سپندارمذگان مبارک !!! ( دل نوشت 518 )

اون روز تا عصر ب کارام رسیدم و راس ساعت 4 حامد زنگ زد و گفت خسته ای خودم میام تو نمیخواد بیای.

اما من میدونستم تا بیاد زمان میبره برای همین خودم تند تند آماده شدم و وقتی بهم زنگ زد ک کجایی نزدیکای مغازه بودم.

کمی بعد ماشین ش رو دیدم داره ک داره میاد اما اروم تا ب من رسید فورا کارت رو بهم داد و گفت: ولنتاین تون مبارکماچ

اینقد باحال بود کارتش، یک کارت بزرگ ک توش دوباره یه کارت دیگه جا بود.قلب

بعد گفت: هنوز کامل واست نتونسته بود مطلب توش رو بنویسه و بهش گفتم حالا فعلا رانندگی ت رو بکن بعد یه جا رسیدیم بنویس

نهار قورمه سبزی آورده بود ک یهو یه آش و حلیمی ک از این غذاهای خونگی مثل میرزا قاسمی و کوفته و کشک بادمجون داره دیدیم، ب حامد گفتم: وای این تازه باز شده!

گفت: پس حالا ک تو از اینجا خوش ت اومده بریم ک تو هم نهار بخوری.

وقتی پارک کردیم اول یه نوشته از تو جیبش در آورد و دستش رو دور اون گرفت ک زودتر نخونم و از روی اون شروع کرد ب نوشتنخنده، گفت کلی گشتم تا این متن رو پیدا کنمقلب

بعد بهم کارت رو دوباره داد و تبریک ولنتاین گفت، من م بجای تشکر زبونی این دفعه بوس ش کردم.ماچ

نوشته ش این بود:

نمیگم دوست دارم

نمیگم عاشقتم

میگم دیوونتم که اگه یه روز ناراحتت کردم

بگی بیخیال دیوونه ست.قلب

از ماشین ک پیاده شدیم مادرش زنگ زد و اولش حامد خوش و خرم باهاش حرف زد تا یهو صداش رفت بالا و گفت: خانواده ته دوست داری برو ببینشون اما ب من کاری نداشته باش، تو رو خدا واسشون دیگه چیزی رو امضا نکن، من دیگه پول ندارم وکیل بگیرم برای خانواده تو بدم..

یه کم ازش فاصله گرفتم تا راحتتر داد بزنه!ابله

بعد رفتیم توی مغازهه ، تا وارد شدیم خانوم فروشندهه رو شناختم قبلا جای دیگه کار میکرد ، با اینحال ازش پرسیدم: شما قبلا اون حلیمی نبودین؟

خانوم ـه خیلی خوشحال شد و ب همکارش خندید و گفت: دیدی همه من رو میفروشن؟ ارره من همونم، ماشالا چ حافظه ای شما داری

بعد سر درد و دل ش باز شده بود و یادش رفته بود ما اومدیم برای غذا سفارش دادنابرو گفت: صاحبهاشون اصن خوب نیستن، هی آشپز عوض میکنن، من اینجا ک اومدم گفتم فقط در صورتی میام ک کار آشپزتون خوب باشهابرو البته اگه اونجا اشپزها میرفتن چون صاحب مغازه ها بد رفتار میکردن و حقوق نمیدادن

بعد همین جور ک از هر غذایی دو تا قاشق یکی ب من و یکی ب حامد میداد ک تست کنیم (ینی این هفته گند زدم ب رژیممبامن حرف نزن ) گفت: از وقتی ک من از اونجا رفتم فروشش زیر نصف شدهتعجب

تنها کاری ک تونستم بکنم این بود ک لبم رو از تو گاز گرفتم ک نخندم اما حامد بیشخور! گفت: ماشالا چ اعتماد ب نفسی دارید شماتعجبقهقهه

اخم هام رو تو هم کردم و گفتم: حتما خانوم خبر دارن، خوب راست فروشنده خیلی مهم ـه

خانوم ـه هم یه پشت چشمی واسه حامد نازک کردو گفت: راست میگم!

من م دوباره تایید ش کردم و یه چشم غره ای هم ب حامد رفتم ولی داشتم میترکیدم از خنده، حامد هم میدونست تو چ وضعیتی هستم هی ادا واسم در میورد.خنده

بعد نظرمون رو درباره غذاهایی ک تست کرده بودیم پرسید، حامد در گوشم گفت همه شون افتضاح بودن و من سرم رو تکون دادم و گفتم: بله خیلی خوشمزه بودن، دست آشپزتون درد نکنهخنده

آش رشته ش از همه بهتر بود و خودم خیلی هوس آش رشته کرده بودم و یه کوفته هم گفتم برای حامد ک طبق معمول سفارش غذاش رو ب من واگذار کرده بود.

خدایی آش رشته ش ب نظر من خوب بود ، کوفته ش هم اگه اهل کسی اهل ادویه زیاد و سبزیجات معطر بود بد نبود.

قورمه سبزی رو هم با خودمون آورده بودیم ک دیگه بهش دست هم نزدیم فقط من با آش رشته م دوغی ک حامد برام آورده بود رو خوردم.نیشخند

دیگه کلی تشکر کردیم و اینکه حتما دوباره برای تست بقیه غذاها میایمزبان همین ک اومدیم بیرون این بار جغجغه زنگ زدمنتظر و گفت برو مغازه بالا و یه سری چیز اوردن، حامد هم گرچه با حرص گفت چرا الان میگی و نباید از قبل با من هماهنگ میکردی اما در نهایت اکی رو بهش داد.زبان

هوا یهو ب طرز عجیبی سرد شده بود، حامد گفت:ببخشید نمیتونم برسونم ت پس بیا با آژانس برو و خیلی اصرار کرد اما قبول نکردم. سر بردن قورمه سبزی هم دیوونه م کرد، بهش گفتم: عزیزم بابای من غذای بیرون زیاد دوست نداره، خودم هم ک برنج نمیخورم پس چرا ببرم خونه وقتی خورده نمیشه ، حداقل اینجوری خودت شب میخوری ش

وقتی تونستم قانع ش کنم من غذا نمیخوامآخ خدافظی کردم و سرراه پیاده شدم و یه کم تو راه خرید کردم و بعد سوار تاکسی شدم ک ب رانندهه گفتم اگه از مسیر سر خیابونمون میری من دو نفر حساب میکنم بریم ک اونم قبول کرد .

رسیدم خونه ب حامد اطلاع دادم و بعد دیدم رویا تماس گرفتم خودم بهش زنگ زدم ک جواب نداد و چون طبق برنامه می بایست خونه سعید می بود.

بعد هم دوباره ب کارام رسیدم تا شب. با مامانم هم اون وسطا حرف زدم ک برای ساعت 11 شب بلیط گرفته بود تا برگرده.

چون میدونستم فردا صبح ش حموم نمیرم بجاش شب رفتم حمومابله و بعد اومدم موهام رو کمی خشک کردم و منتظر تماس حامد موندم.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و از این گفتم ک چرا فردا کلاسهای دانشگاه شروع میشهنیشخند

حامد هم گفت: خوب نرو از هفته دیگه بروخنده

وقتی رسید خونه رفت تو آشپزخونه و گفت: سرمه اگه گفتی شام چی داریم؟

گفتم: کوکو سبزی؟ابرو

خدا میدونه ساعت دو شب چطور قاه قاه خندید و گفت: عاشقتم، اره کوکو سبزیخنده

 دیگه باهاش خدافظی کردیم تا با دست پخت مادرش حال کنه.نیشخند

با اینکه میخواستم شب زود بخوابم اما نتونستم. طرفای ساعت 5 بود ک مامانم اومد خونه ، فقط هی صداش رو میشنیدم ک میگفت اماده شو بریم، جا گذاشتم، بریم پیداش کنیم و با بابام رفتن.

خوابم برد تا ساعت 7:30 ک دیگه بیدار شدم و رفتم سلام و علیک کردم و مامانم یه عالمه خوراکی های خوشمزه اصفهان اورده بود. خوشمزه

یه چایی خوردم و آماده شدم ک مامانم پرسید: کجا؟

گفتم: دانشگاه!

گفت: اا شروع شد؟ پس صب کن بیسکوییت با خودت ببر و بهم یه بسته بیسکوییت داد.

ساعت 8 از خونه زدم بیرون و خیلی زودتر از اون چیزی ک فک میکردم ، ینی نیم ساعت بعدش رسیده بودم.

کلاس مون رو پیدا کردم ، در کلاس بسته بود و باز کردم و چراغ هاش رو هم روشن کردم و فقط مونده بود اب و جاروش کنمابله

بعد از من سه تا پسر دیگه اومدن، با تعجب اسم درس رو گفتم و پرسیدم: شما هم همین درس رو دارین؟

گفتن: بله و فهمیدم اینها هم کلاسی هام هستن.نیشخند

بعد کم کم بقیه هم رسیدن. تعداد پسرها بیشتر بود، اولین دختری ک وارد کلاس شد اومد کنار من نشست و بعد دو تا دختر ک هم سن و سال من بودن و یه خانوم ک سن ش بالا بود اومد و البته چند تا پسر دیگه، کلا تعداد پسرها بیشتر از دخترها بود.

اون دختری ک کنار من نشسته بود، راستش فک میکردم خیلی سن ش از من بیشتر باشه، ینی ب چهره ش اینجور میومد اما بعدا ک حرف زدیم گفت متولد 58 هست و اسم ش شیدا بود. دختر خوبی بود فقط خیلی غر میزد ، ینی از صب این غر زد ک سیستم های دانشگاه چقد بد هستن تا لحظه اخری ک از هم جدا شدیم. هیپنوتیزم

روزی ک رفته بودم ثبت نام یه دختره ک هم رشته من بود اومد ازم شماره م رو گرفت و گفت من نمیتونم امروز ثبت نام کنم شماره تون رو میگیرم اگه سوالی داشتم بعدا ازتون بپرسم ک اسم ش هما بود، اون روز نیومده بود و بهم زنگ زد و گفت دفاع دوستم ـه و برای کلاس بعدی میرسم. ک خوب من م بهش اجازه دادمابله

قیافه استاد اولمون اشنا بود ک بعد خودش گفت هفته ای یه بار تو ب خانه برمیگردیم هستم ک تازه یادم اومد کجا دیدم ش نیشخند

تازه میخواست بره سر فصل انتخاب کنه ک چی درس بدهیول شیدا خییلی لاغره توی حرفاش بهم گفت ک من عاشق غذا هستم از اونها بودم ک میخوردم چاق میشدم الان وحشتناک بود هیکل م.

حرفش رو باور نکردم و گفتم حتما از اون لاغرهاست ک یه کم میخوره و میگه آی سیر شدم..

وسط کلاس یه بسته بیسکوییت باز کرد و گذاشت رو میز و ب من م تعارف کرد ک گفتم نه مرسی من نمیخورم و تا پایان کلاس همه ش رو خورد.

وقتی کلاس تموم من با حامد تماس گرفتم ، تو راه مغازه بود دیگه همین جور ک من داشتم باهاش حرف میزدم شیدا و بقیه دخترها رفتن از بوفه یکی یک سیب زمینی سرخ کرده خریدن و خوردن.

کلاس بعدی شروع شد، یه استاد دیوونه داشت ک از اولش با دعوا شروع کرد ک کسی بعد من نیاد تو کلاس چون راهش نمیدم و موبایلهاتون خاموش باشه ، نظم اولین چیز مهم در زندگی ه ، من خودم نه دیر میکنم و نه تلفن م صداش میاد و زنگ میخوره و نه من جواب میدم  و همین جوری داشت شعر میگفت ک موبایلش زنگ خوردتعجبقهقهه

خودش رو از تک و تا ننداخت و گفت: زنگ میخوره اما من جواب نمیدم ک! حالا اونی هم ک اون ور خط بود قطع نمیکرد هی زنگ میزدخنده آخر برای اینکه حرفش دو تا نشه داد ب یکی از پسرها و گفت بگو استاد سرکلاس ـه بعدا تماس بگیریدابرو

بعد از کلاس شیدا ک از صب هزار بار ازم پرسیده بود ینی تو هیچی نمیخوری گفتم چرا چایی میخورم و اون متعجب ک من چطور چایی میخوام بخورم و اون خودش یه چیزی گرفت و خوردو من م چایی با بیسکوییت هام خوردم.

کلاسها بعد یه خانوم بود ک از لحظه ای ک نشست پرسید: درس بدم؟ و هیشکی هیچی نمیگفت دوباره گفت: درس بدم؟  و اینقد پرسید ک بالاخره یکی گفت: استاد چون هفته اول ـه یه سری از بچه ها نیستن میشه هفته دیگه درس بدین اونم گفت باشه پس یه مقدمه بگم و از روی کتاب میگفت و ما دیکته مینوشتیم.یول

تا کلاس بعد شروع بشه تماس گرفتم با حامد، داشتن با آشپز و خواهرش درباره مغازه بالا حرف میزدن و دیگه من م زود خدافظی کردم و باز شیدا گیر داده بود یه چیزی بخوریمکلافه

گفت: نسکافه میخوری؟

اگه میگفتم نه خیلی زشت بود، فک میکرد از خساست نمیخوام و دیگه مجبوری نسکافه با های بای گرفتیم و خوردیم چشم

بعد وارد کلاس ک شدیم استاده بهمون یکی یه شیرینی تعارف کرد ک نصف اون رو هم خوردمگریه

کلاسمون ک تموم رفتیم سر کلاس بعدی ک دیدیم تو حیاط داره برف میادقلب و خیلی سرد هم شده بود.نگران

کمی بعد بهمون گفتن ک استاد کلاس آخر نیومده و واقعا خبر از این بهتر نمیشد بهمون بدن، فورا همه زدیم ب چاک جاده

شیدا ک با هما هم مسیر بود گفت اگه میشه من رو هم برسون اما مسیر من دقیقا خلاف جهت اونها بود فورا سوار تاکسی شدم و ب مامانم ک چند باری تماس گرفته بود زنگ زدم و گفتم زودتر دارم میام و بعد هم ب حامد اطلاع دادم.

سوار تاکسی دوم ک شدم هوا سرد تر شده بود و بعد از من یه خانم سوار ماشین شد و یه کم حرف زدیم و گفت: من حاضرم پول یه نفر دیگه رو بدم

گفتم: خوب من م اون یکی رو حساب میکنم

دیگه پیاده شدم و راننده رو صدا کردیم و قرار هم شد از مسیری ک از سر خیابون ما رد میشه بره و بخاری ش رو هم گفتیم روشن کن و تا رسیدیم گرم شدیم.

تو خونه اول ب حامد اطلاع دادم و بعد پریدم تو حموم ویه دوش آب گرم گرفتم.اوه

بعدش یه کم خوراکی های خوشمزه ای ک صب نتونستم بودم ببینم رو نگاه کردم، یه جعبه شیرینی گردویی و نارگیلی هم بود و من م چند روز بود هوس شیرینی گردویی کرده بودم ، کلا رژیم رو بی خیال شدم گویاخنثی

شام هم یه کم سوپ خوردم و فیله سوخاری . ینی دیگه در حال انفجار بودم.

از مامان درباره اصفهان پرسیدم و گفت: هنوز هیچ کس نیومده بود ک من برگشتم، خیلی هم بهم گفتن بمون ، موقع رفتن برای خاک کردن فرشته بهم گفت بیا ما جا داریم اما من گفتم نه با فرناز اینا میرم، وقتی هم ک خاکش کردن دوباره بهم گفت بیا با ما برگرد بریم رستوران اما بازم گفتم نه، دیگه خودش فهمید ناراحتم. عصر هم کیمیا و کیان اینا همه خدافظی کردن و رفتن ، من م تو اون فاصله رفتم یه شیرینی یزدی فروشی ک خواهرت آدرس داده بود و یه چیزای فوق العاده ای داشت و همه اینا رو ازش گرفتم و وقتی برگشتم فرشته گفت بچه ها دارن برمیگردن گفتن فردامیرن! دوباره اومدن و وسایلشون رو گذاشتن و رفتن بیرون گشتن و اخر شب اومدن برای خوابیدن ک من دیگه برگشتم.

بعد از عروس شون ک طبقه پایین و یه سر نیومده بود بالا و کفن فرستاده بودخنثی، پرسیدم ک مامانم گفت: موقعی ک جنازه رو آوردن تو خونه و بعد بردنش اینا اومدن بیرون اما هیچ کس محل شون نذاشت ، فقط شوهرش هی ب فرناز میگفت کفنی ک مینا فرستاده کوش، اینقد گفت و وقتی فهمید نیورده کلید خونه رو گرفت و خودش رفت پیداش کرد و اوردشیول

بعد هم من ب کارام رسیدم تا شب. آخر شب هم حامد تماس گرفت نه اون حوصله درست و حسابی داشت و نه من سرحال بودم و کم و بیش حرف زدیم تا رسید خونه و خدافظی کردیم.

سه شنبه صب مامانم اومد تو اتاق و گفت: سرمه بیدار نمیشی؟

گفتم: بیدارم الان زود ـه.

اما کمی بعد دیگه از تخت اومدم پایین و کارام رو کردم و یه چایی خوردم رفتم ب سوی درس و دانشگاهنیشخند

دو تا کلاس داشتیم ک هر دو تا درس با یه استاد ارایه شده بود، اینم دیوونه بودابله. نه هما اومده بود و نه شیدا اما اون سه تا خانوم دیگه بودن، بین دو کلاس یه چایی گرفتم و با حامد هم ک داشت میرفت مغازه حرف زدم.

حامد هم واسم ورزشکاران دلاوران نام آوارن میخوند.خنثی

آخرای کلاس دوم باید چوب کبریت میذاشتم تا چشمام باز می موند ولی خدا رو شکر دووم اوردم و بالاخره تموم شد.اوه

وقتی اومدم بیرون زنگ زدم ب حامد، چون هنوز فرصت بود تا تعطیلی ظهر حامدینا و خیلی خسته بودم، مطمئن بودم ک صب نمیکنم و یه راست میرم خونه، جالبی ش این بود ک حامد هم همین جور خسته بود و ب نظر خوشحال هم شد ک من دارم میرم.منتظر

بین دو تا کلاسم مامانم زنگ زده بو و بهم گفته بود داریم میرم برای معاینه چشم بابات، فقط من م از صب ک تو رفتی تب و لرز کردم و نتونستم غذا بپزم، یه چیزی واسه خودت اگه میخوری بگیر.

برای همین سر راهم کالباس و خیارشور و ماست و موسیر و از این چیزا خریدم و سوار تاکسی شدم و تا رسیدم خونه و ب حامد اطلاع دادم ولباسام رو عوض کردم مامانم اینا اومدن.

هفته پیش رو ک هنوز ننوشتم ، بابام ک رفته بود دکتر بهش گفته بود عمل خوب بوده اما پشت پرده شبکیه قسمت زجاجیه خون ریز کرده باید این بار تمام مدت طاق باز استراحت کنی ، برای همین فورا پرسیدم: چی شد؟ دکتر چی گفت؟

مامان گفت: گفته اکثر خونها جذب شده، اما بازم گفت تا سه هفته دیگه رعایت کنه ک بازم بیاد برای چکاپ

تا لباسهاشون رو عوض کنن من م کالباس و خیارشور و گوجه وباقی مخلفات ساندویچ رو گذاشتم رو اپن و فیله هم از شب قبل مونده بود گرم کردم و خودم یه کوچولو خوردم و اومدم تو اتاق ک بیشتر ناخنک نزنم.

بعد ب کارام رسیدم تا ساعت 5 ک حامد زنگ زد، میخواستم بخوابم، خیلی خسته بودم، اونم همین جور، میخواست استراحت کنه، یه کم حرف زدیم و بعد خدافظی کردیم و من تا 6.5 خوابیدم.خواب

وقتی بیدار شدم دو تا لیوان چایی خوردم با خرما و بعد هم با مامانم یه کم حرف زدم و ب کارام رسیدم تا رویا بهم زنگ زد.

اول حرفش رو بعد سلام و علیک اینجوری شروع کرد ک: سرمه الان رفتم از خیاطی لباسم رو گرفتم، (همون مانتو ـه ک قرار بود برای اومدن فک و فامیل سعید بپوشه اما بعد گذاشتش واسه بله برونش ) خیلی عالی شد دقیقا سایزم شده، بعد هم رفتم پیش شوهر نیلوفر باهاش حرف زدم ک بیاد واسه خونه مون کف پوش بزنه، دیگه کف پوش هاش رو دیدم و یکی رو انتخاب کردم، تا ببینیم کی بهمون کلید رو میده، خدا کنه پنج شنبه بده..

دیگه همین جوری یه کم متفرقه حرف زد و من م هیچی راجع ب روز قبل نپرسیدم، چون میدونستم از اول تا اخرش تعریف ـه و همه عاشق هم شدن.ابرو

اما خودش این جوری شروع کرد ک: سرمه دیشب مهشید اومد دنبال مامانش ، اصن پیاده نشد نه با من و نه با مامانم سلام و علیک کنه، با گلاره هم بودن، ینی مهشید رفته بود خونه گلاره ینا و منتظر بود ک مامانش تماس بگیره تا بره دنبالش و وقتی اومد با گلاره بود و گلاره هم شب رفت خونه اونها خوابید و صب با هم اومدن مهد، حتی صب هم زنگ نزد ک بیام دنبال ت. ولی از کار دیشب ش دهنم باز موند.

گفتم: ب سلامتی اومدن، خوب بود؟

و همین سراغاز حرفایی شد ک من دونه دونه ش رو میدونستم و همه ش تعریف و تعریف و تعریفهیپنوتیزم

رویا گفت: عالی بود سرمه، از عالی هم بهتر، هر دو طرف از هم خیلی خوششون اومده بود، اونا چقد از ما خوششون اومده بود، خواهر بزرگش اواخر در کیفش رو باز کرد ویه پارچه انداخت دورم و گفت این فعلا باشه بعدا تو بله برون هم برات جبران میکنیم ، بعدش هم بهم  گفت عروس خانوم میای پیش م، وقتی رفتم در کیفش رو باز کرد و چند تا 5 تومنی ریخت رو سرم و کلی از مامانم عذرخواهی کرد و گفت من ب خدا انتظار نداشتم اینقد از رویا خوشم بیاد تو کیفم پول نبود ولی هرچی بود رو ریختم رو سرشخنثی ( خو از داداش میلیاردت میگرفتی!! ) مامان الهام هم بود، اون چقد ازم تعریف کرد، ینی ترکوند دیگه، از طرف ما هم خاله منصوره و خاله میترا ( ک دختردایی مامانش ـه اما بهش خاله میگن ) اومده بودن، اونها چقد خوششون اومده بود، بهم میگفتن اصن ب سعید سن ش نمیاد.

دیگه من حرفی نزدم ک تو ک گفته بودی مامانت با خاله منصوره ت رفته تحقیق و سعید رو دیدن و پس چطور تازه قیافه سعید دیده!

بعد رویا گفت: ک من و مامانم رفتیم دم در، وقتی برگشتیم اونا آهنگ گذاشته بودن و خاله میترا هی گریه میکرد و بغلم میکرد و میگفت رویا خوشبخت شدی، همین ـه ک میگن یه مرد یه زن رو بخواد این کارها رو براش میکنه

خوب دقیقا چ کارایی من م نمیدونم، بعد سری پیش ک سعید اومده بود رویا خودش گفت یه سبد گل بزرگ ک از در تو نمیومد ابرو آورده بود و یه کتاب برای مامانم ، اما این سری هیچیی از اینکه با خودشون چیزی اورده باشن نگفت، حتی از شیرینی هایی ک مامانش گرفته بود گفت اما از شیرینی های اونها نه، چون ادم راستگویی هم نیست فایده ای نداشت پرسیدن من.

بعد گفت: برای هشتم اسفند هم بله برونم شد..

راستش تاریخ طلاق رویا رو دقیق یادم نیست اما میدونم توی همون حوالی ـه و خوب یه جورایی ب نظرم همزمانی سالگرد اون با این جالب بود، البته خیلی هم روی تاریخ مطمئن نیستم ک چندم اسفند بود، اگه فرصتش دست بده حتما ازش میپرسم.

درباره مهریه م گفت: خاله میترا ازم پرسید چندتا ک گفتم 110 ،تا اونم گفت خیلی خوبه گفتم چون یه ویلا هم هستابرو فک نکنه رو پولش!! افتادم.

اون وسط ها هم ب من یه تیکه ای انداخت و گفت: ندا هی اس میداد و حوالی ساعت 9 نوشت پ چی شد؟ بهش گفتم بابا اینها هنوز نیومدن ( اینجا باز دهنم باز موند چون چند دقیقه قبل گفته بود روز دوشنبه شنبه تا ساعت 8 داشتیم کار میکردیم و اینا ساعت هشت و بیست دقیقه اومدنخنثی ) بعد واسم نوشت پس هر موقع رفتن ب من بگی ها، من دلهره دارم، ک شب تا همه رفتن یک و خورده ای بود، بهش اس دادم و گفتم بیداری ک جواب نداد و امروز صب زنگ زد..

خوب من  فهمیدم روی صحبت ش با من هم هست ک از یک شنبه هیچ خبری ازش نگرفته بودم. والا هرکی هرجوری دوست داره فک کنه ک من حسادت میکنم اما والا خودم اعصاب ندارم ک بخوام با حرفای یکی از یکی دروغ تر رویا بخوام تو چرخ گوشت بذارم ش.

بعد دوباره صحبت برگشت ب مهشید و گفت: راستی سرمه موقع رفتن هم از من خدافظی نگرفت ها! ساعت 4 ک رفتم بالا گفتم پس مهشید کو، با اینکه میدونستم 3 میره اما چون حتی از بالای پله ها هم نگفته بود رویا خدافظ، مطمین بودم نرفته ک نیلوفر گفت اون ک یه ساعته رفته! صب هم ک داشتیم صبونه میخوردیم حرف میزد اما رو ب همه داشت تعریف میکرد نه من تنها

گفتم: خوب چرا اینجوری شده یهو؟

گفت: نمیدونم ، والا تا یک شنبه همه چی خوب بود، باور میکنی یک شنبه دقیقا سه ساعت باهاش حرف زدم، ینی مغزم داشت میترکید، خصوصا اون شب حالم هم بد بود، واسه همین هم همه کارها موند واسه فرداش دیگه ک تا لحظه آخر داشتیم تمیز کاری میکردیم

گفتم: مگهه تو یک شنبه نرفتی خونه سعیدتعجب

اونم با تعجب گفت: خون سعید نههه!! ینی یه جوری ک انگار اصن قرار نبوده من توهم زدمزبان

بالاخره بعد از مِن و مِن گفت: آخه اون شب دختر سعید حالش بد بود، بعد سعید گفت میشه سه شنبه یا چهارشنبه بریم بیرون، من م گفتم ارره، چ اشکالی داره، مگه بچه م، دیگه یه لحظه با سبی اومدن دم در و بهم سوغاتی م رو داد ک یه بارونی اچ اند ام گرفته بود، حالا نمیدونم امشب میریم بیرون یا نه ک اگه نریم فردا حتمی ـه.

ینی این مرد حتی ولنتاین رو هم میخواد رویا رو با بچه هاش بیرون ببره.سبز

من میدونم بالاخره اونها بچه هاش هستن و قطعا خیلی عزیز اما برای رویا متاسفم ک میینه این مرد یه وقت برای خلوت دو نفره نمیذاره اما همچنان باهاش ادامه میده، مردی ک حتی یه آخر هفته رو واسه این وقت نذاشت، مردی ک قرار دیدن رو بهم زد ک تعطیلش رو با خانواده ش بره بیرون، مردی ک دخترش ک پیش مادرش ه مریض میشه با رویا ک چند روزه ندیده و یه مناسبتی هم بوده باز نمیره بیرون! و همون چند دقیقه رو هم با پسرش میادسبز

نمیدونم تو پستهای قبلی گفتم یا نه ک رویا بهم گفته بود سعید باهاش از شمال تماس گرفته و گفته دخترم میخواسته واست سوییشرت شلوار بنفش آدیداس بخره من گفتم نه رویا دوست نداره ( خوب میدونید دیگه هنوز تلفن هم اختراع نشده ک کسی بتونه زنگ بزنه بپرسهابرو ) رویا هم گفته بود دوست دارم و قرار شده بود اون رو بگیرن و خوب یادتونه ک شنبه 8 شب هم همگی یه لنگه پا معطل بودن ک فروشنده چیزی ک سعید میخواد واسه رویا بخره رو از یه جایی ( ک نمیدونم کجا بوده!! ) بیاره و خوب اگه اون حرف درست بوده پس اون سوغاتی چی شدابرو اگه اون سوغاتی همین بارونی اچ اند ام! بوده ( ک این ینی تا لحظه آخر چیزی واسه رویا نخریده بوده ) پس اون حرفی ک رویا روز قبلش ب من زد ک سعید از وقتی ک رفته همه ش این ور و اون ور دنبال خرید سوغاتی برای من ـه چی شد!ابرو

بعد هم از مهشید گفت ک حتی یه سوال درباره سوغاتی عموش نپرسیده

سوال کردم: راستی تو کادو ولنتاین ت رو دادی؟

گفت: آره من دیگه اومد دم در بهش کادوش رو دادم، بعد ک رفت خونه گفت چقد خرج کردی، چرا اینهمه هزینه کردی برای کادو، چرا اینقد ولخرجی میکنیخنثی ( برای کفش بله برون هم پنج شنبه رویا اومد با هم رفتیم خریدیم و وقتی سعید زنگ زد جز اولین سوالهاش قیمت کفش بود و رویا گفت تو حراج 500 گرفتم، سعید شروع کرد ب گفتن اینکه وای چقد گرون، واسه چی اینقد پول دادیخنثی )

خوبه یه میلیاردر هم دیدیم ک براش 500 تومن واسه کفش خیلی  ـه!

تازه همون روز برای اینکه مطمئن بشم ک درست متوجه شدم وقتی رویا خدافظی کرد پرسیدم: چی گفت؟

رویا جواب داد: گفته چقد گرون، چرا اینقد خرج کردی!

خواستم بگم حتما مثل خرید اون مانتو واسه بله برون ک بعد از مزون اومد و قیمت پرسیده بود و گفت خوب یادم باشه! این هم میخواد یادش باشه.

من کاری ندارم ب اینکه این مبلغ کم ـه یا زیاد برای کفش، این برام حرص در آره ک رویا از این آدم و مال و اموال این ادم اینهمه تعریف میکنه. وگرنه نداشتن ک عیب نیست. البته بگم از خود سعید هم حرصم میگیره، ب نظرم بیشتر زبون بازی میکنه تا عمل، اصن همین خواستگاری اومدنش چند ماه بعد از طلاق ی ک ب خاطر خیانت همسره بوده!! واسه من عجیبه، همه میگن بعد طلاق ضربه روحی بزرگی ب هر دو طرف وارد میشه وای ب حال اونی ک خیانت دیده باشه تازه با اینهمه سال زندگی مشترک!

نمیدونم همه ش ب خودم میگم شاید من زیادی آدم سخت گیری هستم و واقعا همه اینها طبیعی ـه!

طرفای 10 بود ک حامد زنگ زد و من م چون حرصم گرفته بود ک امروز از خدا خواسته بود ک نیاد باهاش قهر کردم .منتظر

بعد هم ب کارام رسیدم تا اخر شب ک دوباره زنگ زد و بهش گفتم میخوام برم کلاس ویترای، ینی خیلی وقته تو فکرم ـه

دیگه قرار شد یه پرس و جو کنم و بهش خبر بدم ک کجا داره و چ وسایلی میخواد و هزینه ش چقدره.

بعدش دوباره قهر کردم ، البته حرف میزدم هاابله ما مدل خانه سبزی ها قهر میکنیم، یادتونه تو سریال ه خسرو شکیبایی مرحوم ب مهرانه مهین ترابی میگفت قهر هستیم اما باید حرف بزنیم.نیشخند

دیگه تو خونه هم ک بود باهم حرف زدیم و من از خوبی هام براش گفتم تا بدونه چ جواهری رو در زندگی ش داره ( خودم رو عرض کردم هااز خود راضی ) و اونم شام ش رو میخورد و هی اوهوم اوهوم میکرد.ابرو

بعد کلی سپندارمذگان رو بهم تبریک گفتیممژه و حامد گفت چی میخوای بگیرم؟ یه کوله گل گلی با لوازم التحریر خوبه؟

گفتم: نه فعلا ک چیزی نمیخوام حالا تا بعد.

دیگه یه کم حرف زدیم و بعد هم بای بای.بامن حرف نزن

------------------------------------------------------

دوستای گلم سپندارمذگان تون مباااااااااااااااررررررررکقلب

اگه تونستین توی این روز هم یه چیز کوچولو ولو یه کارت یا یه شاخه گل برای طرفتون و یا برای خودتون بگیرید.قلب

البته یه روایت دیگه ش 5 اسفند ـه، خو ما ب هر دو تا روایت عمل میکنیم و اسفندگان رو هم جشن میگیریم، والاابله

------------------------------------------------------

خدا رو شکر آرشیوها هم درست شدن و دیگه با خیال راحت میتونید قهوه رو بذارید کنار دستتون و بشینید پستهای پرمحتوا و آموزنده!! سرمه گولا رو بخونیدنیشخند

بخدا دیگه یکی بیاد ایراد بذاره رو قالب و بگه عوضش کن حال ش رو میگیرممنتظر

/ 0 نظر / 52 بازدید