نوشیدنی چی باشه؟ !!! ( دل نوشت 535 )

ب زور خودم رو وادار ب درس خوندن کردم و بین ش زیرآبی میرفتم ک از درس در برم اما هی یقه خوردم رو میگرفتم و میشوندم پای درسنیشخند

طرفای ساعت 4 بود دیگه بلند شدم و آماده شدم و داشتم از خونه میومدم بیرون ک حامد تماس گرفت و گفت: نهار خوردی؟

گفتم: نهه، چی هست؟

گفت: زرشک پلو با مرغ.

گفتم: آره بیار میخورم.

دیگه از خونه زدم بیرون و سوار تاکسی شدم. چقد هم ک هوا گرم بود.آخ

تا رسیدم هم حامد اومد، پرسید: کجا بریم؟

گفتم: یه جای خنک... بریم دربند؟

گفت: باشه بریم، میخوای اول غذامون رو تو ماشین بخوریم و بعد بریم.

گفتم: نهه چ کاریه، خو همونجا ک میریم چای و قلیون ، غذامون رو هم میخوریم دیگه

پرسید: تو روت میشه؟

گفتم: آرره، چرا نشههابرو

گفت: من ک سختم ـه، معذبم

گفتم: اووه چقد سخت میگیری، دلش هم بخواد داریم میریم اونجا، والانیشخند

تو میدون دربند ب حامد گفتم: برو ببین سعدآباد بازه؟ اگه هست ک بریم اونجا

حامد هم با ماشین رفت تو کاخابله

ی پسر سرباز ـه پرید جلوی ماشین و گفت: داداش کجا ؟ کجاخنده

حامد گفت: سلام داداش، چند ماه خدمتیخنثی

اونم گفت: خیلی مونده و بعد حامد شروع کرد ب حرف زدن باهاش من م از این طرف هی میگفتم: چ غر هم میزنه، دلش بخواد جای خوش آب و هوا افتاده، تا عصر هم ک بیشتر لابد کار نمیکنه بعد میره دربند میگرده...

وقتی حامد جواب سوال ش رو ک تا چند باز هستین رو گرفت و خدافظی کرد با خنده گفت: چی میگی؟ چقد حرف میزنیخنده

گفتم: با کی هستی؟ابرو

گفت: ها؟ چی؟ خو معلومه با این پسر سربازه، جای ب این خوبی افتاده، خوش آب و هوا تازه غر هم میزنهقهقهه

دیگه رفتیم ب سمت دربند و همون اول اول یه جای پارک گیرمون اومد. یه سفره خونه چند وقته باز شده همون اول ینی اصن قبل از میدون سربند، تخت و میز توی تراس ش چیده و مدل این خونه قدیمی هاست ب حامد گفتم همین رو بریم 

دیگه رفتیم و یه جایی خوب رو انتخاب کردیم و نشستیم و تا قلیون پرتقال خامه رو برامون بیارن، من م در ظرف آلومینیومی چلو مرغ رو برای حامد و سالاد فوق العاده خوشمزه شون برای خودم باز کردم و خوردیم.

بعد هم حرف زدیم و من تو حرفام یه پیشنهاد دادم ب حامد ک تو منوشون انجام بده ک گفت: خودم دارم یه ستون رو همین شکلی میکنمابرو

بعد از اونجا حامد من رو سر راه پیاده کرد و من م پیاده رفتم سمت تاکسی ها ک رویا توی راه باهام تماس گرفت و گفت خودش تو خونه تنهاست

شب قبل خانوم همسایه روبرویی بهم تو وایبر پی ام داده بود و گفته بود یه عمل کوچیک کرده بودم و من م واسش نوشتم ک میام می بینم تون ، برای همین رفتم شیرین عسل و یه جعبه شکلات گرفتم ک برم خونه شون.

وقتی رسیدم اول رفتم در خونه اونا ک دخترش اومد دم در و گفت مامانم نیست و من م شکلات رو بهش دادم و گفتم اومده بودم احوال پرسی

تو خونه بعد از خبر دادن ب حامد زنگ زدم ب رویا و داشتم باهاش حرف میزدم، ک زنگ در خونه مون رو زدن و خانوم همسایه بود و گفت من اومدم بیا اونجا

گفتم باشه لباسم رو عوض میکنم و میام.

رفتم خونه شون و خیلی خوش گذشت، دخترش از بعد از دانشگاه ش یه جوجه اردک خریده بود و توی کوله پشتی ش قایم کرده بوده ک مامانش نبینه و لو رفته بودخنده

من نمیدونستم اما انگار 11 سال طوطی داشته دخترش و هفته پیش مرده بوده و خانوم همسایه مون با خنده از جریانانت اون روز تعریف میکرد ک: شب تا صبح حالش بد شد این هی گریه میکرد چطور، دیگه صبح ک من همیشه باید بخوابم اماده شدم تا ببریم ش دامپزشکی ک یهو دیدم داره زار میزنه میگفت مررد ،مامان مرد بعد گفتیم چی کارش کنیم، زنگ زدم ب سرایدار ک بیاد ببریم خاکش کنیم، حالا ما سه تا در حال گریه کردن این پسره با تعجب بهمون نگاه میکرد و گفت من پدر و مادرم مردن اینقد گریه نکردم، واسه طوطی شما دارین این کارها رو میکنیدخنده

بعد ب دخترش گفتم بیا یه گربه پرشین بگیریم، من عاشقشم، مثل خودم، همیشه خسته ست، ب زور چشماشم رو باز میکنهخنده

دیگه برگشتم خونه و اول زنگ زدم ب رویا ک جواب نداد و بعد وقتی کارای خودم تموم بازم نشستم سر یه درس دیگه م.

همون موقع ها هم بود ک خانوم شفاهی تو وایبر نوشت ک برای استاد روز دوشنبه صبح مون ک هفته قبل گفته بود این هفته نمیاد، یکی یه تحقیق باید هفته دیگه ارایه بدیم و همین جور یه غذا و یه سالاد و یه نوشیدنی هم بیاریم!!

نگرانی م فقط سر نوشیدنی بود و هست، چون همون آن مطمین بودم یه ظرف میدم ب حامد لازانیا برام درست کنه و یه ظرف دیگه هم سالاد سزاراز خود راضی

آخر شب هم حامد تماس گرفت و کمی مسخره بازی در وکردیمنیشخند تا رسید خونه و یادم رفت برای غذا بهش بگم.

دوشنبه صبح خیلی راحت از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و کارام رو کردم و رفتم بیرون و خیلی زود هم رسیدم ، یه چایی با یه بیسکوییت گرفتم و منتظر نشستم تا استادمون بیاد.

نمیدونم قبلا گفته بودم یا نه ک این هفته کلاس صبح مون ب خاطر اینکه استادمون داور جشنواره غذایی بود ک اتفاقا سبی هم ک هنرستانی توش شرکت کرده بود ( چقد دنیا کوچیکه هانیشخند ) نمیومد ولی یه استاد دیگه هفته قبل گفت ک بهمون گفتن باید فوق العاده بذارید و ما هم گفتیم صبح دوشنبه هفته بعد بذاره ک کلاسمون کنسل شده و شد برای ساعت 11

قبل از اومدن استاد حامد تماس گرفت داشت میرفت مغازه، بهش گفتم: رااستی یادم رفت بهت بگم ک باید واسم لازانیا و سالاد درست کنینیشخند

هی مسخره بازی درمیورد و میخندید یا میگفت تو کشک بادمجون و کباب تابه ای و مرغ شکم پرت عالیه، چرا یکی از اونها رو درست نمیکنی اما خوب در نهایت مگه میتونه قبول نکنه، والاشیطان

بعدش هم استاد اومد و سر کلاس حرف غذا شد و خانوم شفاهی گفت کشک بادمجون میاره و عادله گفت من بنیه میارم!

یکی از پسرها گفت: بنیه ک خمیره، شما باهاش چی میخواین بزنید؟

گفت: احتمالا مرغ یا پاچینی

یکی دیگه از پسرها هم گفت ک میرزا قاسمی میاره و یکی دیگه هم گفت از سوپری جوجه میگرم و میام اینجا میزنم ب سیخخنده

آهان تا قبل ش خانوم شفاهی گفته بود روی سالاد خیلی تاکید کرده استاد اما بعدش میگفت نههه روی نوشیدنی همراه با غذا خیلی تاکید کرده و گفته حتما بیارن، من ک فعلا دو ب شک هستم، حالا اگه مطمین نباشم ک چی ببرم شاید خودم ب استاد زنگ بزنم و بگم نیارم اشکالی داره و بجاش یه کیک آپساید دان آناناسی ببرم، حالا تا دوشنبه هفته دیگه...

وسط یکی از کلاسها عادله ک رفته بود بیرون وقتی برگشت گفت یه خبر خوب، استاد ساعت 6 تا 8 رو الان دیدم گفت یه جلسه دارم ک باید برم، اما هفته دیگه تا 9 بمونیم ک جبرانی ش هم باشه

یکی دیگه از استادها هم برای پنج شنبه هفته بعد کلاس میکآپ ش رو گذاشت. خلاصه ک قشنگ گ%ه گیج ه گرفتیم، مخصوصا ک سه شنبه هفته آینده و هفته بعد ترش هم مناظره و بحث داریم ک من خود درس ش رو هم ب زور میدونمآخ

تازه وقتی تموم شد و داشتیم برمیگشتیم خونه عادله ب من میگه سرمه فردا باید واسه من م دو سه جمله برای بحث مون بیاری ها، من هیچی بلد نیستم تو شاگرد اولی .. حالا این رو میگه ها ولی حسابی میخونه،  و وقتی حس کردم یکی از درسها رو خونده و ازش پرسیدم گفت: نه تو فرودگاه خوندم !

انگار رفته بودن شیراز و بماند ک من دیدم یواشکی یه مسقطی کوچولو اندازه کف یه دست انداخت تو کیف خانوم شفاهی ک بعد فهمیدم مسافرت بوده و احتمالا سوغات سفر بوده.

با حامد هم ک در تماس بودم و بهش خبر دادم ک دارم برمیگردم خونه، پرسید: با اون خانوم ه ک دوشنبه ها برمیگردی نمیای؟

گفتم: نه امروز نیومده

دیگه تو راه بودم ک رویا تماس گرفت. بهش گفتم: دیشب کجا بودی؟ زنگ زدم جواب نمیدادی؟

گفت: وای باورت میشه خوابم برد؟ اونقد خوابم برد ک هرچی سبی اینا زنگ زده بودن بیدار نشدمابرو

من ک اصنننن باورم نشد و تنها حدسی ک میزدم بودن سعید در کنارش بوده و طبق معمول مخفی کاری های رویا!زبان

داشت از سبی میگفت ک مقام آورده توی جشنواره و گفت ک تو درست گفتی همون استادتون یکی از استادها بوده ..

حالا فردا باید بپرسم از یکی از پسرها ک رفته بود و یه جورایی عصای دست این استادمون و همه جا باهاش هست  نیشخند

یهو بهش گفتم: واای گفتی سبی توی یه کافی شاپ کار میکنه دیگه؟ میشه ازش رسپی یه نوشیدنی ک ب لازانیا میخوره رو بگیری؟ من خودم موهیتو و لیموناد تو ذهنم ـه اما ببین اگه چیز دیگه ای اون میگه بهم بگو

گفت: باشه دوباره اسمای اینا رو ک گفتی ازت میپرسم من رو ک میدونی یادم میره

بعد ادامه داد: وای جمعه ک رفته بودیم دهاتشون نمیدونی زن پسرعموش چ سفره ی انداخت، از این سر تا اون سر، هم از بیرون غذا گرفته بود ده تا سینی جوجه!خنثی ده تا سینی کباب!خنثی لازانیا، باقالی پلو با ماهیچه، کوکوی زرشک و یه عالمه غذای دیگه، اونقد ک جای گذاشتن بشقاب هامون توی سفره نبود ، کلی هم ژله پسرعموش رفت از بیرون خریدتعجب

نمیدونم چرا رویا اینقد رو ژله حساس ه!! انگار اشرافی ترین دسر ممکن ستنیشخند

بعد گفت: تولد بچه ش بود ، یه ماشین براش خریده بود چهار و نیم میلیون، خونه شون 800 متر بود، البته شهردار اونجاست و همه میشناسنش

خوب من متوجه نشدم اگه اونجا دهاته، چطور این شهردار و اینکه کسی با اینهمه امکانات و همچین خونه ای چرا سفره می ندازه رو زمین و یه میز نهار خوری نداره!!

از گرسنگی داشتم می مردم واسه همین سر راه رفتم کتلت خریدم بعد رسیدم خونه و حامد زنگ زد و یه کم باهاش حرف زدم و رفتم دوش گرفتم و اومدم کتلت ها رو سرخ کردم و بعد از ماههااا یه دل سیر غذا خوردم، دو تا کتلت و یه کف دست نون و ماست و نون، ینی حال کردم هااااخوشمزه

دیگه ب کارام رسیدم و وسط های شمعدونی بود ک زنگ زدم ب رویا، داشت ماست تزیین میکرد و گفت قرار سعید اینا شام بیان اینجا

بهش برای پرسیدن رسپی یه نوشیدنی یادآوری کردم و بازم اسم ها رو بهش گفتم ، همین جور ک داشت حرف میزد  با مامانش هم صحبت کرد ، گفتم: ااا مگه مامانت اومده؟

گفت: آرهه، دیشب ساعت 3 صبح، سعید خود لوس کن هم رفته بود دنبال مامانم، من م خوابخنثی

تا این رو گفت مطمئن شدم حدسم درمورد دیشبش درست بوده ک اونجا بوده و بعد باهم رفتن دنبال مامانش، فقط بازم نمیدونم چرا رویا نمیگه..

بعدش هم اینقد خسته بودم ک حتی حوصله نگاه کردن ب درس فردا رو هم نداشتم. فقط ب حامد زنگ زدم و غرغر کردم و اونم طبق معمول دست تنها بود و داشت فیش میزد و باهاش خدافظی کردم.

آخر شب هم رویا دوباره تماس گرفت و گفت: سرمه اسم غذا و سالاد واون دو تا نوشیدنی ت رو بگو

گفتم: ای خداا، سالاد سزار، لازانیا، لیموناد یا موهیتوکلافهخنده

گفت: آهان، اهان و ب سبی گفت و گفت میگه خودت سالاد سزار رو انتخاب کردی؟

گفتم: بلهههه چون با کلاس و خوشمزه و سس خاص داره و حامد هم خوب درستش میکنهخنده

گفت: خوووب آهاااخنده باشه ما فکرهامون رو میکنیم و خبرش رو بهت میدم.

دیگه آخر شب هم یه کم دفتر فردام رو نگاه کردم و ساعت رو کوک کردم .

نمیدونم چرا روزایی ک فرداش کلاس دارم شب ش مثل جغد بیدارم و روزایی ک فرداش بیکارم مثل عمو یادگار میرم بخواب!!

نود هم دیدیم و ماجرای عجیب قهرمانی سپاهان!!

خوب دیگه بریم بخوابیم ک فردا بیدار بشیم .بای بای

/ 0 نظر / 56 بازدید