عید خود را چگونه گذراندید !!! ( دل نوشت 528 )

عید رو همون طور ک گفته بودم خواهرم اینا اومدن، خیلی خوش گذشت و تا روزای آخرش عید خوبی بود.

نمیدونم اینها رو تو پست قبل گفتم یا نه ک روز اول فروردین همگی رفتیم عیددیدنی خونه خاله مامانم. حامد هم ظهرش مغازه بسته بود و عصرش ک حامد میخواست بره مغازه هرچقد گفتم نمیخواد بیای من رو ببینی قبول نکرد وگفت دلم واست تنگ شده و فقط یه دقیقه بیا ببینم تو بعد میرم مغازه ک من م همین کار رو کردم.

روز یک شنبه ش رفتیم سعد آباد، هم وحشتناک شلوغ بودو هم خیلی سرد، اما خییلی هم بهمون خوش گذشت و وقتی برگشتم خونه با حامد رفتم کافی شاپ. بهش گفتم قهوه ندارم و معمولا قهوه هام رو از یه جای میگیرم ک طعم ش رو دوست دارم یه کم دور بود و حامد هی گفت خوب میریم و میگیریم و زود میایم اما خودم هم حال نداشتم و گفتم بی خیال فعلا کمی دارم.

روز دوشنبه با مامانم اینا رفتیم هایپر، از توی هایپر واسه حامد یه گلدون خوشگل خریدم وقتی ظهر اومد براش بردم و اونم برام تارت گرفته بود با دوبسته بزرگ قهوه . بعدش هم رفتیم قلیون کشیدیم و کلی حرف زدیم و خوش بودیم.

سه شنبه با حامد رفتم بیرون و وقتی برگشتم فورا آماده شدم و رفتیم خونه عمه م اینا ک تازه از باغ اومده بودن و البته خیلی ب ما هم گفتن برای عید بریم ک ترجیح دادیم نریم.

چهارشنبه صب حامد تماس گرفت و گفت دارم میرم ژامبون ها رو سفارش دادم بگیرم تو هم میای بیام دنبال ت؟

گفتم باشه و با اینکه تو راه بود و کمی دیگه بهم میرسید پریدم تو حموم و وقتی اومدم بیرون بهم زنگ زد ک خیس خیس بودم و همونجوری لباس پوشیدم و رفتم بیرون.

تا من رو دید بخاری رو روشن کرد و عصبانی شد ک چرا فکر خودم نیستم و اینجوری اومدم بیرون. رفتیم ژامبون هاش رو گرفت و یه بشقاب و نایلون هم جدا گرفت و برای من هم از سفارششون جدا کرد و گفت واسه تو ببر خونه بخورین ، بعد هم رفتیم نون خریدیم و من انواع و اقسام نونها رو گرفتمنیشخند

عصر چهارشنبه هم حامد اومد دنبالم و وقتی همدیگه رو دیدیم هوا آفتابی بود یهو برفی شد و کولاک و اینقد زیاد شد ک ب حامد گفتم یه کم بچرخیم و نمیخواد جایی بریم. مژه

پنج شنبه ش مامان و بابای حامد یهو بلیط هواپیما گیرشون اومد و رفتن سفر و  خووب بعد مدتها می تونستم خونه حامدینا رو ببینم، اخ ک چقد دلم برای خونه شون تنگ شده بود ، یه وقت فکر بد دیگه ای نکنید هاابله

پنج شنبه صب پروازشون بود و حامد هم رفت مغازه تا عصر ک اومد دنبالم.

پرسید: نهار چی بیارم

گفتم: هیچی فقط برای خودت بیار

والا تو عید ب خاطر خواهرم اینا همینجوری ش همه ش شام و نهار ب راه بود، شیرینی هم ک دیگه همه میدونید دست  و دل من واسش میلرزه و عمرا بتونم ازش بگذرمبامن حرف نزن برای همین سعی میکردم و میکنم جاهایی ک امکانش هست مراعات کنم.

حامد هم گفت پس اگه تو نمیخوری من م چیزی نمیارم ک بخورم!

هرچقد بهش گفتم خوب تو همونجا تو مغازه بخور و بعد بیا، بازم قبول نکرد. دیدم مامانم کوکو سیب زمینی واسه بچه ها درست کرده بوده ک نخورده بودم برای همین دو تا لقمه نسبتا بزرگ با گوجه و خیارشور گرفتم و گذاشتم تو کیفم و قلیون رو هم گذاشتم توی یه پلاستیک بزرگ و یواش بردم پشت در گذاشتم و منتظر شدم تا حامد بیاد.

وقتی زنگ زد رفتم دم در و خیلی شاد و سرحال بودیم و رفتیم سمت خونه شون.

سری قلیونم شکسته بود و ب حامد گفته بودم بگیر گرفته بود اما سایزش مناسب نبود، حالا گیر داده بود ک بریم یه جا پیدا کنیم. هرچقد گفتم بیخیال قبول نکرد و خلاصه ک بالاخره خرید و وقتی رفتیم نزدیک خونه بهش گفتم پ ذغال چی؟ و اینجوری شد یه بار دیگه هم ایستادیم برای ذغال گرفتن و وقتی رسیدیم خونه شون حامد باید یه کم بعدش برمیگشت مغازه.خنثی

تا رسیدیم تو خونه شون حامد ذغال ها رو گذاشت و چایی دم کرد و من م کل خونه شون دور زدم و حتی پیام گیر خونه شون رو چک کردمزبان ببینم ب حاج خانوم کی ها زنگ زدنابله

دیگه نگم خونه شون چطور بود، وای خدا حالا ک عید بود چرا بازم اونجوری بودگریه

البته خو دلیل ش واضح ـه، امسال حامد وقت خونه تکونی نداشت.خنثی

خیلی زود برگشتیم مغازه، بارون هم میومد شدیددد، آهان این رو هم بگم و زیر پوستی بهتون پز بدم از خود راضی ک حامد بهم گفت: سرمه یه وقت نشکنی چقد لاغر شدیمژه

وقتی برگشتم خونه یهو ب سرم زد برم بیرون و گل بخرم هم برای خونه و هم برای حامد ، بابام هم نبود راحت بودم ک دوباره برم بیرون.

آخه بابام هم چهارشنبه شب با عموم رفته بودن اصفهان برای مراسم چهلم شوهر عمه م، اما مامانم دیگه نرفت و عذرخواهی کردو گفت چون خواهرم اینا اینجان نمیتونه بره. البته بابام هم زود برگشت ینی جمعه شب دوباره با عموم اومدن و شنبه صبح زود خونه بود.

دوباره شال و کلاه کردم و رفتم بیرون و هم گل واسه خونه خریدم و هم یه شاخه شب بو برای حامد.

پنج شنبه شب با حامد قرار گذاشتیم ک جمعه صبح بیاد دنبالم تا بریم خونه شون و یه صبحونه مفصل بزنیم تو رگ!

برای همین جمعه صب ساعت 8 با هم صحبت کردیم و تا حامد ب من رسید یک ساعتی گذشته بود.

وقتی رسید گل م رو برداشتم و رفتم بیرون . هوا از بارون شب قبل ش خیلی قشنگ شده بود ( همیشه حامد میگه مگه هوا قشنگ هم میشه، اما ب نظر من میشهقلب )

خیابون ها خلوت و اکثرا گل فروشی ها باز بودن ک گل های خوشگل شون رو دم در گذاشته بودن و یه عالمه سینره های رنگی رنگی تو پیاده روها چیده شده بودقلب

یه نونوایی حامد ایستاد و یه دونه سنگک خرید و رفتیم خونه شون. مثل سری پیش تا رسید یه راست رفت تو آشپزخونه و بساط ذغال و چایی  رو گذاشت ، مدیونید فک کنید من دوباره داشتم میچرخیدم.خنده

دو سه سال پیش من برای حامد یه سفره هفت سین خیلی خوشگل توی یه سبد گذاشتم و بهش دادم ک ببره مغازه اما اینقد قشنگ بود ک برد خونه شون.

ظرفهای ابی فوق العاده قشنگی بودن ک شاید مدل هاش بیرون زیاد بود اما اصن مثل اون هیچ کدوم نبودن، دیدم مامانش توی اونها زشت زشت سیر و سماق چیده و انداخته زیر میز زیر تی ویزبان

وقتی رفتم از نزدیک دیدم شون آه از نهادم براومد آخه با صحنه ای روبرو شدم ک نباید میشدم، جیگر گوشه هام همه لب پر شده بودنگریه

بردم شون تو آشپزخونه تا هم بشورمشون برای صبونه چیدن توشون و هم حرصم رو روی حامد خالی کنم ک بهش گفتم: اه اه مامان ت چیز نگه دار نیست، همه رو میزنه خراب میکنه

حامد خندید و گفت: چرا؟

گفتم: ببین همه رو شکونده، حتما حدس میزده من اینها رو ب تو دادم اینجوری کرده!

حامد گفت: آره احتمالا همین ـه

و من م قضیه رو تا اونجایی جدی گرفتم ک حامد گفت : ب خدا شوخی کردم نه بابا مدل ش اینه مامانم.

بعد من م گفتم البته اره ربطی ب من نداره، مگه وسایل آشپزخونه تون رو تازه نخریدین، اینقد مستعمل شدن انگار صد سال ه ازشون استفاده شدهابرو

حامد هم کلا میخندید..

بالاخره میز رو چیدم و برای حامد املت درست کردم و خودم هم یه کم با نون تازه پنیر خوردم. بعدش هم بساط قلیون رو علم کردیم و آخخ چ بلومیس خوبی بود، جای همه دود کردم واسه همین جای هیشکی خالی نبود.از خود راضی

از اونجایی ک همیشه خر مغازه حامدینا لنگ میزنه اون روز آشپزشون سرما خورده بودعصبانیو دم ظهر بساط لهو و لعب رو جمع کردیم و برگشتیم.نیشخند

تو راه برگشت هم حامد برام یه دسته بزرگ زنبق خرید ک کلی خرکیف شدم.قلب

وقتی رسیدم خونه بازم سعی کردم نهار نخورم چون شام قرار بود با کاملیاینا بریم بیرون.

تا یه تمیز کاری مامان و خواهرم کردن و یه کم آماده شدیم شد عصر، حامد هم زنگ زد و گفت ببخشید نمیتونم بیام، خیلی کار داریم واسه شب ، من م چون مهمون داشتیم از سر تقصیراتش گذشتم.ابرو

کاملیانا هم زود اومدن و دو ساعتی نشستن و کلی خندیدیم و خیلی خوش گذشت و بعد همگی رفتیم رستوران ک بازم توش خنده و شادی بود.

آخر شب حامد تماس گرفت و گفت فردا صب زنگ بزن بیام دنبال ت !

صبح شنبه بابام رسیده بود ، برای همین بیرون رفتن برام صب سخت بود و وقتی هم تماس گرفتم با حامد و دیدم خیلی خسته ست، از خدا خواسته گفتم نمیخواد بیای، عصر همدیگه رو میبینیم.

خونه ما هر روز من عصر برم بیرون موردی نیست اما نمیدونم چرا با صبح زود رفتن از خونه بیرون همیشه مشکل بوده وهست.خنثی

البته این هر روز رفتن هم اینقد ک من این کار رو کردم براشون عادی شده یا حداقل سعی میکنن عادی بشه و چون صبح ها نرفتم هنوز جریان ش مثل قبل ـه وگرنه حالا ک دارم ب قبل فک میکنم ب این نتیجه میرسم کلا با بیرون رفتن مخالف بودن، ب قول سمیه میگه همه مردم روزای تعطیل میرن بیرون من یادم ه قبلنها میگفتم وای امروز ک جمعه ست نمیتونم بیام بیرون، چون خانواده م روزای تعطیل و جمعه رو میگفتن باید خونه باشی، و خوب این موضوع دقیقا تو خونه ماهم بودخنثیخنده

اما خدا رو شکر جفتمون تونستیم این سنت دیرینه رو بشکونیم.نیشخند

اون روز هم من سرم خیلی شلوغ بود و خیلی کار داشتم طوری ک با خواهرم اینا نرفتم بیرون، بماند ک هستی میگفت اگه خاله نیاد من م نمیرم و ب زور راضی ش کردم ک بره و من کار دارم و نمیتونم باهاش بازی کنم.

اخه معمولا شبها خواهرم و شوهرش میرفتن پیاده روی و من با بچه ها وسطی بازی میکردم.نیشخند اینقد حال میداد کلی هم سر و صدا میکردم و جو میدادم ک زود باش بُل بگیر، جا خالی بده و بابام هی هی غر میزد و هی آیه یاس میخوند و ب مامانم میگفت اینها وقت خوابشونه، اگه یه اتفاقی براشون بیفته من نمیام بیمارستان هاخنثیخنده

دیگه شنبه عصر حامد اومد دنبالم و رفتیم قلیون کشی، اما این بار واقعا وقتمون کمتر بود چون خود حامد باید مغازه رو باز میکرد و دیگه سجاد رفته بود مرخصیگریه

لحظه آخر ک حامد داشت قلیون رو جمع میکرد یکی از ذغال ها افتاد روی فرش و حامد شیرجه زد رو فرش و با دست ذغال رو برداشت و انداخت توی سینی ، دیگه بعدش کلی تمام مبل ها رو جاب جا کرد و جاروبرقی کشید ک یه وقت خدایی نکرده جایی دیگه نیوفتاده باشه ازش و فرش بسوزه و اینم ک تا اخر شب برنمیگشت خونه ک خدا رو شکر اتفاقی نیوفتاد.

از شب قبل یه فکر ب ذهنم رسیده بود اما  راستش اول با حامد در میون گذاشتم ش و تو راه برگشت بهش گفتم: اگه فردا بخوایم بریم رستوران با خواهرم اینا و کاملیاینا تو اکی هستی؟ میای؟

گفت: زشت نیست؟ من خجالت میکشم، بعد هم تو ک میدونی من زودتر از 5 نمیتونم بیام.

گفتم: باشه اشکال نداره یه جایی میریم نهار میخوریم ک اون تایم باز باشه، ما هم ک همیشه دیر نهار میخوریم.

وقتی اکی رو گرفتم و برگشتم خونه ب این فکر رسیدم ک بهتره ب جای رستوران بریم کافی شاپ و یه کیک هم برای حامد بگیرم.

ب خواهرم و مامانم گفتم و اونها هم اکی بودن و قرار شد ب کاملیاینا بگیم ک اس دادیم و اون شب هم ما شام دعوت بودیم و خبری ازشون نشد تا آخر شب ک داشتیم برمیگشتیم و دیدیم ک اکی رو داده .

شب وقتی با حامد صحبت کردم بهش گفتم ک کافی شاپ قراره بریم و یه جایی نزدیک مغازه ک حامد زود برسه ولی در مورد کیک بهش چیزی نگفتم.

روز یک شنبه هستی از خواب بیدار نمیشد و این خبر خوبی نبود ، وقتی خواهرم ب زور بلند ش کرد زد زیر گریه و ببخشید اورد بالا .. تا یک ساعت بعد اوضاع همین بود طوری ک دیگه من زنگ زدم ب کاملیا و برنامه رو کنسل کردم.

ساعت 3 ظهر شد ک هستی خوب خوب شد دیگه دو سه بار تماس گرفتیم با کاملیا ک گفت نمیتونه بیاد و رفتن مرکز شهر اما بهمون گفت عصر بریم خونه شون.

دیگه اینجوری شد ک جایگزین کاملیا و شوهرش مامانم اومد.مژه ساعت از 4 گذشته بود ک تند تند آماده شدیم و از خونه رفتیم بیرون .

سر راه دم یه قنادی معروف فرانسوی پیاده شدم و یه کیک فندوق و کارامل با شمع گرفتم و بعد رفتیم ب سمت کافی شاپ و ب حامد هم زنگ زدم و گفتم ک کجا رفتیم.

ما زودتر رسیدیم و حامد بیست دقیقه ای بعد ما اومد ، تو اون فاصله هم کیک و شمع ها رو دادم ب آقاهه ک بعدا برامون سرو کنه.

وقتی حامد اومد یه بسته قشنگ دست ش بود، برای هستی و ملودی هر کدوم جدا جدا از اون پنکه های اسمارتیزی ام اند ام خریده بود، نمیدونم یادتونه یا نه ک توی تابستون هم هستی دلش میخواست از اونها و حامد رفت براش خرید و فهمیدم برای این دیر کرده بماند ک تا ثانیه آخر جدا شدن برای هزارمین بار ب خاطر دیر کردنش عذرخواهی کرد.

تا حامد برسه ما انتخاب هامون رو کرده بودیم و حامد هم برعکس همیشه فورا یه چیز انتخاب کرد .

دیگه حرف زدیم و خندیدیم و چقد خوب شد ک مامان خوش صحبتم بود چون خواهر و شوهرخواهرم بدتر از خود حامد آدمهای کم حرف و خجالتی میشه گفت هستن.

یه جایی حرف باباها شد و مامانم از حامد پرسید: بابای شماهم مثل بابای سرمه همه ش در حال اخبار گوش دادن ـه؟

حامد خندید و گفت: نهه اصن اهل اخبار نیست و اطلاع نداره.

من حرف حامد رو تکمیل کردم و گفتم: اونجوری ک حامد میگه باباش خیلی آدم ارومی ه و کاری ب کسی نداره و اهل حرف زدن و اینها نیست

یه مکث کوتاهی کردم و گفتم: ولی برعکس ش مامانش ، اوه اوه از اوناست

همه زدن زیر خنده و مامانم یک چشم غره ای بهم رفت ک حامد شب گفت سرمه فک کنم اگه پیش مامانت نشسته بودی کله ت رو میکندخنده

بعد هم کلی از دست گارسون گیج خندیدیم، صد بار همه چی رو پرسید و اشتباه اورد و دیر آورد اصن یه وضی، آخر سر هم بعد از اونهمه تاکید من ک یهو کیک رو بیارید و شمع ها رو اونجوری بذارید و از این حرفا جلوی خود حامد اومد پرسید چی کار کنمیول

حامد اصن انتظار کیک رو نداشت و خیلی خوشحال شد و کیک ش هم خوب بود اما ب نسبت قیمت و اسمی ک در کرده بود نبود.

موقع حساب کردن هم حامد خیییلی اصرار کرد ک خوب قطعا نذاشتیم اون صورتحساب رو بپردازه.

دیگه طرفای 6.30 بلند شدیم، البته حامد میگفت نمیخواد من دیرتر در مغازه رو باز میکنم ولی میدونستم داره تعارف میکنه.

بعد از خدافظی زنگ زدیم ب کاملیا ک گفت خونه ایم و رفتیم اونجا و بعد هم با اونها رفتیم خونه اون عمه م ک مجرده و میشه خاله کاملیا و تا نزدیکای 12 اونجا بودیم و خیلی خندیدیم، خصوصا ک از خونه کاملیا حرف خرید و داشتن چیزای عتیقه بود و کاملیا چند تیکه ظرف و ظروف و رادیو و از این چیزا خریده بود و قرار شد بریم خونه عمه م وسایل اونهم ک همه قدیمی بودن رو بازرسی کنم، اما عمه م جون ب عزارییل نمیده ک بیاد ب ما ظرف و ظروف بدهخنده ولی خوب چیزایی داشت هانیشخند

آهان کاملیا هم بهم یه قهوه خیلی خوب ک از ترکیه آورده بود داد و یه کرم دور چشم دیگه.

آخر شب بازم قرار شد فردا صبح حامد بیاد دنبالم اما من بازم مطمئن بودم میندازم ش برای عصر. فقط بهش گفتم: حامد احتمالا میخوام درست کنم دوازدهم شب ک تولدته بیام خونه تون و تا سیزده باهم باشیم.

گفت: سرمه فردا مامانم اینا بلیط گرفتن و دارن برمیگردن

گفتم: چقد زوود

گفت: آره اتفاقا خودم هم تعجب کردم اما بابام گفته همین رو هم با پارتی بازی گیر اوردیم وگرنه تا بعد تعطیلات بلیط نبود.

دیگه دوشنبه صبح طبق حدس خودم دوباره خوابیدیم و بعد من م ب کارام رسیدم و بابچه ها هم سرگرم بودم تا عصر ک حامد اومد ، رفتیم خونه شون  و کمی قلیون کشیدیم بعد وسایل رو سرجاش گذاشتیم و گاز و ذغال ها رو تمیز کرد حامد و خلاصه خونه رو کردیم دسته گلزبان

من م قلیون م رو بار کردم و برگردوندم خونه.

سه شنبه صبح خواهر اینا رفتن، خیلی بد بود و جاشون وحشتناک خالی خصوصا جای دخترای شیرین زبون ک حتما براتون از حرفاشون یه بار میگم ولی مثلا یکی ش این بود ک بهم میگفتن این پنکه ها رو ک ببریم مدرسه اگه ازمون پرسیدن کی گرفته چی بگیم و بعد هستی ب ملودی گفت میگیم حامد نامزد خاله مون گرفتهخندهماچ

ظهرش رفتم آرایشگاه و ابرو هام رو تمیز کردم و ناخن هام رو هم فرنچ ساده کردم و بعد هم رفتم سوپرمارکت و توت فرنگی و اسمارتیز و اسانس و خامه و از این چیزا برای کیک خریدم و برای عصر هم قرار گذاشتیم حامد بیاد ک بریم براش شلوار بخرم ب مناسبت تولد .

از اون طرف همسایه روبرویی مون قرار بود بیان عید دیدنی . من فک میکردم زن و شوهر با هم بیان و چند دقیقه من بشینم و بعد هم با حامد برم بیرون اما دقیقا راس 5 اومدن اونم با دو تا دختراش و این ینی نمیشد برم.نگران

دیگه هم یادم رفت تماس بگیرم با حامد ک بعد خودش زنگ زد و نزدیک خونه مون بود و بهش جریان رو گفتم و اونم گفت اشکال نداره و رفت دنبال کارای مغازه.

خدایی اگه من جاش بودم و این اتفاق میوفتاد ج$ر میدادمخجالت

دیگه تا اونها رفتن و ب حامد زنگ زدم اونم مشغول کارش بود و نزدیکای باز کردن مغازه هم بود و قرار شد فردا بریم خرید.

آهان بذارید از یه رفتار عمه م هم بگم ک اومده بود از ظهر خونه مون. وقتی فهمید همسایه قراره بیاد گفت میرم تو اتاق سرمه هم تی وی میبینم و هم تو نت گوشی م هستم و هم استراحت میکنم، هرچقد مامانم بهش گفت بیاد گفت نه! یهو وسط این که اینها بودن پا شد رفت و اونها هم متعجب ک این کیه !!! و فقط گفت ک کاملیاینا اومدن دم در دنبالم! بعد فهمیدیم دروغ گفتهخنثی

بعدش مامانم اینا بهش زنگ زدن و گفتن ما فردا میخوایم بریم بهشت زهرا میخوای بیایم دنبال ت تو بیای اینجا و شب پیش ما بخوابی و فردا از اینجا بریم، اولش گفت نه و کاملیاینا شب میان اینجا اما بعد تماس گرفت و گفت باشه بیاین دنبالم ک بابام رفت و آوردش و شب خوابید خونه مون و فردا صبح ش با مامانم اینا رفتن بهشت زهرا و برای ظهر هم هرچقد مامانم اصرار کرد نهار بیاد خونه مون قبول نکرد.

سه شنبه از اخر شب هی بهش تبریک گفتم و بعد هم یه کیک سوپرایزی از اونها ک وسط ش اسمارتیزه درست کردم و گذاشتم تو یخچال.

چهارشنبه صبح هم همین طور و کلی شعر برای تولد و همین طور سیزده بدر واسش خوندم .

ظهرش هم رفتم آرایشگاه و موهام رو صاف کردم و دیگه کم کم آماده شدم و ب رستورانی هم ک قرار بود فردا ظهرش بریم زنگ زدم ، تازه باز شده بود و یه جای معروف بود اما فهمیدیم اینجا شعبه آشپزخونه شه ک اصن فکرش و نمیکردم ولی بعدش قرار شد جای دیگه بریم و کباب حسابی بخوریم.

بعد مامانم با یه پاکت اومد و توش یه نوشته گذاشته بودو تولد حامد رو تبریک گفته بود بهش بعلاوه صد دلار، از مامانم تشکر کردم اما بهش گفتم احتمال قبول کردن حامد کم ـه، یه وقت نگرفت ناراحت نشی.

حامد اومد دنبالم و کیک رو با خودم بردم و اول رفتیم برای شلوار ک آقاهه گفت جنس هامون اوایل اردیبهشت میرسه، حامد هم گفت پس بذار بعدا بخر  اینقد لجم گرفته بود اما چیزی اون موقع نگفتم.

بعد رفتیم کلوچه فومن ک من عاشق شم خوردیم و بستنی قیفی گرفتیم.

وقتی دوباره سوار ماشین شدیم ب حامد گفتم برو برای کفش، من از اول هم دلم میخواست کفش بگیری اولش حرفی نزد اما وقتی من جیغ جیغ کردم قبول کرد و شرط گذاشت ک هرچقد کفش شد تو نهایت 200 تومن ش رو بده اونم چون خودت اصرار میکنی وگرنه من همونم نمیخوام.

خلاصه ک رفتیم و بابای حامد هم منت سرمون گذاشته بود و قبول کرده بود بیاد در مغازه رو باز کنه، بماند ک هی خودش و خواهره از کیشمنتظر هی زنگ زدنزبان

خو ینی اینا نمیتونن قبول کنن این واسه خودش دو ساعت باشهعصبانی

دیگه ما اینقد گشتیم و گشتیم و گشتیم ک سرم داشت گیج میرفت.هیپنوتیزم آخر سر یه کفش ک توی کاترپیلار دیده بود رو انتخاب کرد و تا ب خودش بجنبه و کفش ها رو در بیاره من رفتم پول رو دادم و حامد هم چیزی اونجا نگفت و وقتی اومدیم بیرون کله م رو خورد ک باید پول رو بگیری و اگه میخوای ب دل من م بشینه و من حس خوبی داشته باشم من م حرصم گرفت و گریه م گرفت و گفتم بدم میاد این کار ها رو میکنی ، البته راستش گفتم بهش ک بدم میاد حسابگری میکنی

ب اونم برخوردو گفت : من حسابگرم؟ من !

اما بعدش هی از دلم در اورد و گفت بخدا نمیتونم ببینم و اگه تو شرایط دیگه ای بودی اشکال نداشت و من م هرچی قسم و آیه خوردم ک باباجان شرایط من بد نیست گفت نه ک نه

من م دیگه قبول کردم و گفتم باشه.

بعد کادوی مامانم رو دادم ک باز کرد و خیلی خوشش اومد و گفت: شرمنده نمیتونم قبول کنم، میدونی دیگه

من م گفتم: بهتر و حتی خواست اون نوشته توش رو برداره و نذاشتم و پاکت رو انداختم تو کیفمزبان

اما تا دم خونه کلی از دلم در اورد و هی قربون صدقه م رفت و من دیگه ناراحت نبودم و فقط لج داشتم ازشزبان

کیک رو هم با خودم برگردوندم خونه ک فردا نهار میریم بیرون ، یا کافی شاپ و یا سفره خونه بریم و این رو بخوریم.

حالا یه چیزی بگم از شب قبل ک کیک ه رو پخته بودم مامانم میگفت خوب نشده، وقتی هم ک برش گردوندم مامانم گفت بندازش دورتعجب و فردا یکی دیگه بگیر.

اما من گذاشتم توی یخچال و دلم نیومد خوو اون کیک خوشگل رو بندازم دورنگران

جریانات از این ب رو انشالا توی یه پست جدا رمزی میگم ک چ اتفاقات غیر منتظره ناخوشایند افتاد ک هنوز درگیرش هستم.

-------------------------

اگه فردا صبح پاکنویس های جزوه دانشگاهم رو ک از یه هفته قبل عید مونده انجام بدم شب براتون پست رو میذارم قلب

/ 0 نظر / 61 بازدید