چند خط درباره این چند وقت !!! ( دل نوشت 526 )

خوب خاطرات هم یه جورین ک باید ب وقتشون گفته بشه وگرنه انگار بیات میشن، البته خاطرات من ک دیگه فک کنم فاسد شدن اینقد ک ازشون گذشتهنیشخند

شنبه سه هفته پیش رفتم دکتر و وزنم از هفته قبلش ثابت بود، چیز خاصی نگفت و فقط گفت سرمه اعتراف کن چی خوردینگران

یادتونه گفتم برای ولنتاین بهمون شیرینی رژیمی داد؟ روز پنج شنبه ش ک منشی ش مثل همیشه برای یاد آوری تماس گرفت بهم گفت ک خانوم دکتر برای هرکی میخواد از اون شیرینی ها میتونه سفارش بده، پرسیدم کیلویی چند؟ گفت 35 تومن، من م گفتم نیم کیلو برام بذاره کنار.

برای همین اون روز بعد گرفتن برنامه و وقت هفته اینده م شیرینی هام رو گرفتم. حالا این رو هم نوشتم ک بگم والا من اگه در آمد این خانوم دکتر رو داشتم ک تازه درکنارش چند مدل دستگاه هم داره ک کلی هم از اونها پول در میاره، عمرا ب فکر شیرینی و کسب در آمد از اون راه میوفتادم ک اگر و اگر هم توی همچین موقعیتی می بودم و میخواستم در کنارش یه کار دیگه هم بکنم اول از همه دور و اطرافیان رای م رو میزدن ک چ خبرته و واسه چی میخوای و ... 

شنبه هفته بعدش ک دوباره رفتم پیش دکتر بازم ثابت بودم و کم نکرده بودمگریه این بار عصبانی شد و گفت: سرمه چی کارت کنم؟ کتک ت بزنم؟ اخراج ت کنم؟ دعوات کنم؟

گفتم: خانم دکتر بجز اخراج هرکاری دیگه ای صلاح میدونید انجام بدیدگریه

گفت: خودمم دلم نمیاد اخراج ت کنم، هم دم عیده، هم 21 کیلو کم کردی، چرا اخرش رو داری اینقد سست میکنی

گفتم: باشه قول میدم هفته دیگه کم کنمگریه

گفت: قسم جوون مامانت رو بخور

من م قسم خوردمنیشخند و بعد تو پرونده م نوشت ک باید هفته بعد دو کیلو کم کرده باشم.نگران

شنبه هفته بعد ک رفتم زودتر رسیدم، دیگه مثل قبلا هم پشت در نمی ایستیم ک ساعت 2 بشه و در رو باز کنه، حدس میزنم واحدهای کناری اعتراض کردن ک چرا مشتری هاش پشت در می مونن و سر و صدا میکنن.

خوب یادتونه یه بار درباره یه دختره توی مطب نوشته بودم ک بهم گفته بود دوست پسرم گفته لاغر کنی جایزه داری؟ این چند بار اخیر همه ش ساعت و روزهامون باهم بود و چون از من خوشش اومده بود هی پیش من می نشست و چون از من تعریف میکرد ناخوادگاه! من م ازش خوشم اومد.نیشخند

ازش پرسیدم: راستی از دوست پسرتون کادوتون رو گرفتید؟

گفت: ای بابا اون جیب م رو نزنه لازم نکرده ب من کادو بدهخنده

اینقد صادقانه حرف زد ک من بی اختیار زدم زیر خنده و خودش هم با هام صمیمی تر شد و گفت: والا کادوی من فقط بوس ـه!

گفتم: میخوام صد سال سیاه ندهخنده

رفتیم توی اتاق خانم دکتر و بعد از پیدا کردن پرونده هامون رفتیم روی ترازو ک خوب بالاخره یک کیلو کم کرده بودماوه

خانوم دکتر یه غر نصفه نیمه هم زد ک دو کیلو من ک بازم نشدهابرو و بعد راجع عید گفت ک برنامه غذایی مون یک ماهه ست و هزینه ش سوای باقی رِژیم هاست و این برنامه چون یک ماهه ست یه هزینه صد تومنی جدا داره ک خوب چون من خودم جلسه بعد میشد جلسه ای ک باید پول میدادم خیلی برام فرقی نداشت اما افرادی بودن ک مثلا هم این هفته پول چهار جلسه رو داده بودم ک اون رو هم برده بالا قیمتش رو و هم باید جلسه بعد دوباره صد تومن میدادن ک خوب ناراحت بودن و یکی شون همین دوست جدید من بود ک گفت مامانم من رو میکشه، میگه یه لاغر کردن تو برای من میلیونی خرج داشت.نیشخند

بعدش من نیم کیلو دیگه از اون شیرینی ها ک میگه کالری هر دونه ش از ساقه طلایی هم کمتره، خریدیم ک انشالا عید جاهایی ک نتونستم جلوی خودم رو بگیرم حداقل از این نوع بخورم.

حالا یه چیزی رو همین جا بگم چون در ارتباط با وزن کم کردنم میشه، اون روز بعد از دکتر رفتم خونه عمه م اینا، ینی مامانم اینا اونجا بودن و چون مدتها نرفته بودیم گفتم من م میام. وقتی عمه م من رو در آپاتمانشون دید بدون اینکه ب من تعارف کنه بیام تو گفت: واای چقد لاغر شدی، ببخشیدا چقد زشت شدی، چرا پوستت اینجوری شدهخنثیتعجب

حالا بابام ک قبلاها غر میزد چرا دختر باید چاق باشه و الان ها غر میزنه ک چی اینهمه لاغر شدی!! ب خواهرش گفت: خوب میکنی بهش بگو، تو بهش بگو!

ولی من و مامانم کاملا تو شوک بودیم. با این حال من با خنده رد کردم و اومدم تو خونه. از حرصم هم هرچقد گفت یه چیزی بخور و سالاد الویه و انواع شیرینی ها رو برام اورد لب نزدم .زبان

حالا جالبیش این بود ک تا ب من گفت چقد لاغر شدی پشت بندش از چاق شدن پسر و دخترش گفت و اینکه چقد ناراحته از این موضوع!!

بعد اونجا ک بودیم کاملیا ب مامانش زنگ زد و عمه م تا گوشی رو برداشت گفت: وای کاملیا سرمه اینقد لاغر شده، اینقد بد شدهتعجب

من م لجم گرفت و با صدای بلند از این طرف گفتم: اشکال نداره کاملیا مهم هیکل ه تازه من هنوز سه کیلو دیگه دارم.

ک کاملیا ب مامانش گفت گوشی رو بده با سرمه حرف بزنم و تا الو رو گفتم گفت: سرمه بی خیال حرفای مامانم، افرین ب اراده ت، مامان من تکلیف ش با خودش روشن نیست ، ب من میگه چرا اینقد چاقی ب کیمیا میگه چرا اینقد لاغر شدی!

من م با خنده و جلوی عمه م گفتم: والا مامان تو نذاشت من از در بیام تو، اگه بدونی چ سرو صدایی کرد ک چقد بد شده قیافه م، خدا رو شکر اعتماد ب نفس من خوبه و ب این حرفا از بین نمیره..

عمه م زد زیر خنده و گفت: حالا گفتم میگه من بعد کلی اومدم خونه عمه م اونم باهام اینجوری حرف زد.

دیگه بعدش هم کاملیا گفت بهم کار منشی گری توی شرکتشون رو پیشنهاد داد ک حقوق ش خیلی خوب بود ک من بش گفتم دانشگاه میرم و وقتی فهمید خیلی خوشحال شد و گفت چ رشته عالی و پولسازی، افرین....

جلسه بعدمون شد برای چهارشنبه هفته ای ک گذشت،ینی توی هفته قبل دوبار رفتیم . بازم کمی قبل دو رسیدم و شروع کردیم ب حرف زدن ،یکی از خانومها از افرادی بود ک اخراج شده بود و ب قول خودش تو این مدتی ک نبود خودکشی تونسته بود دو کیلو کم کنه و دوباره برگشته بود ک اگه خانوم دکتر قبولش کنه برنامه عید رو بگیره و بعد هم بیاد.

با چند نفری ک بالای 20 کیلو کم کرده بودیم حرف میزد ک چطور تونستین و اینکه من وقتی غذا نمیخورم میزنم زیر گریه و اینقد گریه میکنم ک شوهرم التماس م میکنه تو رو خدا بیا یه چیزی بخور وگرنه الان خونه رو کن فیکون میکنیخنده

بعد از اینکه پولهامون رو دادیم رفتیم پیش دکتر، بازم پرونده هامون رو پیدا کردیم و رفتیم روی ترازو، خوب من اون روز پری،ود شده بودم و مطمئن م ک وزن کم نکرده بودم اما بهم گفت ک یک کیلو کم کردی!!! ک من حس کردم دلیل ش این بود ک چون هرکی پایان این یک ماه عید 4 کیلو کم کرده باشه 50 تومن بهش پول میده و خوب عملا الان ینی من باید 5 کیلو کم کنم!! و تقریبا برای بقیه هم ب همین منوال بود.

بعد ب همه مون یکی یک ساک داد ک توش تقویم رومیزی و تقویم جیبی و کارت تبریک و قرص بود ک بر اساس مدت زمانی ک اونجا بودیم و وزنی ک کم کرده بودیم قرصها رو میذاشت توی ساک.

برگه های رژیم برای همه یه جور بود فقط یه سری چیزهاش رو ازمون سوال میکرد و با خودکار اضافه میکرد. خلاصه ک کلی سفارش کرد ک مبادا چاق برگردیمنگران

اون خانومه رو هم ک دوکیلو کم کرده بود دوباره قبول کرد اما خانومه هی میگفت وای تو رو خدا راحت باشه رژیم،مگه میشه آدم غذا نخوره، پ چی کار کنه، از چی لذت ببرهخنده تازه برای عید هم داشت میرفت انتالیا، دیگه خدا میدونه چی قراره بشه برای بعد عیدنیشخند

بعد از اینکه اومدیم بیرون و برای اون ور سال نوبت هامون رو گرفتیم، دختره با من اومد و یه کم حرف زدیم و از دوست پسرش برام تعریف کرد و بعد گفت: تو ب فال اعتقاد داری؟

خندیدم و گفتم ک چی کار میکنم، دیگه اینقد ذوق کرده بود هی میگفت پ چرا اینهمه وقت هیچی ب من نگفتی!!

گفتم: عامو میومدم چی میگفتم، والا مردم چ توقعاتی دارننیشخند

دیگه مصمم تر از دوست پسرش واسم گفت ک ب دوستش پیشنهاد دوستی داده و این همون موقع پیش دوستش بوده و پسره نمیدونسته ک اینم داره میشنوه!!خنثی

خوب این از جریانات وزن کم کردن من....

یک شنبه سه هفته پیش ک اوایل اسفند میشد رفتم آرایشگاه، راستش اول ب فکرم رسید ک نرم بذارم برای عید اما دیدم این کار خیلی مسخره میاد، خوب من ک هر یک ماه یه بار میرم برای چی باید این بار رو سر تایم خودش نرم! برای همین اول رفتم برای اپیلاسیون و بعد اصلاح و ابرو توی اون یکی! ( کدوم یکی نیشخند ) آرایشگاهه . اونجا ک بودم ب ندای درونم ک چند وقتی بود بدجور جفتک مینداختنیشخند گوش دادم و موهام رو هم دادم برام یه مدل خیلی باحال و شیک! کوتاه کردقلب بعدش رفتم پیش مهسا واسه ناخن هام، بازم مثل این اواخر ک هرجا میرم از اول از لاغری م متعجب میشن اونها هم همین طور و باز هم گفتن وای سرمه چقد لاغر شدی!

سعیده هم ک تو رژیم بودی کمی لاغر شده بود، مینا گفت: پروژه سال دیگه همه مون عمل سینه باشه!خنده

نمیخواستم زودتر بگم اما اشکالی نداره الان دیگه مجبورم! میگمنیشخند، یکی دیگه از تغییراتی ک میخوام برای عید بکنم موهام ـه، سالهای سال من موهام بلوند و ب قول معروف رنگه پایه ست اما امسال میخوام موهام رو مشکی کنم  و البته بلند!!!

بلهههه میخوام اکستنشن کنم مشکی کنم نمیدونم چ شکلی بشم اما امیدوارم بهم بیادقلب حامد خبر ندارم، خودم ک واسه این کار و دیدن شکل جدیدم خیلی ذوق دارم اما یه ذوق دیگه م هم ب خاطر حامده ک وقتی من رو ببینه چ واکنشی نشون میدهنیشخند

---------------------------------------

خو من میخواستم یه عالمه بنویسم و کلی حرف براتون داشتم اما باور کنید خوابم میاد، خو چرااا، تقصیر من چیهگریه

حالا اشکال نداره، ایشالا بازم میامزبان

ینی اینقد اس ام اس و پیام توی انواع شبکه های اجتماعی دارم ک همه لطف داشتن مژه و می نوشتن تو روح ت سرمه بیا زودتر آپ کنخنثی  گفتم فعلا اینها رو داشته باشید تا بعدابرو

دوستتون دارم هوارتااااقلب

---------------------------------------

زهرا جونم عاشقتم ب خاطر سفره صلواتی ک واسه من انداختی، ایشالا خدا عوض خیر ب خودت و خانواده ت بدهبغلماچ

--------------------------------------

شمیم جونم با تاخیر تولدت مباااااااااررررررررررررررررکهوراماچهورا

وای باز دوباره داره عید میشه و تولد حامدآخ، خو این عیدها چقد زود زود میادمنتظر ولی من بازم باید بگم ک تا ابان برسه چقد زمان می بره، ینی کی آبان میشه دوبارهگریه

نمیدونم چیکار کنم واسش، چند تا کار مختلف تو ذهنمه اما بازم هیچ کدوم اون چیزی نیست ک ب دلم بشینه، اصن خو حامد هم خودش دوست نداره من کاری کنم ، والا ابله

/ 0 نظر / 110 بازدید