اینهمه دروغ تو رو ب کجا رسانده !!! ( دل نوشت 525 )

یک شنبه شب بله برون ش بود و ازش پرسیدم: رویا شما ک میگی اینقدر مامانت مذهبی ه و همین طور خانواده سعید، چطور تو ایام فاطمیه دارین بله برون میگیرید؟

واقعا ب من ربط نداشت ها، ولی این ـی ک این همه درباره این مسایل ک مامانش تو اینجور مسایل فلان جور ه و مامان سعید اونجوری معتقده بالاخره قابل قبول نبود برام این موضوع!

با غیظ و ناراحتی گفت: ایام فاطمیه اصل ش از سه شنبه شب ـه، وگرنه ک عمرا مامان من اجازه میداد، کلا هم 40 روزه خنثی اما یه شب هایی ش مهم تره! در ضمن برای من ک فرقی نداره..

گفتم: آره برای تو رو ک میدونم اما اینهمه درباره خانواده سعید و خودتون میگفتید عجیب بود برام، ولی من تا جایی ک میدونم همین اصل ش ک میگی از دوشنبه شب ـه، حتی یکی از دوستام میدونم فردا هییت دارن

این بار با حرص بیشتری گفت: نههه از سه شنبه ست.

من م چون دیگه مطمئن نبودم ادامه ندادم بعلاوه اینکه فقط میخواستم یکی از دروغ گفتن هاش رو ک شما فقط مشکل تون سر این وصلت بوده و هول این موضوع بود رو بگم .

اگه یادتون باشه گفت میخواستیم بندازیم بعد عید ک ایام فاطمیه تمام شده باشه اما خاله م گفت نه زشته واسه یه بله برون اینهمه صبر کنید، پس اگه تو عید ایام فاطمیه بوده و شما هم اینقد مقید، خوب الان هم بوده دیگه نه؟!

دیگه اون شب داشت کاراش رو میکرد و منتظر نصاب پرده بودن ک بعد گفت نیومد خودم وصل کردم. مامان و خاله هاش هم غذا ها و ماست و سالاد فردا شب ش رو تهیه میکردن.

بعد تو حرفاش گفت : مهشید زنگ زد و گفت رویا خیلی دلم میخواد بیام، ولی خوب میدونی من ب مامانم اینا گفتم ب خاطر اینکه شما نادر رو قبول نکردید من پا تو هیچ مراسمی نمیذارم واسه همین نمیتونم بیام، بهش هم گفتم باشه مهشید هر کاری میدونی درسته انجام بده، با ندا هم ک حرف زدم گفت رویا خیلی دلم میخواد بیاد اما نه اینکه مامان مهشید هست دوست ندارم، گفتم آره میدونم چی میگی..

از اینکه کسی از کنایه باهام صحبت کنه بدم میاد، شماها رو نمیدونم اما ما تو مراسم بله برون فقط بزرگ ها میرن حتی تا اونجایی ک شاید بچه های اون بزرگها رو هم دعوت نکنن و فقط چندتا خاله و عمو، دیگه من نشنیدم ک دوست عروس ولو صمیمی بیاد برای بله برون، برای همین دلیلی نداشت من بهش بگم وای خیلی دلم میخواد بیام. چون عادت ب دروغ گفتن و تظاهر هم ندارم، پس چیزی ک تو دلم نبوده رو هم لازم نبوده الکی بگم وای رویا دلم میخواد بیام بله برون اما فلان دلیل نمیام.

برای همین بهش گفتم: خوب بیاد، چی کار مامان اون داره؟ ندا داره برای تو میاد نه اون ک، ب نظرم اگه اینها اینقد مشتاق بودن قطعا میومدن.

بعد زدن این حرف من یه کم شل شد و گفت: اره من م واسه همین زیاد تعارف نکردم بهش!

فک کنم تو همون شب بود ک بهم گفت قراره یکی رو بیارن ک هم صیغه رو بخونه و هم ویلا رو بزنه ب نامم!

خو مگه عهد قجره و مکتب خونه ست ک یکی بیاد تو خونه و یه چیزی رو بزنه ب نام!ابرو خیلی راست میگید وقت محضر بگیره برای همون روز، شب قبل چمیدونم یه تایمی و بره رسمی همون ویلایی ک هنوز داشتن و نداشتن ش محرض نیست رو بزنه ب نام ت!

نمیدونم قبلا گفته بودم یا نه ک یه بار از رویا پرسیده بودم تحصیلات سعید چی ـه و گفته بود نمیدونمخنثی یه مهندسی چیزییول

والا الان دختر دبیرستانی هم با یه پسر دوست میشه درباره تحصیلاتش میپرسه، حالا کاش دروغگویی هاش ب همین جا ختم میشد چرا ک اون شب ازش پرسیدم: راستی رویا اسم شرکت سعید چی ـه؟

مدیونید فک کنید میخواستم تو نت سرچ کنم و ته و توی بزرگترین شرکت آی تی ایران رو در بیارم.ابله

آخه هرچقد اسم و فامیل ش رو میزدم هیچی ازش نمیومد، ب قول یکی از بچه ها ما ک هیچ کاره ایم، تو نت اسم و فامیلمون رو بزنی یه چیزی دربارمون میاد.خنده

فک میکنید چی جواب داد؟! بله درست حدس زدید گفت: نمیدونم اسم شرکت ش روتعجب بعد دوباره از همون مکث های مسخره کرد و گفت اهان راستی کارتش توی کیفم بود بذار برم نگاه کنم و بعد مثلا رفت نگاه کرد ابرو و گفت: واای راستی کارتش رو دادم ب مامانم ک رفته بود تحقیق ازش کنه، دیگه نگرفتمخنثی

ینی یه زن سی و ساله داره زن یه آقایی میشه ک نه اسم شرکت رو میدونه ، نه محل دقیق ش رو ...خندهخنده

اون موقع هم مامانش اینا نبودن و خوب نمیشد ک بره ازش بپرسه آدرس رو، ولی خدایی خیلی نگران شده بودم واسه سعید مریخی، همه ش تو فکرم بود نکنه سعید کلا همین یه دونه کارت رو داشته و حالا ک گم شده دیگه آدرس محل کارش رو هم گم کرده باشه.قهقهه

دیگه اون شب چون زیاد کار داشتن بعدش باهم حرف نزدیم.

روز دوشنبه من سر جریانی از حامد خیلی ناراحت بودم، حالا میخوام فرق خودم رو بگم ک من اگه واسه یکی دو تا از دوستام موضوع رو گفتم اما عین واقعیت رو تعریف کردم ، نمیگم واسه همه اومدم گفتم ک ریز جریان این بود اما دروغی هم تو کارم نبود، خوب برای همین ه ک حرصم میگیره دیگه، یا من اینقد دوستام رو قبول دارم ک باهاشون حرف میزنم یا نه ، اگه قبول دارم ک پس باید صاف برم جلو، اگر هم نه ک خوب چرا بهشون میگم؟!

حتی این مطلب راجع ب اینجا هم هست، من اگه چیزی رو اینجا مینویسم عین حقیقت و بیان احساساتم ـه، تا حس کنم حس م رو دارم اشتباه منتقل میکنم یا حتی یه چیزی احتمال دروغش هست نمی نویسم ش ، ممکن ه یه چیزی رو دوست نداشته باشم بگم، اما نمیگم ش و دروغی هم راجع بهش نمیگم!

سه شنبه عصر وقتی رسیدم خونه و زمانی ک میدونستم تعطیلی رویاست خودم بهش زنگ زدم ک تبریک بگم، باید بگم ک کاملا خلاف میل باطنی م زنگ زدم ک یه وقت فک نکنه ب سعید مریخی حسادت میکنم، اما خوب زنگ میزدم چی میگفتم وقتی همه چی رو خودم میدونستم و همه چی عالی برگذار شده بود!!!

وقتی جواب داد گفت : همین الان دارم از مهد میام بیرون

گفتم: دیشب مراسم انجام شد؟

گفت: آره همه چی عالی بود سرمه، اصن یه چیزی بالاتر از عالی، همه اومده بودن کسایی ک فکرش رو هم نمیکردم ، مهشید و گلاره هم ک پیش هم بودن هی اس ام اس میدادن، ندا هم وسط جشن زنگ زد و تبریک گفتخنثی

خواستم بگم تو با یه دوست پسر پیزوری ت میرفتی بیرون گوشی ت رو جواب نمیدادی حالا وسط مراسم بله برون ت جواب تلفن و اس ام اس میدادی!

زیاد محلش نذاشتم و بعد شروع کرد ب حرف زدن و تعریف کردن و اینکه: تمام قرار مدارها رو نوشته شد و همه امضا کردن..

میدونستم داره ب من میگه ک ینی ویلا ب نام م شد!

و ادامه داد: بعد از اینکه صیغه رو خوندن هم حلقه رو دستم کرد و مامانش 200 تومن و خواهر برادرهاش یکی 150 تومن بهم دادن، اصن باورم نمیشدیول

نمیتونم بگم چقد از مراسم ش تعریف کرد و اینکه همه از صبح دارن زنگ میزنن و تشکر پشت تشکر ک چقد همه چیز رو عالی فراهم کرده بودین و از اینکه خانواده ها با هم چقد اخت شده بودن و بس ک ب خانواده سعید خوش گذشته بود، از خونه اینا نمیرفتن، تا اونجا ک شوهرخواهر سعید ک توی خانواده ب بداخلاقی معروفه هی میگفته کاش میشد شب هم اینجا بخوابیم.خنثی

از سبی هم گفت ک چقد مراقب ش بوده و تا یه لحظه از سر جاش تکون میخورده هی میگفت رویا چی میخوای واسه چی بلند شدیتعجب

خواستم بگم مگه خونه اونها بودین! یا زن سبی هستی! یا حامله ای!!!! بخدا دروغ هم حد و اندازه داره.سبز

بعد از حرف زدن بهش گفتم: رویا برام عکس از مراسم ت بفرست!

گفت: سرمه از مراسمم هیچی عکس ندارمتعجب یه کم فک کرد مثلا!! و بعد گفت نه من دارم نه مامانم و نه حدیثهتعجب بعد دوباره مثلا فک کرد و گفت: خاله داره امااااا گوشی اونم وایبر و اینا دارهتعجب

گفتم: خوب از سعید یا سبی بگیر!

با بی میلی کامل گفت: باشه حالا!!

بعد هم ک بازم تعریف و تعریف و تعریف از مراسمی ک ما آرزوی دیدن یه عکس حتی از یه سالادش ک ب شکل های زیبایی توسط خاله رویا تزیین شده بودن، ب دلمون موند.افسوسنیشخند

چهارشنبه هم باهم صحبت کردیم و بهش گفتم: پس چی شد عکس؟!

اگه بدونید با چ عصبانیتی گفت: باشه واست میفرستم، حالا چ گیری دادی ب عکس!!

گفتم : واا من یکی از دوست های خوب وبلاگی م عقد کرد ، همون روز عقدش برای من کلی عکس فرستاد اونوقت تو اینجوری میگی!!

گفت: باشه بعدا میگم سعید بفرسته، فعلا ک شرکت ه و نت ندارهتعجب

بزرگترین شرکت آی تی ایران نت ندارهنگران حامداینا یه فست فود چسکی دارن و هیچ وقت هم سرشون خلوت نیست اما اینترنت رو دارن اونوقت اینا ک کارشون ـه ندارنقهقهه

بعد هم قرار شد یه عکس تکی از سعید برام بفرسته ک حداقل من یه عکس مریخی رو دیده باشم اما اما دریغ و صد افسوس ک اینهمه همه ش سراب بود تا امروز حتی یه عکس سه در چهار هم از تازه داماد!! ندیدم.یول

خلاصه ک شد روز پنج شنبه و رویا ظهرش تماس گرفت و از مهشید گفت ک ندا روز یک شنبه بهش زنگ زده و یه سری اس ام اس فرستاده ک تو این حرفا رو ب مهشید زدی و تمام ش اس ام اس هایی بوده ک رویا در جواب اس های مشهید بهش زده بوده راجع ب نادر!!

و مهشید اونها رو حالا یا واسه نادر یا واسه ندا فوروارد میکردهتعجب تازه قسمت هایی ک راجع ب حرفای رویا درباره نادر هم بوده ضبط کرده و اونها رو هم فرستاده بوده واسه نادریناتعجب

گفتم: وای چ دوست خطرناکی! اصن اسم ش دوست نیست دیگه!!

گفت: البته خودش فهمیده و خیلی ناراحته..

گفتم: آخه چند بار این کار کرده! هر بار افتضاح تر میکنه ، خوب تو چرا بهش نمیگی؟

گفت: نه بگم ک دوباره ب نادر بگه بعد اون ب ندا بگه دوباره ندا ب من بگه!!!

ب نظر شما منطقی میاد؟؟ شما این دلیل رو قبول میکنید؟

خوب بازم حس کاراگاهی من میگه اینها همه ش دلایل .... شعری ه، رویا برای این طرف حساب مهشید نمیشه چون الان شده زن سعید، عموی مهشید، و میدونه مهشید میتونه کل خانواده رو بهم بریزه ب ضرر رویا!

بعد رویا از سبی گفت ک چقد از مهشید ک برای مراسم نیومده گفت ناراحت شده بود و اینکه خودش هم ناراحت بود!

در صورتی ک روز قبل بله برون کاملا برای من برعکس فیلم بازی کرده بود ک مهشید میخواد بیاد و خودم بهش گفتم هرجور راحتی و از این شعر و ور ها و حتی راجع ب ندا، قطعا ندایی ک اس های رویا رو میداده برای ابراز ناراحتی و صداش رو فرستاده بوده دیگه نمی تونسته بگه وای چقد دلم میخواد تو مراسم ت باشم!!

بعد قرار بود عصر با عمو مریخی بره مانتو بخره، نمیدونم گفته بودم یا نه ک قبلا بهم گفته بود همون روز خرید خواهر سعید یه جا رو !! ( همیشه همه چیز رویا نامشخص ـه ) معرفی کرده و ب سعید گفته رویا رو ببر اونجا چون مانتوهاش قشنگ ـن درسته ک یه کم!! گرونن و 700، 800 ب بالانابرو اما می ارزه!

پنج شنبه شب من با حامد رفتم بیرون و وقتی اومدم بهم زنگ زده و تا طرفای 8 شب باهم صحبت کردیم و هیچ خبری از سعید و یا اماده شدن رویا نبود، ( کلا اینها12 شب ب بعد میرن برای خرید! ) تا شارژ تلفن تموم ، خودم پنج دقیقه بعد زنگ زدم بهش جواب نداد و میدونستم فرداش بهم میگه من با سعید رفتم بیرون!

جمعه ما مهمون داشتیم و خوب حدس میزدم رویا هم رفته خونه مامان سعید، اهان این رو هم یادم رفت بگم ک قبلا گفته بود مامان سعید برای جمعه پاگشام کرده و پنج شنبه یادش رفته بود و گفت فردا هم باید بریم خونه مامان سعید، داره میره کربلا بریم ازش خدافظی کنیم، ینی اصن جریان دعوت و اینا نبود!! داشتن تشریف می بردن دست بوسی مادرشوهر!

اما خودش سر ظهر زنگ زد و ازش پرسیدم: پس نرفتید؟

گفت: نه شب میریم.

پرسیدم: مانتو خریدین؟

گفت: نههه ازهیچی خوشم نیومدابرو ( میدونست اگه بگه اره من میگم عکس ش رو بفرستقهقهه ) دیگه بعدش با بچه ها رفتیم یه شام خوردیم، هیچی دیگه یه خرج شام افتاد رو دست سعیدتعجب

فک کنم کاملا متوجه تعجب من از پشت گوشی هم شد و گفت: البته من ک هیچی نخوردم، همه ش رو خودشون خوردن، ب جهنم ک پول داد!!

همونجا بود اشک تو چشم هام جمع شد ک سعید یه وقت ورشکست نشه خدایی نکرده، مگه ما چند تا مریخی داریم!گریه

خوب حالا برم سر استدلال خودمزبان اولا اینها اصن برای مانتو بیرون نرفته بودن، اخر شب اومدن دنبالش و رفتن یه جایی یه شامی خوردن، همچین میگه خرج! هرکی ندونه فک میکنه چ رستورانی رفتن! بعد هم دقت کردین سعید هرجا میاد با بچه هاش میاد، ینی حتی یه خلوت دو نفره نداره با رویاسبز

بعد رویا گفت: دیشب میخواستن برن خونه علی ( همون ک هفته پیشش همه جمع شده بودن ، اگه اشتباه نکنم تو پست قبلی م راجع ب رویا گفته بودم، ک گفتم حرصم میگیره از اینکه همه ش با بچه ها میپره سعید مریخی! )

گفتم: خووب

گفت: هرکاری کردن من گفتم نه نمیام، من ک دیگه مجرد نیستم ک توی اینجور گروها شرکت کنمابرو گفتن ب مهشید هم میگیم بیاد، گفتم نه دلیلی نداره هرجایی من باشم مهشید بیاد، تازه موقعیت الان من با مهشید فرق داره من رو باید با مامان مهشید مقایسه کنید، مگه مامان مشهید تو جمع هستنگران بعد سعید گفت پ میخوای من بچه ها رو بذارم اونجا و بعد بیام با تو بریم بیرون و بعد برم دنبالشون، بهش گفتم نه سعید، این کار رو نکن، تو همیشه اینها رو میبردی و اونجا می موندی، الان این کار رو بکنی یه ذهنیت بدی پیش میاد راجع ب من، من نمیخوام..

خوب بازم برم سر نظرات کارشناسانه خودمیول خوب اگه شرایط تو تغییر کرده، شرایط سعید هم عوض شده! اگه جای تویی ک نزدیک ده سال از سعید کوچیکتری نیست، جای سعید ک دیکه اصن نیست، یه مشت بچه ک بیشتر 20 سال از خودش کوچیکترنخنثی بعد هم من ک اصن حس م بهم نمیگه این حرف رو هم سعید بهش زده باشه ک من میرم اونا رو میذارم و برمیگردم، این حرفا رو واسه خاطر من گفت ک اون روز باهاش حرف زدم و گفتم تو توی زندگی سعید جایگاه چندم رو داری و اصن اولیت براش نیستی و مثالهای مختلف زدم و گفتم تا هنوز کاری نکردین تموم ش کن...

دیگه چون مهمون داشتیم خدافظی کردم و بعدش با حامد رفتم بیرون و طرفای ساعت 9 شب زنگ زدم ب گوشی ش، گرچه مطمئن بودم خونه مادرشوهرشه اما در کمال تعجب جواب داد و گفت داریم آماده میشیم و تازه سعیداینا!! اومدن ک بریمتعجب

ینی هرچی فک کردم نفهمیدم اینها ک هنوز خونه ن و تا بخوان برسن اون ور شهر و برگردن چقد طول میکشه و اینکه آیا اصن شام ـی در بین هست یا نه!!!

بعد هم زود خدافظی کرد و گفت: برم اون سمت حالا تازه اومدن بهشون برنخوره بگن پای تلفن هتعجب

ینی کاملا رویا قهوه ای کرده خودش رو با این انتخاب شوهرشبامن حرف نزن البته ک مقصر مامانش هم هست.

شنبه هم باز من خونه نبودم ک رویا تماس گرفته بود و واقعا حال زنگ زدن بهش و شنیدن یه مشت مزخرفات رو ندارم.

آهان راستی روز یک شنبه داشت از فرداش ک باید بره آرایشگاه و پول نداره میگفت بعد یهو گفت: راستی سرمه دیروز ده میلیون رو داد ها، ولی از ده میلیون فقط 59 !! تومن مونده، واسه همین میگم پول ندارم

دیگه خدایی فک نکنم این ب تحلیل کارشناسانه احتیاج داشته باشه.خنثی

اما خوب همون طور ک گفتم خیلی ها دنبال قضیه سعید مریخی هستن و هی از من سوال میکنن ک چی شد، همون طور ک یکی از بچه ها تو وایبر امروز واسم نوشت تا قبل 5 مردم شناسی رویا رو آپ کنم ک همین امروز بخونه و ببینه چ خبر بودهابرو حالا این رو گفتم ک بگم اون چند تا دوست پیگیر تر از خودم تمام نت رو زیر و رو کردن و با استفاده از چیزایی ک داشتیم آخر کار سعید مریخی رو یکی از این خانوم مارپل ها پیدا کرد و خوب سعید خدمات پس از فروش یکی!!! از قسمت های!! کامپیوتر رو دارهخنثی حالا ربطش ب بزرگترین شرکت آی تی ایران با شما!

حالا اینها چیزایی بود ک یادم اومد ولی واقعا نسبت بهش خیلی یه جوری شدم و اصن دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم، واقعا دلیل رفتار این ادمها رو نمیفهمم!!!

و من اله التوفیق!یول

--------------------------------------------------------------

ایشالا بتونم پست بعدی رو هم تا شب بنویسم، حالا ببینم چی میشه، اما قول نمیدم جیگری هاماچ

/ 0 نظر / 106 بازدید