ماه نامه !!! ( دل نوشت 358 )

نمیگم من کار خاصی کردم وقتی نفیسه اومد اما مجبور هم بودم پا ب پاش بایستم، چون هر دفعه یه چیز میخواست، یه سوال داشت و .. برای همین دیگه من م همون هیچ کار دیگه ای نکردم .

مامانم هم هی زنگ میزد و میگفت بهش بگو لبه فرش ها رو بزنه بالا.... بهش بگو پایه مبل ها رو هم دستمال بکش ه و ....کلافه

حامد هم تماس گرفت و تا رسید مغازه باهم صحبت کردیم و بعدش یهو نگاه ساعت کردم و دیدم ای داد بیداد 12 شده و من هنوز هیچی واسه نفیسه درست نکردمزبان

تازه عدس در آوردم شستمیول و بعد تند تند ( جون عمه منیشخند ) عدس پلو درست کردم و گذاشتم گوشت چرخ کرده آب بشه و سرخ کردم و بعد هم پیاز داغ جدا درست کردم و خرما تفت دادم کشمش و شکر هم توی یه ماهی تابه دیگه خلاصه ک غذای اعیونی پختم عینک

ساعت یک و نیم اینا بود ک نهارم آماده شد و چیدم و خودم هم نشستم ک باهاش بخورم.

در حین خوردن غذا  من یکی دو قاشق کشیدم و گفتم: نفیسه جان تو نگاه ب من نکنی یه وقت، برای خودت راحت بکش و بخور، ببین چقد غذا زیاده، من رژیم م

گفت: سرمه خانوم خیلی لاغر شدین، اوایل ک میومدم خیلی چاق بودینیول الان چند کیلو هستین؟

بهش گفتم و وقتی هم من درباره وزن اون پرسیدم فهمیدم حدودا 8 کیلویی از الان من بیشتره ک اصن بهش نمیومد

بعد از نهار تمیز کارش رو ادامه داد تا ساعت 4 اینا ک قرار شد آماده شد و رفت و من م تند تند عدس پلو ریختم تو ظرف و آماده شدم و رفتم ب سمت حامد. نزدیکای مغازه زنگ زد و گفتم غذا نیار، من ک خوردم برای تو هم آوردم.

کمی بعد از اینکه رسیدم اومد. پرسید: کجا بریم؟

گفتم: وقتت کم ه، بریم پارک؟

قرار شد بریم همونجا و حامد غذاش رو بخوره ک وقتی رفتیم دیدیم غرفه های مختلف از شهرستان های مختلف زدن، خیلی باحال بود و یه سری چیز خریدیم و همین طور یه ماست چکیده ک ب نظر من مثل خامه بود بیشتر

دیگه نشستیم روی یه نیمکت و حامد غذاش رو خورد و بعد یه کم عکس گرفتیم و چایی و شیرینی خوردیم و برگشتیم. و بعد هم برگشتم خونه تو راه هم سودا و سیروپ و آب میوه آبی رنگ خریدم ک امتحان کنم برای نوشیدنی روز دوشنبه ک باید می بردم.

 و میخواستم درس بخونم ک بازم نشد چون خو هنوز خیلی راه بود تا امتحان ها دیگه!!!!

یک شنبه صبح نفیسه دوباره اومد، چون وقت بیشتری داشت با هم نشستیم ب کمدهام رو مرتب کردن ک مامانم تماس گرفت و از مادر شوهر خواهرم گفت ک چقد تو زندگی خواهرم اینا از راه دور دخالت میکنه و همه ش زنگ میزنه ب شوهرخواهرم و هی گریه میکنه بی دلیل یا مثلا یه حرف خیلی معمولی خواهرت رو یه جوری برمیگردونه و بعدا میفهمیم ک زنگ زده ب پسرش و زار زده!

اعصابم حسابی خورد شده بود چون واقعا خیییلی بدجنس ه مادرشوهرش و زرنگ! و همه ش ب این فک میکردم ک چرا دست بر نمیداره بعد اینهمه سال ک خواهرم عروسشونه و اصن توی دو تا شهر مختلفن و خوااهرم هم مثل خیلی از عروس ها نبوده ک دور خانواده شوهر رو خط بکشه یا نذاره بچه هاش رو ببینن پ چرا هنوز ب دروغ هاش ادامه میده!!

کمی بعد از خدافظی با مامانم، حامد تماس گرفت عصبااانی و گفت: ب یه نفر چک داده بودیم، قرارداد کلا از طرف خود اون شخص کنسل شده بود، اما چک هامون رو پس نداده بود، من توی دفترم نوشته بود برای ماه دیگه ست چک ه و گفتم تا ماه دیگه میرم میگیرم ازش، اما انگار برای امروز تاریخ رو زده بودم و اونم رفته بانک و گذاشته ب حساب ک البته پول نبوده و از بانک زنگ زدن و گفتن ک ما هم گفتیم اصن اون چک رو باید ب ما بده و ...

خلاصه ک با خواهر و باباش و همه هم دعواش شده بود و مثل دیونه ها بود هم از این طرف ک میگفت دست تنهام و من ک نمیتونم همه کارها رو بکنم و چقد ب بابام گفتم برو چک رو بگیر و هم از این طرف ک خودش تاریخ رو اشتباه زده بود وخلاصه یه شیر تو شیری بود..

ترجیح دادم زود خدافظی کنم و رفتم سراغ غذا درست کردن و استانبولی اومدم بذارم ک نفیسه اومد و گفت: جاروبروقی تون کار نمیکنه و هیچی رو نمیکشه!!!

هرچقد باهاش ور رفتم دیدم نه انگار ک نه انگار همین الان داشته کار میکرده، توی لوله ش گفتیم شاید چیزی گیر کرده ولی بازم هرچقد یه چیز نوک تیز میکردیم توش یا  ب زمین میکوبیدمش بازم چیزی از توش بیرون نمیومد.

زنگ زدم ب مامانم و تا گفتم ک اینحوری شده بدتر من رو هول کرد و هی میگفت آخه چرا! چرا خراب شد! این ک میگی کار میکرده!!!

خواستم بگم آدم آدم ش یهو داره راه میره و میوفته و می میره اینکه یه جاروبرقی مال دوران قلقلک میرزاست!!

نفیسه شلینگ ش رو برد توی حموم و آب گرفت توش ک بالاخره از توش خاک ها در اومدن و و دوباره درست شد!

حالا مامانم هم هی زنگ میزد و من بازم ب چیز خوردن افتادم ک چرا توی یه مشکل گیر کردم ب خانواده م گفتم!! وقتی فهمید درست شده این بار هی زنگ میزد ک بگو فعلا جارو نکشه چون خیس ه و پرز ها رو ب خودش میگیره و بدتر جمع میشه و ب موتورش فشار میاد و میسوزه و.............

آخر گفتم: مامان ب جهنم اصن ب سوزه!

مامانم گفت: ینی چی بسوزه ( حالا انگار من واقعا از ته دلم این رو میگم! ) چرا وقتی جاروبروقی دارم کاری کنم ک بسوزه و برم یکی بخرم.

دیدم نه واقعا داره دیونه م میکنه تصمیم گرفتم یه مدت جواب ش رو ندم.

آخرین کار نفیسه تمیز کاری یخچال ها بود، این بار مجبور شدم خودم تماس بگیرم با مامانم م و بازم ازش سوال کنم ک آیا شیشه های توی یکی از یخچال ها در میان و چطوری ه لم ـش.

وقتی فهمید ک داره یخچال ها رو تمیز میکنه باز نصیحت و زنگ شروع شد ک مواظب باشه، یه وقت چیزی ش نشکنه اینا هر کدوم دویست سیصد تومن قیمت شه!!!!!

بازم بهم ریختم و بازم باهم بحث مون شد ک چرا اینقد مامانم میگه این جور و اون اون جور.

آخرای کار نفیسه بود ک اتفاقی ک نباید بیوفته افتاد و اونم این بود ک قسمت شیشه ای پشت بار یخچال افتاد و شکست. نمیتونم حس اون لحظه م رو بگم فقط میخواستم بشینم روی زمین و گریه کنم.

خدا میدونه ب چ بدبختی گذاشتم ش و رفتم چسب آوردم و تیکه هاش رو بهم زدم و ینی با نفیسه حرف نمیزدم ، خودش هم چیزی نمیگفت میدونست جر میدم ش!

بعد هم فورا وسایل توی یخچال رو گذاشتیم توش و آماده شد و رفت و موقع گرفتن پول ش هم گفت اگه میخواین ازش کم کنید ک گفتم نه،مرسی.

آماده شدم و رفتم سمت حامد. برام غذاهام رو آورده بود. بعد من م از نوشیدنی ک برای امتحان فردا میخواستم بدم رو براش برده بودم رو بهش دادم ک خورد و خوشش نیومد، دیگه رفتیم چند تا سوپر مارکت و هرچقد آبمیوه آبی میدیدم میخریدیم و حامد تست میکرد و آخر سر یکی رو ک اکی داد همون رو گرفتم.

 رفتیم یه سفره خونه، جریان چک انگار تقریبا یه کم بهتر شده بود، چون کار خلاف کرده بود و یه وکیل با اون مرد ه حرف زده بود و حسابی ترسونده بود و قرار بود بیاره  پس بده.

بعد من م راجع ب شکستن یخچال گفتم وکلی دلداریم داد و گفت: خودم میرم برات میخرم، فقط فردا صبح فک نکنم بشه، پس فردا بشه اشکال نداره؟

گفتم: نه بابا نمیخوام، بی خیال شده دیگه، اتفاق ه پیش میاد.

تو راه برگشت هم کنسرو آناناس خریدم ک یه کیک آپسایدداون برای فردا امتحان عملی م درست کنم. رسیدم و اول نوشیدنی رو هی این ور و اون ور کردم آخر یه چیزی ب دست آوردم و ریختم توی شیشه آب معدنی و بعد هم از همسایه روبرویی یه سبد پیک نیک گرفتم و تمام ظرفهام رو چیدم و غذاهام رو گذاشتم تو یخچال و دست ب کار درست کردن کیک شدم ک آخرای همزدن م بود ک همزمون سوخت، باورم نمیشد از این روزی ک داشتم از سر میگذروندم اما مرتب ب خودم میگفتم سرررمه اینها میگذره ، بعد در کنسرو اناناس رو باز کردم و دیگه راستی راستی گریه کردم آخه بجای کنسرو آناناس ، کنسرو میوه های استوایی فک کنم یه همچین چیزی رو گرفته بودم ، حالا ساعت 1 شب بود!!!

مامانم  هم هی زنگ  میزد و دل داری م میداد و من م با همون درست کردم و گفتم فدای سرم فوق ش نمیره نمیارم دیگه!!

شب هم با حامد صحبت کردم و هی بهم قوت قلب میداد. ساعت رو روی 6 کوک کردم و پاشدم وسایل رو چیدم تو سبد و لازانیا رو گذاشتم تو فر و دستور هاشون رو چک کردم و گذاشتم تو کارام.

اون روز قرار بود بریم هتل استقلال برای بازدید و باید زودتر هم میرفتیم. با آژانس رفتم و خانوم شفاهی اومده بود یه ظرف کوچیک فقط کشک بادمجون درست کرده بود با یه ذره سالاد. وسایلمون رو کنار هم گذاشتیم و عادله هم اومد بدون هیچی و گفت چون غذای من گرم باید باشه بعدا خواهرم میاره! و وقتی فهمید غذای من لازانیاست گفت: وای خوش ب حالت چ غذای آسونی!!!!!!!!!!!

من و عادله و خانوم شفاهی با ماشین عادله رفتیم و پسرها هم با ماشین یکی دیگه اومدن. نیم ساعتی معطل شدیم تا استاد اومد و رفتیم بازدید از آشپزخونه قدیمی ش کردیم و بعد هم برگشتیم و استاد هم گفت زود بیاین ک الان بقیه کلاس اومدن ( چون یه سری ای بازدید رو نداشتن و فقط همون درس امتحان رو داشتن ) و ما هم سوار ماشین شدیم و عادله گفت: اشکال نداره خودم برم غذام رو بگیرم؟

همه ش هم میگفت من از ساعت 3 صبح بلند شدم ، غذاش هم یه نوع فینگر فود بود با دو مدل سس، ک وقتی گرفت و اومد تو ماشین نشست یک رفتار عحیب و غریبی از خودش نشون داد، دهن من و خانوم شفاهی باز مونده بود، مثل دیونه ها رانندگی میکرد و یهو گفت: سس هام رو باهم قاطی کردن و جیع میزد و اصن یه وضی!!!!!

بالاخره رسیدیم و اونهایی ک قبل رسیده بودن میزشون رو چیده بودن و دیگه من م دست ب کار شدم و ب نظر خودم خیلی قشنگ چیدم! و کلا با بقیه متفاوت بود، همه چی م هم کامل بود، سالاد، غذا، کیک، نوشیدنی!

استاده گفت بالاترین نمره من 18 ست، ب من و یکی دیگه 18 داد، ب عادله 17 داد، و ب خانوم شفاهی ک رسید گفت تو این مدت تمام هماهنگی ها با ایشون بود، من بهشون 19 میدم و یکی هم گفت ایشون برای من خارج کلاس سالاد درست میکنن 20 میشه نمره ش، بقیه رو هم از 12 تا 15 داد. ولی قیافه همه دیدنی بود خصوصا اونی ک 18 گرفته بود، عادله هم رفت صحبت کرد و شد 18!

بالاخره تموم شد و ما رفتیم سراغ بقیه کلاسهامون تا شب.

سه شنبه هم کلاس مون رو رفتیم و با حامد حرف زدم گفت: شوهرعمه م فوت کرده احتمالا مامانم اینا برن شهرستان، دنبال بلیط هستن.

گفتم: وای چقد خوب میام خونه تون شب هم می مونم. خخخخ

سه شنبه و چهارشنبه رو چیز خاصی یادم نمیاد بجز اینکه سه شنبه همون منیره ک گفتم 18 گرفته بود و یه خانوم چهل و خورده ای با دو تا بچه بزرگ هم هست بعد کلاس دوم شروع کرد ب بحث و اینکه چرا استاد اینقد نمره ها رو پایین داده و بیشتر هم حرفش سر این بود ک چرا ب یکی 14 داده و حق اون 14 نبوده ، راستش من خیلی متعحب بودم ک یه زن ب این سن و سال ب یکی ک همسن دخترشه حسودی میکنه ک چرا اون 14 گرفته در حالی که خودش 18 گرفته!! . بعد خانوم شفاهی بهم گفت راستی سرمه جان استاد گفته سس ت رو باید هفته دیگه دوباره درست کنی، گفته خیلی خوب بوده !!

حامد هم گفت مامانم اینا پنج شنبه عصر میرن. من م پنج شنبه از 12 تا 6 کلاس فوق العاده داشتم .

پنج شنبه رفتم دانشگاه و کلاسمون تا بعد از 6 زمان برد، حامد رفته بود خرید و یه عالمهههه خوراکی های خوشمزه و میوه خریده بود و اومد دنبالم. غذا هم برام اورده بود. قبل ش رفتیم پای آلبالو خریدیم و رفتیم توی پارک و غذا و چای و شیرینی خوردیم.

مامانم قرار بود اون پنج شنبه بیاد اما یهو پدرشوهر دامادمون قرار شد بره عمل قلب کنه و دامادمون رفت اصفهان ومامانم هم گفت من می مونم دیگه ک بره و برگرده و بعد بیام.

اون روز عمل کرده بود و من م زنگ زدم احوال باباش رو پرسیدم ک گفت خد رو شکر خوبه و به هوش اومده.

بعد هم حامد من رو تا جایی رسوند و رفت مغازه وقرار شد من برم خونه و سایلم رو جمع کنم و برم خونه کاملیاینا و حامد شب بیاد دنبالم ک بریم خونه شون.

من با کاملیا هماهنگ کرده بودم و گفته بود اکی بیا اما همون موقع ها زنک زد و گفت خونه دوستم هستم ک دو تا خیابون از ما پایین تر بود خونه شون و گفت بیا اینجا از اینجا میریم خونه مون.

دیگه من م رسیدم خونه و دوش گرفتم و خونه مون تاریک بود و بابا خواب ، اینقد لجم گرفته بود ، ساعت 9 شب بود ک بابام بیدار شد و من بهش گفتم دارم میرم خونه رویاینا، اونم تنهاست ، میرم پیشش یکی دو روز

بابام گفت: اگه داری ب من میگی، نه نرو، اگه خودت میخوای یه کاری رو سر خود انجام بدی برو.

گفتم: من فقط دارم اطلاع میدم. قطعا انتظار ندارین ک همه ش توی این خونه ک اکثرا شما خوابید و چراغ هاش خاموش ه بمونم؟؟ خلاصه ک بحث مون شد و اما برام مهم نبود وسایل م رو جمع کردم و رفتم سمت خونه دوست کاملیا .

اونجا هم چند تا زوج بودن و تا ساعت 1 شب اینا بودیم و همین ک برگشتیم خونه کاملیا ، حامد هم کارش تموم شد و اومد دنبالم. فقط بهش گفته بودم ک با عجله اومدم و قلیون رو نیوردم اونم از دوست ش گرفته بود.

سوار ماشین شدیم و حامد گفت: بریم ذغال بگیریم، تنباکو آورده اما ذغال نداشت.

یه سوپری هست نزدیک خونه مون ک شبانه روزیه، شبها ب طرز عجیبی شلوغه، اینقد ک فک میکنی حتما صف چیزیه، نمیدونم باور میکنید یا نه اگه بگم صف حساب کردن ش پیچ در پیج بود و با اینکه مغازه بزرگی ه جا نبود، حالا فک کنید ساعت نزدیک دو شب!! همه هم دختر و پسر

ما هم کلی خرید دیگه کردیم، اما برای شام چیزی نخریدیم، من فک میکردم حامد خورده و حامد هم فک کرد من خوردم دیگه.

وقتی نزدیک خونه حامد اینا رسیدیم وفهمیدیم ک جفتمون شام نخوردیم. حامد گفت: برگردیم از سوپری ه الویه و ساندویچ بخریم؟

گفتم: نه بی خیال، میریم املت درست میکنیم.

گفت: تواملت میخوری؟

گفتم: آره دوست دارم.

یه عالمهه بارو بنه داشتیم، من ک رفتم بالا و حامد در رو برام باز کرد و بعد خودش خریدها رو آورد. دیگه دست ب کار شدیم و من آبدوغ خیار درست کردم و حامد هم املت، اینقدرررر چسبید ک خدا میدونه.

جمعه صبح از خواب بیدار شدم و صبحونه رو آماده کردم و خوردیم و چون دیر بود و کلی هم خورده بودیم دیگه جایی برای نهار نداشتیم و تی وی دیدیم و کلی هم رقصیدیم و من هم از حامد کولی گرفتم!!

بلند شدم روی مبل ایستادم و گفتم: حامد بیا دیگه منتظرم رو کول ت سوار شم، دیر بیای میشینم رو مبل و دیگه سوارت نمیشم ها، بعد ناراحت نشی ، حامد هم فورا دوید و گفت: نه تو رو خدا نگو اینجوری :))))

طرفای ساعت7 شب بود ک حامد گفت: اشکال نداره من برم مغازه؟ تو چی میکنی؟

گفتم: نه برو

گفت: پس مواد سس روبا اندازه هاش آوردم، درست کن، من برگشتم بچشم.

وقتی ک رفت کمی بعد برگشت ، رفته بود الویه خریده بود و نون و گفت: تو نهار نخوردی، تا من برگردم گرسنه ت میشه

گفتم: اینهمههه خوراکی هست، گرسنه نمی موندم ک! ولی اگه خودت باهام نخوری من م از الویه نمیخورم.

دیگه همونجور سر پا بدون اینکه کفش هاش رو در بیاره چندتا لقمه با چیپس براش گرفتم وخورد و رفت. و من م با سمیه کلی حرف زدم و یه کتاب از درس هام رو اورده بودم و جلوی روم گذاشتم ک مثلا درس بخونم ک نخوندم و تی وی دیدم و بعد هم یه سری از مواد سس رو باهم قاطی کردم و گذاشتم واسه حامد ک بیاد مزه کنه و سری دیگه رو برداشتم برای روز امتحان گذاشتم توی وسایلم.

قرار بود برای شب کباب بخوریم ، من فقط برنج خیس کردم و حامد از قبل گوشت گذاشته بود بیرون. وقتی داشت مغازه رو میبست زنگ زد و گفت چیزی نمیخوای بیارم؟

گفتم: نه اما خودش ژامبون برام آورد.

دیگه وقتی رسید تند تند دست ب کار شد و گوشت رو پیاز زد و ورز داد و سیخ زد و بعد هم گذاشت رو گاز و من م برنج رو کته کردم و خدا میدونه چقدررر خوشمزه شد شام اون شبمون دوباره.

شنبه صبح حامد باید خودش در مغازه رو باز میکرد، برای همین من زودتر بیدار شدم و صبحونه رو آماده کردم و وقتی بیدار شد کمی خورد و سریع رفت و قرار شد من م کارهام رو بکنم و خودم برم.

آهان نمیدونم این رو هم گفتم ک با مامانم هم روز قبل ش بحث م شده بود و کلا با همه قهر بودم.

طرفای ظهر رسیدم خونه و دیگه خواستم درس بخونم ک بازم امان از فراخی!! دیگه عصر اون روز نرفتیم بیرون و یک شنبه هم چون حامد بازم باید میومد زود مغازه و عصر هم در رو باز میکرد رفتیم بیرون.

دوشنبه من وسایلم رو بردم دانشگاه و سس رو درست کردم و استاد ه خوشش اومد و گفت کی بهت اندازه هاش رو گفته!!!!

چون هفته بعدش امتحانات پایان ترم بود تمام کلاسهامون تموم شده بود و بعد کلاسم هم رفتم دکتر تغذیه و خیلی سریع کارم رو انجام دادم و برگشتم خونه استراحت کردم . فقط یه سری موردها با عادله و خانوم شفاهی داشتم ک ازشون حرصم گرفته بود و سه شنبه 8صبح ک یه کلاس فوق العاده داشتیم اصن محلشون نذاشتم و بعد هم یه کنفرانس داشتیم و انجام دادیم و برگشتیم خونه.

عصرش با حامد رفتم بیرون و یه کم بحث مون شده بود اما بهتر شده بودیم و اخر قرار شد من فرداش ک دو روز تعطیل بود صبح زود برم پیشش. مامانش اینا هم پنج شنبه صبح میرسیدن و مامان من م پنج شنبه عصر.

چهارشنبه آژآنس گرفتم ورفتم خونه شون، سر راه حلیم و نون تازه هم برای خودمون و هم برای آقای راننده آژانسی خریدم ک کلی خوشحال شد و هی تشکرکرد.

وقتی رسیدم حامد بیدار شده بود داشت آب چایی رو میذاشت. من م میز صبحونه رو چیدم و با هم کلی حلیم خوردیم و تی وی دیدیم و بعد هم فیلم نگاه کردیم و یه عالمه خوراکی خوردیم و با اینحال من خورش قیمه هم درست کردم برای نهار و خیلی خوشمزه شده بود.

طرفای ساعت 9 شب بود ک همه بار و بنه م روجمع کردم و حامد کلی از میوه ها رو بهم داد و گفت : سرمه تو ببر، خیلی مسخره ست من ی ک مثلا خونه نبودم اینهمه میوه خریدم.

توی راه برگشت یهو من شروع کردم ب زر زر گریه کردن، حامد هرکاری میکرد ک حالم بهتر بشه بدتر فین فین میکردم و خیلی دلم گرفته بود و اومدم خونه و ظرف و ظروف هام رو ک برده بودم شستم و جا دادم و کارام رو کردم و بازم کتاب رو گذاشتم جلوم ک خیر سرم روز شنبه ست امتحان بخونم اما دریغ از یه خط.

حالا این رو هم بگم ک عادله و خانوم شفاهی هی از من سوال میکردن جواب این سوال چی میشه یا اون رو چی میگی تو، دیگه روم نمیشد بگم من هنوز باز نکردم، البته مطمین م باور هم نمیکردن.

پنج شنبه هم ماماینا حامد اومدن و هم مامان من با کلی خوراکی های خوشمزه. و من دیگه شروع کردم ب درس خوندن! خسته نباشم واقعا. اینقد هم سخت بود ک فکرش رو هم نمیکردم. من کلا سریع درس میخونم، نمیدونم ربط داره ب اینکه دبستان بودم تکالیف تند خوانی نصرت ک اون موقع ها معروف بود ، رو انجام میدادم یا نه اما فورا جمع و جور کردم خودم رو ب همون روش تند خوانی ک حتی فقط آشنا بشم با کلمات خوندم و این جوری شد ک تا شب سه باری درس م رو خونده بودم.

جمعه رو از صبح درس خوندم تا عصر ک با حامد یه سر رفتیم سفره خونه و بعد هم برگشتم خونه و یه خودکار پیدا کردم و ب خودم گفتم: هی سرمه این خودکار جادویی تو ـه! همونی ک قراره بهت کمک کنه همه سوالها رو بنویسی و توی جامدادی م گذاشتم ش در کنار کارت امتحانی م.

ساعت 10 روز شنبه اولین امتحانم بود، با یاد خدا و توکل بهش بیدار شدم و جزوه م رو گذاشتم روبروم و تا حوالی ساعت 8.5 اینا خوندم و آماده شدم و رفتم ب سمت دانشگاه. تو حیاط همه جمع بودن و همه دلهره داشتن تا رفتیم سر جلسه و برگه ها رو دادن. ده تا سوال داده بود هرکدوم تقریبا سه قسمت ک هر قسمت خودش شامل چند تا بخش میشد، نمیگم سوالاتش سخت بود اما مثل این بود ک تمام جزوه  ترم رو سوال داده بود و باید می نوشتیم، من ک چهار برگم پر شد و بازم برگه گرفتم. دقیقا وقتی وقت تموم من فقط تونسته بودم یه دور بخونم از روی جواب های سوالهام، البته بقیه هم مثل من بودن. عادله و خانوم شفاهی هم راضی بودن، فقط عادله یهو یادش افتاد ک جواب یه سوال رو میخواسته بعدا برگرده بنویسه و فراموش کرده.

دیگه از هم خدافظی کردیم و رفتیم سراغ امتحان بعد ک فرداش بود ، این امتحان همونی بود ک کتابش رو برده بودم خونه حامد ینا، یه چیزایی تو ذهنم بود و برای همین راحت تر بودم با خوندن ش و مهمتر اینکه استاد بسیار خوبی داشت.

رسیدم خونه برق رفت ، مامانم اینا هم نبودن، فقط مامانم یه مرغ درسته گذاشته بود آب بشه، من م تصمیم گرفتم اکبر جوجه ش کنم ک عالی شد. نمیخواستم برنج بذارم اما مامانم ک فهمید دارم غذا درست میکنم گفت چرا یه پیمونه کته کن، توش شوید هم بریز.

تا برسن برق ها هم اومده بود و نهار رو خوردم و یه استراحت کوچیک کردم و نشستم پای کتابم و خوب خوندم درس م رو و باز ب خودکارم گفتم: یادت باشه تو جواب سوالات رو میدونی باید بهم بگی!!

روز یک شنبه هم بازم مثل روز قبل از خونه زدم بیرون و رسیدم و همه دور هم جمع بودن و داشتن میخوندن و من م مثل بقیه و رفتیم سر جلسه و بازم خدا کمک کرد و هم همه رو نوشتم و هم تقلب رسوندم.

از جلسه ک اومدم بیرون زنگ زدم ب حامد و گفتم: کاش الان تو میومدی میدون! و من یه کم رفتم تو مغازه ها و بعد حامد پشت خطی داشت و قطع کرد و من م رفتم سوار تاکسی شدم و ک با من تکمیل شد و اصن هم ترافیک نبود و نزدیک خونه بودم ک حامد زنگ زد و پرسید: کجایی؟ من میدونم!!

خلاصه ک من برگشتم اما لجم گرفته بود بی خبر اومده ک مثلا من رو سوپرایز کنه، دیگه رفتیم یه جای قدیمی نهار خوردیم و بعد حامد اصرار داشت یه چیزی بخرم ک اینقد گرمم بود حوصله نداشتم و برگشتم خونه و کلی غرر زدم ک ب خاطر تو سردرد گرفتم.

امتحان روز دوشنبه مون ساعت 3 بود و من مثل تایم های امتحان صبح رفتم ک ب این فک نکرده بودم ک ظهره م ترافیک زیاده ولی خوب خدا رو شکر ب موقع رسیدم، گرچه ب خودم گفتم ببینم دیر میشه میپرم پشت یه موتوری و میکم برسونتم :دی

امتحان خیلی ساده بود و همه زود برگه ها رو دادن و اومدن بیرون، استاد امتحان روز شنبه مون هم تو دفتر بود، تصمیم گرفتیم بریم پیشش تا صحیح کنه. برگه من رو صیحیح کرد ک شدم نوزده و هفتادو پنج و اون بیست و پنج صدم رو هم برای این کم کرد ک کلمه تنبیه! رو تو جواب یه سوال خوش خط ننوشته بودم :|

خانوم شفاهی شد نوزده و نیم، عادله 19، یکی از پسرها 10، یکی دیگه 12 و بقیه رو هم گفت دیگه صحیح نمیکنم، بعدا تو سایت ببینید. نزدیکای ساعت 5 شده بود و من رفتم سمت مغازه حامدینا و اونم اومد و غذا اورده بود خوردیم و یادم نیست دیگه چی کار کردیم.

سه شنبه صبح ک بیدار شدم دیدم تو گروه نوشتن استادی ک روز قبل باهاش امتحان داشتیم، فوت کرده!! خیلی ناگهانی سکته کرده بود، همون استادی ک سه شنبه هفته قبل براش کنفرانس داده بودیم و دو تا درس باهاش تو روزهای سه شنبه داشتیم، ینی مخ م سوت کشید، باور کردنی نبود، اونهایی ک اون روز دانشگاه داشتن میگفتن ماتمکده بوده و همه زار میزنن، آخه همه خیلی دوستش داشتن، خدا رحمتش کنه ک مرد پر و کاردانی بود.

امتحان بعدی مون پنج شنبه بود، حس م میگفت ک سخت ـه، با همین استادی ک امتحان عملی داشتیم، خانوم شفاهی هم ک یه جورایی رابط بین ما و استاد بود، با حرص ازش میگفت ک لج آدم رو در میاره وقتی ازش سوال میپرسم ک چی بخونیم و چ جوری، و اینکه فهمیده بود پشت سرش حرف و حدیث سر نحوه نمره دادن ش زیاده، لج کرده بودو گفت یه کاری میکنم ک فقط دو سه نفر تون نمره بگیرید. با این حال ، حال اینکه بشینم و بخونم رو نداشتم، و بعد از حسابی یللی تللی کردن از سه شنبه عصر برای اولین بار لای کتاب ش رو باز کردم و باز هم تند تند خوندم و همون شب دو دور روخوانی کردم.

دیگه چهارشنبه رو موندم خونه و درس خوندم و با حامد بیرون نرفتم تا شد پنج شنبه صبح و دل تو دلم نبود و بازم ب خودکارم گفتم یادت باشه من منتظر هستم تو برام بنویسی ها!!

همه شدید دلهره داشتن، استادمون اومدو گفت : خیلی راحته خیالتون جمع و من مطمئن تر شدم ک خیلی سخته!!

نشستیم سر جلسه هم استاد و هم مراقب بالای سرمون هی راه میرفتن، امکان اینکه حتی چشم ت رو هم بگردونی نبود و سوالات سختتت، ک البته خدایی تقلب هم ب درد نمیخورد، شروع کردم ب فکر کردن و هی ب خودم گفتم یادت بیاد چی ب چی ه!

آهان قبل از امتحان خانوم شفاهی میگفت من میدونم خیلی آسونه اخه استاد بلد نیست سوال طرح کنه وهمین چهارتا سوالی ک مشخص ه از توی کتاب رو میگه، وقتی امتحان تموم شد گفت: واقعا من فهمیدم ک اصن بلد نیست سوال بده، اینها چی بود، یه کتاب با اونهمه مطالب مهم!!

اگه بخوام نحوه سوالات رو بگم مثلا یه کلمه خیلیی ساده مثل مزه! جاخالی یه نمره :|

خلاصه ک اومدیم بیرون همه هنگ بودیم و استاد با یه حالت لذتی میخندید و بالاخره قرار شد همون شب خانوم شفاهی بهش زنگ بزنه و نمرات رو بپرسه.

تو راه برگشت منیره ک خییلی برای این امتحان خونده بودو از شنبه هم امتحانی نداشت تا پنج شنبه، شروع کرد ب حرف زدن و غر زدن ک اینها چی بودو من ک اینقد خونده بودم نتونستم درست و حسابی جواب بدم.

رسیدم خونه ومامانم نبود و کمی بعد اومد گریان و گفت: بابای دامادمون فوت کرده و باید بریم اصفهان.

اصن وا رفتم، آخه خوب خوب شده بود، پرسیدم: کی؟؟؟؟ چطوری؟؟

گفت: حالش بد بوده میرن دکتر، دکتر نبوده و سر عمل بوده، شب میرن و دکتر میاد و میگه چرا زودتر نیومدی ریه ت آب اورده باید بمونی، امروز صب ک زنش میره می فهمن مرد ه!!

خواهرم از دست مادر شوهرش عصبانی بود، اینکه توی یه هفته ای ک این بستری بود هر روز زنگ میزده و گریه و زاری ک من خسته شدم این خوابیده و شب قبل هم ک بستری شده بیمارستان ک نمونده هیچی، فردا صبح اونم نه صبح زود، رفته و گفتن حالش خوب نیست و اجازه ملاقات نداره، اونم گفته باشه پس من میرم اداره بیمه کارام رو انجام بدم :| و وقتی برمیگرده میگن فوت کرده.

دیگه مامانم اینا برای آخر شب همون شب بلیط گرفتن ک برن. من م چون شنبه امتحان داشتم واقعا برام مقدور نبود ک برم. امتحان روز شنبه مون هم درس همون خدا بیامرز بود.

عصرش من با حامد رفتم بیرون، فک کنم اون روز کافی شاپ رفتیم ک چقدررر شلوغ بود و منتظر موندیم تا میز خالی بشه ، بعد ک داشتیم برمیگشتیم نت م رو روشن کردم و دیدم خانوم شفاهی نوشته سرمه جان 16 شدی، خییلی خوشحال شدم اما راستش لجم گرفت ک فقط نمره خودم رو برام نوشته در حالیکه مطمئن بودم برای عادله حتما نمره تمام کلاس رو نوشته، من م زنگ زدم ب خود استادمون ک گفت: دختر چطور اینقد خوب دادی امتحانت رو؟!! تقلب کرده بودی!!

خندیدم و گفتم: استاد شما ک خودتون همه ش اونجا بودین تقلب چی!! چطور مگه؟

گفت: بالاترین نمره برگه بودی

گفتم: ینی بالاترین نمره کلاس هم بودم؟

گفت:نهه!! وپیچوند! دیگه من م چیز خاصی نپرسیدم، راستش جا خورده بودم، آخه فک کردم من ک 16 شدم حتما پایین ترین نمره بودم و مثلا ب من لطف کرده نه اینکه بالاترین نمره بودم اما یکی از من قراره بهتر بگیره !

بعد ک رسیدم خونه منیره برام نوشت چند شدی و اونم فک کنم 15 شده بود و گفت عادله 14 شده و خانوم شفاهی 16 و همونی ک بهش 20 داده بود تو امتحان عملی18!!

راستش برام مهم نبود، دیگه هر استادی یه جوره، اینها هم فقط یه نمره ن، همین و من راضی بودم از نمره م و گفتم بیخیال. نمره درس روز یک شنبه مون هم تو سایت اومده بود ک 20 شده بودم.

آخر شب مامانم اینا رفتن و خواهرم اینا هم داغون بودن و حرکت کردن عصرش و رفتن ب سمت اصفهان ک همه با هم صبح جمعه رسیده بودن، مامانم اینا رفته بودن خونه دختر عمه م یه دست و رویی شسته بودن و صبحونه خورده بودن و طرفای 8 صبح رفته بودن خونه اونا ک همون روز قرار بود خاکسپاری ش کنن.

بابای دامادمون استاد معروفی بود، مامانم میگفت کلی استاد اومده بود و همه باور نمیکردن و یه جورایی زن ش رو مقصر و کم کار میدیدن.

جمعه رفتم آرایشگاه و بعد رفتم خونه عمه اینا و دیدین من همیشه میگم میرم خونه عمه اینا اشتهام باز میشه ، این بار هم همین طور بودم خخخخخ

عمه وقتی فهمید فردا مراسم مسجد هست زنگ زد بلیط گرفت برای شب، از اون ور مامانم هی میگفت بهش بگو نیاد ، اینجا خبری نیست. حرصم گرفت و گفتم: ب من چه، چطوری جلوش رو بگیرم، هزار بار گفتم دیگه!!

بعد رفتم سمت حامد و باهم رفتیم بیرون تا عصر ک برگشتم خونه و درس خوندم و برای فردا صبح ش اماده شدم.

خوب صبح شنبه از مامانم ناراحت شدم ک یه زنگ نزد بپرسه بیدار شدی از خواب؟ یه وقت جا نمونی!! دیگه رفتم سر جلسه و خدا رو شکر خوب بود و وقتی برگشتم گله م رو ب مامانم کردم معلوم بود خودش هم ناراحت شده با این حال دلایل الکی هم اورد.

دیگه استراحت کردم و عصر با حامد رفتم بیرون و وقتی برگشتم امتحان روز دوشنبه م رو خوندم ک استاد خیلی خوبی داشت.

ب خواهرم هم ک خارج ه من اطلاع دادم ک پدر اون دامادمون فوت شده، هی ب من میگفت هر طور شده تو هم برو!!

گفتم: چطوری برم؟ یه مراسم شون شنبه صبح بوده، یکی شون هم چهارشنبه عصر، من شنبه صبح همون زمان امتحان داشتم، پنج شنبه هم دارم، تازه دوشنبه هم وسط ش دوباره من امتحان دارم!!

بالاخره گفتم ک دوشنبه شب میام و سه شنبه برمیگردم ، یه طرف رو با اتوبوس و یه طرف با هواپیما! ک خواهرم زنگ زدو گفت: نه نمیخواد بیای با هواپیما، فرودگاه اصفهان هم دوره از شهر، دوباره باید کلی پول آژانس بدی، بزار برای چهلم بیا

راستش بازم حرصم گرفت، چطور مامان و بابام همه اینهمه با هواپیما میرن و میان هیچی نیست همین ک من میخوام برم اونم ب خاطر خودشون! یه وقت هزینه نشه بهتره!

بابام یک شنبه صبح اومد چون شب یک شنبه شب جلسه کذایی ساختمون بود، ک دیگه اینجا از اتفاقات ننوشتم فقط دوران مدیریت سین کثافت سر اومده بود و خونه یکی جلسه گذاشته بودن ک سرایداره ب همسایه روبرویی گفته بود نه سین لعنتی میاد و نه دار و دسته کاف عوضی! یه چیز مثل کودتا

خلاصه ک جلسه تشکیل شد و اونا هم نیومدن و اما همه گفتن سین لعنتی باید بیاد و جواب بده ک کو فاکتورها، کو بیلان کارش، تو یک سال خدا تومن روی دست هر خانواده خرج گذاشته خوب کو مدارکش؟ بالاخره اومده بوده اما بازم از زیرش در رفته و جریان دادگاه ما هم شده و گفته اگه هم علیه من باشن من نمیرم پس بگیرم ، خوب بنده خدا مشکل داره ، خدا بهش اینقد عزت نفس نداده ک یکی بهتر از خودش رو ببینه.

اما خوبی این جلسه این شد ک همه فهمیدن سین لعنتی توی این یک سال از صندوق دزدی کرده و پول خورده و الان حاضر نیست هیچ مدرکی بده چون گند کارش بالا میاد.

دوشنبه صبح هم پا شدم رفتم برای امتحانم ک مامانم تو دانشگاه زنگ زد و گفت: اا مگه امروز هم امتحان داری؟

گفتم: واا من اینهمه ب شما گفته بودم.

امتحانم هم عالی شد ک اون رو هم 20 گرفتم. استاد اون درس اولمون رو هم دیدیم و گفت نمره ها افتضاح ن خیلی ها افتادن حتی صفر هم داشتیم!!!!

وقتی رسیدم خونه اینقد گشنه بودم، مامانم هم زنگ زد و گفت برای بابات غذا بگیر، الان از بیرون میاد گرسنه ست، من م تماس گرفتم با حامدوک خان و برام دو تا پیتزا و قارچ سوخاری و سیب زمینی و اینا فرستاد.

خانوم همسایه هم ب زور بهم گفته بود بیا خونه مون باهم حرف بزنیم، سر همین ماجراهای جلسه شب قبل و اونجا ک بودم غذا رو آوردن و کلی گفت چرا ب من نگفتی نهار ندارین و من یه عالمه غذا داشتم و من م یه ظرف کوچیک براشون از هرچیزی گذاشتم و بردم. و بعدش هم برگشتم خونه و آماده شدم و با حامد رفتم بیرون.

اخرین امتحان پنج شنبه بود و دیگه من حس و حال تموم شدن امتحانات رو داشتم و هر کاری میکردم نمیتونستم بخونم ، همه ش با حامد بیرون بودم، سه شنبه ظهر گفت : میای بریم  منیریه من کفش فوتبال سالنی بخرم؟

گفتم: آره  و رفتیم منیریه و من یه دست لباس و حامد از این توپ های فیتنس و جوراب و کفش خرید و سر راه هم یه رستوران بود ک حامد گفت این خیلی معروف و قدیمیه، رفتیم اونجا غذا خوردیم، دستگاه کارتخوان نداشت و کلا سیستم قدیمی اما وحشتناااک شلوغ، مثلا روی یه میز چهار نفری ممکن بود چهار تا آدم مختلف بشینن.

 و بالاخره از چهارشنبه صبح لای جزوه هام رو باز کردم ، آی ک سخت بود و اصن فکرش رو هم نمیکردم!!!!!

بازم ب روش تند خوانی چند باری خوندم و جواب سوالات عادله و خانوم شفاهی رو هم دادم عصرش اول رفتم سولار، آخه ده روزی بود ک هر روز میرفتم و ینی یه رنگ شکلاتی عالیییه پیدا کردم :))) بعدش هم  با حامد رفتم بیرون.

آخرین روز قبل ماه رمضون بود و یه فال گردو گرفتم تا حامد اومد و بعد هم رفتیم سفره خونه هم غذا بخوریم و هم قلیون بکشیم، سفارش غذامون رو دادیم، یک ساعت گذشت و نیوردن، دیگه کلافه شدم ، حامد هم ک اسلوموشن، فقط ب گارسون ها میگفت و اونها هم میگفتن الان میاد!

ماست و سالاد رو کامل خوردیم و غذا نیومد، دیگه من بدون اینکه ب حامد حرفی بزنم با عصبانیت بلند شدم و رفتم سمت مدیرش و گفتم: اقا چی کار میکنید؟ غذای ما چی شد؟

گفت: ببخشید خانوم سر سفارش شما انگار پرینتر آشپرخونه خراب شده بوده و نفهمیده بودن یه سفارش دیگه هم هست، همین الان آماد ه شد ه و زنگ زد و چند دقیقه بعد آوردن.

وقتی آوردن دیدیم یه شیشلیک هست اما ب جای اکبر جوجه سلطانی ه!!!! دیگه عصبانی بودیم و مدیره گفت ببخشید و لطفا اگه اشکال نداره همین رو بخورید و اما ب قمیت اکبر جوجه براتون حسال میکنم اخه این غداش 13 هزار تومن گرون تر بود.

بعدش هم اومدم خونه و دیگه نشستم ب جدیت درس خوندن. و خوبی ش این بود ک فرداش ساعت 3 ظهر بود امتحان.

پنج شنبه هم مامانم صبح راه افتاد ک بیاد، همه مراسم تموم شده بود. عمه م هم ک بالاخره رفته بود و یکی دو روز قبلش برگشته بود.

توی مراسم هم کلی اتفاقات افتاده بود، مثل اینکه مادرشوهر خواهرم یه مشکی کامل نپوشیده و مثلا صندلش سفید بوده و تمام مدت آرایش داشته و خط چشم میکشیده و عمه م هم یه نصفه نیمه متلک ب خواهرم انداخته.

پنج شنبه با اینکه روزه بودم و هوا گرم بود اما اونقد اذیت نشدم، البته اعتقاد دارم خدا ب روزه دارها یه ظرفیت خاص میده. ک شاید همون ظرفیت رو همون ادم توی زمان دیگه نداشته باشه.

رفتیم سر جلسه و استادش شروع کرد ب خوندن سوالات و من جواب سوال آخر رو نمیدونستم و واسه همین خیلی هول شدم و اونایی هم ک بلد بودم تقریبا از ذهنم پرید.

دیگه سعی کردم ب خودم مسلط بشم و شروع کردم ب نوشتن و جواب سوال اخر رو ک یه نمره هم داشت یه چیزی از خودم نوشتم و بالاخره برگه رو دادم واومدم بیرون. و تازه فهمیدم هیشکی جواب سوال رو نمیدونه و وقتی از استاد پرسیدیم گفت چرا من بهتون گفته بودم و همه میگفتن نهه!

بهرحال مهم این بود ک تموم شده بود امتحاناتم. برای خانوم شفاهی و عادله اون روز ک با حامد رفته بودم بیرون، برای هر کدوم یکی یک کتاب از بهاره رهنما خریده بودم، بهشون دادم و کلی خوشحال شدن. عادله تا یه جایی ما ر

/ 0 نظر / 54 بازدید