هوای تاکسی ها !!! ( دل نوشت 532 )

اوایل ش بودم ک حامد بهم زنگ زد، از سریال شمعدونی گفت، خوشش اومده بود و یه کم خندیدیم و من از اوضاع احوال مغازه بالا پرسیدم ک گفت فعلا سجاد رو میفرستم بالا کمک کنه و خودم دست تنهام حالا تا ببینم چی میشه.

بعد از اون همه درس م رو تموم کردم و بعدش کارای خودم تا عصر رسیدم ک تا تموم شد فورا لباسهام رو عوض کردم و رفتم ب سمت حامد، دیگه بهش هم زنگ نزدم ک بگم دارم میام.

وای توی یکی از تاکسی ها رانندهه یک بوی عرقی میدادسبز دو دل بودم ک پیاده بشم زودتر یا نه ک خدا رو شکر ترافیک نبود و زود ب مقصد رسیدم، ینی اینقد بوی تند و بدی میداد ک با وجود پایین بودن شیه ها بازم از بوضوح حس میشدسبز

یکی از دلایلی ک از تابستون خوشم نمیاد همین موردشه، ایششش

نزدیکای مغازه ک بودم خود حامد تماس گرفت و پرسید کجام و بعد گفت: زرشک پلو با مرغ میخوری بیارم یا نهار بریم بیرون؟

از اونجایی ک یک کیلو زیاد شدم ب جای کم شدنبامن حرف نزن گفتم آره بیار جایی نریم.

تا حامد برسه من رفتم یه فالوده و یه بستنی سنتی خریدم ک همون موقع حامد رسید.پرسید: کجا بریم؟

گفتم: اول یه جا بایست اینها رو بخوریم بعد میریم یه جایی..

توی یه کوچه ای ک فضای قشنگی داره و خلوته و معمولا اونجا میریم، رفت و اول از همه غذا مون رو خوردیم ک من در حد دو قاشق باهاش همراهی کردم و فالوده و بستنی رو قرار شد بریم پارک بخوریم ک همین کار رو کردیم.

البته قبل ش حامد رفت بقیه پول زمین فوتبال رو بده و من توی ماشین منتظرش نشستم، وقتی برگشت پرسیدم: چقد هزینه ش شد؟ابرو

آخ ک وقتی برگشت و قیمت ش رو بهم گفت دود از کله م بلند شد، میخواستم خرخره ش رو بجوم، تازه با خنده گفت: یک شنبه ها رو هم شاید بگیریم

گفتم: تو یک شنبه ها هم برو ببین من چی کار ک نمیکنم ( حالا الکی ها، هیچ غلطی نمیکنمخنثی )

گفت: خوب چرا نرم؟ بعد از کارم ه، تازه دکتر هم گفت باید بری

گفتم: من ک حرفم رو زدم، هزار تا فوق دکترا هم برای من بیاری ک استدلال کنن من رای م برنمیگردهزبان

توی پارک بعد از اینکه حامد بستنی و فالوده رو خورد و هرکاری کرد من ازشون نخوردم بهش گفتم: بریم یه چایی بگیریم؟

گفت: آره بریم

اما وقتی رسیدیم اونجا نظرم تغییر کرد و یه لیوان شربت بیدمشک خنک گرفتیم و باهم خوردیم ک خیلی چسبید.قلب

طبق معمول اکثر روزاباید 6.5 در مغازه رو خودش باز میکرد و برگشتیم ب سمت مغازه و سرراه من پیاده شدم.

وقتی داشتم سوار تاکسی میشدم یه دختره ب شوهرش من رو یواشکی ب خیال خودش!! نشون داد و گفت: اه این رو، چ لب هاش رو شتری کردهتعجب

این دفعه توی تاکسی دختری ک زنگ زد ب عزی جون!! نیشخند تا بگه ک نزدیک ه و داره میاد قبل از پیاده شدن عطرش رو از تو کیفش در اورد و فیس فیس زد و کمی بعد پیاده شد و تا آخر سر ک پیاده شم سر درد گرفته بودم.زبان

توی مسیر خونه مون نون تافتون گرفتم ک برسم خونه و نون پنیر بخورم، ک نون تافتون رو ب همه تعارف کردم و یکی یه تیکه دادم از راننده تا آقای دکه ای اشنانیشخند

بعد ب حامد با حالت قهر زنگ زدم آخه تو مسیر مثل همیشه باهام تماس نگرفته بود ک ببینه سوار تاکسی شدم یا نهافسوس خودش فهمید و گفت: شرمنده سرمه بهت زنگ نزدم بخدا هیچ کس نیومده خودم دست تنها میز و صندلی رو چیدم و فر رو روشن کردم و تلفن جواب دادم و اینها تازه اومدن.

دروغی گفتم : باشه اشکال نداره، اما خو اشکال داشتنیشخند

بعد نون و پنیرم رو با چایی شیرین خوردم.

من هیچ وقت نتونستم شکر رو از چایی م حذف کنم، شاید مقدارش رو خیلی کم کردم اما مثلا برای خوردن نون و پنیر حتما باید شیرین باشه، اما دیگه بجای شکر سفید، شکر قهوه ای استفاده میکنم، هم کالری ش کمتره و هم ضررش، این رو گفتم ک شما هم اگه مثل من هستید از شکر قهوه ای استفاده کنید.

بعدش هم ب کارام رسیدم . رویا هم بهم زنگ زد از مهشید خیلی ناراحت بود، حق هم داشت، بعد حرف دخترخاله ش شد ک بهش زنگ زده و برای برادرش رفتن خواستگاری و دختره یه سری خواسته مالی داشته و اینکه حرص شون گرفته بوده و رویا گفت: بهش گفتم تو خودت هم همین بودی، الان اگه من م بیام با تو حرف بزنم همین حرفا رو بهم میگی، آخه چطور برای خودت خوبه ولی واسه دختر مردم نه!

و دیگه درباره همین موضوع صحبت کردیم و من م باهاش همراه شدم ک داشتم توی مشتری هام ک طرف خانواده پسره راضی نبودن و نمیشدن برای ازدواج و خیلی ناراحت بود و البته حق هم داشت ولی همون موقع همون دختر راجع ب برادرش میگفت ک با یکی هستن و دقیقااا ب همون دلیل ک خانواده طرف این دختر باهاش مخالفن اینها مخالفن و میخوان بهم بزنن..

همین جور ک حرف میزدیم بهم گفت: راستی برات تعریف کردم سعید واسه روز معلم گل برام فرستاد؟

گفتم: آرهه

آخه چند روز قبل برام گفته بود ک توی مهد کودک واسم گل فرستاد و داشتم نگاه میکردم یهو دیدم یه چیزی هم توی گلها هست، همون موقع نیلوفر و اعضم ک کنارم بودن باهم گفتن اوووه یه سکه هم توش ـه ک دیدم آرره یه ربع سکه هم واسم گذاشته....

وقتی ب رویا گفتم برام تعریف کرده بودی جریانش رو یه مکثی کرد و گفت: اا پ چی ـو الان میخواستم بم، آهاان بقیه ش رو هم گفته بودم؟

گفتم: نمیدونم والا ینی چی ـو!!

گفت: گل ش مثل یه کوزه بود، اون رو برام فرستاد و من م دیدم ش و زنگ زدم ازش تشکر کردم، خلاصه برش داشتم اوردم ش خونه و گذاشتم ش رو میز نهار خوری، تا دو سه روز بعدش هی ازم میپرسید توش رو هم دیدی! من میگفتم منظورش چیه، تا بالاخره یه بار دیگه ک این رو گفت بعد از خدافظی رفتم از روی میزنهار خوری برش داشتم و توش رو نگاه کردم و دیدم وایی یه ربع سکه توش ـه، دیگه بهش زنگ زدم و گفتم من الان این رو دیدم، چرا زودتر نگفته بودی..تعجب

خوب من تمام مدت مات ب داستان این بارش گوش میدادمخنثی آخر سر هم نفهمیدم کدوم راست بود، کدوم دروغ بود ، اصن این جریان واقعیت داشت نداشتیول

با سمیه هم حرف زدم و گفت مصطفی بهم گفته بریم پیش مشاور برای ازدواج، من همیشه میگفتم نه، اما چون تو هم داری این بار قبول کردم، حالا بگو خوبه بریم یا نه؟

گفتم: آره خوبه برو و واسش درباره مشاوره هامون گفتم.

بعد گفت خواهر و برادر مصطفی هم دارن ازدواج میکنن، با تعجب گفتم: مجتبی هم؟؟ همون ک با نونا تازه بهم زده؟ چطوری بعد اونهمه سال و اونهمه رفت و امد تو خانواده دختره حالا ک بهم زد ب این زودی داره با یکی دیگه ازدواج میکنهتعجب

سمیه هم گفت: خودمم نمیدونم، من م ب اندازه تو تعجب کردم..

بعد هم جزوه هام رو پاک نویس کردم و یه جلسه دیگه از درس م رو گوش دادم.

اون شب خیلی خوابم میومد با این حال هی سعی میکردم خودم رو بیدار نگه دارم تا ساعت 2 شب یهو از خواب پریدم و دیدم هنوز حامد تماس نگرفته بهش زنگ زدم ک داشت با سجاد حرف میزد و من م قطع کردم وخوابیدم تا تقرییا یک ساعت بعدش ک بهم زنگ زد و فقط گوشی رو برداشتم و پرسید: خوابی؟ و وقتی گفتم آره خدافظی کردم و تا فردا صبح ش خوابیدم.خواب

یک شنبه صب دیرتر از این چند وقت بیدار شدم و هنوز تو رختخواب بودم ک حامد تماس گرفت ، پرسیدم: دیشب چ خبر بود؟

گفت: درباره مغازه بالا حرف میزدیم و یه آشپز جدید ک اومده ک بد نیست اما معمولی ه..

بعد هم رسید مغازه و خدافظی کردیم. دیگه من م دوش گرفتم و ب کارام رسیدم و بعد یه جلسه دیگه رو گوش دادم و نت نوشتم و وقتی تموم شد کلی خسته شده بودم دیگه.

کمی بعدش حامد تماس گرفت و پرسید: کجایی؟

گفتم: خونه م اما دارم آماده میشم بیام سمتت، اگه جایی کار داری یا نمیتونی بگو ک نیام

گفت: نه کاری ک ندارم، میخواستم بپرسم از همون کوفته ها میخوری بیارم یا بریم بیرون؟

گفتم: نه بیار میخورم.

دیگه آماده شدم و از خونه رفتم بیرون. این بار توی یکی از تاکسی ها طرف چهار تا شیشه ش رو بالا کشیده بود، من م صندلی جلو بودم و هرچی دکمه شیشه ش رو میزدم نمیومد پایین، پشت سری ها هم نمیدونم دستگیره نداشت یا هوای ماشین براشون مطبوع بود ک شیشه رو پایین نمیکشیدن، خلاصه ک خفه شدم تا رسیدم.کلافه

تقریبا با حامد یه زمان رسیدم و سوار شدم و پرسید: کجا بریم؟

گفتم: تا کی وقت داریم؟

گفت: احتمالا سجاد در رو باز میکنه امروز

گفتم: حالا فعلا یه جایی بایست نهار بخوریم.

کنار بوته های گل محمدی در یه خونه نگه داشت ک بنا ب گفته خودش غذا ب من بیشتر بچسبهزبان

والا روی اسم غذاشون ما ب نتیجه نرسیدیم کوفته های ریز با سس خوشمزه ک توش سیب زمینی و هویج هست خوشمزه

بعد از خوردن نهارمون حامد پرسید : خوب کجا بریم؟

گفتم: بریم شیرینی بگیریم؟

جوابش مثبت بود ، فقط بدی ش ترافیک بود، راه پنج، یا نهایت ده دقیقه رو بیشتر از نیم ساعت تو ترافیک موندیم ، دیگه بین ش من و حامد جامون رو عوض کردیم. بعد از کلی وقت رانندگی کردم، راستش یه کم واسم سخت بود و اصن راضی نبودم از خودم..

دیگه رسیدیم دم قنادی و پارک کردم سوییچ رو بعد پیاده شدم دادم ب حامد و باهم رفتیم تو مغازه.

اینقد همه شیرینی هاش خوشمزه بودن نمیدونستم چی انتخاب کنم.گریه

آخر سر اینقد ب حامد گفتم ک چی بگیریم ک گفت شیرینی تر و چند تا رو من انتخاب کردم و ب آقاهه گفتم توی بشقاب برامون بذاره.

بعد ک اومدیم بیرون قرار شد بریم پارک و همین کار رو کردیم ک حامد فورا رفت دو تا چایی گرفت.

ساعت شش و نیم بود و حامد زنگ زد ب سجاد و هرچقد شماره ش رو میگرفت در دسترس نبود، دیگه زنگ زد ب پیکی ها، یکی شون خونه نبود و اون یکی اما گفت خونه بوده و تازه داره میره و سجاد خونه نبوده..

بشقاب شیرینی رو برداشتم و گفتم: پاشو بریم تو راه میخوریم، برو ک زودتر در مغازه رو باز کنی

حامد با عصبانیت گفت: من ک نمیام، میخوای بری برو، اشکالی نداره فوق ش نیم ساعت دیرتر باز میکنیم.

من م ک ناراحت شده بودم دوباره نشستم روی صندلی و حواسم نبود لبه شه و نزدیک بود کله پا بشم و با مغز بخورم زمین و حامد زد زیر خندهخنثی

دیگه یه کم اونجا موندیم و چای و شیرینی مون رو خوردیم و برگشتیم ب سمت ماشین و حامد من رو تو راه پیاده کرد و رفت.

من م سر راه رفتم فلش بخرم اصن فک نمیکردم قیمت ش اینقد بالا رفته باشه واسه همین بی خیال ش شدم.نیشخند ولی بجاش یه تی شرت تابستونی خوب دیدم واسه حامد و گرفتم و برگشتم خونه.

وقتی رسیدم ب حامد اطلاع دادم ک خونه م ، بعد ب کارام رسیدم و بعد هم ب درسام و بین ش هم رویا تماس گرفت و با هم حرف زدیم و آخر شب هم دوباره ب یه جلسه دیگه گوش دادم و نوشتم ک فعلا تموم شدن تا قرار شد آخر اردیبهشت دوباره فلش مون رو بدیم ب یکی از دخترها ک ضبط میکنه تا بقیه ش رو بریزه رو فلش.

یک شنبه شب ها بدترین زمان هفته ست واسه من، همه ش میگم ینی میشه فردا این موقع بشهگریه

حامد هم آخر شب زنگ زد و گفت: وای هفته دیگه رو بگو چ فوتبالی ه

گفتم: کجا؟ بایرن ، بارسلونا؟

گفت: نه بابا نفت ، تراکتورخنثی

بعد بهش گفتم: زودتر برس خونه ک تکرار شمعدونی شروع شده

گفت: اا چرا زودتر پس شروع شده، باشه

سر راه ش بنزین زد و بعد حرف زدیم تا رسید خونه.

/ 0 نظر / 107 بازدید