از چی بگم، از کجا بگم !!! ( دل نوشت 529 )

خوب هنوز ک اون پست خصوصی و جریان رو نوشتم فقط بهتون گفتم ک ما رفتیم روانشناس، حامد گفته بود حتما میخوام مرد باشه ، ما هم گشتیم و گشتیم و گشتیم ک در این اوضاع کساد بلکه یه مرد پیدا کنیم، والاابله

البته خو از بیماری فراخی!! بنده آگاهی دارید کزبان برای همین دایره گشتن خیلی محدود بود و یه جایی همین دور و اطرفام رو پیدا کردم و برای فرداش وقت گرفتم.

تا اون روز بعد از اون ماجرا من و حامد با قهر با هم صحبت میکردیم ( در جریان خانه سبز بودن ما ک هستین، قهر هستیم اما حرف میزنیمچشمک )

مشاورمون یه آقای 60 ساله بود ، اول با من صحبت کرد و از خانواده پرسید و بعد هم درباره رابطه مون و حدود 40 دقیقه ای زمان برد و بعد حامد رو خواست و یک ساعت بیشتر اونجا بود طوری ک نفر بعدی از تایم ش گذشت و حامد اومد بیرون و اون نیم ساعت مشاوره گرفت و بعد دوباره حامد رفت تو و یک ساعت دیگه حرف زدهیپنوتیزم

وقتی بهم گفتن ک میخواد در حضور هر دو مون حرف بزنه من اخمام تو هم بود و فقط تا وارد شدم با حرص بلند گفتم: مثل اینکه دل ت از من خیلی پر بود و دیگه اصن محل ش نذاشتمقهر

هر کاری کرد حامد ک باهام حرف بزنه جوابش رو ندادم و پشتم رو بهش کرده بودم و فقط با مشاوره حرف میزدم.خنثی

بعد حامد هی ب آقای دکتره میگفت تو رو خدا شما واسطه بشین ، این الان دیگه با من حرف نمیزنه، نمیدونم چرا اما خیلی از دستم ناراحتهخنده

وقتی ک صحبت های مشاور هم شروع شد و بیشتر رو ب من حرف زد لج م از حامد بیشتر و بیشتر شد ک ببین چقد از من بدی گفته ک همه ش داره معیار های من رو میپرسهنیشخند

خلاصه ک بعد از سه ساعت و خورده ای مشاوره گرفتن اومدیم بیرون و من مثل برج زهرمار ( البته دور از جونممژه ) بودم و دیگه حامد ب زور بهم گفت باید بیای تا مغازه و بعد با  آژانس برگردی و من باهاش رفتم اما لام تا کام باهاش صحبت نکردم و هرچقد میگفت چرا ناراحتی؟ مگه چی شده؟ من چی کار کردم؟ این جا رو ک خودت  پیدا کردی بازم جوابش رو ندادمزبان

از اون روز اوضاع بین مون بهتر شد، شاید واقعا عدو شود سبب خیر بود اون ماجرا، البته هنوز خیریت خاصی پیش نیومده اما خوب خدا رو شکر بر عکس اینکه خیلی اتفاق های بدی میشد بیوفته ما راهمون ب مشاوره کشیده شد.

دیگه این مدت گذشت و من هم سرم ب دانشگاه گرم بود هم استرس ماجراهای خونه رو داشتیم نمیتونم بگم بدتر شده اما بهتر هم نشده، هنوز گیر دادگاه رفتن و اومدنیم بعلاوه اینکه از این طرف هم بابام اخلاق های منحصر بفرد داره ک ساختن باهاش سخته سخت ک چ عرض کنم یه جورایی غیرممکن ، اینقدری ک دیگه مامانم هم اکی شده با فروش خونه مون و جدا زندگی کردن من ، البته حالا روی خیلی از چیزهاش دو ب شک هستیم ک اصن دو تا واحد جدا بگیریم تو یه ساختمون یا دو جای مختلف و اینکه مامانم چی کار کنه، قطعا ترجیح میدم پیش من باشه ک امیدوارم همه چیز طبق افکار من پیش بره.

اما هنوز هم میگم خدا لعنت کنه سین لعنتی و کاف عوضی رو و انشالا ک روز خوش نبینن. بگذریم از تلخی ها ک قطعا همه تو زندگی مون کم و زیادش رو داریم ، فقط اگه تونستیم در حق هم دعا کنیم و شر برای کسی نخواهیم و عفت کلام داشته باشیم و آبرو رو نخوریم و حیا رو قی نکنیم.

از بعد از جلسه اول حامد بارها و بارها بهم گفت ک وقت بگیر دوباره بریم، ک دیگه اکی رو گفتم و وقت گرفتم واسه امروز صبح دو تا یک ساعت پشت سر هم و اولی برای حامد ک بره زودتر در مغازه رو باز کنه، میدونید دیگه سجاد نیستمنتظر

چون میدونستم حامد دیر میرسه من سر تایم اون، رفتم و خوب حدس م درست بود و نیم ساعت اول رو من حرف زدم تا حامد برسه، بهم گفت یه سری برنامه ها بهتون میگم ک هم اخلاق تو تغییر کنم و هم افکار اون.

بعدش حامد رسید و من اومدم بیرون و اون یک ساعت حرف زد و بعد هم یک ربع جفتمون رو باهم خواست و تکالیفمون رو بهمون گفت واسه هفته بعدشنیشخند

از اونجا ک اومدیم بیرون حامد یه خدافظی کرد و دوید سمت ماشین چون خییلی دیرش شده بود، البته تا خدافظی کنیم من بهش غر زدم ک تو چرا مدیریت وقت نداری و وقتی میدونی باید در مغازه رو باز کنی چرا دیر میای و چرا اینقد حرف میزنیابرو

خوب حالا یه کم از گشت و گذارهامون بگمنیشخند

جمعه صب زنگ زدم ب حامد ک تقریبا خواب بود و گفتم: میام اون طرف ک بریم صبحونه بخوریم

گفت: باشه بیا

تا آماده بشم و برسم هرچند زمان برد اما بازم چند دقیقه ای دم خونه شون معطل موندم تا شازده تشریف فرما بشنزبان

وقتی اومد یه پیرهن خوشگل صورتی مشکی ک خودم واسش گرفته بودم تن ش بود.قلب ماشالا ک چقد من خوش سلیقه مماچنیشخند

ک بعدا وقتی ازش پرسیدم مامانت چیزی نگفته راجع بهش جواب داد بهم گفته تو ک از این رنگها نمیپوشیدی، چی شده حالا، بهش گفتم از این ب بعد دوست دارم همه ش این رنگی ها رو بپوشم، گفتت اا جریان چیهقهقهه

گفت: بذار از تو پارکینگ ماشین رو در بیارم با ماشین بریم

گفتم: نه بابا پیاده بریم ، نزدیک ـه ک..

بعد من دستش رو گرفتم و دویدیمم، هوا هم عالییی بود و تا برسیم کلی خندیدیم. اما وقتی رسیدیم گفت ساعت صبونه مون تموم شده و نهار داریمافسوس

دیگه برگشتیم در خونه شون و ماشین رو برداشت و بعد پرسید: کجا بریم؟

گفتم: بریم اسپرسو ساز بخریم؟

آهان نگفتم آخه هفته قبل رفتم کلاس پیتزا و پاستا، این هفته هم رفته بودم کلاس کافی شاپ

وقتی ماشین رو پارک کردیم من جلوتر رفتم و دو تا دستم رو ب سمت پشت سرم دراز کردم و حامد دستام رو گرفت و باهم میدویدیم تا برسیم ب مغازه هانیشخند

خوب راستش اسپرسوسازهای خونگی همه از 500 ب بالا بودن، شاید خونه خودمون  بودیم میگفتم بگیریم اما در حال حاضر در اینجایی ک هستم قصدم هزینه کردن تا این حد نیست.

برای همین رفتیم توی قهوه فروشی ها و از این معمولی ها ک استیل هستن و یه سه کاپ ش رو گرفتیم و با خود قهوه اسپرسو

بعدش هم دیگه رفتیم چلو کبابی، یه کبابی قدیمی اینجا ک دو تا پیرمرد توش کار میکنن و چون تعداد غذاهاشون زیاد نیست و بعلاوه اینکه مشتری هاشون هم زیادن غذاشون زودت تموم میشه و ما خودمون تا حالا چند بار رفته بودیم اما هر بار ک رسیدیم غذاش تموم شده بود و این بار ب موقع رسیدیم و دو پرس کوبیده عالییی خوردیم، یه جورایی طعم نوستالژی کوبیده های قدیم رو برام داشت با برنج دودی شمالخوشمزه

مامان حامد هم از صب بهش گفته بود من رو ببر بیرون ک خوب بعد من اون رو برد پارک و من م هرکاری کردم باهاش دعوا نکنم نشد و عصر دعواش رو کردم و گفتم مامانت چی چی تو گوش ت خونده دوباره عوض شدیخنده

اول عصبانی شد و من م گفتم من چقد بدبختم ک نمیتونم ب تو یه حرف بزنمخنده اونم کلی دلیل اورد ک مادرش تمام مدت داشته گریه میکرده و ناراحته از فلان چیزها و این داشته آروم ش میکرده ک در نهایت دلایل ش رو اصن قبول نکردم چون از دم تخ$می بودنزبان

دیروز هم توی اون باد و سرما رفتیم پیک نیک، اینقد خوب بود و خوش گذشتنیشخند اما فک کنم هرچی لاغر کردم اضافه کردمگریه

اهان راستی هفته اول ک رفتم پیش دکتر گفت هیچی کم نکردی ک من خوبه ش بودم چون ب همه از دو کیلو تا 5 کیلو میگفت زیاد شدینیول اما این هفته بهم گفت دو کیلو کم کردی ک خوب چون جنبه ش رو نداشتم از چهارشنبه دارم مثل ... میخورم.بامن حرف نزن

چون عکس ها رو توی اینستا میذارم فک نکنم فعلا اینجا عکسی بذارم، اما خو میدونید دیگه سرمه مودی ه، یهو دیدین نظرم عوض شدنیشخند

دوستای گلم برای چندمین بار لطفا شما آدرس اینستاتون رو بذارید گل گلی ها.

نمیگم اوضاعم خوبه اما سعی میکنم ک بدتر نشه ، الان میتونم بگم تنها چیزی ک آزارم میده مسایل خونه ست، از خدا میخوام زودتر حل بشه، چون واقعا خیلی خسته و استرسی م کرده این موضوع و این حالت رو دوست ندارم.

مواظب خودتون باشید عشقولی ها و از هوای خوب این روزا حسابی استفاده کنیدقلب

/ 0 نظر / 114 بازدید