پست رند :دی !!! ( دل نوشت 555 )

بالاخره جواب دادم و فقط صدای گریه خواهرم رو میشنیدم ک میگفت: سرمه دوباره سونوگرافی کردن و دکتر گفت احتمالا آپاندیس ه، باید عمل بشه

ی کمی بهش دلداری دادم و گفتم: میگی ک هنوز دکتر نیومده و ندیده، بذار بیاد، ازش خبر داری؟

دکترش شوهر صمیمی ترین دوست خواهرم ه ، گفت: آره هم ب دوستم و هم ب شوهرش اس ام اس زدم، احتمالا سر عمل ه شوهرش ک جواب نداده ، چون برای ملودی زود جواب میده

گفتم: خوب پس صبر کن، هنوز ک اون نظر ش رو نداده.

بازم دلگرمی دادم و گفتم هرچی ک شد من رو فورا خبر کن و تو فکر این بود ک اگه عمل خواست پاشم برم فرودگاه و بعد هم خدافظی کردیم .

نمیدونم اتفاقات بعد از تلفن رو چطوری میتونم بنویسم ک بتونم ب خوبی جریان اون لحظه رو بگم ....

همین ک قطع کردم حس کردم نفس م بالا نمیاد و قلبم تیر میکشید و حالت تهوع شدید و دل پیچه، اصن نمیدونستم باید چی کار کنم، فشارم بالاست، پایین ه، چیزی باید بخورم، نباید بخورم

فقط زنگ زدم ب حامد و گفتم: کمک م کن، دارم می میرم

اون بنده خدا هم معلوم بود خواب خواب بود و با حرفای من از خواب پرید و گفت: چی شده سرمه؟ چته؟

و من اینقد حالم بد بود ک روی زمین دراز کشیده بودم و نمیتونستم تکون بخورم و فقط میگفتم ملودی حال ش بده، من حالم بده و ی مشت حرفای این طوری ک الان یادم نیست فقط اینقد حامد ازم سوال و جواب میکرد و اینکه من دارم میام لباس بپوش بریم دکتر ک گفتم حامد خوب شدم خدافظ!

بعد از اون چند بار تماس گرفت ک با اینکه مثل کرم تو اون لحظات داشتم دور خودم میچرخیدم و یا کف زمین خونه دراز کش بودم و یا میرفتم تو دستشویی گفتم خوبم و نمیخوام بیای، من دکتر نمیرم.

دفعه بعد ک زنگ زد و تو راه مغازه بود من تازه خوابم برده بود برای همین باهاش حرف نزدم و تا ی ساعت بعدش راحت خوابیدم و وقتی بیدار شدم کاملا خوب بودم.

این م بگم ک نیم ساعت بعدش خواهرم تماس گرفت و گفت دکتر اومده و دیده و گفته تو سونو بازم گفته احتمال ن صد در صد، در ضمن این بچه علایم آپاندیس رو نداره، شاید هر دکتر دیگه ای بود میبرد اتاق عمل اما من نمی کنم چون غدد لنفاوی شه و ربطی نداره، و دوباره دارو داده.

و خوب خدا رو خیلی شکر کردم و این جور وقتاس ک آدم میگه واقعا هیچی نمیخوام بجز سلامتی ( البته از اونجایی ک انسان فراموشکاری هستم تا مشکل حل میشه یادم میره و دوباره هزار تا خواسته دیگه دارمخجالت )

ظهر بنا ب حرف دکتر ک گفته بود اگه میخواین برید خونه اما 5 و دوباره 12 شب بیاین، مامانم اینا برگشته بودن خونه ، همه شون خسته و کوفته بودن و فقط هستی حرف میزدنیشخند

خواهرم گفت: چند روز پیش هستی ب ملودی گفت خاله و حامد عاشق هم هستن ، میخوان با هم ازدواج کننخنده بعد ملودی گفته نهه اول حامد باید ادرس خونه خاله رو بپرسه و بیاد بعد با هم ازدواج کننخنده

خواستم ای خاله جان چ خبر دارین شماهاخنده

با حامد هم در تماس بودم تا ساعت 3 اینا ک ی بار دیگه زنگ زد و پرسید: برای عصر نظر ت چیه بریم سوخاری بخوریم؟

من از همه چی لج دارم، ینی هر کاری میکنه، هر حرفی میزنه چون من منتظر ی حرف و ی خبر دیگه م و اون چیزی نیست ک میخوام، هرچی میگه دلم میخواد دعوا کنم باهاش.

و اینجوری بحث رو شروع کردم و گفتم من ک قصد ندارم و نمیخوام ببینم ت و هرچی حرص داشتم سر ش خالی کردم !

از اونجایی ک خل ملنگ هم تشریف دارمیول ساعت 5 اینا بهش زنگ زدم و گفتم: حامد برنامه ت چیه امروز؟

وای این رو من نگفتم چنان دادی سرم کشیدزبان ک من اینهمه اصرار میکنم هرچی راه جلو پات میذارم میگی نه، حالا زنگ زدی میگی برنامه چیه

من م جیغ جیغ کردم و از خونه رفتم بیرون.نیشخند

دیگه تو راه زنگ زد دوباره بحث مون شد، داشت میرفت ناحیه ک میز و صندلی هاشون رو پس بگیره ، اما سری بعد ک از شهرداری زنگ زد هم اون خیلی خوب حرف زد و هم من

وقتی کار ش تموم شد ک البته گفتن شنبه تحویل میدیم، صورتجلسه شدن تا اون موقع باید بموننبامن حرف نزن شش بود و زنگ زد و گفت: کجایی؟ بگو بیام دنبال ت

ی کم خرکی ناز کردم و بعد قرار گذاشتم و تا من برسم اون رسیده بود. سلام و علیک و ی کم حرف زدیم و رفتیم برای سوخاری خوردن.خوشمزه

تو راه هم ب باباش زنگ زد ک در مغازه رو باز کنه، باباش هم گفت خرید کردم برای بالا و دارم تحویل میدم و باشه بعد میام مغازه پایین رو باز میکنم.

حامد خیلی قیافه ش خسته بود و آشفته حتی، از صبح هم ک باهم صحبت کرده بودیم گفته بود کمر درد امون ش رو بریده ، چ میشینه و چ بلند میشه بازم وحشتناک ه دردش

بهش گفتم: خوب ب بابات بگو امشب رو بمونه مغازه تو برو خونه استراحت کن

گفت: ن اونم رفته بوده خرید، خسته س

گفتم: اشکال نداره ی روز برای بابات همچین اتفاقی افتاده ولی واسه تو هر روزه مگه نمیگی کمر ت اینهمه درد میکنه

گفت: خوب میشم،

گفتم: کمردرد هیچ درمانی بجز استراحت نداره

ک خوب آخر سر هم ب باباش نگفت ک بمونه.قهر

روبروی ی جواهری پارک کردیم، گفتم: بریم سوخاری مون رو بخوریم و بعد بیایم اینجامژه

حامد گفت: نه مدل هاش قشنگ نیست، ببین چقد دهاتی نخنده

گفتم: اشکال نداره میخریم میندازیم ی گوشه برا روز مباداخنده

رفتیم تو فست فود و حامد اصن نگاه ب منو نکرد و گفت: سرمه خودت دو تا غذا سفارش بده

من م فوری ی پیتزا و سوخاری گفتم، برامون سالاد کلم با نوشابه ها رو زودتر اورد ک جفتمون گرسنه بودیم و خوردیم. بعد هم غذامون اماده شد و آورد و من م ی قلب با سس روی پیتزا کشیدم حامد گفت: چ قلب خسته ای هم کشیدیقهقهه

حامد نون های پیتزا رو نخورد خنثی میگه اگه ی پیتزایی ته ش چرب بود ینی از پنیر پیتزای ارزون قیمت و بی کیفیت داره استفاده میکنه و خوب این ی مقداری چرب بود، اما من ک دلی از عزا در اوردم. خوشمزه

والا اینقد تو غذاها میجوره میجوره من یاد این میمون ها ک دنبال شپش میگردن میوفتم، خو بالاخره ی چیزی توش پیدا میشه ک ایراد بگیری دیگهمنتظر

باورتون بشه یا نه اما برای اولین بار از بعد از رژیمم ی نوشابه کامل خوردم، یخخخ و تگری بود و یک حالی داد، تازههه از نوشابه حامد هم خوردم ب یاد ایام شبابابله

وقتی از اونجا اومدیم بیرون ، حامد در مغازه کناری ش ک شیرینی فروشی بود ایستاد و گفت: سرمه دل ت میاد نریم اینجا؟

و خو کی دل ش رو داره ک بگه آرهگریه

رفتیم تو قنادی و دو تا لطیفه و دو تا گردویی و ی برش کیک شکلاتی و ی دونه از ی مدل دیگه تو بشقاب گرفتیم و اومدیم تو ماشین ب خوردن شیرینینیشخند

بعدش ی کم سر ب سر حامد گذاشتم و اونم میخندید و میگفت: باز تو غذا خوردی زبون ت شروع ب کار کردن کرد!

دیگه من پیاده شدم و اون رفتم مغازه، تو راه ب مامانم اینا زنگ زدم، البته قبل ش هم تماس داشتم و میدونستم رفتن بیمارستان و دوباره واسه ش سرم زدن، الهی خاله ش بمیره ک اینقد این بچه بی جون و لاغرهچشم

آقا من بگم سر راه بازم ظرف خریدم شماها فوشم!! نمیدید

تاکسی نبود، حامد زنگ زد و بهش گفتم و اونم گفت خوب ب یکی بیشتر کرایه بدین، نمون اونجا

ک کمی بعد ی ماشین اومد و چهار نفر بودیم و سوار شدیم.

توی راه دیدم اون خواهرم تو گروه خودمون پیام داده ک شماها کجایین؟ دو سه روزه ازتون خبری نیست

دیگه من براش نوشتم ک ملودی حالش خوب نبوده و مامان رفته ک گفت: بابا الان دو روزه میگه حالم خوب نیست، من خواب دیدم فریبا حالش خوب نیست، ی چیزی شده، من کلی بهش غر زدم ک مگه هر روز باید بهمون زنگ بزنن، شاید کار دارن ، چرا شما اینقد بدبینی، البته فک میکنه مامان طوری ش شده، خوب اگه میشه ب مامان بگو بهش زنگ بزنه، من بگم حرفم رو باور نمیکنه

دوباره با مامانم تماس گرفتم ک گفت خودم از تو بیمارستان بهش زنگ زدم و گفتم جریان رو و من بازم ب خواهرم اطلاع دادم ک بابا خبر داره.

حالا ی چی بگم از بابام و کارای پلیسی ش، دیشب دیر وقت دیدم برام پیام داده ک من شماره های مامان رو حواسم نبوده پاک کردمخنثی

من م براش نوشتم خوب دوباره سیو کنید. :دی

الان فهمیدم این جوری خواسته ب صورت مخفیانه از من اطلاعات کسب کنه ک بفهمه مامان کجاستنیشخند

مامانم گفته بود رسیدی خونه خبر بهم زنگ بزن و اطلاع بده، برای همین رسیدم اول با اون تماس گرفتم بعد با حامد ک تو راه ک بودم زنگ زده بود خبر دادم ک خیال اونم راحت بشه.

بعدش ی کم انجیر و الو خوردم و ی کم هم ب جون حامد غر زدم و تا اوقاتم ب شادی بگذره.عینک

از 12 گذشته بود ک با مامانم اینا تماس گرفتم ببینم دوباره رفتن بیمارستان و چ خبر ک گفت اومدیم و دارن سرم براش وصل میکنن.ناراحت

صدای هستی میومد مامانم گفت: نمیدونی چقد فضولی میکنه، سوار صندلی چرخدار میشه از این ور ب اون رو میره ما میدوییم دنبالشخنده

آخر شب هم حامد تماس گرفت، حرف زدیم و من م اینقد مسخره بازی براش در اوردم ک نشان من یک کمدین م رو عامو اکبر باید ب من م میداد، والاابله

بعد ب مامانم زنگ زدم، گفت اومدم خونه و خواهرت هم امشب موند پیش ملودی تا شش صبح دوباره سرم داره، باز آخر شب ی کم دل ش درد گرفت بعد هم خوابش برد و ما اومدیم.

لطفا دعا کنید انشالا فردا ک دکتر بیاد بگه آزمایش ها بهتره و میتونن بیان پیش ما. بچه خیلی لاغر و بی حال تر شده :((((

/ 0 نظر / 55 بازدید