روزهای کسل کننده !!! ( دل نوشت 494 )

دیگه مامانم مشغول تمیز کاری شد و البته پختن غذا ک منم رفتم تو آشپزی بهش کمک کردم و یه عالمه پیاز سرخ کردم و تا تونستم بهش انواع و اقسام کاری ها رو زدم.نیشخند

بقیه کاراش رو تقریبا کنار دست مامانم بودم ک ببینم چی کار میکنه.

حامد زنگ زد دیر از خواب بیدار شده بود میخواست دوش بگیره. بعد از کمی حرف زدن باهاش و خدافظی ، رفتم میز نهار رو چیدم و دیگه یه کم کمک مامانم کردم و دیگه آخرای کارمون بود ک دو تا عمه هام رسیدن.

مامانم پرسید پس چرا علیرضا نیومده ک گفتن میخواست ب کاراش برسه.

هنوز برنج دم نکشیده بود . براشون چایی ریختم و یه ظرف هم از نون برنجی هایی ک عمه م اورده بود در کنار حلوا کنجدی های مامانم چیدم و بردم کنار بقیه خوراکی هایی ک از قبل روی میز گذاشته بودم.

همون موقع حامد تماس گرفت و گفت : میخواستم برم خرید اما ماشین خراب ـه و فک کنم لنت ش تموم شده، برم ببینم کجا بازـه.

دیگه نهار رو کشیدیم و چ ماش پلویی شده بود محشررررر، خوش بختانه گلوم درد میکرد و چون ب شدت توش ادویه و فلفل داشت نمیشد بیشتر از یکی دو قاشق بخورم.اوه

برای اینکه نخورم هم سر میز ننشتم و اومدم تو اتاقم و با حامد ک داشت میرفت ب طرف تعمیرگاهی ک همیشه میره، صحبت کردم.

ظرفای نهار رو هم خودم شستم و خشک کردم و گذاشتم سرجاشون، اون تعمیرگاه حامد هم بسته بود و رفته بود جای دیگه.

عمه م با خودش رنگ مو و کاسه رنگ و اکسیدان آورده بود و گفت: سرمه اگه نمیخوای بری بیرون واسم رنگ میکنی؟

برس رنگ رو یادش رفته بود بیاره ؛ میدونستم داریم اما نه من و نه مامان یادمون نبود کجاست، یه کم گشتیم تا پیدا شد و بعد با کمک مامان رنگ کردیم و قرار شد 45 دقیقه بعد بشوره ک حامد تماس گرفت و گفت دارم میام سمتت.

من م یه ظرف پر ماش پلو با یه ظرف سالاد آماده کردم و وقتی حامد زنگ زد ک دم در ـه با همه خدافظی کردم و رفتم.

وقتی همدیگه رو دیدیم بعد سلام و علیک حامد ک وا رفته بود از دیدن قیافه من، گفت: سرمه چرا چیزی نمیخوری؟ چی شده؟ چرا نا نداری؟ آخه این مسخره بازی ها چی ـه ک در میاری ، چ طرز لاغر شدن ـه، الان ک خوبی و ....

گوشه خیابون ایستادیم و غذا رو بهش دادم، کیف کرده بود و هی میگفت چقد خوشمزه ست!

خدایی هم حرف نداشت غذاش.خوشمزه

بیشتر پلویی ک براش ریخته بودم رو خورد و بعد گفت: خوب حالا کجا بریم؟ چ جور جایی دوست داری؟

گفتم: نمیدونم فرقی برام نداره!

گفت: چای و قلیون یا کافی شاپ؟

گفتم: چای و قلیون..

رفتیم ب یه سفره خونه ، یه کم برای جای پارک گشتیم ک خوب میدونید دیگه بهترین جا رو واسه ما خالی گذاشته بودن.از خود راضی

تا روی تخت نشستم حامد گفت: یه چیزی سفارش بده، من برم دستشویی و بیام.ابرو

بلومیس یا ب قول پسره بلو میکسنیشخندسفارش دادم و تا حامد برسه کلیپ های باحال رو جدا کردم تا بهش نشون بدم.

سفارشمون رو آورد و چیپس و ماست ـش رو دیدم، خوشبختانه بازم ب خاطر گلو درد نمیتونستم بخورم ، ولی شنیده بودم این چیپس مشکی ها خیلی خوشمزه ن راست میگفتن ها:دی

 

 

بیشتر قلیون رو هم حامد کشید و شاید بشه گفت من اصن نکشیدم افسوس

سوژه مردم شناسی زیاد بود مثلا یه مرد ـه ک با یه زن ـه ک شاید بیست سالی ازش کوچیکتر بود اومده بودن و مرد ـه کلا زوم رو من بود.بامن حرف نزن

طرفای 7 بلند شدیم و حامد گوجه گیلاسی تو راه خرید و بعد من رو رسوند سر خیابون و خودش رفت.

نزدیک خونه مون ک شدم عمه ها با بابام دم در منتظر آژلنس بودن، یه کم باهاشون حرف زدم و حال درست و حسابی نداشتم و خدافظی کردم و رفتم تو خونه.

مامانم در حال جمع و جور بود، یه کم از انارهایی ک قبل رفتن م براشون دون کرده بودم خوردم و بعد هم تشکر کردم واسه نهار از مامانم و لباسام رو عوض کردم و زنگ زدم ب حامد.

بعد از اون ب کارام رسیدم و آخر سر هم با رویا تماس گرفتم و گفت: عموی سعید فوت کرد، همه شون رفتن همون ده شون ک اطراف تهران ـه.

پرسیدم: مهشید هم رفته؟

گفت: اصن شب قبل ک گفتم سعید اینا رفته بود خونه مهشید اینا، اون اونجا نبوده و خونه ندا بود، امروز هم اونجاست، عصری وایبرم رو چک کردم و دیدم مهشید توی یکی از گروهها نوشته عموم فوت کرده، درضورتی ک عموی باباش میشه ، من ک میدونستم اما ب روی خودم نیوردم و گفتم واای مهشید، کدوم عموت؟

گفتم: میگفتی عمو سعیدتخنده

گفت: آره فک کننیشخند نه اسم یه عموی دیگه ش رو آوردم و گفتم این؟ گفته وای نههه رویا، خدا نکنه، این عموم ک فوت شده اینجا نبود، تو ندیده بودیش، و باز هم نگفت ک عموی بابام .. بعد بهت گفتم ک بابای یکی از بچه ها میخواد تولد بگیره و مامانش بهمون گفته شماها هم دعوتین، حالا فک کن بالا گفته بود عموم مرده، بعد یه خط در میون ب بابای اون بچه ـه میگفت پس کی تولد میگیرین؟ من با بنی میام!! دوباره سه تا پی ام پایین تر نوشته بود من با بنی میام! یکی هم نوشته بود بنی کی ـه، مامان همین بچه ـه گفته بود بنی مخفف بنیامین ـه!

گفتم: ب خدا دختره دیوونه ست.

بعد حرف گوشی سبی شد و گفت: سعید ازم پرسیده ک تو گفتی آیفون 5 16 گیگ میخوای یا 64، گفتم 64 و یه مکثی کرد و گفت آیفون 6 ک اصن نمیخوام!!!! فقط من رنگ سفیدش رو ندیدم و مشکی ش رو دیدم ک خوشم نیومد، گلد هم اصنننن دوست ندارم زشت ـهتعجب

دیگه دیدم زیادی داره حرف میزنه، گاهی اوقات رویا یادش میره من سرمه م و نه مهشید، این رو واقعا میگم ها، چون خودش و مهشید خیلی ب هم تیکه میندازن و هی واسه هم کلاس میذارن و فک میکنم فراموش میکنه ک اون زمانها طرف صحبت ش من م.

نمیدونم شاید من فک میکنم ک بی ادبی ـه وقتی تو بدونی یکی یه چیزی داره بگی اه اه و پیف پیف !!

برای همین تصمیم گرفتم مثل خودش خونسرد حرف بزنم و گفتم: ب نظرمن ک دیگه هیشکی آیفون 5 نمیخره، یه جورایی بی کلاسی ـه، همه رنگش هم قشنگ ـه اما خوب قطعا گلد یه چیز دیگه ست...عینک

اینها رو ک گفتم دوباره نظرش تعییر کرد و گفت: ااا پس میگی 6 بگیرم؟نیشخند

گفتم: چی بگم والا، هرچی دوست داری بگیر.

بعد رویا گفت: راستی بهت گفتم همون شبی ک سعید رفته بود خونه مهشید اینا، شب ش داداش مهشید با دوستاش رفتن ویلای سعید اینا؟

گفتم: نه!

گفت: آره اونجا ک بوده انگار حرف شمال میشه و داداش مهشید میگه ما یه جا رو نداریم ک بریم، سعید هم میگه خوب ویلای من ک هست، الان هم کارگرا چون تعطیل ـه کار نمیکنن، اگه میخوای بگو بهت کلیدش رو بدم، اونم گفته اره، سعید هم گفته من کلید همراهم نیست، خواستی بیا دم خونه بگیر. بعد ک اینا میرن، داداش مهشید و دوستاش میرن در خونه سعید و کلید ویلا رو میگیرن و میرن، فقط سعید بهش گفته من راضی نیستم دختر بیارید، اگه میخواین دختر بیارید بگید من کلید یکی از اون دو تا آپارتمان دیگه م رو بدم.خنثی

خو چرا من باورم نمیشه این حرفاگریهنیشخند میخواستم از رویا بپرسم اونوقت فرق این ویلا با اون دو تای دقیقا چی ـه؟ اونها مکان هستن ک میشه توش کسی رو برد؟سوال

و اینکه عمو سعید همین جور ویلا ها و آپارتمانهاش رو انداخته یه گوشه و اجاره نمیده؟متفکر

مثل اون جوک ـه ک ایرانیها همه جور فضولی میکنن و آخرش میگن اصن ب ما چ!! میخوام بگم اصن ب من چ، هر کی یه زندگی داره، والااااقهقهه

بعد هم رویا گفت :  خاله میتراینا و دختراش اینجان، یادته ک قرار بود یه حرفی بهم بزنه اما نزد، دوباره درباره ش گفت، تا ببینم چی کارم دارم.

گفتم: حتما ک خواستگار پیدا کرده.

گفت: آره خودمم حسم همین ـه، اما از اون زمانی ک بهم گفته کلی گذشته ینی اون کی ـه ک اینهمه مدت منتظر وایساده، فقط یه دلیل میشه واسش اورد ک آدم ب درد بخوری نیست.

تا شب لحظه ب لحظه حال جسمی م بد و بدتر میشد، چون چیزی هم نخورده بودم حس سرگیجه داشتم و رفتم سریخچال و دلی از عزا در اوردم.بامن حرف نزن ک خوب اثراتش رو صب فرداش دیدم.گریه

بعد از خوردن غذا، یهو دندون درد بدی گرفتم، باورم نمیشد ک هم باید تب و لرز و گلودرد و بدن درد رو تحمل کنم و هم این دندون درد لعنتی رو، یا تا ساعت 2 مثل مار دور خودم می پیچیدم از انواع و اقسام دردها.نگران

اخر شب حامد تماس گرفت، اینقد گلوم چرک داشت ک نمیتونستم آب دهنم رو قورت بدم چ برسه ب اینکه حرف بزنم. بیشتر حامد صحبت میکرد و هی میگفت بیام ببرمت دکتر؟؟ قطره برای دندونت بیارم؟ و خوب معلومه ک جوابم منفی بود.

بعد از اینکه رسید خونه و خدافظی کردیم و هم یه بار خودم بهش زنگ زد و گفتم: حامد دلم وحشتناک درد میکنه، ممکن ـه آپاندیسم پاره شده باشه؟

گفت: نه بابا، مال همین ـه ک حالت خوب نیست.

بعدش هم اینقد گیج شده بودم ک خوابم برد.

شنبه رو با صدای مامانم ک برام قرص و یه لیوان آبمیوه اورده بود چشمام رو باز کردم، ب زووور سرم رو از رو بالش برداشتم و قرص رو قورت دادم آبمیوه رو هم ب اجبار مامانم تا آخر خوردم و خوابیدم تا ظهررر!

فقط تو این بین می شنیدم ک مامانم داره با خاله م و یه خانوم ـه هی صحبت میکنه و هی راجع ب غذا حرف میزنن.

وقتی حامد زنگ زد هم هنوز تو تختم بود ، از گلو درد کلی نالیدم و پرسید:بیام دنبال ت بریم دکتر؟

گفتم: نههه تو برو ب کارات برس، عصر بیا

خرید داشت و رفته بود فیله و ادویه و یه سری کمبودهای مغازه رو بگیره و بعدش هم ک داشت میرفت ب سمت مغازه زنگ زد و کلی دلداری م داد و قربون صدقه م رفت.

بعد رویا تماس گرفت و گفت: سرمه ما بالاخره شله زرد پختیم ها!

گفتم: ای کلک مامانت پس فقط میخواست بقیه رو بپیچونهخنده

خندید و گفت: نه بابا بیا ببین هی میگه الان داداشام باید اینجا می بودن، جاشون خالیه!!

نمیدونم گفته بودم یا نه ک مامان رویا برای گرفتن رویا از باباش نذر شله زرد میکنه و خوب موضوع اکی نمیشه اما همون سال قبل اربعین خواب میبینه ک نذرت رو بده و مامانش با وجود اینکه نیتش برآورده نشده بوده، نذرش رو ادا میکنه ، یک سال میگذره و هنوز مامان رویا ب خواسته ش نرسیده بوده و اصن فراموش کرده بوده ک همچین نذری کرده ک دوباره دم اربعین خواب میبینه ک امسال هم نذرت رو بده و باز شله زردش رو میپزه تا اینکه همون سال ب نذرش رو میگیرهو از اون سال تا همین امسال مامانش هرسال می پخت و هی هم بهش اضافه میشد، تا اینکه امسال دیگه رویا اینقد غر زد ک همه از دو روز قبل میان و کلی خرج مون میشه و نذر مگه چند سال ـه و این حرفا ک مامانش هم انصراف داد اما انگار باز هم پخته بودن اما در حجم خیلی کمتر.

پرسیدم: کی اونجاست؟

گفت: خاله میترا ینا ( این میترا دختردایی مامانش ـه اما خیلی باهم صمیمی هستن و یه جورایی تنها فامیلهای رویاینا ک همه ش باهاشون رفت و امد دارن )

پرسیدم: بهت گفت چی کارت داشت؟

گفت: میثم رو میخواست بگه!

گفتم: داداشش؟؟؟؟

پشت خطی داشت و خدافظی کردیم و بعد رفتم پیش مامانم و جریان غذا و فریده رو پرسیدم و گفت: برای کلیه دردش دکتر گفته بود باید درست و حسابی غذا بخوره، ( این رو هم بگم ک من فک کنم این توصیه مامانم باشه ک همه ش نگران خواهرشه نه دکتر ) بعد خواهرت گفت تو کلاس ورزش یه خانومی هست غذا خونگی میپزه و میاره، گفت میخوای شماره ش رو بگیرم و بدی بهش، از خود فریده پرسیدم قبول کرد و دیگه زنگ زدیم بهش و اول گفت آره میپزم و گفتم یه روز درمیون تا سی روز واسش غذا بپز ولی بی روغن و بی نمک، بعد خودش کرد 5 روز ، حالا میگه هر هفته کردتش با شام، بهش میگم تو ک شام نمیخوری واسه چی الکی اینجوری گفتی

گفتم: خوب بگه، تو چی کار داری؟ سر این م حرص میخوری؟

مامانم گفت:آخه می شینه یه مشت چرت و پرت ب زنه میگه، باهاش کلی صمیمی شده، تمام زندگی ما رو تعریف کرده.

گفتم: شما ک اخلاق این آدم رو میشناختید چرا بهش کسی رو معرفی کردید؟

وای ک حرصی ترین جواب رو از مامانم گرفتم ک : من نمیدونستم این طوری ـهکلافه

زنگ در خونه مون رو زدن و سرایدار بود ک یه ظرف شله زرد آورده بود، مامانم ازش پرسید: برای کی ه؟ گفت: خودمون

آهان این رو هم فک کنم فراموش کرده بود بگم، ک روز عاشورا ک با حامد بیرون بودم، وقتی برگشتم دیدم بابام یه ظرف قیمه داد و گفت این رو سرایدار آورده و گفته مال داماد کاف عوضی ـه! ب بابام گفتم برای چی گرفتین؟ میگفتین ما مال حروم خور نیستیم، از کسایی هم ک مردم آزاران و شک داریم ب چیزایی ک تو خونه شون میپزن از راه حلال ه یا نه ، چیزی قبول نمیکنیم، بابام هم یه قیافه حق ب جانبی گرفت ک نه نذری ـه ، نمیشه پس فرستاد ، من ک حتی یه قاشق هم ازش نخوردم، خلاصه ک میخوام بگم ب نظر من نباااید بابام اون روز اون نذری رو میگرفت و شک ندارم خودم بودم نمیگرفتم و همین حرفا رو هم ب سرایدار میزدم.

حالا اینا رو تعریف کردم ک برگردم ب جریان روز شنبه و وقتی مامانم شله زرد و گرفت و گفت برای خود سرایداره بابام گفت: دروغ میگه، مال یکی از همسایه هاست!تعجب

بعد مامانم هم همین رو واسه من تکرار کرد ، گفتم: آخه مامان این چ حرفی ـه می زنید، مگه جرات داره همچین دروغی رو بگه، مگه سری پیش مال اونا بود نگفت؟!

 

 

طرفای ساعت 4 حامد تماس گرفت و گفت دارم میام دنبالت، آماده شو بریم دکتر.

یادم نیست دقیقا چی شد اما میدونم طبق معمول بعد زدن یه حرف، من یه جواب دندون شکن بهش دادم و کلی هم از جوابی ک داده بودم کیف کردم و زدم زیر خندهابله

وقتی تماس م تموم شد مامانم اومد تو اتاق و با لحن خنده گفت: سرمه ب چی میخندی اینجوری؟ یهو غش خنده میشی و تمام خونه از صدای خنده ت پر میشه، مگه چی بهت میگه؟

گفتم: هیچی یه حرفی خودم بهش زدم دوتامون خنده مون گرفت.

بعد مامانم یه کم مِن و مِن کرد و گفت: انگار بابات راست میگه، خیلی وقته هی داره ب من میگه صدای سرمه کلفت شدهتعجب دو روزـه دقت کردم دیدم ته صدات عوض شده، تو صدای نازکی داشتی...

یهو تمام اون حس و حال م پریدو عصبی شدم و گفتم: بله بهم گفتن ک سرطان میگیرم!! والا من دو روزه سرما خورده شدیدم، گلوم باز نمیشه، فقط مشکلم این ـه ک بروز نمیدم، میگم میخندم، سعی میکنم نرمال باشم ولی خودم میدونم ک دارم از گلو درد خفه میشم.

خلاصه اینقد از حرف مامانم عصبی شده بودم.

بعد ک حامد زنگ زد و گفت رسیده و من م رفتم دم در.

ینی فک کنم یه دل نه صد دل عاشقم شده بودنیشخند اینقد ک قربون صدقه م رفت.

پرسید: کدوم درمونگاه بریم؟

ک نزدیک ترین رو انتخاب کردم و رفتیم ب همون سمت و یه نفر فقط منتظر نشسته بود.

ویزیت دکتر عمومی 20 تومن ـه؟ خو چ خبره؟زبان

تا نوبتم بشه هزار بار حامد گفت باید برای تیروییدت هم بگی آزمایش بنویسه ها، من مطمئن م تو کم کاری تیرویید داری!

آقای دکتر ک موهاش ژولیده هم بود و انگار همون لحظه کله ش رو از رو بالش بلند کرده بودنیشخند تا گلوم رو دید گفت: چطور گوش تون درد نمیکنه؟؟ عفونت ش خیلی شدید ـه! ینی از دیروز تا حالا اینقد چرک کرده؟

گفتم: نمیدونم والا چی بگم!! ولی گوش م درد نمیکنه.

بعد فشارم رو گرفت 10 روی 5 بود و گفت: از صب چیزی خوردی؟

گفتم: فقط یه لیوان آب پرتقال و لیمو.

گفت: میخوام برات آمپول بنویسم، چی کار کنم؟ عضلانی بنویسم یا توی سرم؟

گفتم: نههه سرم ننویسید، من الان میرم کیک و آبمیوه میخورم و بعد آمپول میزنم. فقط داروخانه تون ک بسته بود، از کجا باید آمپولها رو بگیرم؟

گفت: خود تزریقاتمون داره.

بعد هم گفتم برام آزمایش تیرویید و قند و چربی بنویسه، اگه یادتون باشه اون بار ک آزمایش دادم چربی م خیلی بالا بود، حالا میخوام ببینم با رژِیم و رعایت کردن تاثیری ایجاد شده یا نه.

رفتیم دم تزریقاتی و 3 تا آمپولی ک واسم داده بود رو خواست تزریق کنه، فقط قبلش پرسید: آخرین بار کی پنی سلین زدید؟

گفتم: یه سال پیش.

گفت: میخواین تست کنم؟حساسیت داشتین؟

گفتم: نه بابا من از بچگی میزنم ، هیچ هم حساسیت نداشتم، تست هم نمیخوام.

رنگ حامد پرید اما بهش گفتم: هیچی نمیشه.

و تازه حرفی هم نزدم ک از صب چیزی نخوردم ک بهم گیر ندن!

گویا پرستارش هم تازه کار بود و تا بخواد فقط همون مواد پنی سلین ها رو بکشه تو سرنگ ساعتها طول کشید.خمیازه

بالاخره آمپولها رو زد و تشکر هم کردم!!ابرو و بلند شدم و رفتم پیش حامد و رفتیم ب سمت ماشین.

حامد یه قیمه نذری آورده بود با شله مشهدی نذری، از قیمه ـه ک نخوردم چون سرد بود ، اما شله مشهدی رو بار اول بود تجربه میکردم ، دو سه قاشق خوردم، راستش خوشمزه بود اما از قیافه ش خوشم نیومد، نمیدونم شاید چون من برای قیافه غذا هم مهم ـه!

بعدش حامد گفت بریم یه چیزی بخر، خودم هم گفتم: آخ ارره، حوصله م سررفته بریم یه چیزی بخریم.خنده

رفتیم توی یه مغازه و کلی گشتم ، البته بیشتر مد نظرم بوت بود، ولی باقی جنس هاش رو هم نگاه کردم اما هیچی ب دلم ننشت، یا اگه ب نظر بد! نمیرسیدن، بازم قیمت ها اینقد تخ%می تخ$یلی بود ک واقعا منصرف میشدم از خریدش.

فقط یه بارونی کوتاه دیدم ک ب نظر بد نمیرسید و قیمتش مناسب تر از بقیه بود اما حامد رو ک میشناسید تو خرید چقد اعصاب خورد کن ـهآخ، گفت: سرمه نگاه کن اینجای آستینش خوب دوخته نشده ( البته بعدش خودم هم دقت کردم و دیدم درست میگهنیشخند ) و یه دلیل دیگه ش هم این بود ک میگفت اون آویزون ـه اما چروک شده، معلومه جنس ش ب نسبت بقیه خوب نیست، همین ـه ک قیمت ش هم پایین تره.

خودم ک حال درست و حسابی نداشتم، دیگه اینا رو هم ک حامد گفت حتی از پرو کردن ش انصراف دادم.

بعد هم رفتیم یه جای دیگه و کیف و کفش دیدیم، اونایی ک قیمت بالا داشتن قشنگ بودن و اونایی ک پایین واقعا نه ( اینجا اینجوری بود ها، نه اینکه منظورم این ـه قیمت پایین کلا خوب نباشه )

توی راه حرف همون بارونی شد و حامد گفت آدم بهتره یه جنس بهتر بگیره تا واسش بمونه

گفتم: اووه تا آخر عمر ک نمیخوام بپوشم، دو بار میخوام تن کنم، حالا چروک هم شد شد

گفت: چی دو بار؟؟ مگه یه بار مصرف داری میخریخنده سرمه من با تو ازدواج کنم سر شش ماه اون دنیام. ینی باور نمیشه یکی مثل تو باشه

گفتم: من م باورم نمیشه یکی مثل تو باشه، یه ش و ر ت میخواد بخره صد بار درزاش رو نگاه میکنهقهقهه

گفت: من بخوام با تو ازدواج کنم باید تمام کارهام رو انجام بدم، چون بعدش مدت کوتاهی زنده خواهم موند، نهایت همون شش ماهی ک گفتم

گفتم: ولی حامد عوض اون شش مااااااااااااه اینقد بهت خووووووووووووش بگذرررررررررررهقهقهه

یهو دوتامون زدیم زیر خنده و حامد گفت: چ جوی میده ب ادمخنده

بالاخره هم چیزی نگرفتم و حامد اصرار داشت یه بار هم بریم سپه سالار و فعلا یه چیزی از اونجا بگیرم و بعد خواستم یه بوت مارک هم بگیرم ( البته فک کنم وعده سرخرمن ـه چشم )

سر خیابونمون پیاده شد و رسیدم خونه ، مامانم یکی دوبار تماس گرفته بود ک ببینه دکتر چی شده و وقتی هم ک رسیدم یه لیوان آب پرتقال برام گرفت و مثل ناظم ها بالای سرم ایستاد و گفت: تا ته لیوان نخوری نمیرم، زود باش بخور میخوام لیوانش رو ببرم.نگران

یادتونه ک گفته بودم از بچگی از آب پرتقال بدم میومد و اینقد اصرار خواهرم میکردم ک بجای من آبمیوه بخورن، هنوزم همین طورمافسوس

بعد با حامد تماس گرفتم تا رسید مغازه با هم صحبت کردیم و بعد زنگ زدم ب رویا ک تماس گرفته بود واین بار اون جواب نداد و تا زنگ بزنه من م ب کارای خودم رسیدم.

خود رویا تماس گرفت و گفت: رفته بودم نذری ها رو پخش کنم

گفتم: خووب از میثم بگو، وای خدایا دوئل داریم بزودی بین دو عاشقخیال باطل

خندید گفت: خودم م همین رو گفتم..

گفتم: حالا چرا صدات گرفته ست؟ تعریف کن ببینم!

گفت: ب سعید گفتم اونم گفت تا لحظه ای ک تو با اون آدم ازدواج نکردی من میرم و میام ، مگه تو رو راحت پیدا کردم ک ب این راحتی از دستت بدم، چون من بهش گفتم من هرچیزی ک مامانم بگه رو قبول میکنم، آهان تمام حرفام رو بهم زدم، گفتم ایشالا شما صد ساله باشی، اما خدایی نکرده یه اتفاقی واستون افتاد ، اونوقت من بین دو تا بچه شما چ جایگاهی دارم؟ چ بلایی سر من میاد؟اگه یه بچه داشته باشم چی؟ خوب بود حرفام؟

گفتم: اره خیلیی!

گفت: از اون طرف تمام خانواده میثم اینا رو میشناسیم، دیگه کی از خاله میتراینا ب ما نزدیک تر.. ولی سرمه من نمیدونم این چ شانسی ک من دارم، همیشه تا یه ذره میخوام دلخوش بشم، یه اتفاقی میوفته ک سر دوراهی بیوفتم

گفتم: شاید هم خدا میخواد فردا روزی بهش گلایه نکنی ک مثلا خدایی نکرده چرا سعید رو ک خوب نبود انداختی تو دامن م، بهت بگه یکی دیگه هم بود..

رویا گفت:اره یا میخواد بهم بگه قدر سعید رو بیشتر بدون..خنثی

گفتم: کاملا معلوم ـه دل ت با سعید ـه!

گفت: آره خوب ولی دلم میخواد تصمیم عاقلانه بگیرم و در ادامه هرچیی ک گفتم از خصوصیات خوب سعید و بدی های میثم بود.یول

دیگه تا شب هی سعید میومد پشت خط ش و من ب رویا میخندیدم و میگفتم: دل پیچ ـه گرفته ها!نیشخند

بعد از خدافظی هم ب سفارش مامان واسه خودم دوای لیمو و عسل و چای درست کردم.

 

 

 

آخر شب هم مامانم فیس ب و ک ش رو چک میکرد و گفت: سرمه فرزانه عکس گذاشته، رفته بودن کاخ مسعودیه! ( یادتون ـه ک برای دیدن عکسای عروسی ش جز فرندهای مامانم شد )

و اینجوری شد ک فهمیدم پس هنوز ایران ـهنیشخند

خیلی هم زشت شده بود ، هم لاغر کرده بود یا شده بود، هم ابروهاش رو تتو کرده بود ک سن ش رو زیادتر نشون میداد و راستش یه جورایی پیر شده بود.

بعد مامانم همه ش خون دماغ میشد و گفت: از صب همین طورم ..

مامانم یه بیماری خونی داره ک بدترین حالتش همین خون دماغ شدن واسش و وقتی این موضوع رو فهمیدم دیگه داغون شدم.

آخرشب بازم حالم بدتر شد و وقتی ک حامد زنگ زد ب زور میتونستم صحبت کنم. صداش گرفته بود، پرسیدم: چی شده؟

گفت: وکیل مون اومد گفت وکیل زن لال ـه حکم جلب واسه حاج آقا گرفته، حالا باید تا فردا برم ببینم چی میشه ، راست گفته یا تهدید کرده، اما وکیلمون گفت باید حتما اون ده میلیون رو بدیم تا واسه هفت میلیون و نیم اقدام کنم.

خوب برای اونایی ک تو جریان نیستن یه توضیحی درباره این دادگاه حامدینا بدم ک اینا خیلی سال پیش یه آپارتمان فروخته بودن ب یه خانم کر و لال و بهش گفته بودن ک ما از کسی ک این آپارتمان رو خریدیم گفته پارکینگ داره اما سر همه رو یه جوری کلاه گذاشته و همین طور مال ما رو، برای همین شما هفت میلیون و نیم ( ب پول اون موقع ) از مبلغ خونه رو نده تا اگه اون نفر رو تونستیم پیدا کنیم ک پارکینگ رو ب نام شما بزنیم و شما هم پول رو ب ما بده، ک خوب این تو گذر زمان افتاد و دست حامدینا هم ب اون نرسید تا حدود دو سال پیش زن ـه رفت وکیل گرفت و از حامدینا شکایت کرد و دیگه هی برو و هی بیا ، دادگاه اول ب نفع حامدینا رای داد و تبریه شدن اما اونا شکایت کرده بودن و توی تجدید نظر بابای حامد نرفته بود ( نمیدونم خاطرتون هست یا نه ک حامد داشت دیوونه میشد وقتی فهمید ) و حامدینا رو ده میلیون تومن!!! جریمه کرد. بماند ک اونا قبول نکردن و میگفتن 100 میلیون تومن خسارت میخوایمتعجب ( ب قول حامد میگفت انگار خود خونه ه قیمتش چنده ک صد میلیون فقط پول پارکینگش باشه!! ) بعد اینا نشستن با وکیل ش حرف زدن ک خوب شما باید هفت و نیم ب ما پول بدید، بماند ک اگه بخواین ب حساب اون موقع حساب کنید کلی میشه، اما ما میگذریم و دو و نیم ب شما میدیم و شما رو ب خیر و ما رو ب سلامت اما زن ـه قبول نکرد و خوب حالا انگار باید ده تومن رو تو این اوضاع وانفسایی ک حامدینا کلییی از هر بانکی وام گرفتن و دارن قسط میدن، بدن ب این و دوباره بیفتن دنبال اون هفت میلیون و نیم شون .

بعد حامد میگفت: وکیل ـه گفته کاری میکنم ک تو سند بنویسن با دادستانی ( دقیقا نفهمیدم ینی چی ) و اگه این رو بنویسن کلی تو سر ملکش میخوره تازه اگه بتونه بفروشه، چون هرکی این رو ببینه میگه حتما این خونه یه مشکلی داره.

خلاصه ک این حرفا هم حسابی شب ـم رو ساخت :(( اما بازم ب خودم گفتم ناامید نشو، مطمئن باش خدا نگاهش ب سمت تو هست.

صب یک شنبه ک بیدار شدم اولین کار رفتن رو ترازو بود و اینکه اصن کم نکردم، ینی نمیدونستم زار بزنم یا نه! بماند ک تا آخر شب روند صعودی خوبی رو طی کرد.زبان

همه ش هم ب خودم امیدواری میدادم بابت اینکه حتما چون میخوام پری ود بشم اینجوری شده و اصن کم نمیکنم، چمیدونم والا.

مامانم رفته بیرون خرید کرده بود و برگشته بود و من م یه دور ، چرخیدم و زنگ زدم ب حامد ک گفت خودم باهات تماس میگیرم و چون هنوز سرگیجه داشتم برگشتم تو تخت و دوباره خوابیدم.

بعد ک بیدار شدم و یه چایی خوردم ، حامد هم تماس گرفت از این گفت ک اجرای حکم رو نمیگفتم و با چ بدبختی تونسته پرونده رو ببینه ک فهمیده وکیل ـه بلوف زده و همچین حکمی رو نگرفته اما خوب انگار فعلا باید این پول رو بدن و خییلی ناراحت بود.

برگشت خونه ماشین رو برداشت و رفت خرید و باهم صحبت کردیم و سعی کردم یه کم بگم و بخندم باهاش اما زیاد حال نداشت ک خدایی حق هم داشت.

بهش گفتم: میخوام لوازم آرایش بگیرم.

گفت: از کجا؟

گفتم : اینترنتی.

گفت: نه نگیر، اگه اصل نباشن چی؟ لوازم آرایش یه چیزی ک با پوست در ارتباطه ، حالا اگه لباس بود فووقش میپوشیدی و خوش ت نمیومد و دیگه استفاده ش نمیکردی اما لوازم آرایش اگه بد باشه خدایی نکرده واست حساسیت ایجادمیکنه..

تمام مدت من هی اوهوم اوهوم میگفتم اما مطمئن بودم همین ک خدافظی کنه ثبت سفارش هام رو انجام میدم.نیشخند

بعد هم من ب کارم رسیدم . مامانم هم زنگ زد ب خانوم همسایه روبرویی و رفت خونه شون و البته زود برگشت و بهش سوغاتی هاش رو داد، مامانم میگفت نمیگرفت اما بهش گفتم سوغاتی، همونجور ک من نبودم و شما اینجا ب فکر سرمه بودید، خواستم بگم من م اونجا یاد شما بودم.

بعد مامانم گفت واسم تعریف کرده از مشهد ک اومده دیده توی پاسیو و آشپزخونه ش و تمام فرشهای اون قست افتضاحات فاضلاب ـه،سبز گفته در خونه رو باز کردیم بوی بدی میومد و رفتیم دیدیم کثافت قلمبه قلبمه تو خونه افتاده، زار میز دم و زنگ زدم ب سرایدار و اومد ساعت ده شب با بدبختی ک زیر فرشها نایلون پهن کردیم تا تونست جمعشون کن و ببره، اونا رو برد و تو حیاط شست، انگار یکی راه آبش رو باز کرده بوده و ریخته بوده تو خونه ایناناراحت

عصر از 5 گذشته بودم ک خودم تماس گرفتم با حامد ، ی کم سر ب سرش گذاشتم و بعد گفتم: حامدلوازم آرایش سفارش دادم ها!

گفت: از کجا؟ همون اینترنت؟ پس من اینهمه حرف زدم برای کی بود؟

گفتم: خو تو واسه چی حرف زدی؟ من ک نگفتم نظرت رو میخوام بدونمخنده داشتم همین جوری با تو صحبت میکردم.نیشخند

دیگه یه کم حرف زدیم اما بازم زود تر از همیشه خدافظی کردیم افسوس

رویا باهام تماس گرفت و گفت: منتظر سعیدم ک بیاد ، صب سعید اس داد میتونم باهات حرف بزنم، نوشتم امروز مهشید نمیاد دنبالم بذارید از خونه برم بیرون باهاتون تماس میگیرم، تا پام رو گذاشتم بیرون بهش زنگ زدم و تا 8.5 باهم حرف زدیم و گفت من تو رو از دست نمیدم و ب سبی هم جریان رو گفتم ، اونم خیلی ناراحت شده گفته بابا هرکاری باید بکنی بکن!

گفتم: ایشالا ک هرچی خیرـه پیش بیاد، از مهشید چ خبر؟

گفت: یادت ـه ک بهت گفتم یه روز مهشید اومد و گفت نادر بهم گفته با تو حرف زده و من م زدم زیرش و گفتم نه دروغ میگه!

گفتم: خوب اره، یادم ـه ک رفته بود لو داده بود مرتیکه دهن لق.

گفت: آرهه، ظهر زنگ زد، اتفاقا نیلوفر و گلاره هم بودن، بهم گفت خواستم بگم من اگه گفتم ک با تو حرف زدم چون مهشید هی داشت ب ندا خواهرم بد و بیراه میگفت دیگه مجبور شدم بهش بگم ک با تو حرف زدم، من م بهش گفتم تو بیخود کردی، تو بیجا کردی من رو ب جون مامانم قسم دادی و خودت قسم خوردی و بعد رفتی ب مهشید گفتی، خوبه من هیچی نگفتم و این تو بودی ک فقط ازش نالیدی، ب جهنم ک میخوای با مهشید باشی یا نه، چ ربطی ب من داره، از من بکشید بیرون، ولم کنید، من اینقد خودم درگیری دارم ک شماهاتوش گم هستید، اونم گفت همه مشکل دارن، گفتم اره ولی من نمیکشم هم مشکلات خودم باشن و هم مشکلات تو بهش اضافه بشن، اخرش هم با لحن مسخره گفت باشه ببخشید مزاحمتون شدم، خدافظ! بعدش گلاره گفت دقیقا واسه همین چیزا نمیخواستم مهشید با پوریا دوست بشه.

بعد هم ک سعید اومد و خدافظی کرد و آخرشب دو بار زنگ زد ک بعد خودم چند بار باهاش تماس گرفتم همه ش پشت خطی ش بودم.

آهان یادم رفت این رو بگم ک ظهر با هستی و ملودی حرف زدم و عکس لوازم التحریری ک حامد خریده بود رو براشون فرستادم و گفتم اینا رو واستون گرفتم.زبان

اگه بهتون بگم هستی تا شب شونصد و پوزده بار!!! زنگ زد و پرسید رفتی پستشون کنی؟هیپنوتیزم اخر سر قرار شد مامانم اینا فردا ببرن و پست کنن براشون.یول

سرشب هم میس وورد رو با مامانم دیدیم، چون بابام با عموم رفته بودن خونه عمه م و مامانم گفته بود خسته ست و حال نداره.

بعد هم من ب کارای خودم رسیدم ، دندون درد هم دوباره ب سراغم اومده بود اما دردش کمتر از اون شب بود فقط مطمئن م ک باید یه سر و البته فک کنم بیشتر از یه سر! باید ب دندون پزشکی بزنم.نگران

حامد زودتر از حد معمولش زنگ زد، بازم بیحال اما سعی میکرد خوب با من صحبت کنه.

بعد راجع ب رژیمم گفتم ک چیز خاصی نمیخورم اما هنوزم کم نکردم و مطمئن م ک این هفته اخراجم میکنه، حامد گفت: فدای سرت، بهتر، بعدش میایم میریم کباب میزنیم تو رگ حسابینیشخند

والا خودم مشکلاتم کم ـه باید اخراج شدن یا نشدن از دکتر هم فک کنم، ایششششمنتظر

------------------------------

دلم یه تغییر و تحول حسابی میخواد.خیال باطل

/ 145 نظر / 142 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اشکهای پنهان

اون چیه که وقتی میبینیش نمیخریش وقتی میخریش نمیپوشیش وقتی میپوشیش نمیبینیش؟؟؟

اشکهای پنهان

منم نیدونم[نیشخند] ببخشید سلام عزیزم خوبی؟؟ اینو تو گروه وایبر فرستادن قبلش ی معما گفتن ک قبلا تو نوشته بودی منم کلی کلاس گداشتم که بعلههه ما اینیم یهو اینو فرستاد منم درحال خوندنه پستتم زود برات فرستادم [نیشخند] هرچند ک اینقد حرف زدم و کشوندم ب حاشیه ک یادشون رفت [چشمک]

اشکهای پنهان

وای اره[نگران] راستی پس شله مشهدیم خوردی اره؟؟ قیافش شبیه حلیمه که حتما بد درستش کردن چون من خودمم هر شله ای رو نمیپسندم[شوخی] ایشالا زوده زود زندگیت ی تغییر و تحول توپ بکنه مثلا تا شب یلدا ی اتفاق باحال برات بیفته انشالا انشالا[قلب]

اشکهای پنهان

فدات بشم انشالا بیای مشهد بهترینشو برات سفارش میدم[ماچ] انشالا و ب لطف خدا همه چی ب نفع شما پیش میره من مطمعنم خودتو ناراحت نکن خدا جای حق نشسته جوابه بدیشونو مردم ازاریشونو میده انشالا[گل]

خواهر طوفانی

سرمه جون یچی میپرسم مسخرم نکنیا :دی من فقط یه نوع کاری دیدم. خیلی کاری دوست دارم :دی این کاری ای هم که الآن داریم دوست مامانم از هند آورده. چیزی هم که اینج میخریم همین یه نوعه ! نشنیدم تا حالا کاری انواع مختلف داشته باشه. میشه برام بگی که چجوریه؟

خواهر طوفانی

من از بین چیپس سفید و مشکی مزمز , سفیدش رو خیلی دوست میدارم :دی

خواهر طوفانی

سرمه :| من تا چند وقت پیش نمیدونستم که آیفن گلد منظور رنگشه !! فکر میکردم یکی از مدل هاشه :)))) من به شخصه مشکی دوست دارممممم[قلب]

خواهر طوفانی

من که دوست دارم. یادته یه چیپس قدیمی بود که تو نایلون بود از مامانم پرسیدم چی جوری بنویسم متوجه بشه یکی گفت بش میگن چیپس سنتی :دی طعم اونو میده!

خواهر طوفانی

من فکر میکردم کلا کاری تنده :| مرسی از توضیحات. من کلا برای گوشی اچ تی سی دوست دارم. ولی ایشالا یه آیپد میگیرم :دی

ستاره برفی

+چقد مریضی کشیدی تو اون روزا :( +دندون دردُ که نگو ... همیشه هم شبا میاد سراغ آدم :((( +بچه ها همیشه همین جورن ... وقتی قول چیزی رو بهشون بدی دیگه صبر ندارن تا به دستشون برسه [قلب]