لطفا دم اذان ظهر برامون انرژی مثبت بفرستید !!! ( دل نوشت 495 )

بابام گوشی رو جواب داد متوجه شدم از کلینیک ـی  ک هفته پیش رفته بود برای چشم ـش ، یهو صدای بابام بلند شد و گفت: من همیشه پیش این دکتر میرفتم، خانومم هم بیمار ایشون هستن، ینی چی؟ اون هفته خود شما گفتین اورژانسی برو پیش اون یکی ...

خلاصه ک این مکالمه ادامه داشت و اخر بابام گفت: باشه پس من ساعت 1.5 میام.

وقتی قطع کرد جریان رو توضیح داد ک هفته پیش ک رفته بوده پیش دکتر بود همین کلینیک ، چون اورژانسی بوده میفرستنش پیش یه دکتر فوق تخصص دیگه شبکیه و نه این آقای دکتر، و الان ک این آقای دکتر پرونده بابام رو چک کرده بود و دیده بود ک رفته پیش همکارش گفته بود من این رو قبول نمیکنم، بیماری ک رفته باشه پیش یکی دیگه نمیشه دوباره بیاد پیش من برای ویزیت شدن.تعجب

ینی آدم متاسف میشه واقعا از اینکه یکی ک فوق تخصص گرفته تا این اندازه میتونه کوته بین باشه.

بابام نهارش رو خورد و زودتر رفت و مامانم کاراش رو کرد و بعد از بابام رفت ک برسه بهش. ( کلینیک ـه نزدیک خونه مون ـه و پیاده رفتن )

قبل از اینکه مامانم بره حامد تماس گرفت و باهم صحبت میکردیم ک بهش گفتم: امروز کلاس تزیین هندونه دارم ، یا الان میرم هندونه بگیرم ک ببرم و یا همون عصر قبل رفتن یه جا رو پیدا میکنم و میگیرم.

حامد گفت: واای یادم رفت واست بخرم، من بهت قول داده بودم ک میگیرم واست.

گفتم: اشکال نداره، برو مغازه من کاری ندارم میگیرم.

گفت: نه مغازه همه هستن خودم میرم برات میخرم.

اول رفت تره بار ک گفت واسمون هنوز بار هندونه نیومده و بعد رفت یه مغازه میوه فروشی و از اونجا باهام تماس گرفت و گفت: سرمه چند کیلویی بگیرم؟

گفتم: یه کوچیک بخر.

آخر سر کار خودش رو کرد و یه هندونه 8 کیلویی خرید.هیپنوتیزم

گفتم: حامد جان من این رو چ جوری با خودم ببرم وبیارم؟منتظر

گفت: با آژانس برو. الان هم دم در خونه تونم بیا.

تازه مامانم رفته بود، با یه ذوق مضاعف!! گفتم: می خوای بیای خونه مون؟بغل

گفت: نهخنثی

ینی ب جان خودم تا حالا اینقد ضد حال نخورده بودم.

گفتم: نیا بهترزبان

گفت: دیوونه من ک از خدام ـه اما وقتی چند تا همسایه عوضی دارین و دوربین هست و چهارشنبه هم دادگاهتون برای چی یه کاری کنیم ک خدایی نکرده دستشون یه مدرکی چیزی بیوفته، ارزشش رو نداره .

گفتم: باشه، الان میام دم در.افسوس

توی دو تا نون باگت کوچیک کتلت و گوجه و خیارشور گذاشتم و با خودم بردم، رفتم دم در و حامد نزدیک تر از همیشه ب خونه مون پارک کرده بود ک نخوام موقع برگشت زیاد با هندونه سنگین راه برم.

داشتیم خوش و بش میکردم ک خانوم همسایه روبرویی و دخترش از کنارمون ردشدن، وقتی متوجه شون شدم من نگاهشون نکردم اما مطمئنم ک دیدنم.

کلی ب حامد غر زدم ک چرا نیومده خونه مون و بعد برگشتم خونه.نیشخند

رسیدم خونه حامد زنگ زد و گفت: سرمه زیر هندونه ـه واست پول گذاشتم ک با آژانس بری و بیای.

فورا رفتم سراغ ته نایلون رو نگاه کردم و اینا رو دیدم.

 

 

بعد از تشکر ازش دوباره غر زدم ک چرا نیومدیزبان تا رسید مغازه و خدافظی کردیم.

بقیه کتلت ها رو اماده کردم و واسه مامانم گذاشتم.

 

 

بعد هم ب کارام رسیدم تا مامانم اینا برگشتن و پرسیدم چ خبر؟

مامانم گفت: همین ک رفتیم دکتره ک انگار میدونست ما کی هستیم با یه لحن بدی باهامون حرف میزد، تا بابات هم میخواست توضیح بده میگفت من اینجا دارم تو کامپیوترم میبینم نمیخوام واسم توضیح بدید و بعد گفت من مریض کس دیگه ای نمیبینم ، شما اون بار رفتین پیش اون یکی دکتر، دوباره برید پیش همون!!!! آخر سر بهمون واسه 7 دی نوبت عمل داد اما وقتی بلند شدیم بابات گفت من حاضرم کور بشم ولی خفت نکشم، ده میلیون داری واسه این عمل پول میگیرین تازه منت هم میذارید. (بهشون گفتن هزینه عمل پارگی شبکیه رو 9 میلیون ـه )

گفتم: نمیخواد برید پیشش، چ اجباری ـه، دکتر دیوونه ، بدبخت عقده ای حسود، حالا رفته باشین ، ینی اینقد با اون دکتر لج ـه ک نمیتونه ببینه یکی یه بار پیش اون بره!! ( باور کنید هی خواستم فامیل دکتره رو بگم ک یه وقت گذر شما بهش نیوفته اما پشیمون شدم )

بعد مامانم گفت: دکتره هم گفت عمل خییلی خطرناکی ـه ، خلاصه بعدش اومدیم بیرون و رفتیم از یه جا نامه بگیرم وقتی برگشتم دیدم منشی داره فامیل ما رو میگه واسه اون طرف خط و تا من رو دید جا خورد و قطع کرد، بهش گفتم موضوع چی ـه؟ چرا جریان رو نمیگین؟ مگه چ اتفاقی افتاده؟ دکتر هم چ برخوردی بود ک داشت، گفت آخه دکتر میدونه ک شما رفتین پیش اون یکی دکترخنثی بعد از صب هم دو مورد دیگه واسش پیش اومده خیلی اعصابش خورد شده ( ب درک! ) خلاصه نامه رو دادیم و سوار آسانسور شدیم بیایم ک از راه دور منشی انگشت سبابه ش رو هی تکون داد و بلند بلند گفت اگه ب دکتر اعتقاد ندارین نیاین، اگه ب دکتر معتقد نیستین برید جای دیگه عمل کنید، اومدم بیرون گفتم چی میگی تو؟ حرف حسابت چی ـه؟ چ طرز برخورده، تو چ کاره ای انگشتت رو واسه من اونجوری میکنی، دیگه گفت نه عزیزم من برای خودتون گفتم، بخدا منظوری نداشتم.. خلاصه اینم از این، برگشتیم دیگه، حالا ببینیم چی میشه.

گفتم: خوش بختانه چشم پزشکی ایران یکی از بالاترین ها تو دنیاست و یه عالمه دکتر فوق تخصص خوب داره، این نشد، یکی دیگه!

بعدش مامانم گفت: راستی سرمه صب بابات رفت همون دادگاه قبلی بهش گفتن دوباره سین لعنتی رفته شکایت ک اینا باید پول دادگاه رو بدن چون در جلسه محکوم شدن و همه از جمله همین همسایه روبرویی کلی ب ما توپیده!!!

بعد هم از پست کردن همون خودکارا واسه هستی و ملودی گفت ک براشون پست کرده بودن و همین طور وسایل اون خواهرم رو ک برای ژانویه ب دستشون برسه.

مامانم گفت: اون سری برای آرش فقط اسباب بازی داده بودیم، ناراحت شده ک چرا واسه اران لباس هم هست و برای اون نیست، حالا این بار کلی لباس واسش گذاشتم. بارمون هفت کیلو و سیصد بود، اما خوب اینا خورده ک ندارن رو ب بالا حساب میکنن، گفت براتون باید یا 8 کیلو بزنم یا سیصد گرم ش رو در بیارم، یهو دست کردم تو کیفم و یه بسته قطاب در آوردم تعجب و گفتم نه از اون خوراکی ها در نیار، این رو بذار روشخنده

این رو ک مامانم تعریف کرد اینقد خندیدم، یاد حامد افتادم ک همه ش بهم میگه سرمه تو چطور اینهمه خوراکی همیشه تو کیف ت داری، نگو ب مامانم رفتم.خنده

ینی ببینید این آدم تا چ اندازه چقد عوضی، دروغگو و خدا نشناس ـه، انشالا ک تقاص تمام این کارهاش رو میبینه، مطمئن م.

بعدش زنگ زدم آژانس و تا برسه آماده شدم و بعد هم ک رفتم. توی مسیر زنگ زدم ب حامد و بهش اطلاع دادم ک دارم میرم و باهم صحبت کردیم تا رسیدم.

وقتی رسیدم آموزشگاه 5 نفر قبل من اومده بودن و دو تا دو تا باهم دوست شده بودن و یکی هم تکی نشسته بود، من روی ردیف دوم نشستم. نیم ساعتی معطل شدیم و چندنفر دیگه بهمون اضافه شدن تا بالاخره خانومی ک آموزش میدادن اومدن و گفت: کسایی ک هندونه آوردن بیاین کنار من بایستن.

من با خودم چاقو هم برده بودم و وقتی گفت هندونه رو پوست بگیرید کارم رو شروع کردم.

 

 

بعد هم شروع کردم ب کنده کاری و آخر سر یه چیزی در اومد ک ای بدک نبود اما خود مربی خیلی از من تعریف کرد و گفت خیلی ظریف کار و با حوصله ای و حتما بیا برای اموزش سفره آرایی و سبزی آرایی..

این ـم حاصل کار ک وقتی برگشتم خونه عکس گرفتم.

 

 

اونجا ک بودم رویا زنگ زد و گفت: یه روز ک من خونه م تو رفتی بیرون!

گفتم: حالا تو چرا خونه ای؟

گفت: سوم عموی سعید ـه دیگه!نیشخند

گفتم: خووب آهااننیشخند.... یه ساعت دیگه اینا برمیگردم باهات حرف میزنم.

تا طرفای 8 کارمون زمان برد و بعد گفتم واسم آژانس بگیرن و برگشتم خونه، تو راه ب حامد تماس گرفتم.

راجع ب کلاس حرف زدم و اینکه چ خبر بود و چی کارا کردیم و وقتی رسیدم باهاش خدافظی کردم.

توی خونه مون بابام خواب بود و هندونه م رو نشون مامانم دادم و بعد هم روش رو سلفون کشیدم و گذاشتم تو یخچال، اخه خانوم ه گفت میتونید تا شب یلدا نگه ش دارید.

بعد زنگ زدم ب رویا و باهم صحبت کردیم و گفت: پس چرا کیوان بهم زنگ نزد؟ مگه نگفتی ازش خبر میشه؟

گفتم: اره میشه، صب کن حالا تو هم. خووب چ خبرا؟

گفت: هیچی، فقط سعید ک رفته بوده برای مراسم، همه دور هم نشسته بودن و مامان مهشید هم بوده، حرف زن گرفتن سعید شده، مامان مهشید گفته سعید چرا با رویا ازدواج نمیکنی؟ خیلی کیس مناسبی ـه، بقیه هم هی گفتن وای آره، رویا خیلی خوبه ، دیگه سعید و سبی و خواهر سعید و شوهرخواهرش هی خندیدن ( اینایی ک اطلاع دارن از جریان )

گفتم: حالا تصمیم ت چی شد؟

گفت: نمیدونم، قبل تو داشتم با مریم (دخترخاله ش ) حرف میزدم، خوب اونم میثم اینا رو خیلی میشناسه دیگه، هی بهم میگفت نه ازدواج فامیلی نکن بددرد نمیخوره، آدم از غریبه میتونه صد تا انتظار داشته باشه اما از فامیل نه..

دیگه تا شب صحبت کردیم و یه کم کتلت خوردم و بعد ب کارام رسیدم . اخر شب قبل زنگ زدن حامد هم پریود شدم.

وقتی حامد تماس گرفت خودم رو زدم ب خوابخنثی گفت: عزیزم خواب بودی؟ میخوای بخوابی؟ و وقتی جواب مثبت شنید گفت: فردا میری آزمایش بدی؟

گفتم: آره دروغگو

گفت: باشه پس برو بخواب و خدافظی کرد.

یه کم بعد از قطع کردن خودم باهاش تماس گرفتم و گفتم: واقعا برای خودم متاسفم، تو اصن برات مهم نیستم! زود خدافظی میکنی ..

دیگه هی دلیل و برهان اورد ک چی فک کرده و تو همین چند دقیقه خودش زنگ زده ب کارگرا و بعد کلی قربون صدقه رفت من م بخشیدم ش.مژه حالا درست ـه ک کینه ای ـم اما شمر ک نیستم. والانیشخند

سه شنبه صب ک از خواب بیدار شدم ، دیدم مامانم وسایل سوپ رو گذاشته و مرغ ش رو درست کرده، من م دست ب کار شدم و باقی کارهاش رو کردم و باهاش تماس گرفتم ک اگه یه غذای دیگه هم میخواد واسشون درست کنم ک گفت اگه خودت میخوری ، و جواب من منفی بود و گفت: پس ما هم نمیخوایم، همون سوپ رو میخوریم.

دیگه یه سوپ محشررر درست کردم، فقط قارچ نداشتیم اما اینقد باقی چیزاش ب اندازه بود ک اصن اشکالی نداشت قارچ نداره.نیشخند

 

 

حامد تماس گرفت و باهم صحبت کردیم و داشت میرفت مغازه و سر راهش هم یه جا پیاده شد گفت کفشهاش رو جراج زده ببینم چیزی خوبی هست واست بگیرم ک خدا رو شکر چیزی نداشت و بعد هم رفت خرید و اخر سر هم ک رسید مغازه و خدافظی کردیم.

سرایداره شب قبل اومده بود و زنگ در خونه مون رو زده بود ک فردا میخوام درها رو روغن بزنم، شما هم میخواین؟ ک مامانم ازش درباره بقیه همسایه ها پرسیده بود و اونم گفته بود بقیه هم خواستن ، مامانم هم گفت واسه ما هم بزن.

ظهر سرایداره اومد زنگ رو زد و گفت: در آپارتمانتون رو روغن بزنم یا نه؟

گفتم: دیروز ک سوال کردین، مامانم گفت بله.

گفت: آخه صب باباتون گفته نه نزن !!!!!!!!

گفتم: شاید واسه اینکه این لنگه در پشت در آهنی محافظ ـه، منظورش این بوده باید یه لنگه رو باز کنه.

گفت: نه گفته ک قبلا رنگ زدن..

ینی از دست این کارای بابای من!! اصن درکش نمیکنم چرا همیشه مخالفه!!

گفتم: نه شما روغن رو بیار.

تا رفت ک برس ش رو بیاره، زنگ زدم ب مامانم اشغال میزد، با بابام تماس گرفتم جواب نداد و دوباره زنگ زدم ب مامانم  و جریان رو براش گفتم و اونم گفت باشه بهش بگو بزنه.

دیگه وقتی اومد من اون لنگه در رو هم باز کردم و اومد تو خونه مون و روغن زد و رفت. چند دقیقه بعد دوباره زنگ در خونه مون رو زد و گوشی ش رو بهم داد و گفت: ببخشید میشه واتس آپ و لاین رو برام نصب کنید؟

نمیدونم چرا اما هرکاری کردم نشد، ینی انگار سرعت نتش پایین بود و دیگه تشکر کرد و رفت.

تو این فاصله هم زن یکی از همسایه ها ک بیشتر طرف سین لعنتی و کاف عوضی ـه اومد ، خوب یا بد من تحویلش نگرفتم.

مامانم زودتر از بابام اومد و اولین قاشق سوپ رو ک خورد گفت: وای سرمه چقد شوره!

گفتم: مامان چی ـه عادت کردین همه چیز رو بی نمک بخورین، من اصن ب این نمک نزدم ، فقط از همون عصاره ها ریختم.

ک البته بعدش خورد گفت: بهتر شد، فک کنم قاشق اول توش از همون عصاره ها بود و حل نشده بود.

هرچقد اصرار کرد خودتم بیا بخور، گفتم: نه توش کره و آرد و خامه ست، عمرا من اون رو بخورم.نیشخند

بعد هم با مامانم صحبت کردیم، شب قبل زنگ زده بود و ب عمه م گفته بود واسه شب یلدا شما و بچه ها بیاین اینجا، عمه م هم نه نگفته بود اما آره هم نگفته بود، مامانم گفت بذار دوباره زنگ بزنم و ببینم چی ـه، اما بازم عمه م همون روش نه و آره رو پیش گرفت و نفهمیدیم دوباره آخرش چی ب چی شد، اینقد ک عمه م راست هیچی رو نمیگه و الان هم نمیخواست آمار بچه هاش رو زودتر بده!ابرو

خیلی دوست دارم چندتا کار درست و حسابی واسه شب یلدا بکنم اما نمیدونم شرایطش جور میشه یا نه.

بعد مامانم تو نت پیگیری بسته هستی ینا رو زد و دید رسیده ب استانشون و بهشون زنگ زد ک بگه، هستی جواب داد و گفت: هنوز نرسیدن، برای چی زنگ زدی، چی کار داری باهامونخنده

دیگه مامانم گفت تا فردا میرسه، چون الان بارون ـه آقای پستچی نتونسته بیاد.نیشخند

ساعت 5.5 اینا زنگ زدم ب حامد و قبل از اینکه غر بزنم ک چرا خبری ازت نیست گفت: صب ک فقط کارگر بوده از شهرداری اومدن وسایل جوشکاری و چیزایی ک واسه تعمیرات مغازه بیرون گذاشته بودیم رو بردن، ینی همه رو بار زدن ! دیگه از صب خواهرم رفته بود شهرداری اما اون یارو ک اینا رو برده بود برنگشته بود تا همین الان ک هی دیگه گفت من امروز برنمیگردم شهرداری و فردا بیاین.

دیگه یه کم با هم صحبت کردیم و اما بین ش هی کار داشت و من م تا میرفت زرتی تلفن رو قطع میکردم و دوباره زنگ میزد.نیشخند

طرفای شش هم گفت ک داره میاد سمت من و خود سجاد میاد مغازه رو باز میکنه. دیگه تند تند آماده شدم و رفتم سر خیابون ک حامد چند دقیقه ای بود منتظرم بود.

سوال کرد کجا بریم؟ و بازم ب فودکورت رسیدیم.نیشخند

پارک کردیم و یادم نیست دقیقا چی شد اما وقتی پیاده شدیم حامد یه چیزی گفت و من جوابش رو دادم، خندید و گفت: خیلی شاخ شدی، باید کتک بخورینیشخند

گفتم: هی میگی اما نمیزنی، راست میگی همین جا کتک بزننیشخند

گفت: باشه خودت خواستی هااا  و بعد دستش رو انداخت دور گردنم و گردنم رو ماساژ داد خنده

رفتیم فودکورت پاساژ و غذای مکزیکی رو انتخاب کردیم. مژه

ینی ب جرات میتونم بگم دختر صندوقداره خل بود، هرچی ما میگفتیم ک مثلا فلان غذا رو برامون بزن میگفت نه این رو سفارش بدید، دوباره همونی ک اون میگفت رو میگفت، میگفت ولی ب نظرم اینم خوبه هاکلافه

بالاخره بعد ساعتها!! تاکو استیک و پیتزا مکزیکی سفارش دادیم با سالاد. من نشستم  و حامد رفت دستشویی وقتی ک برگشت از یکی دیگه از رستورانها، پنیر سوخاری سفارش داده بود.

هنوز حامد برنگشته بود ک سالادمون آماده شد، نزدیک ترین میز ب همون جا نشسته بودیم، ویبره ای ک بهمون داده بود شروع ب تکون خوردن کرد، بلند شدم و گفتم سالادمون آماده ست؟

دختره گفت: شما؟خنثی

فک کنید 5 دقیقه هم نگذشته بود، دو ساعتم زمان برد تا ما سفارش دادیم ...

این ـم از سالادمون:

 

 

حامد هم اومد و سالاد خوردیم ک حامد بیشترش رو واسه من گذاشت. بعد هم پنیرهای سوخاری آماده شدن و حامد رفت گرفت و اومد.

 

 

نصف یکی از این توپک ها رو خوردم، خدایی خیلی خوشمزه بود. یه کم بعد هم غذاهامون آماده شد.

 

 

 

من خودم رو با سالاد سرگرم کرده بودم و حامد هم داشت تاکو میخورد و یکی ش رو ب زور بمن میگفت تو باید بخوری ک یه دونه از استیک های توش رو برداشتم و گفتم همین واسم کافیه، البته دیگه هم حامد اون رو نخورد و گفت سهم تو ـه.

بعد رفت سراغ پیتزا، دیگه همه میدونید حامد چقد حساس ـه رو غذا، پیتزا رو خوب نگاه کرد و وقتی بر داشت و زیرشون رو نگاه کرد دید ب زیرش سیاه سیاه چسبیده ( حالا نه زیاد ها ولی خوب ب همه شون چسبیده بود )

حامد گفت: قالبش رو خوب نشسته بوده، از پیتزای قبلی چسبیده ب این

گفتم: من ک نمیخورم پیتزا، ولی اگه رژیم نبودم اصن واسم مهم نبود، بیخیال، چقد سخت میگیری..

اما حامد گفت میلش نمیکشه همچین غذایی رو بخوره و پیتزا رو با خودش برد و رفت ب خانوم صندوقداره نشون داد و اونم آشپز رو صدا کرد و حامد ب آشپزه گفت و آشپزه هم گفت حق باشماست، شما درست میگید، خوب شسته نشده بوده، حالا چی میخواین واستون درست کنم؟ همین یا یه چیز دیگه؟

حامدگفت: یه چیزی ک سریع آماده بشه، ولی دیگه پیتزا نمیخوام.

و قرار شد واسم فاهیتا درست کنه ک کمی بعد آماده شد و صدامون کرد و حامد رفت گرفت.

 

 

ب قول حامد با کلی منت!! کمی از فیله خوردم و یه چنگال هم زدم ب پلوی مکزیکی تند خوشمزه ش.خوشمزه

بماند ک هی حامد میگفت: ایشالا فردا ک میری دکتر، اخراج میشی و خیال من راحت میشهمنتظر

وقتی غذامون تموم و رفتیم پایین، یه کم خرید داشتم ک با حامد رفتیم انجام دادیم و بعد رفتیم توی یه مغازه ک چیزای قشنگ داره .

با اینکه مغازه ش بزرگ بود اما اینقد جنس داشت ک همه ش من و حامد جلوی پامون رو نگاه میکردیم و دو نفرمون نمیتونستیم در کنار هم راه بریم بس ک تمام زمین تا بالا شکستی چیده بود.

چند وقتی بود دنبال این بشقاب هایی ک ب دیوار میزنن بودم، اونجا مدلهای مختلف و سایزهای متفاوت داشت، از کوچیکترین سایزش سه تا خریدم.

تا برسیم سمت مغازه هم کلی خندیدیم، خصوصا یه جاش حامد پشت سر من بود، بهش گفتم : حامد داری ب چی میخندی؟

گفت: سرمههه تو دو تا چشم هم پشت سرت داری؟ آدم ازت میترسهخنده

بعد هم من رو سر خیابونمون پیاده کرد و رفت اول پمپ بنزین و بعد مغازه.

رسیدم خونه و بشقاب ها رو نشون مامانم دادم، برعکس انتظارم خیلی خوشش اومد. راستش رو بخواین اینها رو واسه خودم گرفته بودم، اما وقتی مامانم جاشون رو  روی دیوار مشخص کرد دیگه چیزی نگفتم.

بعد مامانم روتختی و رولحافی م رو ک شسته بود اورد و باهم پهن کردیم و یه کم حرف زدیم تا خاله م زنگ زد و با مامانم داد و بیداد ک تو چرا هر وقت ب من زنگ میزنی داد میزنیتعجب و گوشی رو قطع کرد.سبز

جریان از این قرار بود ک عصرش زنگ زده بود ب ما ک چرا هرچی خونه خواهرمن رو می گیره جواب نمیده، مامانم هم گفت تو ک میدونی تا یه بارون میاد همه چی قطع میشه شاید تلفن شون قطع ـه!

بعد خاله م زنگ میزنه ب موبایل خواهرم و اونم جواب نمیده و بعد خاله م زنگ میزنه ب شوهرخواهرمهیپنوتیزم ک کجایین و چرا جواب نمیدید؟

شوهرخواهرم هم میگه ک خواهرم رفته آرایشگاه، خاله م هم میگه حالا واجب بوده تو این بارون بره آرایشگاه ( آخه یکی نیست بگه ب تو چهزبان )

و انگار سر همین موضوع هم با مامانم بحث ش میشه و بعد هم ک زنگ زد و دوباره اون حرفا رو زد و قطع کرد!!!بامن حرف نزن

مامانم داشت از بی دست و پایی خواهرم میگفت ک حتی نمیتونه فریده رو از سر خودش باز کنه ک خواهرم زنگ زد ناراحت!

جریان از اینقراره ک خواهر من زیادی از خودش کار میکشه و تمام کارها رو خودش انجام میده و جوری شده ک اگه شوهرش کاری کنه ب نظرش خیلی میاد.

دیگه مامانم بهش گفت: خوب تو هم نکن، واسه چی همیشه باید بچه هات مثل گل باشن، سر موقع ببری بخوابونیشون، ب موقع ببری شون مدرسه، خودت خرید کنی، بیای غذا بپزی، بابا یه کار هم از شوهرت بخواه، من جای تو بودم ب شوهرم میگفتم ببخشید من نمیتونم هم کار کنم و هم بچه داری کنم ، بمون خونه و ببین می تونه تنهایی خرج خانواده رو بده ک از تو انتظار داره تنهایی همه کارها رو بکنی ( خواهرم هیئت علمی و حقوقش از شوهرش هم بیشتره )

بعد مامانم بهش گفت البته ک خودت هم مقصر هستی، یه کم زبون خوش نداری، یه چیزی رو میخوای بگی دیدم دیگه با عصبانیت میگی، هی واست مهم ـه ک غذاش رو ببره، لباسش چروک نباشه، ب جهنم یه بار یادش بره نهارش رو ببره، عوض ش از فردا خاطرش میمونه ک خودش باید یادش باشه، یا لباس کثیف بره ب تو چه! یاد میگیره یه زمانی هم خودش باید لباسش رو بشوره و اتو کنه.

تو دلم گفتم مامان جان چقدر تو یکی از این کارها رو کردی ک ما بچه هات یاد بگیریم، خوب وقتی همیشه دیدیم ک تو بهترین غذا و بهترین لباس رو جدا از ما واسه بابا آماده میکردی، مقابل حرفاش سکوت میکردی و الگوی ما تو هستی معلومه ک اینجوری بزرگ شدیم. اونم یکی مثل این خواهر من ک کلا دختر ضعیفی ـه.

بعد مامانم هم گفت: آره درست ـه من م متوجه شدم عصبی شده، واقعا بچه ها گناه دارن، میدونم تو هم ناراحت میشی بچه ها رو دعوا میکنه اما خوب اونم روش فشاره، ب خاطر خیلی چیزایی ک خودت میدونی اما خوب حق هم داری

من م ب مامانم گفتم: بهش بگو فلوکستین بخره و بهش بده، ب اعتقاد من اکثر ایرانی ها ب روزی یه دونه فلوکستین احتیاج دارن، چیزی هم نمیشه، خودش هم بخوره تا یه کم آرومتر بشن.

مامانم هم از پیشنهادم خوشش اومد :دی و ب خواهرم گفت سرمه میگه برو فلوکستین بخر و دو تاتون بخورین.

بعد از اون بابام گوشی رو گرفت و رفت بالا منبر.هیپنوتیزم و اونم دقیقا تمام کارهایی رو ک خودش نمیکنه و ما بهش ایراد میگیریم و اون سفت و سخت پای حرفش می ایسته و میگه ک روش من درست ـه !!! ب خواهرم میگفت!

تو همون بین رفتم ب مامانم گفتم: مامان خدایی حامد تو دامادت یه چیز دیگه ستمژه

مامانم گفت: اره همین ک نیومده جلو معلومه عقل ش خوب کار میکنهخنثیخنده

از اونجایی ک بابام توی حرفاش همیشه باید یه کنایه ای ب من هم باشه، بازم یهو بی ربط وسط حرفاش یه چیزی درباره من گفت ک واقعا دلم شکست و مامانم کلی بهش پرید ک چ ربطی داره الان این حرفی ک زدی ب موضوع پیش اومده!!

اینقد دلم گرفته بود ک زنگ زدم ب رویا و واسش توضیح دادم اونم مات مونده بودو بعد گفت: بی خیال سرمه، این ادم همین ـه، درست بشو هم نیست ...

بعد گفت: سرمههه حالا گوش کن ببین چی میخوام بهت بگم، تازه اومدم خونه، بیرون ک بودم کیوان بهم تو وایبر پی ام داد، وای داشتم از خوشحالی سکته میکردم، این طرفم سعید بود ولی هی داشتم با اون حرف میزدم، نمیتونم بهت بگم از هیجان و خوشحالی چ حس و حالی دارم. مرسی مرسی ک هرچی فال واسم میگیری درست ـه.خنده

دیگه همین جور میخندیدیم و نقشه های الکی و مسخره میچیدیم واسه اینده ش و من م ک باید تو همه شون شریک میشدم چون ب قول رویا ، مهشید فامیل سعید بود و نمیشد روش حساب کرد.خنده

بعد رویا گفت: سبی واسه فردا خونه شون دعوتم کرد و گفت میخوام شیرینی گوشی م رو بدم اما فردا دایی م اینا از یزد میان گفتم نه نمیتونم.

گفتم: خوب کاری کردی، بذار مامانت هفته دیگه ک رفت با خیال راحت برو

گفت: آره خودمم ب همین فک کردم ک مامانم شنبه با اینا برمیگرده، من م دو روز تعطیلم خوب میذارم اون موقع میرم.

آخر شب هم حامد تماس گرفت ، بازم کلی مسخره بازی در اوردیم و حامد ادای حرفای من رو در میورد ک کاش الان میرفتیم بیرون و تا صب میگشتیم و صب طلوع افتاب رو نگاه میکردیم و صبونه میخوردیم و برمیگشتیم خونهخنده و خودش هم جواب خودش رو میداد ک من بدبخت هم دیگه خونه نمیومدم و یه راست میرفتم سرکارخنده

بعد هم ک رسید خونه و خدافظی کردیم.قلب

---------------------------------------------------------------

دوستای عزیز من، بیشتر از همیشه بهتون احتیاج دارم، میدونید دیگه من ب انرژی ها خیلی معتقدم، مطمئن م ک نیروهای مثبتتون از هرجایی ک باشید بهمون میرسه، فردا ساعت 11.30   12 نوبت دادگاهمون ـه، ینی حول و حوش اذان ظهر میشه، ازتون میخوام اگه یادتون بود و یا هرجا بودین و صدای اذان رو شنیدید برای ما دعا کنید، میدونم ک خدا ما رو تنها نمیذاره اما بازم حتما ک نفس شما ب ما هم کمک میکنه، مرسی از تک تکتون.

-----------------------------------------------------------------

راستی بازم اگه کسی از شما هست ک اینستا داره خوشحال میشم اونجا هم باهاش بیشتر آشنا بشم.قلب

-------------------------------------------------------------

این متن رو هم خوندم خیلی خوشم اومد گفتم واسه شما هم بنویسم:مژه

کوهنوردی که خیلی ب خود ایمان داشت، قصد بالا رفتن از کوهی را کرد. تقریبا نزدیک قله کوه بود ک مه غلیظی سراسر کوه را گرفت. در این هنگام از روی سنگی لغزید و به پایین سقوط کرد.

کوهنورد مرگ را جلوی چشمانش دید و د رحال سقوط از صمیم قلب فریاد زد: " خدایا کجایی؟ "

ناگهان طناب ایمنی که او را نگه میداشت دور کمرش پیچید و او را بین زمین و هوا معلق نگه داشت.

مه غلیظی بود و او جایی را نمی دید و نمیتوانست عکس العملی انجام دهد، پس دوباره فریاد زد: " خدایا نجاتم بده "

صدایی از آسمان شنید که میگفت: " ایا تو ایمان داری که من میتوانم نجاتت دهم ؟ "

کوهنورد گفت: " بله "

صدا آمد: " پس طناب را ببر "

کوهنورد لحظه ای فکر کرد وسپش طناب را محکم دو دستی چسبید.

صبح روز بعد زمانی که گروه نجات برای کمک به کوهنورد آمدند چیز عجیبی دیدند:

کوهنوردی را دیدند ک از سرمای هوا یخ زده بود و طنابی که به دور کمرش بسته است را دو دستی چسبیده، در حالی که فاصله او با زمین تنها یک متر است!!!

در بسیاری از موارد ادعا میکنیم ک ایمان داریم، ولی فقط وقتی ایمان داریم که از نتیجه آن مطمئن باشیم ک این معنی ش ایمان نیست.

ایمان با حساب و کتاب فرق دارد!!!

-------------------------------------------------

این ـم احتمالا خیلی هاتون میدونید اما محض یادآوری اگه دوست داشتید انجامش بدید و من رو هم ازدعاهاتون بی نصیب نذارید، مرسی.

هر کس روز چهارشنبه آخر ماه صفر هریک از سوره های الم نشرح - والتین - و اذا جاء نصر الله - قل هو الله احد را 7 مرتبه بخواند از مال دنیا غنی و بی نیاز میگردد.

----------------------------------------------

مرسی باوجود اینکه خیلی دیر ب دیر بهتون سر میزنم بازم تنهام نمیذارید.

-----------------------------------------------

چقد خوبه ک من یه همچین جایی رو دارم و میتونم بیام با شماها حرف بزنم.قلب

-----------------------------------------

مواظب خوبی هاتون باشید.ماچ

/ 124 نظر / 200 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میرزا پشمک الدین گل کلمیان!

آیا میدانید اولین کسی که از سیستم wi-fi استفاده کرد یک خواننده ایرانی به نام معین بود؟ سالها پیش وی در یکی از آلبوم هایش از این سیستم یاد کرد: کفتر کاکل به سر Wi-Fi این خبر از من ببر Wi-Fi ملاحظه میکنید که آن زمان حتی سیستم های کامپیوتری و اندروید وجود نداشته و ایشان این سیستم را روی پرندگان نصب میکرده است![نیشخند]

میرزا پشمک الدین گل کلمیان!

آقاى معلم روز اول مدرسه خواست هوش بچه ها رو تست بزنه، روی تخته نوشت: یه کامیون با سرعت 120 کیلومتر توی خیابون حرکت میکنه، سیب زمینی کیلو 1000 تومن، من چند سال دارم؟ یکی از بچه ها بلند شد گفت: آقا اجازه شما 30 سالتونه. معلم تعجب کرد گفت: درست گفتی از کجا فهمیدی؟ بچه گفت: آقا ما یه داداش داریم نيمچه اسکل 15 سالشه شما رو دیدم کامل اسکلید گفتم حتما 30 سال رو دارید[خنثی]

میرزا پشمک الدین گل کلمیان!

آبو بریز لام . . . . همسر فلیپ لام سر میز ناهار !! منحرفین دیگہ چیکارتون میشہ کرد !!!!!

میرزا پشمک الدین گل کلمیان!

ﻣﺮﺍﺣﻞ ﻋﺸﻘﻬﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ : Search . . . Find . . . Add . . . Friends . . . Like . . . Cm . . . Pm . . . Sms . . . Tell . . . Meeting . . . in a Relationship . . . Fosh . . . Dava . . . Single . . . Block

رسابانو

سلام خوبی ؟چه خبرا ؟

هدی

سلام سرمه جونم . آدرس ایمیل رو دوباره گذاشتم . لطف می کنی اگه جوابم رو بگی عزیزم.بابت فال[قلب]

دخمری

سرمه جون عزیزم خب شما همسایه ها چرا یه کار خیر نمیکنین دست نمیدین دست هم این سین بدبخت ننه مرده رو ببرین دکتر روانپزشک؟ ثواب داره ها

دخمری

رویا قراره زن کی بشه؟ سبی یا بابای سبی؟ راستی واسم سوال شده سبی مخفف اسمه؟؟؟؟؟

دخمری

ما از این ساندویچ کبابی ها مخوایم ما یعین من و بچه هام ک پشتشون از دست تو سیاه شد[خنثی][نگران]

محب ولایت

بسـ‗_‗م الله الرحمـ‗_‗ن الرحیـ‗_‗م الحـ‗_‗مد لله رب العـ‗_‗المین اللًّهُـ‗_‗ـمَ صَّـ‗_‗ـلِ عَـ‗_‗ـلَى مُحَمَّـ‗‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗_‗ـَد و عَجِّـ‗_‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗_‗ـم سـ‗_‗لام علـ‗_‗یکم __████__████_███ __███____████__███ __███_███___██__██ __███__███████___███ ___███_████████_████ ███_██_███████__████ _███_____████__████ __██████_____█████ ___███████__█████ ______████ _██ ______________██ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_____█████ ____████____█___███_█████ _____██____█__██____██████ ______█___█_██_______████ _________███__________██ _________██____________█ _________█ ________█ ________█ امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام فرمودند: اَلعِلمُ کَنزٌ عَظیمٌ لایَفنی. علم گنج بزرگی است که با خرج کردن تمام نمی شود. غرر الحکم و درر الکلم