بارون میاد جر جر !!! ( دل نوشت 559 )

یک شنبه گفتم ک ی نامه از دادگاه اوردن ک تا همین الان ما دقیقا نمیدونیم این چیه، چون اعداد و ارقام ش با قبلی ها فرق داره و ی احتمال میدیم شاید مرتیکه لعنتی دوباره رفته از ی چیز دیگه شکایت کرده !

اون روز، روز خوبی نبود با همه سر دعوا داشتم و همه چیز هم دست ب دست میداد سر هرچیزی ک همه چی بد و بدتر پیش بره.

عصرش با اینکه اصن حال جسمی م خوب نبود اما ب خاطر قولی ک ب بچه ها داده بودم آماده شدم و همه با هم رفتیم پارک و شب هم با حامد الکی دعوا کردم تا بالاخره اون روز کذایی گذشت.

دوشنبه مادر شوهر خواهرم زنگ زد و گفت برای سه شنبه آخر شب بلیط گرفتیم و چهارشنبه صبح میرسیم.

خاله م هی زنگ میزد و ب مامانم برای تور ترکیه میپرسید و هر لحظه یا پشیمون میشد چ از رفتن و چ از نرفتن!!

بعد ی بار زنگ زد با مامانم دعوا ک چرا تو ب خاطر ملودی اومدی اینجا اما سقف تراس من خراب شد و من داشتم می مردم!!! تو نیومدی!!!!!!!خنثی

مامانم بهش گفت: اون بچه ست، بعد هم بیمارستان بستری بود!

خاله م گفت: خوب باشه من م دخترم ازدواج نکردم.یول

بعد هم گفت: تازه تو وقتی اومدی اینجا ب من نگفتی خسته نباشیهیپنوتیزم

مامانم گفت: والا من سه روز تو بیمارستان بودم و ی لحظه نخوابیده بودم، تا ملودی هم مرخص شد ی راست اومدم خونه تو، من داغون بودم اونوقت تو گله میکنی چرا بهم نگفتی خسته نباشی!!

آهان این رو هم بگم وقتی رفته عیادت ملودی حتی ی آبمیوه هم نبردهتعجب

عصر ش مامانم باید خونه یکی از دوستاش میرفت ک آماده شد و رفت، من م رفتم پیش حامد.

برام عدس پلو آورده بود و سالاد و ی عالمه سس ک با خودم بیارم خونه و سیب زمینی سرخ کرده.

سیب زمینی و چند قاشق از عدس پلو خوردم، و سالاد رو آخر سر آوردم با سس ها خونه مون خوردم.

خودمون رفتیم کافی شاپ، اونجا من درباره کاری ک میخواستم بکنم دوباره حرف زدم و حامد کاملا مخالف بود و هی میگفت وظیفه من ه و من دلم نمیخواد تو توی زحمت بیوفتی و خلاصه ک دیونه م کرد.

برگشتن تماس گرفتم با خواهرم ک گفت عمه اومده، من م حوصله نداشتم زود برسم برای خودم همونجاها گشتم و ی کم دوباره خرید کردم.نگران

تا رسیدم خونه، مامانم هم بعد من رسید و عمه م ی کم بود و ی جعبه شیرینی آورده بود ک هرکاری مامانم کرد ازش نبرد خونه شون.

شب ش آنتی هیستامین خورده بودم ک وقتی این ماده مخ در!!! رو میخورم تا مرز بیهوشی میرم ، ب زور خودم رو نگه داشتم تا حامد زنگ زد و با هم صحبت کردیم و وقتی رسید خونه دیگه خود م باهاش خدافظی کردم.

سه شنبه صبح ک بیدار شدم مامانم رفته بود خرید میوه برای فرداش ک مسافرها میرسیدن، بعد ک اومد خورش قورمه، قیمه بادمجون و فسنجون ش رو تا شب آماده کرد و گفت دیگه خیالم راحت باشه ک خورش دارم و فقط هر روز کنار چلو ی مرغ، جوجه یا کباب درست کنم. ک البته جوجه ها رو هم تو مواد خوابوند.

ب بچه ها از شب قبل قول داده بودم صبح ک بیدار شدم بریم دنبال کیف مدرسه، از صبح هی میومدن میگفتن خاله پ چرا بیدار نمیشی ک بریمنیشخند

بالاخره بلند شدم و دوش گرفتم و تا کارام رو کردم دم ظهر شد ک با خواهرم و بچه ها دو تایی رفتیم دو سه تا مغازه اما کیف فروزن ک اینها میخواستن چرخ دار باشه و آبی رنگ، نداشتن و با کلی گریه و زاری فقط با این وعده ک پس چون کیف نخریدیم باید عصر بریم پارک گربه ها برگشتیم!!نیشخند

خواهرم ظهر رفت برای ترمیم ناخن هاش رفت و من زنگ زدم ب حامد و اونم گفت پس شماها نمیخواد بیاین، من خودم میام دنبال تون.

با حامد از صبح ش چند باری صحبت کرده بودم، خصوصا از وقتی هوا پاییزی شده خیلی حس و حال مون بهتر شدهقلب، دیگه همه تون میدونید ک من عااااشق پاییزمبغل

حامد گفت: سرمه صبح با مامانم دوباره حرف زدم، بهش گفتم میخوام تکلیف زندگی م رو روشن کنم، قرار شده ی کارایی بکنه و برام توضیح داد ک مامانش چی بهش گفته، حالا تا ببینیم چ میکنن

عصر آماده شدیم و مامانم از نونوایی برگشته بود و انواع و اقسام نون ها رو خریده بود و وقتی فهمید میخوایم بریم پارک برای دیدن گربه ها و کلاغ ها، تو ی نایلون سوسیس ریز ریز کرد و تو ی نایلون هم برنج ریخت و بهمون داد ک ببریم پارک برای حیوون ها. بعدش هم ک حامد اومد دنبالمون رو باهاش رفتیم بیرون.

هستی و ملودی اول ش ی کم اخم و شاید خجالتی بودن اما بعد حامد باهاشون حرف زد و بهشون گفت میتونید سه بار بگین دایی چاق ه، چایی داغ ه و اونها هم خندیدن و گفتن و بعد نوبت ب قوری گل قرمزی رسید و خلاصه ک باهاشون دوست شد.

تا رسیدیم پارک همین جور گربه میدیدیم، ک ی جا ایستادیم و این گربه ها بو ی غذا رو فهمیدن و در کسری از ثانیه با گربه های رنگاوارنگ و سایزهای مختلف محاصره شدیم.استرس

من ک جییغ زدم و فرار کردم، بچه ها هم ی کم پیش من و ی کم پیش حامد ک ب گربه ها غذا میداد می موندن، حامد هم گاهی سوسیس ها رو میداد ب بچه ها ک اونها براشون پرت کنن

خلاصه ک خیییلی خندیدیم، بعد ک غذا تموم شد تازه قسمت چلو کباب خوردن خودمون رسیده بود.نیشخند

هستی و ملودی ک رفتن با گربه ها بازی، اما من و حامد با اعمال شاقه غذا خوردیم و بعد هم طرفای شش و نیم ب زور بچه ها رو بردیم سوار ماشین کردیم و اول رفتیم ی جا بستنی قیفی سه تا گرفتیم ک من و حامد با هم شریکی بستنی مون رو خوردیم.

برگشتن حامد برامون آژانس گرفت و برگشتیم خونه و خلاصه ک خدا رو شکر روز خیلی خوبی بود.

فقط چیزی ک اذیتم کردرهم جریان دادگاه مون ه ک نمیدونیم چیه و مامانم با بابام کلی حرف زد ک آخرش متوجه نشدیم و هم حامد اینا ی دادگاه داشتن ک ده میلیون براشون جریمه بریده بود ک حامد اینا هم از صاحب قبلی خونه شکایت کردن ، حالا اون رفته نامه گرفته ک مجنون شده!!!!!!! و خوب اعصاب حامد خورد بود.

اخر شب هم چ رعد و برق و بارونی گرفت، جدی جدی پاییز شده، ولی عجب فصل شیک و قشنگ و باکلاسی ه ب خداعینک

پاییزی ها خوشحال باشین ، تولدتون از آنچه فکر میکنید ب شما نزدیک تر است.ابله

فردا صبح مسافرهامون میرسن، بعدش هم ک خاله م میاد، وای ک یهو خونه مون مورد هجوم قرار میگیره.آخ

خدایا شکرت ب خاطر بارش قشنگ بارون ت!قلب

/ 0 نظر / 162 بازدید