دیوونه م کرده !!! ( دل نوشت 547 )

جمعه شب عمه م اینقد تو خواب جیغ کشید و وقتی رفتم تو اتاقش گفت: رگ پام گرفته و رفتم براش ماساژ دادم و انگشت های پاش رو گشیدم!

حالا بهتر شده بود ولی چون مامانم بیدار نشده بود لجش گرفته بود و یهو الکی شروع کرد ب جیغ های بلند کشیدنتعجب

فردا صبح ش هم ب مامانم گفت چطوری نشنیدی؟! سرمه اومد کمک م!

بعدش هم حامد زنگ زد و گفت:شب بابام اومد دنبالم، تو ماشین نشستم دیدم شارژ گوشی م هم تموم شده نشد بهت اطلاع بدم ، بعد رفتیم دم تعمیرگاه، آخه قرار بود سوییچ ماشین رو با پیکی ها واسش بفرستم اما اصن یادم رفت، دیگه رفتیم اونجا و من سوییچ رو انداختم تو مغازه ش و با سرایدار مغازه هماهنگ کردم ک فردا صبح میاد ماشین رو ببره ریموت رو براش بزنه!

برای من خیلی عجیب بود این کار، البته این رو الان ب شماها میگم، وقتی میگم این خانواده بی خیال ن آخه همین چیزا رو می بینم، کی میره سوییچ رو میندازه تو مغازه آخهخنثی اگر هم من بخوام ی روزی همچین کاری بکنم و بابام باهام باشه ، هزار بار از خطرات احتمالی و حتی محال!! میگه ک من جرات این کار رو نداشته باشم وای ب حال اینکه من رو همراهی هم بکنه...

دیگه باهم صحبت کردیم و شام هم سجاد کالزون درست کرده بود و یکی هم واسه حامد زده بود ک اورده بود خونه و داشت میخورد و بعد هم خدافظی کردیم.

شنبه صبح وقتی تماس گرفت ک داشت میرفت سوار تاکسی بشه و گفت: تعمیرکاره نیومده هنوز! گفته کار داشتم بعدا میامخنثی و خود حامد زودتر از اون هم رسید ب مغازه!

دیگه با هم صحبت کردیم تا رسید مغازه !

مامانم سبزی پلو رو آبکش کرده بود و ماهی ها رو گذاشته بود رو کابینت و خودش رفته بود بیرون، من م باقی کارهاش رو کردم و همزمان ب حرفای الکی عمه م گوش میدادم

وقتی مامانم اومد،داشت سالاد درست میکرد و عمه داشت اخبار ورزشی میدید و فحش میداد ب استقلال ک باختن و همزمان برگشت از مامانم گفت: داری کدو میریزی روی سالاد؟!! حلقه حلقه ک نمیکنن

مامانم گفت: نه خیاره!!

گفت: اا چ مثل کدو بود، خواستم بگم رنده کن بریز تو ماست، خوشمزه ترهخنثی

مامانم یواش گفت: چطور اینجا رو دید؟! اون ک داشت تی وی میدید، بخدا من میگم باید بره منطقه جنگی مین یاب بشه تو میخندیقهقهه

بعدش با وجود اینکه میخواستم از امروز یه کم سفت و سخت بگیرم تو خوردن م اما نهارم رو خوردم هرچند کم.

عصر هم تماس گرفتم با حامد و پرسیدم برای ماشین میخواد بره یا نه ک گفت نه و قرار شد برم سمت ش!

تا من برسم حامد هم پیاده اومده بود و همدیگه رو دیدیم، اول رفتیم اون کافهه نزدیک مغازه شون ک گفتم تازه باز شده،  اما خییلی بیخود بود و ب حامد گفتم بلند شو بریم یه جای دیگه

بعد هم رفتیم دو تا چای دارچین با ی برش کیک سفارش دادیم، حامد اصرار داشت دو تا کیک بگیریم اما من گفتم واقعا کم میخوام بخورم و فک کنم همین یه تیکه برای اون کافی باشه.

دیگه نشستیم و اول ش ب هی چ خبر، تو چ میکنی و من کجام و .... گذشت تا دوباره من لجم گرفت و گفتم: خوب حامد چقد از این حرفای روزمره میزنی، میگم امشب هم ک باید با بابات برگردی باهاش حرف بزن و بهش بگو میخوام ازدواج کنم!

من ک فک کنم شانس اورد در حال خوردن چیزی نبود وگرنه حتما تو گلوش گیر میکرد.زبان

گفت: نه بهش نمیگم مخالفت میکنهخنثی وقتی خواهرم اونجوری برخورد کرد و خبری ازش نشده ببین اینها چی میکنن!

گفتم: خوب باشه آیا بهشون نگی، دو ماه دیگه بگی اینها راضی ن؟؟

گفت: نه

گفتم: پ خوب چ فرقی داره، الان بهشون بگو

گفت: بابام میگه پول از کجا!

گفتم: بهش بگو من رو شما حساب کردم، خودمم یه کارایی میکنم، و البته انتظار ی چیز فوق العاده هم ندارم، تازه مگه تو این چند سال زندگی تو تغییر خاصی کرده

گفت: مثلا بهم بگه تا چند سال دیگه بهتر میشه چی؟

گفتم: ای بابا من باید هی جواب تو رو بدم؟!

گفت: ن جواب من رو نده، دارم حرفای اون رو به تو میگم ک من بعدش چی بگم بهش

گفتم: بهش بگو پدر جان اولا این چیزی ک میگی شایده! شاید هم اکی تر نشد، بعد هم اصن برفرض بگیم شما درست میگی، ب چی قیمتی چند سال رو از دست بدم برای پول، ب ارزش از دست دادن جوونی م ؟!

بعد دوباره از خواهرش گفت ک چرا خبر نداده و من م گفتم خبر نداده فدای سرمون! حتما نظر ش واسه مامان و بابات مهم خواهد بود اما در نهایت این پدر و مادرن ک مهم ترن!

خییلی حرف زدیم، حامد خیلی مستاصل بود، بازم من مطمین شدم تمام حرفای حامد در مورد اینکه تو اخلاق ت خوب نیست و پول نیست، مشکل ش و فقط و فقط خانواده ش هستن، اینقدری ک حتی نمیتونه بهشون بگهسبز

وقتی از هم جدا شدیم ، ترجیح دادم پیاده راه برم ب جای سوار شدن ب تاکسی، حامد وقتی رسید مغازه زنگ زد و پرسید کجام و بعد گفت: از دست من عصبانی هستی؟

گفتم: عصبانی نه اما ناراحتم! میگم تو هم درست میگی، هزار تا مشکل خودت داری چرا من بشم قوز بالا قوز زندگی ت، من نباشم تو راحت تری

اول گفت نه من اضافی م و بعد هی همون حرفای تکراری و هر بار ک خدافظی میکرد و هی میگفت: فعلا خدافظ! فعلا خدافظ ک مطمئن بشه من قرار نیست برم و بارها و بارها زنگ زد تا رسیدم خونه و احوالم رو پرسید و آخرش بهم گفت: چرا خودت رو ناراحت میکنی، با غصه ک چیزی حل نمیشه، امیدت ب خدا، یه چیزی میشه دیگه

وای ک میخواستم خفه ش کنمعصبانی

خونه ک رسیدم ب رویا ک باهام چند باری تماس گرفته بود، زنگ زدم. از مهشید خیلی حرص ش گرفته بود ک پنج شنبه بهش گفته با عموش بهم زده اما تا این لحظه اصن نپرسیده چرا ! بعد هم از مشاور فرداشون گفت ک میخوام برم ب دکتر بگم اگه خودت بودی ک اگه دخترت هم بود  همین کار رو میکردی

یه مشکلی هم برای خواهرم پیش اومده و با شوهرش بحث شده بود و مامانم درگیر حرف زدن با اونا بود، هی عمه م نچ نچ میکرد ک الان فرشته حتما زنگ زده و تلفن مشغول بوده!!!!!!!!!

اینقد ک سه بار مامانم تماس ش رو قطع کرد و زنگ زد ب فرشته و هر سه بار فرشته گفت نهه من زنگ نزدم!

بعد هم آخر شب ب ماماانم گفته بود: شما ک حواس ت نبود من همین جور اشک هام میومده پایین ه و پاک میکردم ک نبینید آخه ادرارم خیلی زرد بودهتعجبهیپنوتیزم

حتما مال بقیه سبزه!زبان

مامانم پرسید: تو گریه ای ازش دیدی؟

گفتم: نه والا یا داره ی ریز مخ مون رو میخوره و از این و اون خونه هاشون تعریف میکنه یا تو تی وی ه!

بعد هم دوست مامانم زنگ زد و بهم تبریک روز دختر رو گفت و غر زد ک چرا شوهر نمیکنم!!!

خندوانه رو هم مثل هر شب دیدم، شما هم دیدین ک وحید شمسایی گفت از سال 87 ی دونه برنج هم نخورده!! خانوم هایی ک اضافه وزن دارید، عید نوروز از انچه شما می پندارید ب شما نزدیک تر است، یالااا بجنبید هاا! نبینم عید نوروز کسی با اضافه وزن بیاد اینجا عید تبریک بگه هاا،ابرو

کاری نکنید سر در وب م ی ترازو بذارم هر روز وزن کشی تون کنم هامنتظر

حامد هم آخر شب اس داد ک دارم با بابام برمیگردم و بعدش هم ک رسید خونه شون زنگ زد و  حرف زدیم!

بهم تبریک روزم رو گفت و برام تو خودت قند و نباتی شکلاتی شکلاتی واسم خوندنیشخند

بعدش هی میگفت تو باهام حرف بزن! کلا این روزا همه ش حامد دوست داره من واسش سخنرانی کنمچشمک فک میکنم حرفام ک بهش اعتماد ب نفس میدن، نمیدونم شاید هم تصور من این ه البته چون تو عمل ش ک فرقی نذاشته.

/ 0 نظر / 48 بازدید