آخر هفته قبل !!! ( دل نوشت 516 )

حامد بهم زنگ زد و باهاش حرف زدم و کلی تشویقم کرد واسه وزن کشی و پرسید: اوضاع چطوره کم کردی یا نه؟

گفتم: آره این هفته اکی ـه.از خود راضی

برای دیدن عصرش هم قرار شد بعد از دکتر باهاش تماس بگیرم.

بعد بهش گفتم: راستی حامد چرا ب مناسبت دهه فجر برام هیچی نخریدی؟افسوس

با صدای حق ب جانبی گفت: خریدم، اما گذاشتم برای 22 بهمن بهت بدم.

ینی اینقد فی البداهه جواب داد ک دو تامون کلی بابتش خندیدیم.خنده

بعد از اینکه رسید خونه باهاش خدافظی کردم و خودمم کم کم اماده شدم و دیگه رفتم بیرون.

سوار تاکسی ها شدم و وقتی رسیدم ب مطب چند دقیقه ب دو مونده بود و در بسته بود!

بازم خانومها پشت در جلسه تشکیل داده بودن و هرکس از اون یکی میپرسید چقد لاغر کرده و تو چ مدت، اما من شنونده بودم تا زمانی ک یکی از خانومها ازم پرسید و جواب دادم و سوال بعدی هم ک مدت زمانش بود و وقتی ک گفتم یکی دیگه گفت واای شما تو اینهمه مدت اینقد کم، کم کردین، من تو دوماه این اندازه کم کردم!

حرصم گرفت و گفتم: عزیزم بسته ب اضافه وزن هم هست، شما همین الان 20 کیلو از من وزن تون بیشتره، پس قاعدتا زودتر از من هم این مقدار وزن رو کم کردین.

بعد هم چند نفر دیگه ب طرفداری من حرف زدن ک هرکسی یه جوره و دلیل نداره ک شما تو اون مدت اینقد کم کردی بقیه هم مثل شما باشن.

بالاخره در باز شد و هرکی پرید طرف یه صندلی ک زودتر جا بگیره درست مثل صندلی بازی.ابله

دوستان نگران نباشید من یک جای مناسب پیدا کردم.از خود راضی

تا اسمهامون رو بخونه یه دختره ک هفته قبل بار اولش بود کنارم نشسته بود، ازم یه کم سوال و جواب کرد و بعد من درباره هفته دوم رژیم ازش پرسیدم

اقا من یه چیزی بگم، از کسایی ک لوس حرف میزنن متنفرمسبز خو این چ طرز حرف زدن ـه، دخترای گندهمنتظر

بهم گفت خیلی بهتر از هفته قبل بوده و دوست پسرش بهش گفته اگه این هفته هم کم کنی یه جایزه پیشم داریابرو

خندیدم و ب شوخی گفتم: خوب بگو کم کردمنیشخند

یهو برگشت گفت: ینی میگی بیشعورهتعجب

حالا فک کنید همه این حرفا رو با ناز و ادا میگفت اونوقت اینجوری حرف میزد.

بالاخره اسممون رو منشی ش خوند و رفتیم داخل اتاق خانوم دکتر و یه چاق سلامتی باهاش کردیم و منتظر شدم تا نفرات قبل از من ک ب سمت میز حمله ور شده بودن ابله پرونده هاشون رو پیدا کنن ک یکی از پشت ب روی شونه م زد و گفت: سرمه سرمه خوبی؟

تا برگشتم شناختم، همکار سابق خواهرم بود. سلام و علیک گرم و نرمی کردم، معلوم بود فک میکرد من اشتباه گرفتم ش با فرد دیگه ای، انگار انتظار نداشت من بشناسم ش.

بعد از اینکه گفتم: بله میشناسمتون گفت: من از اسم و فامیل ت ک منشی خوند شناختم ت.

دیگه پرونده هامون رو پیدا کردیم و اون قبل از من رفت روی ترازو ک یک کیلو کرده بود و بعدش من رفتم ک خانوم دکتر گفت: آفرین دو کیلو

یهو نگاه کرد ب پرونده م و گفت: آفررین براش دست بزنید، جایزه 20 کیلویی ش رو بهش بدم. و یه سکه از همون پارسیانها در اورد و بهم داد و با صدای بلند ب منشی ش گفت: خانوم سرمه گولاییان جایزه 20 کیلویی دارن، یه جلسه دستگاه رایگان

و بعد رو ب همه گفت: راستی خانومها دستگاههام رو جدید خریدم، کیفت ش عالیه، اگه از قبلی ها راضی بودین اینا دیگه معجزه میکنن

و بعد ب من گفت: بالاخره 20 کیلو شد..

بعد نفرات بعدی رو وزن کرد ک یکی رو اخراج کرد چون اینهفته هم کم نکرده بودنگران وقتی اسم ها رو میخوند ک رژیم های اون افراد رو بنویسه ب من ک رسید گفت: الان نظرت راجع ب خودت چی ـه؟

گفتم: واقعا خوشحالم، قبلا یادمه هرکاری میخواستم بکنم میگفتم اول لاغر بشم بعد اون کار رو انجام بدم، حالا شاید اصن اون کاری ک میخواستم بکنم چاق و لاغری ربط نداشت اما همه ش موکول میشد ب زمانی ک لاغر کنم، ولی غیر از خودم مامانم همه ش یادتون میکنه و دعاتون میکنه

گفت: مرسی دستش درد نکنه

گفتم: ینی شما رو ک ندیده اما واقعا همه ش میگه خدا ب خانوم دکتر برکت بده ک باعث شد تو لاغر بشی

خانوم دکتر گفت: لطف میکنن، من ک کاری نکردم، خودت اراده کردی

دیگه حرف بالا گرفت و هرکسی از کارایی ک دوست داره انجام بده بعد لاغری و از اعتماد ب نفس هایی ک ب خاطر وزن بالا میاد پایین گفتن ک خانوم دکتر گفت: پس بذازید یه سری عکس بهتون نشون بدم ک مراجعه کننده ها واسم فرستادن از قبل و بعد رژیمشون، ینی یه وقتایی خودم هم باور نمیکنم ک اینها این بود و این شدن..

واقعا آدمهایی ک عکس قبل و بعدشون رو فرستاده بودن ،هر کدوم انگار یه آدم دیگه بودن، ب قول خانوم دکتر ادم حتی شخصیت ش هم عوض میشه!! ب من م گفت ک اگه میتونم یه عکس از قبل رفتن پیشش و الان م واسش بفرستم و وقتی اکی رو دادم تاکید کرد ک یادم نره و گفت خیلی دوست دارم یه سمینار بگیرم و همه افرادی رو ک بالای 20 کیلو پیش م کم کردن دعوت کنم..

وای اگه بشه چقد باحال میشه هاخیال باطل

بعدش برنامه هامون رو داد ب منشی و همه برگشتیم ب سالن و یه سری جدید رفتن تو اتاق دکتر و بعد منشی ش اسمهامون رو میخوند و رژیم هامون رو میداد تو این فاصله هم همکار خواهرم اینقد ازم سوال و جواب کرد ک داشتم دیوونه شدم کلافهک خدا رو شکر نوبت دستگاه ش رسید و رفت.اوه

وقتی نوبت گرفتن برگه م شد منشی درباره زمان دستگاه استفاده کردن و اینکه میخوام چ ناحیه ای رو برم گفت ک بهش گفتم: من میخوام آخر تغذیه م یه دوره بیام برای دستگاه، این یه جلسه رو هم بذارید روی همون چهارجلسه و همون موقع استفاده میکنم.

خلاصه ک برگه م رو گرفتم و اومدم بیرون و زنگ زدم ب حامد، وقتی فهمید دو کیلو کم کردم تعجب کرده بود و انتظارش رو نداشت. بعد درباره اینکه چی کار کنم و کجا برم پرسیدم ک گفت: میترسم مثل اون سری بشه ک اومدی و معطل شدی

گفتم: باشه پس من میرم خونه

راستش خودم هم از خدا خواسته بودم، روزایی ک دکتر دارم و میرم پیش حامد واقعا وقتی برمیگردم خونه جنازه م ( البته دور از جونمابرو ) بس ک توی ترافیک می مونم!

دیگه برگشتم خونه و عمه م تو اتاق من جلوی تی وی دراز کشیده بود و داشت فوتبال میدید.یول

بعد سلام و علیک ازم پرسید: حتما نهار بیرون خوردی دیگهتعجب

اصن بگو خورده باشم، ب تو ک دیگه نباید جواب بدم! بعد هم خوبه تو نزدیک یه هفته ست اینجایی و داری میبینی من نهار نمیخورم بعد برم بیرون نهار بخورم ، در حالیکه میدونست نوبت دکتر دارم.

یه قاشق از خورش آلو و اسفناج ب اصرار مامانم ک هی میگفت فوق العاده شده خوردم اما بهش گفتم واقعا دوست ندارم.نگران

شب هم خانوم همسایه با یه ظرف بزرگ و پر آش اومد در خونه مون، معلوم بود میخواست بیاد تو خونه مون بشینه اما دید بابام جا انداخته وسط هال یهو یه قدم برداشت ب عقب و گفت فقط اومده بودم احوالپرسی

بعد مامانم احوال شوهرش رو پرسید ک گفت: چون آخر سال ـه اصن نمی بینمیش، صب زود از خونه بیرون میره و آخر شب دیر وقت میاد خونه ( شوهر ش حسابدارـه و شرکت حسابرسی هم داره )

من م با خنده گفت: بهتر خانوم ب، راحتینخنده

مامانم یهو یکی زد تو کمرم و با خنده گفت: دختره پررو، ب توچه!

خانوم ب هم خندید و گفت : بخدا گل گفتی، شوهر خودش چی ـه ک تازه تو خونه هم باشه و آدم هی ببینتشخنده

بعدش یه کم از آش ـش خوردم، یه طعم خاصی داشت و میدونید دیگه من م سوسول ـم و دوست نداشتم.خجالت

با رویا حرف زدم و گفت: قراره شنبه سعید با سبی بیان و آخر هفته ش هم با مامانش اینا و دفعه بعدش رو ک برای بله برون ـه بیان اون خونه

گفت: خوب ب سلامتی

بعد گفت: راستی ب ندا گفتم ، خوب تا حالا خبر نداشتم، اینقد جیغ زد و خوشحالی کرد ک هی بهش میگفتم بس ـه ندا

وای ک دیگه از این حرفای رویا خسته شده بودم، همیشه همین طوره راجع ب هرکسی ک این دوست ـه همه تاییدش میکنن الا من! نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی چ درمورد کیوان و چ درمورد حمید هرچی گفتم درست از آب در اومد ، البته انشالا در باره سعید تفکراتم اشتباه باشه، اما کلا همیشه یه جوری میگه ک انگار ب من بگه ب هرکسی ک ماجرام رو گفتم خیلی خوشحال شده بجز تو!

آخر شب اون شب یادمه با حامد یه بحث درست و حسابی یه طرفه کردم برای این میگم یه طرفه چون حامد هیچی نمیگفت و من تخته گاز میرفتم ، میدونید دیگه تا من هم عصبانی میشم میگم خدافظ دیگه بهتر باهم نباشیم.ابله

قبلا یکی از دوستای خوب وبلاگی م ک شاید نخواد الان اینجا اسم ش رو بگم میگفت خوب شد طلاق دست زنها نیست، چون اگه من یکی میتونستم طلاق بگیرم ماهی یه بارشوهرم رو طلاق میدادم بس ک تا یه دعوا میشه میگم بریم جدا بشیم، خدایی ک واقعا راست گفتیخنده

پنج شنبه صب هنوز تو تختم بودم ک صدای حرفای مامان و عمه م رو شنیدم ک عمه م میگفت: وای چ خبره، میخوای غذا درست کنی؟ اینهمه غذا، حیف ـه

شب قبل ب مامانم گفته بودم برای فرداش مرغ شکم پر درست کنیم و مطمئین بودم با این شیرین عسل بازی های عمه م جلوی بابام ک بگه اینها خیلی غذا میپزن و اسراف میکنن و از این چرت و پرتها مامانم دیگه مرغ رو نمیذاره ک حدس م درست بود.

وقتی دوش م رو گرفتم مامانم گفت: سرمه واسه تو چی درست کنم؟ چون برای خودمون همون غذا قبلی ها رو گرم کردم، وقتی اونجوری میکنی ک وای چرا غذا درست میکنید و از این حرفا من م درست نکردم.

گفتم: اره شنیدم، خوب کاری کردی، من ک چیزی نمیخورم، در ضمن میخوام برم جشنواره.

بعد با حامد صحبت کردم ، نمیدونم چرا اون دو سه روز جن ـی شده بودم و هرکاری حامد میکرد خوب نمیشدم.بامن حرف نزن بهش گفتم میخوام برم جشنواره و بعد ک رسید مغازه خدافظی کردیم.

آماده شدم ک برم رویا زنگ زد و گفت: سرمه برات چند تا عکس تو وایبر میفرستم ببین نظرت راجع بهشون چی ـه، واسه هفته دیگه ک زنها میخوان بیان میخوام بپوشم.

عکس ها رو ک دیدم با تعجب گفتم: اینها ک مانتو هستن نه لباس، ینی تو خونه میخوای این رو بپوشی؟

گفت: اره سرمه، تو ک مامانم رو میدونی، جمعه سعید هم میاد، از نظر مامان من سعید نامحرم ـه و باید یه چیز این طوری بپوشم.

خوب جدا از اینکه خیلی پوشیده بود و تازه رویا میگفت زیرش یه بلوز یقه اسکی میخوام بپوشم، از طرح ش اصن خوشم نیومد اما با این حال از بین اونها یکی رو انتخاب کردم و گفتم ب نظرم این از بقیه بهتره

گفت: اا اتفاقا خودم هم از این بیشتر خوشم اومد، حالا منتظرم سعید بیاد دنبالم و باهم بریم مزون ـه

گفتم: باشه برو کاری هم داشتی تماس بگیر، من م دارم میرم جشنواره.

یه کم بهم خندید ک سرخوش م و تنهایی پا میشم میرم سینما.نیشخند

توی مسیر تا برسم سینما فصل کامل با حامد دعوا کردم. واقعا هم یادم نمیاد چرا الکی بهش گیر میدادم.یول

تا رسیدم فیلم رویای شیرین خیال میخواست شروع بشه و همه تو صف بودن و من م رفتم نفر آخر ایستادم ک سه تا دختر ب طرفم اومدن ( ک داشتن ساندویچ کالباس هم میخوردنافسوس ) و یکی شون نزدیک تر شد و گفت: یه نفرین؟

گفتم: بله

گفت: ما یه بلیط اضافه داریم، بفرمایید

گفتم: وای مرسی و ده تومن در اوردم و بهش دادم ک گفت: نه پول نمیخوایم، برای خودتون

نمیتونم بگم چقدرررررررر خوشحال شدم، اصن اینقد ب هم مزه داد، ینی فک کن صد بار ازشون تشکر کردم.ابله

فیلم ش بد نبود، سبک ش جدید بود و ب نظرم یه بار دیدن می ارزه. وقتی تموم شد هم اکثرا دست زدن.

از سالن ک اومدم بیرون زنگ زدم ب حامد و پرسید: الان میخوای چی کار کنی؟ بازم میخوای یه فیلم دیگه ببینی؟

گفتم: نه فک نکنم، چون اون فیلمهایی ک دوست دارم همه شون 8 شب ب بعدن و دیگه دیر وقته

گفت: پس من میام سمتت بریم بیرون

گفتم: خوب یه کاری کن، از این طرف بیا ( از کدوم طرفنیشخند ) ک من م بیام تا یه جایی

سوار اتوبوس شدم و خوش بختانه یه جای خالی بود و نشستم و با خیال راحت اخر خط پیاده شدم ک زنگ زدم ب حامد ک گفت: هنوز تو ترافیک م

کلی غر زدم و اونم هی میگفت خوب تقصیر من چی ـه، خودت الان داری میبینی چ وضعیتی

راست هم میگفت چراغ راهنما سبز و قرمز میشد اما ماشین ـی حرکت نمیکرد بس ک همه چی تو هم گره خورده بود.آخ

بالاخره حامد رو از بین ماشینها پیدا کردم و سوار شدم و بعد حامد پرسید: کجا بریم؟ بریم یه جا پارک کنیم بریم باهم خرید کنی؟

گفتم: خودت چیزی میخوای باهات میام اما واسه من نه، چون واقعا الان حوصله ندارم

بعد خودم بهش گفتم بریم یه کافی شاپ همون طرفها.

رفتیم و بازم درکنار هم بودن آرومم کرد، من یه قهوه فرانسه و حامد دمنوش سفارش داد . هنوز برامون نیاورده بودن ک باباش زنگ زد و گفت کی میای، مامانت رو میخوام ببرم خونه

حالا هنوز 6 هم نشده بودزبان حامد گفت: شما مامان رو ببر، من زود خودم رو میرسونم.

خلاصه ک دیگه نفهمیدیم چی خوردیم و چی نخوردیم و زود بلند شدیم و همین باعث شد دوباره اون خوی من بیدار بشه.شیطان

حامد از همونجا میخواست واسم ماگ بخره و هی میگفت یکی رو انتخاب کن اما حاال نداشتم و گفتم زودتر بریم ک تو هم ب کارت برسی.

خیلی هم ترافیک بود، یه جور ناجورآخ بالاخره بین مسیر پیاده شدم  و سوار تاکسی شدم و تا بخوام ب تاکسی دوم برسم یه دامن خریدم واسه خودم. ینی این چند وقته اینقد لباس خریدم ، هر یه روز در میون فک کنم زنگ در خونه مون رو میزنن یا پست چی یا پیک و یه لباسی چیزی ک سفارش دادم رو واسم میارن، ولی بازم مطمئن م ک یه جا بخوام برم میگم هیچی ندارم.ابله

همون موقع ک کارتم رو داده بودم ب خانوم فروشنده ـه تا کارت بکشه، خواهرم ک خارج ـه زنگ زد بهم و گوشی رو ک برداشتم رمز کارتم رو هم ب خانومه گفتم، خواهرم گفت : ینی چی؟ منظورت چیه؟

گفتم: هیچی بابا دامن گرفتم دارم داره کارت میکشه

گفت: چی؟ رمز ت رو ب یه نفر دیگه میگیتعجب

گفتم: برو عامو، یه نفر چی ـه، الان ده نفر دیگه هم کنارم ایستادن ، خیلی خارجکی هستیابرو

کلی سر این موضوع خندیدیم و بعد بهش گفتم: باورت میشه دامن سایز یک خریدم؟مژه

گفت: آره چون اینجا یه فروشگاهی هست ک ایکس اس ـش از سایز مدیوم ـه بقیه جاهاست، من هر وقت میرم همون ایکس اس میگیرم، احتمالا اونجایی ک تو رفتی هم همین طور بوده ک تو سایز یک گرفتیخنثی

دیگه یه کم حرف زدیم و خندیدیم تا رسید سرکارش و خدافظی کردیم و وقتی رسیدم خونه ب حامد اطلاع دادم و بعد هم ب کارام رسیدم تا رویا تماس گرفت.

پرسیدم: چ خبر؟ گرفتی؟

گفت: آره راستش یه رنگ دیگه بذار بپوشم و عکس ش رو واست بفرستم.

خوب از چیزی ک دیدم وحشت کردم، همون مدلی بود ک بهم نشون داده بود اما رنگ بدتر! یه مانتو مشکی ک پایین ش گل های قرمز داشت و استین ش هم گل قرمز، یه چیزی بی ارتباط با مراسم شادی اونم برای خود عروس! از همه بدتر اینکه براش گشاد هم بود، ینی ملغمه ی از بدی ها رو داشت اول بهش نگفتم اما سری بعد ک تماس گرفتم گفتم رویا راستش خوشم نیومده عوض ش کن!

گفت: آره اتفاقا خودم هم پشیمونم چرا همون سرمه ای رو ک نشون ت دادم نگرفتم. اون سورمه ای بود با گلهای سبز ب جای قرمز.

بازم از مامانش گفت ک واقعا ایراد میگیره و حوصله نداره اون روز ازش حرف بشنوه، خوب من مطمئن م ک مامان رویا این طوری هست اما از اون طرف هم میدونم رویا ب خاطر خود سعید و خانواده ش بیشتر داره این جوری لباس میپوشه.

بعد پرسیدم:  با سعید رفتی؟ دید خریدات رو؟

گفت : نه دیگه دیدم تا سعید بیاد دیر میشه، خودم با آژانس رفتم و وقتی کارم تموم شد اومد اونجا دنبالم و بهش هم نشون دادم و خیلی خوشش اومد و گفت خیلی قشنگه! میتونی بعدا هم بپوشی ش ! ( چ مقتصد هم هستابرو ) فقط نه تو خیابون هاتعجب

ینی از این مانتو بلند تر و پوشیده تر وجود نداره، من نمیدونم دقیقا ب خاطر چی ش نمیتونست رویا این رو بیرون بپوشه!یول

بعد زنگ زد ب مزون داره و اونم گفت ک جمعه ها تعطیلیم و شنبه بده ب پیک برامون بیاره و سورمه ای ش رو برات بفرستیم.

آخرشب هم حامد تماس گرفت ک بازم همون سرمه عنق بودم واسش، الهی دشمن ش بمیره:دی ک من اینقد باهاش بد رفتار میکنم!خجالتماچ

جمعه صب قبل هنوز تو تخت م بودم ک عمه م گفت واسش زنگ بزنن ب آژانس و دیگه این بار هیشکی هم بهش تعارف نکرد ک بمونه و وقتی ک ماشین اومد مامانم تا دم در همراهی ش کرد و وسایل ش رو برد و رفت.

حامد تماس گرفت، گفتم شاید برم جشنواره و قرار شد خبر بدم اما نمیدونم چی شد ک نشد و نرفتم.

برای ظهر هم ب مامان گفتم بساط مرغ شکم پر رو راه بندازیمنیشخند و وقتی درست شد یه کم از سینه مرغ ش خوردم، واقعا ک چقد خوشمزه ست این غذاخوشمزه

بعد با رویا صحبت کردم و گفت: سعید ک از دیشب همون دهاتشونن ـهسبز و قراره بیاد دنبالم ک باهم بریم بیرون

نمیدونم باور میکنید یا نه اما مطمئن بودم عمرا این ادم زودتر از 11، 12 شب بیاد.

بعد گفت: راستی سرمه مهشید بهم گفته رویا چ عجله دارین یکی از مراسم هاتون رو میخواین این خونه بگیرید و یکی رو اون خونه، خوب دوتاش رو بذارید همون خونه، این جوری زشته حالا ب نظر تو بد ـه

گفتم: خوب مهشید از چ نظر میگفت زشته؟

گفت: نمیدونم والا

گفتم: نه خوب اینا جمعه میان ، شما جمعه هفته بعدش اسباب کشی دارین، نه بد نیست.

گفت: راستی سعید ب خواهراش و مادرش واسه جمعه هفته دیگه گفته و همه اکی رو دادن و ب مامانم هم گفتن و دیگه اکی شد واسه هفته دیگه

گفتم: خوب ب سلامتی

خلاصه تا عصر همین جور ی گذشت تا حامد اومد دنبالم ، براش غذا بردم اما اینقد از حرفام ناراحت بود ک گفت اصن میل ندارم، بعدا میخورم.

پرسید: کجا بریم؟

گفتم: نمیدونم، فرقی نداره، هرجا خواستی برو

گفت: بریم فرحزاد؟

اکی رو دادم و وقتی رسیدیم فرحزاد سفره خونه ش رو من انتخاب کردم و رفتیم نشستیم و کلی حرف زدیم و حامد هزار باره شرایط کاری ش رو گفت: ک این طوری و باید بالای سرکارگر باشم و هزار بار دست مشتری غذای خوب بده و یک بار بد ، همون یه بار ب چشم ش میاد و مشتری میپره و بعد گفت: مثلا کترینگ چند روز پیش شعله گاز کم و زیاد شده و اینها نفهمیدن زیر برنج خاموش شده و خواهرم هم اون روز نبوده و وقتی فهمیدن و روشن کردن دوباره، برنج یه کم وا رفته بوده، فرداش یکی از جاها کنسل کرد و گفت دیگه برامون غذا نیارید، ب همین راحتی

البته ک من م از موضع م کوتاه نمیومدم اما ته ش میدونستم نه کاری از دست حامد برمیاد و نه من میخوام کاری کنم.

دیگه طرفای 8 بلند شدیم و توی راه هم باهم صحبت کردیم سجاد هم زنگ زد و گفت مادبزرگ زنش فوت کرده و میخواد بره شهرشون ک حامد بهش گفت برو یکی دو روزه برگرد.

وقتی قطع کرد با تعجب پرسیدم: مگه سجاد زن داره؟

گفت: سری آخری ک رفت مرخصی وقتی برگشت گفت نمیدونم دخترعمه ش رو واسش گرفتن، دختردایی ش رو خلاصه با یکی عقد کرده بود

اینقد حرصم گرفته بود سجاد هم زن گرفته دقیقا نمیدونم چرا، شاید چون همیشه ب حامد میگفت اهل زن و اینا نیستزبان ولی دیگه حس کردم ک ب اندازه کافی غر زدم و حامد هم ب اندازه کافی هرچی باید بهم بگه رو گفته و دیگه اینکه وقتشه خوب بشم.چشمک

حامد سرخیابون پیاده م کرد و تا آخرین لحظه هم ازم تشکر میکرد و اینکه فک میکنه چی کار کنه تا اوضاع واسه من بهتر بشه.

رسیدم خونه و لباسام رو عوض کردم و با حامد صحبت کردم تا رسید مغازه و بعد هم ب کارام رسیدم و براش سه تا قلب با نمد تو سایزهای مختلف درست کردم و یکی یه چوب هم زدم ب ماتحتشون ک شاید عاقبت عشق دستش بیاد.ابله

آخر شب ک دوباره زنگ زد و حال و احوالم یه کم بهتر شده بود.

/ 0 نظر / 96 بازدید