قسمتی از تکالیف هفته قبل !!! ( دل نوشت 519 )

شنبه صب حتما از خواب بیدار شدم دیگهنیشخند و بعدش دوش گرفتم و با حامد صحبت کردم، اگه اشتباه نکنم تا جمعه ش اخمو بودم اما اون شنبه سعی کردم یه کم روابط م بهتر بشه و هی نگم شما رو بخیر و ما رو ب سلامت ( شده بودم مثل رویا ک دروغای بزرگ میگهابله )

اون روز بابام وقت دکتر داشت اما صبح ش از مرکز تماس گرفته بودن و گفته بودن دکتر بابام شب قبل تصادف کرده و فقط میدونیم امروز نمیاد و نمیدونیم حالش چطوره و نوبت رو برای سه شنبه دادن.

مامانم هم رفت خرید ، نزدیکای خونه ک رسیده بود تماس گرفت با من ک برم دم در کمک ش ، تند تند لباس پوشیدم و رفتم دم در ک دیدم یه وانت در خونه مون ایستاده و مامانم داره ازش پیاده میشهیول و بعد رفت طرف پشت وانت و نایلون های خریدهاش رو یکی یکی خالی کرد و من م از دستش گرفتم و آوردم بالا

وقتی اومدیم تو خونه خندیدم و گفتم: وانت دربست کردی اومدیخنده

گفت: آره، دیدی ک بارون میاد هیچ ماشینی نبود دربست کنم، دیگه با این اومدم خنده

خریدها رو سرجاشون گذاشتیم و شستنی ها رو شستیم، تو اون فاصله یه چیزی هم با خرما واسه حامد درست کردم ک براش ببرم.

بعد مامانم رفت آرایشگاه و وقتی برگشت گفت: سرمه رفتم تو مزون ش چند دست لباس پوشیدم، دو دست ش خیلی قشنگ بود، اگه میشه تو هم بیا و ببین ک اگه خوب بودن برای عید بگیرم.

عصر هم آماده شدم و رفتم ب طرف حامد. کمی بعد از اینکه رسیدم حامد هم اومد. نهار اورده بود اما گفت اگه تو نمیخوری من م نمیخورم  ک من گفتم نه نمیخوام

پرسید: خوب کجا بریم؟

این بار نگفتم نمیدونم، بلکه یه کافه رستوران تازه باز شده بود اون رو پیشنهاد دادم و رفتیم  اون سمت. ماشین رو تو پارکینگ ش پارک کردیم و رفتیم تو رستوران.

ازمون پرسیدن برای غذا اومدیم یا کافی شاپ ک خوب دومی رو گفتیم و منوشون رو اوردن. فضاش شیک و باکلاس بود، خصوصا مبلی ک من روش نشسته بود پشتی ش تا نزدیکای سقف میومدابله

حامد گفت: چقد بهت میادخنده

گفتم: تمام وسایل سلطنتی ب من میادعینک

میدونید دیگه ک من بدبختم و فقط چای میخورمافسوس حامد هم قهوه یونانی سفارش داد و یه کیک وانیل کارامل هم گرفتیم.

مثلا میخواستیم با هم صحبت کنیم اما بجز نگاه های عاشقانه و لبخندهای ملیح فک نکنم حرف خاصی بین مون رد بدل شد.چشمک

سجاد ک از شب قبلشون برای فوت مادربزرگ خانوم ش رفته بود شهرشون و حامد خودش باید در مغازه رو باز میکرد.زبان برای همین زود بلند شدیم و تو راه بهش خرماها رو هم دادم ک شب رفت خونه بخوره.

با تاکسی برگشتم تو راه زنگ زدم ب مامانم ک تماس بگیره با ارایشگاه و بپرسه اگه تا زمانی ک من میرسم هستن بریم اون طرف ک مامان بهشون زنگ زدن و گفتن دارن میرن خونه.

بعدش رفتم یه بسته شکلات خریدم برای خونه فاطمه ینا. راستش میخواستم واسش کیک آپساید داون درست کنم برای همین تو هفته قبلش یه کمپوت اناناس خریده بودم اما بازم بیماری گشادیسم ب سراغ اومد و بجای زحمت دادن ب خودم یه بسته شکلات ابتیاع کردم.ابله

 

حالا یه چیزی هم درباره خرید کمپوت اناناس بگم، دو مدل داشت اول از یه مارکی ک من اسم ش رو نشنیده بودم برام اورد بهش اون یکی رو نشون دادم

گفتم: لطفا از اون مدل بهم بدید

فروشندهه گفت: اتفاقا میخواستم بهتون بگم مارک دولی!! (DOLE ) ببریدقهقهه

 

وقتی رسیدم خونه ب حامد اطلاع دادم . بعد دیدم رویا زنگ زده، باهاش تماس گرفتم جواب نداد ، حدس زدم سعید و سبی رفته باشن و باز شک نداشتم فرداش رویا تماس میگیره و کلی از این موضوع تعریف میکنه ک مامانم عاشق سبی شده!ابرو

تا آخر شب ب کارام رسیدم و شب هم ک حامد تماس گرقت و با هم صحبت کردیم تا رسید خونه و قرار شد واسه فردا صب ک خونه فاطمه دعوت بودم بهم زنگ بزنه ک سرراهش قبل از مغازه بیاد من رو ببره.

یک شنبه صب حامد ساعت نه ونیم زنگ زد ک بیدار شو.ابرو خییلی خوابم میومد خصوصا ک شب قبل ش دیر خوابیده بودم و از اون مهمتر اینکه برای نهار دعوت بودم نه برای صبونه ک!

ب حامد گفتم : تو برو من خودم میرم

گفت: مطمئن؟ ناراحت نمیشی؟

گفتم: نه ولی خو دروغ گفتمنیشخند

زمانی ک بیدار شدم دوش گرفتم و آماده شدم و ب مامانم گفتم: تماس بگیر و ببین اگه هستن بریم.

ک مزون داره بود و مامانم هم آماده شد و شکلاتم رو برداشتم و البته قبلش با حامد صحبت کردم و بعد رفتیم.

خوب این ارایشگاهه رو خیلی وقت بود نرفته بودم ، وقتی در رو باز کردن اول نوشین مامانم رو دید و سلام و علیک باهاش کرد و یه نگاهی ب من هم کرد و یه سلام کرد و یهو مثل برق گرفته ها گفت: سرمه ای؟؟

بعد بهاره ک مدیر اونجاست متوجه من شد و گفت: خدای من اصن باورم نمیشه چقد لاغر شدی، تو خودت خوشگل بودی الان دیگه فوق العاده شدی ( من رو میگفت هااز خود راضی ) چند کیلو لاغر کردی؟!!

تو همون حین سمیه ک اپیلاسیون کار بود اومد و اون اصن من رو نشناخت!! نوشین بهش گفت: سرمه ست ها!

دیگه دورم حسابی شلوغ شد هر کی یه سوال میپرسید، ک چند وقته و چند کیلو کم کردم و اسم دکترم چی ـه و جاش کجاست و شماره ش چی ـه ، رژیم ش چطوریه و و و ....

خصوصا ک نوشین ک وزن ش خییلی بالاست تصمیم داشت بره عمل کنه و بهاره گفت میخواد بره پیکر تراشی، بهش میگم دیوونه تو رژیم بگیر این کارها چیه

خلاصه ک قرار شد برن پیش دکتر من ..

بعد با مامانم رفتم تو اتاقی ک مزون بود و خانوم ه ک اسم ش لیلا بود، ب مامانم 5 دست لباس داد ک مامان پوشید و دو تاش رو گفتم قشنگ ـن ک خود مامانم خندید و گفت: دقیقا من م همین دو تا رو انتخاب کرده بودم.

لیلا ب زور ب من م میخواست لباس بده اما اصن تو حال و هوای پرو کردن نبودم و بهش گفتم یه وقت دیگه میام.دروغگو

بعد از اینکه مامانم خریدش رو کرد و اومدیم بیرون، مامان رفت خونه و من م دربست کردم و رفتم ب سمت خونه فاطمه ینا.

تو راه با حامد صحبت کردم و بعدش هم با سمیه، از دست مصطفی عصبانی بود و باهاش بحث حسابی کرده بود. بعد گفت رضا هم پی ام داده ک مصاحبه واسه کانادام رو قبول شدم یه برنامه بذار همدیگه رو ببینم

گفتم: بخدا من میدونم و تو اگه بری، رفت ترکیه از تو یه خدافظی نگرفت

سمیه گفت: نه بابا مگه دیوونه م برم، دیگه این آدم ب چ درد من میخوره ک پاشم باهاش برم بیرون.

دیگه رسیدم خونه فاطمه . وقتی رفتم بالا ناهید دم در آپارتمان منتظرم بود تا من رو دید گفت: وای چ مانکن شدی، البته تو چاق نبودی ( از این خالی بندی هایی ک خانومها تو روی هم بهم میگننیشخند )

بعد فاطمه از تو آشپزخونه اومد و اون هم بعد بغل و روبوسی همین حرفا رو بهم زد. خودش چند کیلویی وزنش بیشتر شده بود اما ناهید مثل قبل لاغر بود.

ساعت حوالی دو ظهر بود و برای همین پرسید چی میخوری قبل نهار؟ گفتم هیچی همون نهار ..

سوپ جو درست کرده بود با برنج و مرغ ک گفت ب خاطر تو کمی سرخشون کردم اونم با روغن زیتون. ماست و سالاد و نوشیدنی هم روی میز بود.

دیگه دور میز نشستیم و همین جور ک غذا میخوردیم حرف میزدیم، من فقط یه ران مرغ کوچیک برداشتم با کمی ماست خوردم، خود فاطمه هم زیاد نخورد اما ماشالا ب ناهید ینی بگم تمام برنج و دو تیکه مرغ بزرگ و یه عالمه سالاد و ... خورد بازم کم گفتمهیپنوتیزم

چقد از این لاغرهایی ک یه عالمه میخورن و چاق نمیشن بدم میاد، اه اه اهمنتظر ( مدیونید فک کنید از رو حسادتم میگمابله )

لاغرای بیسوادزبان

بعد از اینکه میز رو جمع کردیم فاطمه ب ناهید گفت: شرمنده من و سرمه زیاد غذا نخوردیم الان با چای میخوایم تارت بخوریم ( ینی ببینید چقد نهار خورده بود ک فاطمه مطمئن بود ناهید میگه سیرم! )

ناهید گفت: چرا فک میکنی من جا ندارم؟ خوب من میخورمخنده

و واقعا هم کلی خورد، من ک از شیرینی برنداشتم و فقط رفتم از روی میز دیگه فاطمه یه شکلات برداشتم ک با چایی م بخورم ک ناهید گفت: سرمه ظرفش رو بردار بیار منم میخوام بخورمنیشخند

بعد هم فاطمه یه عالمه آجیل پر پسته آورد ک کلی هم از اون خورد، ینی من ک فقط نگاه میکردم داشت حالم بد میشد.نگران تازه چندتا هم میوه خوردآخنیشخند

بهشون گفتم رشته آشپزی قبول شدم و فردا دارم میرم ثبت نام، خیلی خوشحال شدن و کلی استقبال کردن و فاطمه گفت اگه میدونستم من م اسم می نوشتم.

حامد هم چند باری تماس گرفت ک عصرش گفت اول میرم خرید و بعد میرم مغازه بالا ک روغن ها رو ببرم.

ماه$ واره یهو یه آهنگ قدیمی شماعی زاده ک برای دختر شما خواستگار اومده، همون آهنگ ـه ک الان ب رویای دست نیافتنی تبدیل شدهابله دیگه من و فاطمه رقصیدیم و کلی خندیدیم و ناهید هم مسخره بازی در میورد و بعد هر کدوم راجع ب مسایل مختلف حرف زدیم و یه قسمت اعظم بحثمون درباره خواهر شوهر فاطمه بود ک اگه یادتون باشه با یه پسری ک مادر و پدر پزشک داشت دوست شد و پسره واسه خودش و خواهر شوهر فاطمه بورسیه گرفت و رفتن آمریکا و بعد یک سال همخونه بودن هم ازدواج کردن.

پسره از لحاظ چهره خیلی سرتر از دختر بود و همه ش ب این فک میکردیم ک چطور همچین چیزی پیش اومده و دختره دقیقا چی کار کردهیول

و حالا هم ک دختر پدر و مادر خودش رو برده بود البته برای یه مدت و فاطمه گفت دختره داره کارای برادر مجردش رو هم اکی میکه ک ببره.

فاطمه همه ش میگفت از این حرصم میگیره ک اینها اینقد مذهبی ن، برای ما یه هفته بود فاصله همه کارهامون و هی میگفتن عقد کنید شما ب هم نامحرمید، نمیدونستن ک ما باهام از قبل دوست بودیم، اونوقت دختر خودش رو ببین..

دیگه تا طرفای 8 اونجا بودم و بعد آژانس گرفتم و برگشتم خونه. ب حامد خبر دادم و بعد مامان گفتم دوباره لباس هاش رو واسم بپوشه ک خوب ببینم.نیشخند

آهان بچه ها از روزی ک عمه م رفته بود قهوه جوشم نبود، ینی ما هر روز تمام کمدها رو میگشتیم و مطمئن بودیم ک عمه م جاب جا کرده، کلا کار همیشه ش همینه، هر زمان میاد خونه مون جاهای چیزای مختلف تغییر میکنه و باید مدتهااا بگردیم تا پیدا بشن، اون روزم اینقد اعصابم سر همین موضوع خورد شده بود . مامانم گفت بهش زنگ بزن و ازش بپرس کجا گذاشتی اما گفتم نه نمیخوام

خلاصه ک اون روز هم کلی دنبال قهوه جوش گشتیم و بازم نیافتیم ش!!

بعد کارام با رویا ک بهم زنگ زده بود، تماس گرفتم. کمی حرف زدیم تا خودش گفت: دیشب سعید و سبی اومدن دیگه تا رفتن ساعت 11 و نیم بود. مامانم اینقد خوشش اومد از سبی ، هی میگفت اصن فک نمیکردم اینقد یه پسر تو این سن میتونه فهمیده باشهابرو و دیگه همون حرفایی ک انتظار داشتم رویا بگه رو ازش شنیدم.خمیازه

آخر شب هم حامد تماس گرفت و بهم گفت برای فردا باهام تماس بگیر ک با من بری دانشگاه.

دوشنبه صب زود از خواب بیدار شدم، دلم نیومد حامد رو بیدار کنم چون میدونستم سجاد اومده و میتونه دیرتر بره مغازه، برای همین خودم شال و کلاه کردم و رفتم برای ثبت نام.

مسیرش ک برای من راحت بود و از اون بهتر اینکه نزدیک سر خیابون بود و از تاکسی پیاده شد پیاده روی نداشتنیشخند

یه خونه بزرگ و قشنگ ک یه استخر بدون آب توی حیاط ش داشت. تیپ و قیافه ها هم ک هر کس هرجوری دلش میخواست اومده بود، با روسری و پالتوهای کوتاه.

البته من خودم دوست دارم محیط دانشگاه تیپ م متفاوت باشه، ینی مقنعه سرم باشه و چیزی ک تن م هست کمی رسمی باشه ( حالا نه خیلی ها :دی )

دیگه زمان برد ثبت نامم ، حامد هم طرفای 12 زنگ زد و وقتی فهمید اونجام تعجب کرد و گفت چرا تماس نگرفتی!

تا طرفای 4 اونجا بودم، البته کارم زودتر تموم شده بود اما چون میخواستم حامد رو ببینم ترجیح دادم کنار بخاری روی صندلی بشینم تا ساعت تعطیلی  حامد بشه. بعد پیاده راه افتادم و رفتم، باورتون میشه من کلی پیاده روی کرده باشم آیا؟از خود راضی

وقتی رسیدم نزدیکای مغازه حامد، کار اونم تموم شده بود و فورا اومد. تا سوار شدم و من رو با مقنعه دید کلی خندید و گفت قیافه ت مثل بچه دبستانی ها شدهنیشخند

نهار آورده بود ک کمی باهاش خوردم و بعد گفت: کجا بریم؟

گفتم: بریم همون جایی ک اون دفعه فک کردیم کافی شاپ ـه و بعد لوستر فروشی بود ، یادته طبقه پایین ش هوکا نوشته بود؟

حامد هم ک اکی بود و رفتیم ب همون سمت ، وقتی رفتیم تو ساختمون حامد گفت: دوباره اشتباهی نریم بالانیشخند

رفتیم توی کافه ک قشنگ و بزرگ بود. یادم نیست چ قلیونی انتخاب کردیم اما خوب بود.

قلیون طرف من و میخواستم با انبر ذغالش رو جاب جا کنم ک نتونستم و افتاد روی زمین، یهو میز کناری مون دختر و پسره یه سر و صدایی کردن ک گارسون بیا اینجا ذغال افتادهتعجب

کارگره هم با یه اخمی رو ب من اومد و ذغال رو برداشت و بعد هم روی رویه صندلی کناری قلیون رو ک خاکستر پاشیده بود پاک کرد وهمچنان با اخم نگاه میکرد .زبان

من نخودچی کشمش خیلی دوست دارم و دیدم بیشتر اجیلش نخودچی کشمش ـه ، دیگه هم کشمش ها رو له میکردم و یه نخودچی میذاشتم وسطشون  دوباره کشمش رو دور نخودچی میپیچیدم، ینی حتما هم باید اینجوری بخورم تا بهم مزه بده.نیشخند

حامد هم از عموش تعریف میکرد  ( عموش خییلی چاق ـه ) و گفت: همه ش میگه من هیچی نمیخورم، بعد میاد مغازه بهش میگم عمو برات سس نزنم دیگه، میگه نههه، بعد ک ساندویچ رو میدم بهش میگه حامد سس مخصوصتون کجاست؟ میبینم میره سراغش و یه عالمه سس میریزهخنده یا اینکه میگه من هیچی نخوردم بعد میری خونه ش میبینی یه عالمه چیپس و پفک و آجیل جلوی تی وی ـهخنده

بعد پرسیدم: عموت خیلی تو رو دوست داره؟

گفت: نه اونجوری اما بابام رو چرا! چون بابام جلوی تمام خواهر برادرها ایستاد و گفت باید حقتون رو ببخشید ب این، این بوده ک 15 سال از پدر و مادر پیرمون نگهداری کرده و خودش ازدواج نکرده حالا چطور راضی میشین شماها ک همه تون یه سرپناه دارین این رو بی خانمان کنید، آپارتمان مال اینه و خود بابام هم اول از همه سهم ش رو بخشید و ب خاطرش با همه در افتاد ک دیگه اونها هم رضایت دادن.

آخر سر ک میخواستیم بلند بشیم من همه نخودچی کشمش ها رو برداشتم و ریختم تو جیبای حامدخنده حامد هم هی میگفت سررررمههه این کارها رو نکننیشخند

گفتم: حالا بلند میشیم میینم پشت سرمون تیک تیک تیک داره نخودچی میریزهخنده

بعد حساب کردن سوار ماشین شدیم و حامد بین راه من رو پیاده کرد و من م سوار تاکسی شدم و رفتم خونه البته ک حتما توی راه یه چیزی خریدم.نیشخند

وقتی رسیدم خونه بهش اطلاع دادم و خیلی گرسنه بودم از نهار خوردم و بعد هم با رویا حرف زدم و بهش گفتم ثبت نام کردم و کلی خوشحال شد.

آخر شب هم با حامد صحبت کردم و هی میگفتم خدا کنه هفته دیگه کلاسها شروع نشه.ابله

از سه شنبه چیز خاصی یادم نمیاد! واقعا چرا آیا!نیشخند

فقط خاطرم هست ک صب با حامد صحبت کردم و بعد ب کارام رسیدم.

مامانم اینا رفتن دکتر و وقتی برگشتن گفت دکتر گفته ک عمل خوب بوده اما پشت شبکیه زجاجیه خونریزی کرده، از این بعد باید همه ش طاق باز بخوابه و آسپرین رو قطع کنه.

اون روز بارون خییلی زیادی میومد و خوب میدونید دیگه اگه روی تهران با هلی کوپتر از از بالا یه بطری اب معدنی بریزن ترافیک میشه وای ب حال اینکه بارون ب اون تندی بیاد.

حامد عصر زنگ زد و گفت دارم میام سمتت.

گفتم: وای نیا، الان ترافیک ـه کی بیای و کی برسی و بعد باهات برگردم باید من تو راه بمونم تا بیام خونه

گفت: حالا تا یه جایی میام ببینم چی میشه، آخه غذا کباب ـه دلم نمیاد تنهایی بخورم.

بیشتر از 45 دقیقه تو ترافیک نزدیک مغازه بود تا آخر سر دور زد و برگشت مغازهیول

دیگه تا اخر شب هم ب کارای خودم رسیدم و با رویا صحبت کردم و بهم گفت بهار قراره بیاد خونه مون. احتمالا میاد دم در

گفتم: اا الان؟ چ حوصله ای داره!

شب هم حامد وقتی مغازه رو بست زنگ زد و باهم حرف زدیم تا رسید خونه و بای بای.

--------------------------------------

وای بهمن هم تموم شد، من عاشق اسفند و بوی اسفند و هیاهو شم، اسفند اومدنت مبااررررکقلب

سبزه هاتون رو کم کم باید بذارید ها، حتی اگه برای سر سفره از بیرون میخرید یه کوچولو برای خودتون سبز کنیدمژه

این 29 روز باقی مونده سال پر از آرامش و پول و شادی باشه واسه تونماچ

/ 0 نظر / 103 بازدید