و گفته هر روز دارم واست قران میخونم دختر خوب گیرت بیاد، خدا رو شکر ک دعاهام مستجاب شد، این دختر رو همه میشناسن، چقدره داره واسه الهام اینا کار میکنه، هیشکی ازش چیز بدی ندیده.

رویا یه عادتی داره ک خیلی هم خوبه، اونم اینه ک همه ش در حال تعریف کردن از خودش ـه ک من دختر خوبی م و من بد کسی ـو نمیخوام و من مهربونم و خلاصه اینقد میگه ک ب طرف القا میشه بهترین ادم روی زمین ـه، نمیگم ک واقعا بد ـه اما اینجوری هم ک تعریف میکنه نییست، بعلاوه اینکه ب نظرم اکثر آدمها اینجوری ـن، واقعیت من خودم هم بجز همین جریان همسایه ها واقعا واسه کسی بد نخواستم، توی کارم تمام امور مالی دست من بود و .. مطمئنا خیلی از شماها هم همین طور هستین، ینی من میگم هنوزم آدمهای خوب تعدادشون بیشتر از بدهاست.

بعد راجع ب مهشید گفت: شب قبل بعد تولد دوباره رفته پیش نادر و گفت دوباره بهش گفتم ک ایشالا گیر نادر یه دختر با همین چیزایی ک میگه گیرش بیاد و ب مهشید گفتم ک اینا همه ش تقصیر تو ـه، چطور سی سال ما اینا رو میشناسیم روی من هیچ وقت فکر بد نمیکرده اما از زمانی ک تو باهاش دوست شدی نسبت ب من نظرش تغییر کرده ک حتی نمیذاره تو یه ساعت پیش من

/ 0 نظر / 125 بازدید