موسسه سرمه گولاییان !!! ( دل نوشت 508 )

خوب قصد نداشتم امشب پست بنویسم اما دیدم خدا رو خوش نمیاد خاطرات اینهمه رو تلنبار بشه روهمنیشخند حالا مینویسم ببینم تا کجا میتونم پیش برممژه

چهارشنبه صب زود از خواب بیدار شدم، نمیدونم تو پست قبل گفتم یا نه، ک روز سه شنبه منشی دکتر مثل هر هفته روز قبلش بابت هماهنگ کردن باهام تماس گرفت و گفت خانم گولاییانزبان فردا نوبت دکتر دارید، هزینه تون رو هم باید بیارید، تقویم هم فراموش نشه. خدافظ

نمیدونم چرا اما خودم یهو پرسیدم: همون ساعت 2 دیگه؟

گفت: واای خوب شد سوال کردین، نهه باید از 8 تا 11:30 یه ساعتی رو بگین ک میانخنثی

گفتم: خوب اگه من یادآوری نمیکردم چی؟؟منتظر

گفت: آره واقعا، خوب شد گفتید

خیلی حرصم گرفت از اینکه اینقد بی مبالاتنزبان ، بهرحال گفتم همون ساعت یازده و نیم میام.

حالا اگه اینا رو تو پست قبل گفته بودم اشکال نداره یه بار دیگه هم خوندین واستون دوره شدنیشخند

خلاصه ک صب زود بلند شدم و دوش م رو گرفتم، شوهرخواهرم هم ک براش شب قبل ایمیل درست مقاله ش رو زده بودن ( فک کنم آلزایمر گرفتم چون بازم خاطرم نمیاد این رو هم نوشتم یا نهیول ) و چون همون روز ظهر پروازش بود، صب زود رفته بود تا زودتر بره و ببینه میتونه کاراش رو تا قبل رفتن ردیف کنه ک البته آخرش اکی هم نشد.

حامد اس داد ک عزیزم دارم میرم مغازه، گفتم شاید خوابی باهات تماس نگرفتم.

خودم بهش زنگ زدم، بی حوصله بودم و واسش گفتم ک امروز باید زودتر برم دکتر، هرکاری کرد من حس و حالم خوب نشد، اصن از اینکه میدیدم هربار زنگ میزنه همچین میگه سلاااام انگار ک نه انگار ما باهام بحث کردیم بیشتر حرصم میگرفت.زبان

وقتی آماده شدم و از خونه رفتم بیرون خودم باهاش تماس گرفتم و گفتم: حامد ازت یه خواهش کنم قبول میکنی؟

گفت: آره عزیزم، بگو

گفتم: دیگه ب من زنگ نزن، من ازت حرص م میگیرهقهر

گفت: خوب چرا؟

چند تا دلیل تخ می ک مثل همین ک لجم میگیره ک هربار اینقد خوب حرف میزنینیشخند آوردم واونم گفت باشه عزیزم اما من منتظرم ک باهام تماس بگیری.

هرچند اون موقع خدافظی کردیم اما تا من برسم ب دکتر صدو پنجاه بار دیگه باهم حرف زدیم.ابله

توی مطب برخلاف انتظارم زیاد شلوغ نبود و فقط بجز افراد توی اتاق دکتر ، اکثر صندلی های اتاق انتظار پر بود.

چون روز زوج بود انتظار اون منشی بهتره رو داشتم ک خوب همون منشی روز فرد بود، نمیدونم چرا با اینکه رفتارش باهمه میشه گفت یه جورایی زننده ست، با من خیلی خوبه.

تا رفتم و پول چهارجلسه آینده رو بهش دادم گفت: برو تونیشخند

رفتم و ب خانوم دکتر سلام کردم و دنبال پرونده م گشتم و بعد هم تو نوبت ایستادم ک بعد یه سری ک وزن نشده بودن، برم رو ترازو.

خود خانوم دکتر داشت برای اون عده ای ک وزن کرده بود رژیم شون رو مینوشت ک یکی از خانومها گفت: میشه اسامی چند تا از فامیلهامون رو بهتون بدم ک شما ب منشی تون بدید و برای سری جدید بیان؟ آخه هرچی من بهشون میگم شما دیگه وقتتان برای بعد عید شده باور نمیکنن و فک میکنن من حسودی م میشه اینا بیان اینجا

خانوم دکتره گفت: باشه رو برگه بنویس و بهم بده، اما راستش فعلا نمیخوام مراجعه کننده جدید بگیرم، باور میکنید دیروز وسط یه عالمه آدم یهو حالم بد شد و بردنم درمانگاه روبرو و سه ساعت زیر سرم بودم؟ من اصن زن نازک نارنجی نیستم ک بگم آی فشارم افتاد و خسته م و از این حرفا، و تو کل عمرم فقط یه بار قبل عروسی خواهرم زیر سرم رفته بودم و این دومین بار تو عمرم بود، وقتی این اتفاق افتاد گفتم بهتره اول شماها رو ب سرانجام برسونم و بعد برم سراغ آدمهای جدید.

یه دختره هم اونجا بود ک لاغر بود و جلسه دومش بود و فک کنم در کل 5 کیلو اضافه داشت، وای اینقد خودش رو لوس میکرد واسه دکترسبز

مثلا یه خانوم ـه رفت رو ترازو و 6 کیلو کم کرده بود، بهش گفت هفته دیگه هم باید 4 کیلو کم کنی، خوب وزن این خانوم هنوزم بالای 90 بود، بعد این دختره هی میگفت وای چطور این 6 کیلو کم کرده بود من 3 کیلو، چطور ب این برای هفته دیگه میگید 4 کیلو باید کم کنه من 2 کیلو، ینی اینقد گفت ک لج همه حتی خود دکتر در اومده بود و بهش گفت ب نظرت وزن تو و این خانوم یکی ـه ک تو یه هفته یه اندازه وزن کم کنید؟ دیگه بعد این حرف ساکت شد.زبان

بعد از دادن رژیم ب قبلی ها، برگه هاشون رو نداد و ما چند نفر رو هم وزن کرد ک اینهفته هم یک کیلو کم کرده بودم و بعد هم برنامه هامون رو نوشت و داد دستمون و رفتیم بیرون ودوباره باید وقت میگیرفتیم از منشی بداخلاق!ابرو

تا رفتیم تو سالن با صدای بلند میگفت لطفا بشینید خودم اسامی تون رو میخونم و بهتون وقت میدم، کسی دور میز من بایسته بهش وقت نمیدم.

من ک همون اول رفتم روی صندلی نشستم و گویا همین حرکت من ب دلش نشست و فورا من رو صدا کرد و تقویمم رو خواست و بهم وقت داد.نیشخند

از اونجا ک اومدم بیرون دو دل بودم برم پیش رویا یا نه، آخه بهم گفته بود بیا روسری و کیفت رو ببر، اما چون ساعتی بود ک زمان شلوغی مهد و نهار بود و هم اینکه امکان بودن الهام بود، بی خیال گرفتن وسایلم شدم و سوار تاکسی شدم و اومدم ب سمت خونه.

توی راه هم زنگ زدم ب مامانم و گفت ب شوهرخواهرم گفتن یه راست بره فرودگاه و مامانم اینا چمدونهاش رو واسش میبرن.

میخواستم خرید میکنم اما حوصله هیچی رو نداشتم تند تند تاکسی ها رو عوض کردم و رسیدم خونه.

مامانم کوکو سیب زمینی درست کرده بود و نون سنگکک تازه، من م فورا یه دونه از کوکوها رو لای نون گذاشتم و خوردم و بعد رفتم لباسام رو در آوردم .نیشخند

میخواستم یه چایی واسه خودم درست کنم ک دیدم گاز نداریم، میخواستم برم شیر اصلی رو نگاه کنم اما نمیدونم چرا ب این فک کردم ک تا حالا سابقه نداشته اون رو ببندن، حتما قطع ه

لباس پوشیدم و رفتم پایین، واقعا سرایدارمون عوضی ه، ینی ما رو میبینه ک اصن سلام نمیکنه، مثل گاو می مونه دهاتی، بعد مامانم همیشه میگه یه حالتی ب تمسخر حرف میزنه، فک کنید کار ما ب کجا رسیده ،ک همه ش هم مقصر این سین لعنتی فلا فلان شده ست، ک این بیسواد هم واسه ما آدم شده.

با همون لحن تمسخر گفت: نه ما ک گاز داریم، شاید باباتون بستن، آخه با یه سری وسیله رفتن ( نه اینکه مامانم اینا چمدونهای شوهرخواهرم رو برده بودن فک کرده ک خودشون رفتن سفر )

گفتم: نه، فک نکنم.

گفت: بذار برم کلید شوفاژ خونه رو بیارم، وقتی رفت محکم در خونه ش رو بست، از قضا بسته نشد و لای درش ب اندازه یه سانت باز موند، دوباره اومد و محکم بست، خواستم بگم خوبه چیزی هم نداری ک ادم بخواد تو خونه ت سرک بکشه، مرتیکه فک میکنه همه مثل خودش و سین لعنتی فضول خونه مردمن ک از هر سوراخی بخوان توی اون خونه رو دید بزنن. این م بگم تا دوباره در رو باز کرد زیر یه دقیقه زمان برد، ینی واسه همون فاصله سی ثانیه در رو اونجوری بست.

خلاصه ک اومد و رفت تو شوفاژ خونه و گفت نه گاز کار میکنه.

دوباره رفتم بالا و ب مامانم زنگ زدم و گفت: اخ آره من بستم!!!!خنثی

ینی من اینقد اطمینان داشتم ب این موضوع ک حتی یه بار هم نرفته بودم دسته گاز رو چک کنم، بالاخره ک تونستم چایی رو دم کنم.

بعدش ب کارام رسیدم تا عصرش ک با حامد حرف زدم، از اون طرف هم تلفن مغازه زنگ زد و نفهمیدم کدوم یکی از اعضای خونواده ش بود و حامد سرش داد میزد ک خسته شدم، ولم کنید بابا، هرکاری میکنم باید ب صد نفر جواب بدم، یه ربع برای خودم وقت ندارم، دست از سر من یکی بردارید،

من م تو دلم گفتم وقتی این شرایط رو داری و بازم ازدواج نمیکنی، حقته و گوشی رو قطع کردم.زبان

دفعه بعدش ک باهم حرف زدیم حامد پرسید: نیومدی این سمت ؟

گفتم: نه

گفت: دلت نمیخوادمن رو ببینی؟

گفتم: نه

آخخخ از این حرف اینقد بهش برخورد و تا آخر شب ده بار گفت وقتی دل آدم رو میشکونی و میگی نمیخوای ببینی ش من چی بگم و هر بار منتظر بود من بگم عصبانی بودم اما من م هر سری میگفتم دروغ ک نمیتونم بهت بگمابله

بعدش وقتی فهمید مشتری دارم غر زد ک میذاشتی یه تایم دیگه، تو ک میدونی من ساعت بیکاری م الان ـه و میتونیم باهم حرف بزنیم، ک من م گفتم دلیل نداره ساعت کاری م رو با تو هماهنگ کنم، تو از تایم ت بگذر

دیگ ب قران و خدا و کی و کی قسم خورد ک اون روز چ اتفاقاتی افتاده و فرمون موتور پیک در رفته و سجاد هم ک هنوز نیومده و بار هم رسیده بوده و با خانواده هم دعواش شده و ....

بعد از اینک ب کارم رسیدم بهش زنگ زدم. اهان این رو یادم رفت بگم ک بازم عین هرباری ک با هم صحبت میکردم حامد دوباره اولش خوب و خوش صحبت میکرد و بازم لج من در میومد و یه کاری میکردم ک حرص اونم در بیاد و دعوا بشه ( روانی هم خودتونیدابله )

اون شب فک کنم هزار بار تا اخر شب ب همین منوال حرف زدیم و من اینقد غر زدم ک مامانم اومد تو اتاق و گفت: چی شده؟

گرچه واقعا دلم نیومد بهش بگم سرچی از حامد ناراحتم.افسوس

رویا هم تماس گرفت و از آرایشگاه رفتن ش گفت و گفت: پول ک نداشتم یکی از بچه ها برام 200 تومن اورد و گفت خاله میخواستم واستون یه چیزی بخرم اما فک کردم براتون پولش رو بیارم هرچی خودتون دوست دارید بخرید.

خوب من ک اصن حرفش رو باور نکردم، بدون هیچ دلیلی یکی بیاد این مقدار بده، تازه وقتی پرسیدم کدوم یکی شون اسم بچه رو نگفت، و حدس زدم ک با الهام آشتی کرده و پول اون سه ماهه رو بهش داد، خصوصا وقتی یه جریانی از مهد تعریف کرد ک الهام ب مهشید گفته برو برای نهار نون باگت بخر و مهشید قیافه ش رو تو هم کرده و گفته باشه و بعد رفتن الهام رویا ادای مهشید رو جلوی بقیه در آورده ک بعد اون دعوا گفته بوده از این ب بعد الهام بگه فلان کار رو واسه مهد بکن عمرا قبول کنم، و حالا داره میگه باشه، و بعد مهشید اومده پایین و گفته تو ک ادای من رو در اوردی الهام شنیده و اومد تو کلاسم و گفته ناراحتی  نمیخواد بری خودم میرم، و رویا با الهام روبرو کرده و الهام هم گفته نه من اصن نشنیدم تو چی گفتی ، فقط قیافه مهشید رو ک دیدم با اخم گفت باشه پشیمون شدم و گفتم نمیخواد تو بری، خودم میرم.

پرسیدم: مگه تو با الهام حرف میزنی؟  مگه نگفتی حتی بالا نمیری ک نبینی ش؟

گفت: هاا؟ ارهه اما دیگه این بار رفتم باهاش صحبت کردم.

خلاصه ک هرچی هست انشالا ک اوضاعش تو مهد بهتر شده باشه، چون واقعا محیط کاری آدم تشنج زا باشه خیلی بده و ب آدم سخت میگذره.

بعد از برنامه پنج شنبه شون گفت ک قراره شام برن بیرون و من تو دلم گفتم اون ادم دهات و خانواده ش رو ول نمیکنه .زبان

شب هم با مامان نشستیم ب حرف زدنهای متفرقه مون و بیشتر درباره فردا صب حرف زدیم، آخه راستش رو بخواین یه نفر ک خودمون هم زیاد نمیشناختیمش و دوست دوست میشد، گفته بود واسش کیک شکلاتی درست کنم خجالت

از کسی ک رفته تو پارک لوبیا چیتی فروخته دیگه کیک ک مورد خوبش حساب میشه.نیشخند

دفترم رو آوردم و یکی از کیک های شکلاتی رو با مامان انتخاب کردیم.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و بازم خوب و خوش بود و من بازم تونستم گند بزنم ب حالشاز خود راضی

بعد از قطع کردن تازه خوابم برده بودم ک کابوس دیدم و اونم سین لعنتی رو تو خواب ک داریم باهم دعوا میکنیم و من و مامان یه طرفیم و اون یه طرف، همون موقع از خواب پریدم و از خدا خواستم نتیجه کارش رو ببینه.

همون موقع حامد زنگ زد و هنوز یه کم حرف نزده بودیم ک خوابش برد و خودم هم فردا صبحش کار داشتم و خدافظی کردیم.

پنج شنبه صب زود بلند شدم و مشغول کار شدم و حامد تماس گرفت و بهش گفتم عجله دارم و کار دارم و وقتی کارم تموم بشه خودم بهش زنگ میزنم.

وقتی کارم تموم شد و بابتش خیالم راحت شد فوتبال میخواست شروع بشه، با حامد هم صحبت کردم و گفت عصر میام دنبال ت ک بریم بیرون.

گفتم: نمیخوام من همون آدم دیروزم.

گفت: حالا میام دیگه..

زیاد بحث نکردم، خصوصا ک از صبحش پری ود هم شده بودم و دل و کمرم هم درد میکرد.

مامانم از صب تمیزکاری میکرد، آخه روز قبل ب نفیسه زنگ زده بود و اونم گفت بود تا ده بهمن وقتم پر ـهیول

مامانم میگفت چون هر هفته بهش نمیگم بیاد این جوری شده، نمیدونم شاید هم این بوده باشه اما ب نظرم مامانم هم دقیقه 90 هربار بهش زنگ زده، خوب مادر من تو همون موقع باهاش طی میکردی ک یه هفته درمیون منتظرتم.

من و بابا هم فوتبال دیدیم و مثل همه شماها بسی شاد گشتیم از نتیجه.هورا

وسط فوتبال دیدن بودیم ک گوشی بابام زنگ زد، بابام از این ور فقط میگفت باشه، اهان و خدافظی کرد و گفت: ویدا بود ( زن همون پسرعموم ک فوت کرد ) گفت فرشته زنگ زده ب خونه شون و پسرش گوشی رو برداشت و گفته چرا گلهای روی قبر بابات خشک شدنخنثی من سنگ ش رو شستم و گلهاش رو عوض کردم،ب این خانوم بگید دیگه ب خونه ما زنگ نزنه، اونجا خونه من ه و نمیخوام شماره ش بیفته، بهش بگید برادرزاده ت 16 ماه رو تخت بیمارستان بود چرا اون موقع یه زنگ نزدی، چرا اون زمان یه سر نزدی، حالا ک مرداه میری سرخاکش ک چی بشه...

خلاصه ک همه مون هنگ بودیم، کار عمه م هم واقعا زشت بود، اگر هم تمیز میکنی و گل میبری دیگه گفتن نداره!!

برای نهار مامان واسه خودشون تاس کباب و واسه من ساندویچ مرغ و قارچ درست کرده بود، من م دو تا ساندویچ کوچیک هم واسه حامد درست کردم، توی ساندویچ ها رو هم حسابی سس مایونز زدم و بعد از پر کردنشون با مرغ ریش ریش شده و قارچ روش رو چیپس پیاز و جعفری ریختم ک بخوره و حالش رو ببره.نیشخند

عصر حامد زنگ زد و با کلی خواهش و تمنا گفتم بیادزبان بخواد حالم خوش نبود اما حامد فک میکرد دارم باهاش لج میکنم و نمیخواستم ببینم ش.

ینی یه تیپی زدم بخدا محشررر، البته ک از همون لباسهای تازه رسیده در چمدون خواهرم استفاده کردم.ابله

هی میرفتم جلو آینه و مجبوری ب خودم میگفتم سرمه، عزیزم دوست دارمماچنیشخند

یکی از دوستای بابام مریض شده بود و مامانم اینا میخواستن برن عیادتش، اما قبلش قرار شد برن پیش نوشت افزاری نزدیک خونه مون ک شوهرخواهرم انگار رفته بوده اونجا یه چیزی پرینت بگیره و گویا فلشش رو جا گذاشته بودهابرو

جفتشون داشتن آماده میشدن ک بابام از مامانم پرسید ک فریده میدونه شوهرخواهرم اومده بوده تهران و مامانم گفت اره، بابام گفت: ای بابا پس حالا ب مهری و فرشته ک میگه

مامانم گفت: خوب بگه!!

بابام هم یهو ب مسخره گفت: ببخشید، غلط کردم!! ببخشید، بیجا کردم گفتمتعجب و گفت پس چرا ..... کردی ک من ب کاووس نگم ( یه حرف بد زد! )

و هی حرفش رو تکرار کرد، مامانم هم جواب داد: خوب مگه چی ـه، چ اشکالی داره ک ب برادرت نگی کی اینجاست ، لطفا هم الان آماده نشو و نیا.

بابام گفت: این چ ربطی ب اون موضوع داره

مامانم گفت: من آدمی رو ک حرف بد میزنه نمیتونم تحملش کنم

و بابام هم گفت: ب سلامت

بعد رفتن مامانم من م ساندویچ ها رو برداشتم و حامد هم رسیده بود و رفتم دم در.

از همه چی دلم گرفته بود، اون اندازه ک اصنننن با حامد حرف نمیزدم، نهایت کله م رو تکون میدادم، رفتیم دم یه کافی شاپ و حامد پرسید: بریم اینجا؟

بالاخره اینقد سوال کرد ک گفتم: نه من واقعا حوصله ندارم بیام یه چایی بخورم و خوش خوش جلوی تو لبخند بزنم و بعد برگردم خونه.

بعد هم پام رو کردم تو یه کفش اصن من رو برگردون خونه، گفتم ک نمیام.منتظر

دیگه اینقد حامد باهام حرف زد ک یه کم بهتر شد و بعد قرار شد بریم چای و قلیون.نیشخند

قبلش حامد یکی از ساندویچ ها رو خورد و کلی تعریف کرد ک چقد خوشمزه بود و دومی ساندویچ رو هم گذاشت واسه شام شبش.

رفتیم همونجایی ک تولد شناسنامه ای م رو گرفته بودم.ابله بلوبری سفارش دادیم و دیگه همین جور ک میکشیدیم درباره اینکه چقد دلم میخواد یه کار هنری میکنم و وسعت ش بدم حرف زدم، مثل همین شیرینی پزی یا سفره عقد انداختن.

ینی من اگه برم تو کار سفره عقد و یکی از شماها خودش یا یکی از نزدیکانش بخواد عروسی بگیره و من رو نگیره یه کاری میکنم ک هر وقت بیاد تو وب من وبم رو خالی ببینه و نتونه پستام رو بخونه، والا ب قرعاننیشخند

چون نمیشه مثل فال تلفنی برگذارش کرد، هرجای کشور هم ک مراسم باشه میامنیشخند

تازه بدم نمیاد تو یه کار دیگه هم بزنم ک خوب شرمنده اون یه مورد رو واقعا نمیتونم بگم، ب حامد گفتم چقد فاطمه و سمیه اون روز ک خونه شون بودم تشویقم کردن برای شروع این کار ، حامد هم خندید ک لطفا مشاورهات رو عوض کن و بی خیال این یکی شو.

خلاصه ک فقط مونده برم تو کار فیلم و عکس ک دیگه کامل مراسم عروسی تون رو ب موسسه معتبر بانو!! سرمه گولا بسپارید.خنده

یه جوری برنامه رو براتون ترتیب بدم ک خانواده طرف مقابل ( حالا اگه عروس ب من میسپاره خانواده داماد و اگه خانواده داماد سفارش دادن، خانواده عروس ) نتونن جیک بزنن و ایراد بگیرن و تا آخر عمر!!!! هم همین روند ادامه داشته باشه.ابله

بعد از اینکه بلند شدیم حامد من رو رسوند و بازم بابت اینکه من رو ناراحت کرده عذرخواهی کرد.

رسیدم خونه و بعد عوض کردن لباسام با حامد تماس گرفتم تا رسید مغازه و خدافظی کردیم.

بعد تلفن م رو چک کردم و دیدم عمه فرشته م زنگ زده بهمتعجب با تعجب رفتم از مامانم پرسیدم ک اونم گفت نمیدونم! شنیدم داره تلفن ت زنگ میخوره ولی فک نمیکردم فرشته باشه.

دیگه بهش زنگ زدم و کلی احوالم رو گرفت و تو یه جمله هم از مامان و بابام پرسید ، از دختراش پرسیدم ک گفت کاملیا امروز عروسی دوستش هانی دعوته.

گفتم: مگه عروسی هم گرفت؟تعجب

گفت: آره پسره براش تو باغ هم عروسی گرفته نزدیک کرج!

آخه این دوستش هنوز دو سال نیست شوهرش تصادف کرده و مرده و فورا بعد مرگ هم با یه آقایی ک قبلنها دوست پسرش بوده و ازدواج نکرده بود دوست شد و اون شب هم ک عروسی ش بود.

عمه م گفت: ب طلوع و یاسمین میگیم چطوری اینا دومی رو هم اینقد مفصل میگیرن شما تو یکی ش هم موندین

خوب یه جورایی عمه داشت ب من م میگفت، من م خندیدیم و گفتم: لابد ماها عرضه ش رو نداریم.

بعد بهم گفت: سرمه باور میکنی هنوز کادوی تولدت تو کیفم ـه وهی یادم میره بهت بدم شتعجب

ینی از همین جمله فهمیدم چقد عاشق عمه م هستم.ابله

خوب راستش یه جورایی حس کردم هم عمه و هم مامانم جفتی دلشون میخواد باهم حرف بزنن، بهرحال با تمام حرف و حدیث ها اینا 40 ساله همدیگه رو میشناسن و همیشه از هم خبر داشتن.

بعد رفتم پیش مامانم گفتم ک عمه چی ـا گفت و دوباره راجع ب کارش ک زنگ زده بود ب ویدا حرف زدیم.

بعد گفتم میخوام یه کیک درست کنم و مامانم هم داشت مربای هویج درست میکرد، خلاصه ک مادر و دختر کدبانو هستیمنیشخند

یه نوع کیک از انواع آپساید داون، با طعم کارامل و اناناس درست کردم. عالی شد، یه چیزی میگم، یه چیزی میشنویدخوشمزه

ببخشید وقت نکردم عکسا رو بریزم رو لپ تاپ، البته بچه های اینستایی عکسای پست امروز رو دیدن ، اما خوب شرمنده ک نتونستم برای شما هم بذارم. حالا اگه وقت کنم بعدا اضافه میکنم.

خودم یه کوچولو ازش خوردم .

رویا از موبایلش زنگ زد ک بهش گفتم قطع کن خودم میگیرم ت و وقتی باهاش تماس گرفتم پرسیدم: تو خونه ای؟ فک میکردم رفتی بیرون

گفت: نه دیگه، بعد کار رفتم ناخنهام رو درست کردم، از اونجا زنگ زدم ب مامانم و گفتم شام میرم بیرون و نمیام برای خونه دیدن ک گفت باشه ولی بعد پشیمون شدم و تماس گرفتم و گفتم نه میام، آخه دلم نیومد تنها بره، خونه ها روهم ک رفتیم دیدیم هیچ کدوم خوب نبودن.

خوب راستش حتی یه دونه از این حرفاش رو هم باور نکردم، چون مامان رویا روزای پنج شنبه تا 8 شب شیفت ـه و عملا امکان رفتن ب بنگاه و دیدن چند تا خونه یه جورایی محال بود و دیگه اینکه طبق حدسم سعید عمرا حاضر میشد دل از اون دهاتشون بکنه و بیاد دنبال رویا برن شام بیرون و بعد دوباره برگرده اونجا! ( آخه میدونید دیگه باید آخر هفته ها اونجا باشه! )

بازم برای اینکه مطمئن بشم حدسم چقد درسته درباره سعید پرسیدم ک گفت: همونجا موندن، دیگه فردا باهاش میرم بیرون

بازم تو دلم گفتم عمرا اون آدم جمعه ش رو واسه تو وقت بذاره،کاری ک حتی یک روز تعطیل هم واسه تو انجام نداده.

بعد رویا گفت: راستی اکرم خانوم زنگ زد، مامانم گفت جواب نمیدم رویا تو بردار ک گفتم اگه من بردارم مطمئن م تمام اون روز شهریور رو بهش میگم و شاید خوبیت نداشته باش، دیگه حدیثه برداشت، ب قول مامانم حالا میخواد سفارش بده فلانی قلبش درد میکنه یه دوا براش بگیر یا پیش فلان دکتر وقت

دیگه درباره خونه حرف زدیم و بازم واقعا از ته دلم دعا کردم ک زودتر یه خونه مناسب پیدا کنن، چون میدونم آدم استرس داشته باشه چقد بدهافسوس

یه بار حامد ساعت 11 شب تماس گرفت و از احوالم پرسید، و در حد یه حرف زدن گفتم ک باید یه همزن خوب بخرم، حالا مگه ول کرد، گفت بذار برم جمعه بازار رو بیارم و ببینم چیزی زده توش ک خوب باشه

نیم ساعت با من حرف زد، البته بین ش سراغ کاراش هم میرفت، دنبال همزن برقی میگشتهیپنوتیزم

مامانم تعجب کرده و بود و گفت: بهش بگو از صب دارم ب مامانم میگم واسش مهم نیست، تو چقد جدی میگیری حرفای من رو خنده

آخر شب هم تماس گرفت و اوضاع و احوالم بهتر بود، بجز درد پهلو ک چند وقتی گرفتارش شدم و حامد خیلی بابتش نگران بود و از اینکه من نسبت ب سلامتی م حساس نیستم گله مند بود.

خوابیده بودم و حوالی ساعت 3 صب بود ک تلفن اتاقم زنگ خوردتعجب پریدم رو تلفن و گوشی رو جواب دادم ک دیدم یه پسره ست ک با صدای آروم داره حرف میزنه و از س ک س و اینا میگهتعجب ینی اینقد فحشش دادم ، و بعد تلفن رو کشیدم، شماره ش هم یه موبایل ایرانسل بود، بخدا ملت روانی شدنسبز

/ 0 نظر / 77 بازدید