نیمه اول هفته !!! ( دل نوشت 498 )

شنبه حامد ک زنگ زد پرانرژی سلام کردم و گفتم: حااامد چ هفته بامزه ای این هفته، هم صفر هم ربیع الاول، هم پاییزه هم زمستونقلب ( خیلی جالب بود برام وقتی فرداش دقیقا همین پی ام رو برام فرستاده بودن )

حامد خندید و گفت: آرره چ هفته بامزه ای ـه، صب زنگ زدن و گفتن قسطاتون عقب افتاده و رفتم بانک، مدیر ساختمون قبض شارژ رو آورد، باید حقوق بدم ، کرایه مغازه و خونه پرسنل رو بدم، وای چ هفته خوبی ـهخنده

گفتم: وای چقد سخت میگیری زندگی رونیشخند بخند اصن ب این چیزایی ک گفتی فک نکننیشخند

خلاصه حرف زدیم تا رسید مغازه و بعد خدافظی کردیم.

مامانم صبح ـش رفته بود آجیل و شیرینی خریده بود ، یه بازرسی کلی کردمنیشخند و ظرفایی ک دلم میخواست رو انتخاب کردم و رومیزی ک با حامد گرفته بودیم رو روی میز پهن کردم و مشغول چیدمان ظرفها شدم.

بعد هی ب مامانم گفتم کاش من میرفتم تو کار سفره عقدخیال باطل

گفته بودم یه مدت شدید دنبال این کار بودم و رفتم چندتا هم سفره عقد دیدم و خواستم بخرم اما بازم مامانم اینا مخالفت کردن؟؟چشم

خواهرم هم مرتب ب مامانم زنگ میزد و از دست خانواده شوهرش و بیشتر دامادشون حرص میخورد، از اینکه نارنگی و پرتقال میخوره و پوستش رو تو بشقاب نمیذاره و پرت میکنه رو میزتعجب

خواهرم ب مامانم گفته بود ک میخواستم بهش بگم اینجا طویله نیست اما خیلی جلوی خودم رو گرفتم و چیزی نگفتم.

حالا فک نکنید داماده از این خانواده های سطح پایین هستن ها! نه !! خودش ک فوق یه رشته مهندسی ـه، باباش دکترا و استاد دانشگاه و مامان و باباش همه ش اروپا میرن و .. اما اینقد مادرشوهر خواهرم ب این رو داده ک این هرکاری میخواد میکنه حتی یه جورایی شاید از لج و حرص اینابامن حرف نزن

پست هم برام یه پیراهنی ک سفارش داده بودم رو آورد ، پوشیدم ش خیلی خوشم اومد ، البته چون یه سایز کوچیکتر از الان م گرفته بودم هنوز جا داره واسه اینکه کاملا تو تن م بشینه اما از همین ی هم ک بود راضی بود.مژه

از شنبه هم بابام دکترای مختلف چشم رو داره میره و عمل ش رو هم ک برای هفتم بود انداخت عقب، البته یه دلیلش هم این ـه ک هنوز نتیجه سی تی اسکن قلبش رو دکتر ندیده و اجازه عمل نداده، اون روز هم رفته بودن نوبت اول سی تی اسکن قلب ش رو انجام بدن و خونه نبودن ک عمه مهری م زنگ زدو جواب دادم.

خیلی خوشحال بود و گفت: فرشته بهم زنگ زده و گفته با بچه ها بیا شب یلدا رو اینجا باش، زنگ زدم ب کیمیا ک گفت ساعت 12 ، 1 شب میریم، زنگ زدم ب کاملیا ک گفت ما 10 شب اینا میریم ، دیگه شب انسولین م رو میزنم و شامم رو میخورم و آژانس میگیرم و میرم در خونه کاملیاینا و با اون میرم.

و با خنده ب من گفت : تو نمیای؟

گفتم: نه مرسی.

راستش اینقد از این حرفش لجم گرفته بود، نمیدونم من آدم متوقعی هستم یا نه، اما واقعیت ب نظرم کار عمه فرشته م خیلی زشت بود ک ب ما یه تعارف نکرد ک بیاین، ما ک سه نفر بیشتر نیستیم، کسی رو هم نداریم و خود عمه اینا هم غیر از ما با کس دیگه ای ک رفت و آمد ندارن و من مطمئن م اگه بهمون میگفت بیاین ، نمیرفتیم اما اینقد میترسه ک ما بریم و مبادا از مال و اموالشون خبر دار بشیم و مثلا بیشتر از اون چیزی ک بهمون گفتن بفهمیم دارن ک حتی جرات نمیکنه یه تعارف بزنهزبان

ب قول رویا میگه مطمئن م اگه شما این باغ رو داشتید حتما ب من ـی ک دوستت هستم تعارف میکردی بیام ، چ برسه ب عمه ت اینا..

چ بدونم والا! شایدم اینکه میگن ادم هرچی داراتر میشه خسیس تر میشه و دایره دوستا و فامیلاش رو محدودتر میکنه راست ـه!

مامانم اینا ک اومدن و نهار خوردن ، ب مهری زنگ زد و ب مامانم هم همینا رو گفت و کلی خوشحال بود !

عصر حامد تماس گرفت و گفت: دارم میام سمتت.

اینقد خوشحال شدم، کمدم رو گشتم و یه تیپ متفاوت واسه خودم انتخاب کردم و از خونه رفتم بیرون.قلب

حامد هنوز نرسیده بود ب این فک کردم ک برم گل نرگس بگیرم، همه برای سفره شب یلدام و هم برای خود حامد ، اما چون سرد بود حوصله نکردم ک راه برم.زبان

حامد رسید و وقتی در ماشین رو باز کردم و با یه دسته گل نرگس روی صندلی مواجه شدم اصن نمیدونستم از خوشحالی چ عکس العملی نشون بدمبغل

ذوق زدگی م رو با ابراز علاقه بهش نشون دادم.قلب

 

 

بعد حامد پرسید: کجا بریم؟

و قرار شد یه کافه بریم و همون کافه ای ک سری پیش رفته بودیم رو انتخاب کردیم.

تو مسیر دم یه میوه فروشی ب حامد گفتم بایسته و چون جا نبود اون رفت جلوتر و من یه ظرف ازگیل گرفتم و برگشتم.

نزدیکاش بودیم ک رویا تماس گرفت و یه کوچولو صحبت کردو گفت مامانم اینا رفتن یزد!

پرسیدم: نرفتی ترمیم ناخن؟ مگه نگفتی مرخصی میگیری و میری؟

گفت: الهام مرخصی نداد، خصوصا ک ملیکا هم نبود ، من م دیگه بی خیالش شدم و گفتم فردا ک تعطیل ـه، با خیال راحت میرم الان هم بارون میاد و همه جا ترافیک ـه، همون فردا راحتتره.

دیگه باهاش خدافظی کردیم و از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو پاساژ و بازم از کنار کاج های کریسمسـی ک برای فروش مغازهه بیرون گذاشته بود، گذشتیم.قلب

توکافی شاپ رفتیم طبقه بالاش ، فضاش خیلی کوچیک ـه و همه هم داشتن سیگار میکشیدن دیگه حالمون بد شد اما تنبلی مون اومد بریم پایین تا روی تنها میزی ک پایین گذاشته بود بشینیم.

یکی از میزها دو تا دختر بودن ک یکی شون روسری ش رو کامل در اورده بود! کمی بعد از رفتن ما بلند شدن و رفتن و ما هم رفتیم سرجای اونا چون بزرگتر از میزی بود ک اول نشسته بودیم، ینی جا سیگاری این دوتا از بس سیگار کشیده بودن دیگه جا نداشت!

یه دختر و پسر دیگه هم بودن ک اگه بهتون بگم پسره تقریبا دوساعتی ک ما اونجا بودیم یک ریز حرف زد شاید فک کنید دارم اغراق میکنم، اما باور کنید عین حقیقت رو میگمنگران ینی اینقد زر زد!زبان دختره شاید چند بار فقط گفت بله ! لامصب تو اون یه ریزه جا بلند بلند هم صحبت میکرد، جفتشون از این تیپ های هنری هم بودن و حرفای پسره هم درباره شعر و شاعری بود البته گاهی ب موارد دیگه هم اشاره میکرد:دی اما کلا دیوونه مون کرد، هر دو دقیقه یه بار هم فندک میزد و سیگار دختره رو واسش روشن میکرد.ابرو

سفارش حامد قهوه ترک بود و من چایی مراکشی با کیک شکلاتی گفتم برامون بیاره ک خوب میدونید سهم من از اون کیک شکلاتی فقط یه چنگال بود.گریه

نمیتونم بهتون بگم کیک ش ب چ اندازه خوشمزه بود. ینی من ـی ک اینهمه کیک شکلاتی خوردم برام این یه چیز دیگه بود.خوشمزه

 

 

وقتی حامد قهوه ش رو خورد گفت: سرمه واسم فال میگیری؟

گفتم: یسسس، واسه شما فال نگیرم برای کی بگیرممژه

فال ش رو گفتم و یه کم درباره ش حرف زدیم و بهش شکل های توی فنجون ش رو نشون میدادم هی میگفت وای چ جالب، من مو میبینم تو پیچ ش موخنده

بعد هم بلند شدیم و از اونجا ک اومدیم بیرون دم همون مغازه درخت کریسمسی ـه نیشخندایستادیم، خوشبختانه پسر گیر فروشندهه نبود نیشخند

دم در مغازهه بودیم ک ب حامد گفتم: راستی من یه شمع میخوام، بریم ببینیم داره یا نه!

حامد گفت: نداره، ببین توش رو ، شمع نچیده..

پسره ک صدامون رو شنید با سر اشاره کرد ک چرا شمع داریم ، رفتیم تو و حامد گفت: آقا شما ک شمع ندارید، اگر هم داشته باشید فروشی نیستنخنده

پسره غش کرده بود از خنده، پرسیدم: شمع سفید ساده میخوام.

گفت: ساده ساده نداریم.

حامد رو ب من ب شوخی گفت: بخدا من بهش چشمک نزدم ک بگه نداریم هاخنده

با این حال رفتیم طبقه بالا تا مدلهای شمع هاش رو ببینم و یه سفید استوانه ای ک روش طرح داشت و مدلش قشنگ بود و همون رو برداشتم و حساب کردیم و اومدیم بیرون.

بعد حامد من رو رسوند و من م تو راه واسش یه کم جوک خوندم.نیشخند سر خیابون دوباره بابت گل و شمع و پروانه خخخخ تشکر کردم.

رسیدم خونه و لباسام رو عوض کردم و نرگس ها رو گذاشتم توی گلدون و ب حامد زنگ زدم و تا رسید مغازه باهم صحبت کردیم.

بعدش من ب کارام رسیدم.  رویا هم تماس گرفت و از سعید گفت ک اومد و رفتیم بیرون یه دوری خوردیم و فورا هم بهش اضافه کرد ک یه چیزی خوردیم و برگشتم خونه.

چند وقتی بود از سمیه خبر نداشتم شب قبل بهش پی ام داده بودم ک کجایی و خبری ازت نیست اما جوابم رو نداده بود ، دیگه خودش برام بعد سلام و احوالپرسی نوشت ک حالم دیشب خوب نبود و یه دعوای حسابی با بابام کردم و نتونستم جوابت رو بدم.

پرسیدم: سر چی؟

گفت: دیر اومدم خونه

نوشتم: ینی ساعت چند؟

جواب داد: 9!

گفتم: واا نه ک دیر نیست ، پس چش بوده؟

گفت: اخه از ساعت 11 صب رفته بودم. با مصطفی رفته بودیم باغ هشتگردشون. بعد بابام گفت از 8 صب معلوم نیست کجا رفتی، من م بهشون گفتم سرمه سفره انداخته بود، از صب رفتم کمک ش ، بعد از سفره هم موندم ب حرف زدن

خنده م گرفت ، چ کسی رو هم مثال زده، هر هفته سفره دارمخنده

گفتم: خووب بعدش؟

گفت: بابام گفت پس آماده شو بریم در خونه شون ببینم خونه شون کجاست، اصن اونجا سفره بوده یا نه

نوشتم: اوه اوه فک کن میومد ، بابای من و تو هم ک دقیق یه مدل ـن، چ میشد اونوقت..

سمیه گفت: آره ولی من اصن جا نزدم گفتم آماده شید بریم. من ک ترسی ندارم. خلاصه ک دعوامون شد شدید، ب فاطمه گفت واسه چی نگه ش میداری ، بکنش بیرون ک بیاد با ما زندگی کنه.

بعد هم از این گفت ک واسه فرداش شب یلدا چقد برنامه داشته و البته همون موقع هم مامانش گفته شب وفاته و اینجا خبری از یلدا نیست و اینکه وقتی خانواده این ـه طرز فکرشون چطور میشه باهاشون ساخت.

از پنج شنبه ب مامانم گفته بود ک از شنبه میخوام رژیم ت بدم و مامانم هم کلی استقبال کرد ک افرین و باریکلا. دیگه شنبه رو مامانم رژیم بود و هر دو دقیقه یه بار هم بهم میگفت ببین من امروز هیچی نخوردمابرو

آخر شب هم با مامان نشسته بودیم و حرف میزدیم ک مامانم یهو پرسید: راستی سرمه یه دوستی داشتی اسم ش حدیث بود چی خبر ازش؟

گفتم: هیچی گهگاهی تو وایبر پی ام میده، فک کنم شوهر کرده اینقد ک هی یه جوری از من میخواد بکشه ک من ازدواج کردم یا نه  و اینکه من از خودش سوال کنم اما من م نمیپرسمشیطان

مامانم گفت: ول کن بابا، اگه دوست داره ازش سوال کنی خوب بپرس

نمیدونم باور میکنید یا نه همون موقع ک از 12 شب گذشته بود یه پی ام اومد و حدیث بود.ابرو

برعکس همیشه ک اصن تحویلش نمیگرفتم این بار فورا جوابش رو دادم و بعد پرسیدم: راستی فردا برات یلدایی چی میارننیشخند

ینی اصن سوال نکردم ازدواج کردی یا نه و خودم رو مطلع نشون دادم، آخه مطمئن بودم ازدواج کرده.

اونم ک انگار چایی معطل قند بود تا این سوال رو پرسیدم گفت: عزیزم!!!!! من دو سال عقد کردم، دیگه پارسال واسم اوردن ، امسال نمیارن، همون زمانهایی هم میخواستم عقد کنم خیلی باهات تماس گرفتم اما تو جوابم رو ندادی، چرا؟ چرا جواب من رو نمیدادی؟

گفتم: به به ب سلامیت، مبارک باشه، بابا تازه میخوایم از اقا داماد سوال کنیم، بگو چ خبر کی هست؟

گفت: حرف رو نپیچون، تا نگی چرا من باهات قهرم.

تو دلم گفتم ب یه ورم ک قهری! همون بهتر، والا بعضی ـا رو اصن نباید تحویل گرفت یکی ش همی حدیث ه ک توی سالیانی ک باهاش کار کردم بهم این موضوع ثابت شد.سبز

من م فورا نوشتم: باشه عزیزم هر جور راحتی، بایخنده

یادتون باشه با یه آبانی هیچ وقت از این حرفا نزنید، اونا متاسفانه یا خوشبختانه غرورشون مهمترین چیز ـه و همین جوری ش هم منت کشی نمیکنن وای ب حال اینکه از نظرشون طرف حقی هم نداشته باشه.چشمک

آخر شب هم حامد تماس گرفت و گفت: بابام گفت!!! فردا ظهر رو تعطیل کن شهادته سر راهش هم از یه پیرمرده فال خرید و پر از غلط خوند و هی هم میگفت من تو حرکتم حواسم ب رانندگی ـه واسه این اشتباه میخونم.خنثیقهقهه

بعد هم گیر داده بود ب من ک چرا توی مفتایح اعمال خاصی برای 28 صفر نوشته نشده ک انجام بدیم، مگه از این روز غمگین تر هم هست، حضرت محمد وفات یافته و ..

آخر سر گفتم: والا من نمیدونم ، استغفرالله نه خدا هستم و نه بنده خاص ـش، من م مثل شما ، دلیلش رو نمیدونم .منتظر

یک شنبه تعطیل بود و دیگه باید دیر از خواب بیدار میشدم.نیشخند

لنگ ظهر ک از خواب برخاستم!! مامانم اینا از خرید برگشته بودن و میوه و نون گرفته بودن.

دوش گرفتم و یه کم با مامان حرف زدم و بعد رویا تماس گرفت از پیش ناخن کارش اومده بودو گفت سعید برد و اوردم، شب قبل بهم گفت من خودم میام دنبالت، خونه مامانش هم همون طرفای شرق ـه، گفت تا تو کارت تموم بشه میرم ب اونا سر میزنم دیگه تازه رسیدیم خونه ( حوالی ساعت 2 بود )

و باز هم ب نظر من سعید ک میدونست مامان رویا نیست باید نهار میرفتن بیرون و حتی واسه حدیثه هم میگرفت. البته رویا گفت : قراره شب بیاد شام بریم بیرون!! ک بازم یه حرف بیخود اومد.

بعد رویا گفت: الان رفتم تو وایبر و دیدم تو گروه مهشید نوشته پسرخاله م امروز مرد، دیگه براش نوشتم کدوم پسرخاله ت؟ بهم آدرس داد و فهمیدم کی ـو میگه، این خاله ش نانتی ـه، اگه بدونی چ مسخره بازی راه انداختی توی گروه مینویشت ک این چ عدالتی ـه ک پسر 20 ساله باید بمیره، کاش من م زودتر بمیرم و این روزا رو نبینم...

داشتیم درباره همین چیزا صحبت میکردیم ک حامد تماس گرفت و گفت: تا 1.5 خوابیده بودم اینقد خوب بود. برم دوش بگیرم و بعد باهات تماس میگیرم.

روز پنج شنبه ک نفیسه اومده بود یکی از فرشها رو باهاش لوله کرده بود و گذاشته بود یه گوشه، تا اون روز بهم گفت سرمه میای باهم بشوریمش؟

گفتم: اره بریم.

توی پاسیو فرش رو پهن کردیم و شروع ب شستن کردیم ، تجربه خوبی بود، برای عید سفارش گرفته میشه فقط چون سرمون شلوغ میشه از قبل رزرو کنید.ابله

ساعت 3.5 اینا بود ک حامد زنگ زد و گفت: دارم با مامانم میرم خونه خواهرم

گفتم: به به ب سلامتی مادر و دختر آشتی کردن؟ابرو

خندید و گفت: اره

بعد مامانش پیاده شد دم یه مغازه اسباب بازی فروشی تا واسه نوه ش کادو بخره ، از حامد پرسیدم: آشتی شون چطوری بود؟نیشخند

گفت: هیچی صب خواهرم زنگ زد و باهاش حرف زد و بهش گفت بیا اینجا

بازم نمیدونم واسه من عجیبه و ندیدم یا واقعا قاعده ش همین ـه، ک یه مادر و تک دخترش اینقد باهم قهر باشن، مادر ـه بره بیمارستان و دختره یه زنگ نزنه، از اون طرف مادره نره تنها نوه ش رو ببینه، من ک خودم با مامانم بحثم شد اگه خاطرتون باشه مامانم فقط یه هفته طاقت آورد از من بیخبر باشه و بعد زنگ زد و خیلی معمولی صحبت کرد، ینی حتی اگه من بتونم ( ک نمیتونم ) مدت طولانی سر چیزای بیخود از مامانم خبر نداشته باشم، مامانم عمرا طاقت بیاره، واقعا مامان و دختر لنگه هم هستن!

شک ندارم اگه قضیه برعکس بود و مثلا حامد با مامانش بحث ش میشد و با هم صحبت نمیکردن، بعد میفهمید ک مامانش رفته بیمارستان حتی ب همون دلیل سردرد! عمرا طاقت میورد و با کله میرفت ملاقات.

دیگه یه کم حرف زدیم تا مامانش از تو مغازه اومد و باهم رفتم خونه خواهرش.

بعد با مامان قالی رو ک شسته بودیم روی یه نیمکت انداختیم تا ابش بره .

ساعت 6 اینا بود ک مامانم پرسید: پس میزت رو نمیچینی؟

گفتم: چرا الان و بلند شدم و با کمک خود مامان میز رو چیدیم و خیلی هم از حاصل کار راضی بودم ( عکس ش رو هم ک واسه شما گذاشتم )

یه ساعت بعدش حامد تماس گرفت، اول خواستم لج در آر حرف بزنم اما بازم فضولی م غلبه کردو هی پرسیدم : مامانت و خواهرت بعد چند ماه همدیگه رو دیدن چی کار کردن؟ چ حرفایی بهم زدن؟ پرهام چی کار کرد، خلاصه اینقد سوال و جواب ک دیگه یادم رفت باید حرصش رو در میوردم.ابله

اهان ازش هم پرسیدم خواهرت ازتون چی پذیرایی کرد، خوراکی های شب یلدا رو هم گذاشته بود ؟ منتظر بودم بگه اره تا حالش رو جا بیارم و بگم تو ک گفتی ما شب یلدا نداریم اما گفت نه، چایی خوردیم و میوه ، همین.نیشخند

دیگه رسید مغازه و باهم خدافظی کردیم و من ب ادامه دیزاین میزم رسیدم و بعد هم هر سه تامون لباس مهمونی پوشیدیم و هی فرت و فرت از خودمون عکس انداختیم.مژه

با اینکه تنها بودیم اما خدا رو شکر بهمون خوش گذشت. خوب یادتونه ک روز قبل مامانم رژیمش رو شروع کرده بود؟ اون روز ب قول خودش اونقد خورده بود ک میگفت نمیتونم راه برمابرو

مامانم گفت: سرمه همین جوری مشت مشت آجیل خوردمخنده

خوب واقعیت این ـه ک خودم هم کمی آجیل و البته مقدار بیشتری هندونه خوردم، میدونید دیگه من عشق هندونه م، اصن نتوستم ازش بگذرمگریه تازه آخر شب هم گشنه م بود و کمی هم شام خوردمبامن حرف نزن

رویا هم باهام تماس گرفت و گفت: مهشید داره میاد اینجا، از اون طرف هم سبی هی زنگ زده ک تو رو خدا بیا بریم بیرون.

گفتم: مگه تو نگفتی قراره شام بریم بیرون؟

گفت: اره قرار بود اما سبی میگفت بیا خونه مون، شام رو ک میخواستیم بریم حالا دیگه مهشید میاد نمیشه بریم.

با تعجب گفتم: این وقت شب؟؟ اونم اینهمه راه؟؟ تازه تو شب یلدا ؟

گفت: آره تازه همه شون هم خونه بودن، ب مامانش گفت برم پیش رویا گفت برو، خوب میدونی چی ـه ب بهانه خونه ما دیر میره خونه، ب بهانه خونه ما الان از خونه میزنه بیرون و بنی رو میبینه، ینی خونه ما ک دلیل واقعی اومدنش نیست.

گفتم: اهان خوب اگه اینجوری ـه اره قابل درک ـه.

گفت: تازه فردا هم حتما برای تشییع جنازه پسرخاله ش میره و نمیاد مهد کودک ک مثلا بگم شب رو میخواد اینجا بخوابه.

بعد هم گفت من یه جارو برقی بکشم و بهت زنگ بزنم و ب جاش حدود یک ساعت و نیم بعد تماس گرفت و گفت: مهشید اومد و رفت.!

گفتم: چی؟؟؟تعجب مگه تو نگفتی میخواد بنی رو ببینه؟؟ مگه تو اون موقع ک ب من زنگ زدی نگفتی تازه تماس گرفته و گفته میخواد بیاد؟ کی اینهمه راه رو اومد؟ کی برگشت؟تعجب

والا اینقد رویا دروغ میگه ادم ب همه چیز شک میکنه، ب اینکه ایا واقعا اون تایم مهشید اومد فقط واسه یه ساعت و رفت؟!

بعدش هم فال حافظ گرفتم و خوب در اومد و خوشحال شدم. قلب و دیوان حافظ رو هم دادم ب مامانم و اونم واسه خودش تفال زد و بعد یه کم حرف زدیم و پاشدم میز رو جمع کردم ک دیگه مامانم نخواد این کار رو بکنه ، و چون ازگیل نخورده بودن واسشون ازگیل بردم و مامانم گفت دارم میترکم ولی دیگه چاره ندارم باشه میخورمخنده

حامد هم بهم اس داد و یلدا رو تبریک گفت و من م بهش زنگ زدم ک واسش فال حافظ بگیرم اما سرش شلوغ بود و نشد.

رویا دوباره زنگ زدو گفت: سرررمهه الان سعید زنگ زد ناراحت و گریان، همین جور سبی، گریه میکردن بیا و ببین

پرسیدم: چرا؟؟؟؟

گفت: دخترش همیشه اخر هفته ها میره پیش مامانش دیگه، اینا منتظر بودن جمعه برگرده برنگشته بود، هرچی هم ب گوشی ش زنگ میزدن جواب نمیداد، تا شنبه بالاخره باهاش حرف زدن و گفت مدرسه رفتم و دارم برمیگردم، داشت با من حرف میزد ک سبی اومد صداش کرد و گفت خواهرش دم در ـه و اینا هم رفتن، دخترش هم گفته ک دیگه نمیخوام باشماها زندگی کنم و میخوام پیش مامانم باشم، اینجا انگار شما دو تا نگهبان من هستین، سبی کلی گریه کرده ک نرو اونجا، اما گفته نه، یه روز هم میام برای جمع کردن لباسام، انگار مامانش هم با آزرا!!! اون طرف تر ایستاده بود ک حرفای این تموم بشه و برگردن.

خواستم بگم تا جایی ک یادم ـه تو گفته بودی سعید آزراش رو فروخته ، بعد بر فرض هم تو درست میگی، ینی سعید وقتی داشته تعریف میکرده این رو گفته؟ یا قاعده ش اینه ک گفته باشه با مامانش اومده بود و مامانش تو ماشین!! منتظرش نشسته بود !

بعد رویا میخندید و میگفت: خوب فقط مونده سبی رو بفرستم خارج از کشورخنده

حدیثه بهش گفت: رویا مثل زن بابای سیندرلا شدیقهقهه

خلاصه ک چندباری تا آخر شب رویا زنگ زد و گفت : سعید و سبی رفتن سفره خونه، حالا هم قراره بیان دنبال من، راستی تو نمیری در مسجدها؟

گفتم:امشب؟ نهه، امشب ک 28 اُم ـه، 30 صفر میرن

گفت: واقعا؟؟؟؟؟؟؟ وای سرمه من ب اینا گفتم و اینقد جو دادم ک همه میرن، اینها هم دارن میان ک باهم بریم در هفت تا مسجد

من اینقد خندیدم ب اشتباهش، اونم از اون طرف هی میگفت کوفت ب چی میخندیخنده، اخر سر هم قرار شد بهشون زنگ بزنه و بگه اشتباه کردهنیشخند

بعد حامد تماس گرفت و باهم صحبت کردیم و براش فال گرفتم حرف زدیم تا رسید خونه و از اینکه روز تعطیل من رو تو خونه گذاشته بود عذرخواهی کرد و من م بخشیدم ش.نیشخند

دوشنبه از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و بعد خودم رو وزن کردم و دیدم 400 گرم بابت یه شب ک هیچی نخوردم اضافه کردم، ک تا همین امروز هنوز دارم همون 400 گرم اضافه رو کم میکنم.عصبانی

بابام نوبت دوم سی تی اسکن قلبش رو خودش رفته بود چون این بار چیز خاصی نبود و مامانم هم گفت میرم آرایشگاه.

حامد تماس گرفت، اول رفت خرید و مجدد ک زنگ زد تو راه مغازه بود و تا برسه حرف زدیم و بعد من ب کارام رسیدم.

مامانم از ارایشگاه اومد، موهاش خوب شده بود، این ارایشگاه رو خیلی وقت پیش میرفتم، مامانم گفت همه ش سراغ ت رو میگرفتن، نوشین بنده خدا  چقد چاقتر شده بود، ازم هم پرسید چاق تر شدم دلم نیومد بگم اره و گفتم نه، همونجوری ، بعد سوال کرد سرمه لاغر نکرده، گفتم شاید بگم اره ناراحت بشه و گفتم ای ، یه رژیمی میگیره..

پرسیدم: از عمه ینا چ خبر؟ مهری هنوز اونجاست؟

مامان گفت: نهه، همون دیشب آخر شب با دخترا برگشته بود، اما فرشته و پسراش مونده بودن، گفت قرار بود خانواده بهار بیان، تا ده شب هم منتظرشون ایستادیم نیومدن، دیگه دخترا فرداش کار داشتن منتظر نموندن و اومدیم.

با حامد صحبت کردم و گفت سرمه احتمالا خواهرم ماشین رو بخواد و ماشین نداشته باشم اشکالی نداره؟

گفتم: نه من میام سمتت بعد هرجا خواستیم از اونجا میریم.

میخواستم کمی از خوراکی های شب قبل ببرم اما فک کردم بدون ماشین سخته و بی خیال شدم و خودم اماده شدم و رفتم بیرون.

همزمان با رسیدن من ب مغازه حامد ، تماس گرفت و گفت: خواهرم با آژانس رفت، الان هم کارم تموم شده کجایی؟

چند دقیقه بعدش همدیگه رو دیدیم.

پرسید: کجا بریم؟

گفتم: یه کبابی گلپایگان بود همین نزدیکا، اون بار دیدم این ساعت هم باز بود، بریم؟

رفتیم ب سمت کبابی ـه ک بسته بود.افسوس

دیگه هی رفتیم گشتیم و گشتیم، همه کبابی ها بسته بودن تا بالاخره از روبروی یه ساندویچی مدل قدیمی رد شدیم، قبلا اسم ش رو شنیده بودم و به حامد گفتم: ااا بیا اینجا بریم.مژه

کنارش یه نمایندگی ماشین های خارجی بود و نوشته بود تحویل ماشین در یک ساعت! حامد گفت: سرمه ببین از این رنگ خوش ت میاد بگیرم؟

گفتم: آره بد نیست!!نیشخند تا دو تا بندری بخوریم، سند ماشین م هم آماده ست.قهقهه

رفتیم تو ساندویچی ـه و داشتم فک میکردم کسی هم ب جز ما! میاد اینجامتفکر ک یه خانوم ـه وارد شد و ب چند تا جعبه ساندویچ ک روی هم چیده شده بودن اشاره کرد و گفت: برای من ـن؟ چ قشنگ ـه بسته بندی تون.

و 750 هزار تومن پول داد و گفت برای سری بعد هم میام ک رست بیف تون رو بخورم و اگه خوشم اومد 100 تا هم از اون برای دفعه بعد بگم، خلاصه ک من کامل هنگ کرده بودم.نیشخند

من ک تا منو رو دیدم گفتم ساندویچ کباب تابه ای میخورم، بعد حامد بلند شد و رفت دم صندوق و از پسره پرسید ک چ غذاهایی تون بهتره و وقتی یکی از چند تایی ک گفت کباب تابه ای بود حامد گفت یه کباب تابه ای و دو تا دوغ و یه سالاد بزن تا برای خودم هم ببینم چی سفارش بدم و آخر سر برای خودش ساندویچ سوفلاکی سفارش داد، ترشی هم اونجا چیده بود و حامد دربارهشون پرسید ک گفت رایگان ـه و روی غذا براتون میاریم.

اول سالاد رو برامون آورد، دوغها رو هم تکون داد و گذاشت یه گوشه ک گازش بره و با غذا واسمون بیاره.

 

 

و وقتی سالادمون تقریبا تموم شد، غذامون آماده شدخوشمزه

 

 

من یه نصفه ساندویچ خودم رو خوردم و بقیه شون رو حامد خورد.افسوس

وقتی میومدیم بیرون ب چیپس سنتی هایی ک کنار ترشی ها چیده بود اشاره کردم و گفتم: من عاشق این ـامخوشمزه

حامد هم برگشت تو مغازه و یه بسته گرفت و رفتیم تو ماشین و در چیپس رو باز کردم و فقط و فقط یه دونه ازش خوردم.گریه

 

 

دم تاکسی ها حامد پیاده م کرد و فورا سوار شدم و خودش هم تو راه ک بودم زنگ زد و تا دم در خونه باهام حرف زدیم و اونم رسید ب مغازه.

ب کارام رسیدم و بعدش رویا تماس گرفت. خییلی خوشحال بود و گفت: با سبی و سعید رفته بودیم بیرون تا سعید واسه تولد خواهرش کادو بخره. سبی گفت بریم از ... تو تیراژه بخریم ( راستش الان یادم نیست رویا اسم کجا رو آورد ) من م گفتم وای اره، خیلی خوبه، سبی گفته مگه تو اونجا رو هم می شناسی!! گفتم آرهه سبی

تو دلم گفتم تو ک گفتی اینا هیچ وقت از تیراژه خرید نمیکنن ( حالا این و بگم ک تیراژه پاساژ خیلی خوبی هم هست ها ) و همه چیزاشون رو سعید از ایتالیا!! سفارش میده و میارن.ابرو

و رویا ادامه داد: رفتیم یه کیف ساده براش گرفتیم 350 تومن .

خو من چرا باورم نمیشهگریه شاید اگه خواهرش جوون بود و یا سعید یه پسر جوون بود با عقلم جور در میومد اما در این حالتی ک دو تا سنی ازشون گذشته و بچه های بزرگ دارن نه!

بعد رویا گفت: چندوقت پیش یه اس ام اس اومد ک نمایندگی ال سی تو شرق تهران باز شده، من کلی خوشحالی کردم ک بالاخره ال سی هم اومد تو ایران

خدایی من تا حالا اسم این برند رو نشنیده بودم اما چیزی هم نگفتم و باز فک کردم اگه یکی این حرفای رویا رو میشنید و نمیشناختش مطمئن بود ک رویا یه مارک باز حرفه ای ک همه چیزش رو هم از خارجه!! تهیه میکنه

در جوابش گفتم: خووب؟

گفت: سعید و سبی رفته بودن اونجا و خودشون برام یه شلوار و یه بلوز یقه اسکی و یه پالتو سفید کوتاه خریده بودن، البته پالتوم مارکش کُتُون ـه ( فک کنم پالتوش رو گفت والا یادم نیست اما این سه تیکه رو گفت خریده ک بعضی شون السی و بعضی شون کتون بودن )

بعد همونجور با خنده و هیجان ادامه داد: با یه دسته گل بزرگ!! بهشون گفتم کاش پالتوم مشکی بود تو مراسم ختم پسرخاله مهشید میپوشیدم، سبی هم گفته اره خیلی هم خوبه، مادر بزرگ من م ک خیلی کوتاه دوست داره..

ینی این رو ک گفت تو دلم گفتم خاک بر سرت ک اجازه میدی یه الف بچه اینقد بهت حرف بزنه، تو هر طور بگردی اونها باید دهن شون رو ببندن ، تازه تو رو ک از روز اول دیدن..

گفتم: راستی شب قبل چی شد؟ اومدن؟

گفت: آره زنگ زدم و ب سبی گفتم اینقد خندید و گفت وای معلومه امروز 28 صفر ه تو چطور فک کردی 30 ام ه. دیگه اومدن دم در و رفتم چند دقیقه دیدمشون رو رفتن.

بازم این کار رویا یکی از کارای غیرقابل درک ـه ک با همه دوست پسراش انجام میده ، خوب ک چی هی نصفه شب پا میشن میان دم در، اه اه، مگه فردا رو گرفتن از آدم، تازه با همهه؟ حالا با یه نفر تو شرایط خاص شاید قابل قبول باشه اما اینکه کیوان و سعید و حمید و خلاصه همه همین کار رو میکنن پس مشکل از رویاست نه اونها ک عادتشون ب این کار مسخره داده.

بعد رویا گفت: ب سبی هم میگفتم تو و سهیل تو یه اتاق باید باشید، گفته سهیل کیه، گفتم داداشت دیگه، گفته وای حتما من گنده باید مهدکودک هم ببرمش، گفتم پس چی..

این سبی هم زیادی رو نِرو من ـه هاابروخنده

البته ک من از حرفای رویا هم خوشم نیومد، ب نظرم وقتی تو داری محرم این پسر میشی و یه جورایی جای مادرش، دیگه زدن این حرفا جایز نیست.

بعد هم ب کارام رسیدم و آخرشب هم چون حوصله م سر رفته بود تند تند شیرینی های شکل هندونه درست کردم ک خیلی خوشمزه شده بود فقط ب قول مامانم چون عجله میکنم و شکل شون جالب نشد.ناراحت

 

 

تا کار شیرینی پزی م تموم ، حامد تماس گرفت و ب عادت چندوقته قربون صدقه رفت و من م کلی سر ب سرش گذاشتم تا رسید خونه و خدافظی کردیم.بای بای

-----------------------------------------------

هم وطنای خوب مسیحی کریسمستون مبارک و همین طور میلاد پیامبر صلح ، عیسی مسیح رو ب همه شما دوستای

/ 0 نظر / 47 بازدید