آخر هفته پرغصه !!! ( دل نوشت 491 )

بالاخره خوابم برد اما بازم ب نسبت زود بیدار شدم.

حامد اس داد ک عزیزم دارم میرم مغازه، هر وقت بیدار شدی زنگ بزن، باهاش تماس گرفتم و گفتم: بیدارم و با هم صحبت کردیم.

قرار شد واسه عصر هم بهم خبر بده ک چی کار کنیم. بعدش من ب کارام رسیدم و البته بماند ک وسطاش هی زنگ میزدم ب حامد و غر میزدم و دوباره خدافظی میکردم. :))

برای نهار هم اس دادم ب خواهرم و ازش پرسیدم ک غذا خورده یا نه و وقتی گفت نه، گفتم پس واستون سوخاری سفارش میدم.

همون موقع خودش زنگ زد و گفت: من اول میخوام یه کم خرید کنم و نمیدونم کی میرسم خونه، سوخاری رو هم باید داغ خورد، خودتم ک نمیخوری، نمیخواد واسه من م بگیری، اگه چیزی بخوام خودم میخرم.

ب بابام هم گفتم و اونم گفت پس برای شام سفارش بده ک بخوریم.

با جفت عمه ها هم صحبت کردم و مهری بهم گفت فردا من و فرشته و بهاره و کاملیا و کیمیا خونه ژیلا دعوتیم، ژاله هم قراره بیاد.

طرفای ساعت 4 بود ک خواهرم اومد خونه . میخواستم پاشم چایی درست کنم چون روز قبل هم وقتی از دانشگاه اومده بودیم چای تازه دم نداشتیم اما اون روز هم مشتری داشتم و بعدش هم کلا فراموش م شد.

دیگه خودش چایی دم کرد و از من هم پرسید میخورم یا نه ک جواب منفی بود. بعد هم با بابام صحبت میکرد و وقتی ک من رفتم توی هال یه پالتو آورده بود و از بابام میپرسید ک همین پالتویی ک مامان می پوشه دیگه؟

بماند ک بابای من م کلا تو نخ این چیزا نیست و نتونست کمک آنچنانی بکنه.

همون موقع ها حامد باهام تماس گرفت و گفت میاد دنبالم بریم بیرون ، در حال آماده شدن بودم ک خواهرم اومد سر وقت شال و روسری های من و گفت: برای مامان میخوام ببرم، همه ش همونا رو سر میکنه...

خون خون ـم رو میخورد اما چیزی نگفتم . وقتی آماده شدم رفتم توی اتاق مامانم اینا ک خواهرم سرکمدشون بود و داشت واسه مامان کیف انتخاب میکرد ک ببره، دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با لحن بد و طلبکارانه ای پرسیدم: واسه چی داری اینها رو میبری؟

خواهرم دوباره همون حرفا رو تکرار کرد ک مامان همه ش تکراری لباس میپوشه و از بس ک اونا رو تن کرده کهنه شدن!

با همون لحن گفتم: خیال برگشت نداره؟

خواهرم هم لحنش تغییر کرد و گفت: چ یه روز بخواد بمونه چ بیشتر، وقتی اینهمه لباس داره چرا نبرم بپوشه و بعد مکثی کرد و با حرص گفت: چرا اینجوری حرف میزنی؟ چرا لحن تمسخر آمیز ـه؟!

من م منتظر همین حرف بودم ک بترکم و ..............

یادم نیست دقیقا از چی شروع کردم اما یادم ـه ک با داد گفتم: حتی یه نگاه هم نیومدی ب گوشی من بکنی، حتی یه بار هم دستت نگرفتی و بگی مبارک، من تو هرجمعی ، هر خانواده ای ک رفتم اولین کاری ک کردن دیدن گوشی م بوده و تو اولین نفری بود ک اینقد بی تفاوت بود واست.

خواهرم هم ک دیگه لحنش تند شده بود گفت: تو یه بار احوال دخترای من رو پرسیدی؟؟

نمیدونم بگم چقد متعجب شدم از این حرف!! گفتم: من ک واسشون گیره سر و کش و اینا گرفته بودم!!!!

گفت: آره بهم دادیشون و گفتی اینا رو بده ب دخترا ولی یه احوالپرسی ازشون نکردی!!!

گفتم: برای اینکه من با مامان حرف میزنم، برای اینکه من با خود دخترا حرف میزنم..

ب قول یکی از بچه ها آخه این چ حرفیه ک احوالشون رو نپرسیدی، خوب واضح ـه ک تو عاشق هستی و ملودی هستی!

بعدا ک داشتم واسه رویا تعریف میکردم گفتم: خیلی جالبه ک خواهر من از اینکه احوال دختراش رو نپرسیدم ناراحت شده، اما از اون طرف وقتی من میگم چرا مامان نمیاد میگه چی کارش داری!!

ینی خودش ک مادر بچه هاست از یه احوال نپرسیدن خاله بچه ها ناراحت شده اما از اون طرف من ک میگم چرا مامان برنمیگرده ب نظرش یه خواسته نامعقوله!!

خلاصه ک دعوامون ب همین جا ها ختم نشد ، از صدای ما بابام از تو هال اومد تو اتاق و یه کم ایستاد و مثل همیشه چپ چپ نگاه کرد ک چرا دعوا میکنیم!! آخه نه اینکه خودش اصلا اهل بلند حرف زدن و عصبانی شدن نیست!! براش این حرکت ما عجیب بود!!

فقط رو ب خواهرم گفت: آروم تر! صدا میره بیرون و برگشت تو هال!

اما من و خواهرم ب بحث کردن ادامه دادیم و باز هم دقیق یادم نیست ک چی ب چی شد فقط خاطرم هست ک خواهرم گفت: تو 32 ساله چی کار مامان داری؟! حالا خیلی میاد اینجا ب حرفاش گوش میکنی !!!!!!!!!!

گفتم: خیلی پررویی، هفت ساله زندگی مون داره روی تو میچرخه، تو ک از من بزرگتری نتونستی زندگی خودت رو جمع و جور کنی اونوقت ب من این حرفا رو میزنی.

بعد من م واسه اینکه حرصش بگیره گفتم: والا هرکی من رو میبینه دهنش باز می مونه ک اینهمه لاغر شدم، فقط تو بودی ک یخ کرده گفتی لاغر شدی ( حالا این رو بگم ک کلا مدل خواهرم همونجوری حرف زدن ـه، ینی برعکس من ک با کلی هیجانات و شلوغ کاری حرف میزنم! )

گفت: واقعا ک، من ک اینهمه بهت گفتم... والا ما ک چند ساله داریم بهت میگیم کم کن، ب نفع خودته، دیدی تازه ب حرف ما!! رسیدی، ولی با یه مشت دوست ناباب!!!!!!!!!!!!!! میگردیی

گفتم: برو بابا تو هم ، والا ما از بچگی با هرکی دوست بودیم از نظر شما ناباب بوده، باز خوبه آدم دوست ناباب داشته باشه تا اینکه دوستی نداشته باشه.

گفت: نه اتفاقا من م زیاد دوست دارم و همه شون میگن چطور خواهرت یه هفته نمیاد از بچه هات نگه داری کنه!!!

گفتم: اولا من وظیفه ای ندارم، در ثانی ب دوستات بگو مادر من 7 ساله زندگی ش رو ول کرده و داره از بچه های من مراقبت میکنه دیگه جایی برای اینکه کسی کاری کنه نمونده.

بعد خواهرم گفت: دو روز توی این خونه بودم یه چایی واسه من دم نکرده بودی، خودم اومدم دم کردم تازه از تو هم میپرسم میخوری یا نه. تو اینجا میزبان بودی و باید از من پذیرایی میکردی

گفتم: اوووووووه چ ب چشم ت اومده یه سوال، خوب من م برای غذا ازت سوال کردم و دیروز واست پختم ، در ضمن ب مامانت میگفتی سرخونه زندگی ش باشه، وقتی میومدی با چای و شیرینی و غذا ازت پذیرایی میکرد، هم مامان اونجا در خدمتت باشه و هم من اینجا!! تازه چطوری ک هر زمان دعوا میشه ب من میگن تو اینجا هیچ کاره ای و همه چی مال ماست، حالا اینجا من شدم میزبان!!

خوب شاید باید یه فلاش بک ب دعوای روز قبل ش ک گفتم با بابام کردم، بندازم اما واقعا از حال و حوصله م خارج ـه، فقط طبق اکثر اوقات ک بحثمون میشه اشاره ب این کرد ک همه چیز در تملک اون و مال اونه!

تا این رو گفتم بابام ک دیگه ساکت تو هال ب حرفای ما گوش میداد یهو صداش بلند شد و رو ب خواهرم گفت: راست میگه، این رو راست میگه این اینجا مهمانه!!!!!!

نمیدونم شاید گفتن این حرفا و این چیزا ب قول مامانم از دهن لقی من باشه!! و درست نباشه، خصوصا اینکه آدم از اعضای خانواده و یا کسی ک دوست داره بدی هاشون رو فراموش میکنه ولی وقتی واسه کسی تعریف کنه اون نفر یادش نمیره اما خوب من میگم دیگه هرکسی میخواد هرجوری قضاوت کنه !

بابای من فقط کافی ـه یکی از توی خانواده با من دعواش بشه، واقعا بابتش خوشحال میشه ( اینها همه نظرات من ـه ها ) برای این گفتم توی خانواده ک خوب اگه با کسی بحثم بشه نه واقعا اینجوری نیست.

خلاصه ک این بار هم بجای اینکه یه بزرگی بکنه و بین ما یه میانجی گری خوبی بکنه، تازه با این لحنی ک اره این مهمانه اوضاع رو بدتر کرد و بعد هم ب خواهرم گفت: بذار زمان همه چی رو مشخص میکنه

ک واقعا من هنوزم نمیفهمم ینی چی و زمان چ ربطی ب بحث ما داشت!!! ک خواهرم هم همین رو گفت! و بابام جواب داد: برای من! برای من مشخص میکنه!!!!

بعد هم دوباره رو ب خواهرم گفت: تو امشب مسافری اعصاب خودت رو خورد نکن، ول کن و اضافه کرد ک صدا میره بیرون و باز هم واسه اینکه کم نیاره گفت: البته ک واسه من مهم نیست ولی بهتره ک صدا نره

میخواستم بگم اونی ک صب ب صب تو پارکینگ و لابی داد میزنه خوبه شمایید!! اونوقت نگران دو تا داد و بیداد هستید ک بره بیرون؟! ک تازه امکانش کم بود و وقتی دید ما تموم نمیکنیم صدای تلویزیون رو تا آخررر بلند کرد ک قطعا یکی در خونه رد میشد نمیتونست بفهمه این صدای تی وی ـه و ب نظرم ب داد بیشتر شبیه بود.

دیگه نتونستم تو خونه بمونم کوفته ای ک روز قبل درست کرده بودم رو گرم کردم و برداشتم و زدم بیرون و اشکام دیگه سرازیر شدن. زنگ زدم ب حامد، نزدیک بود و توی ترافیک.

تا بیاد همین جوری اشکام رو ک میومدن پایین پاک کردم، وقتی نشستم تو ماشین سعی کردم چشم تو چشم نشیم اما فورا متوجه شد و گفت: چرا ناراحتی ؟ واسه چی گریه کردی؟

خییلیی اصرار کرد اما چیزی نگفتم بجز اینکه بحثم شده. بعد کنار خیابون ایستاد ک غذاش بخوره و هی میگفت: چقد خوشمزه ست

بهش گفتم: تو ک میگی مامانت استاد کوفته ست، بگو ببینم این بهتر یا اونابرو

خندید و گفت: این ک عالیه ، اما باور کن هرکدوم یه مدل درست میکنید، مامانم با آلو و زرشک اما مال تو تخم مرغ داره و تند ـه.

هر یه لقمه ای هم ک میخورد ب زور ب من میگفت تو هم بایدغذا بخوری و یا میپرسید جریان چی بوده؟ چرا ناراحتی!!

بعد ازم پرسید: با من میام طرف مغازه یا برمیگردی ؟

گفتم: نه میام.

توی راه همه چی خوب بود تا نزدیکای مغازه من پیاده شدم و همین ک جدا شدیم از هم دوباره زدم زیر گریه!!

رویا باهام تماس گرفت ک بگه داره با سعید میره بیرون ک فهمید من دارم گریه میکنم و عصبی شد و هی دلداری م میداد.

تصمیم گرفتم راه برگشت رو ک ب نسبت طولانی هم هست، پیاده برگردم ک از در سینما رد شدم و دیدم بجای اینکه بخوام تو سرما پیاده روی کنم ، برم یه فیلم ببینم و وقتی سانس ها رو هم خوندم و دیدم ده دقیقه بعدش شیار 143 شروع میشه مطمئن شدم ک بهترین گزینه ست.

همون موقع حامد تماس گرفت و بهش گفتم ، یه کم مِن و مِن کرد و گفت یهو چی شد تصمیم گرفتی بری سینما، قرار نبود ک.. و از خرید بلیط تا باز شدن در اون سالنی ک این فیلم توش نمایش داده میشد باهم صحبت کردیم.

 

 

فیلم قشنگ و ناراحت کنند ای بود. اما دیوونه شدم بس ک اقای مسن کناری م ک با خانواده ش اومده بود، برای دردهای مادرانه! آه کشید !!!!

نزدیک 9 بود ک فیلم تموم شد و تا اومدم بیرون زنگ زدم ب حامد ک گفت: اا اتفاقا همین الان داشتم ب ساعت نگاه میکردم و گفتم دیگه فیلم تموم شده بهش زنگ بزنم ک خودت تماس گرفتی.

بازم باهم کلییییییی حرف زد تا رسیدم خونه!

رویا هم یه بار توی سینما و یه بار هم نزدیک خونه مون باهام تماس گرفت!

خونه ک رسیدم وخیال حامد راحت شد خدافظی کرد ک بره سراغ کارهاش، من م زنگ زدم ب رویا، خوبی ش هم این بود ک خونه تنها بودم و میدونستم بابام خواهرم رو برده فرودگاه.

دیگه کلی صحبت کردیم و هی رویا میگفت من ک همه جور ـه حق رو ب تو میدم! من ـی ک توی تمام زندگی تو هستم و ازش خبر دارم حتی یه درصد هم نمیتونم بگم تو مقصری!!

چی بگم والا، شاید اگه بهم میگفت اینجای کار تو هم اشتباهه میگفتم خووب پس من م دارم راه رو کج میرم اما اینجوری ...

بعد ب کارای خودم رسیدم تا  آخر شب ک حامد زنگ زد و بازم ازم سوال و جواب کرد ک چ خبر و چی کار میکنی و کلی قربون صدقه م رفت ک از اون حس و حال در بیام.

پنج شنبه هم از صب مشغول بودم، خدا رو شکر اون دو روز اینقد سرم ب کار مشغول بود ک کمتر میتونستم فک کنم و تا عصر سرم شلوغ بود.

فقط بین ـش رویا زنگ زد، قرار بود اون روز بره خونه عمو سعید و جلوی مهشید جوری وانمود کرد ک منتظر من ـه و تا ساعت 2 اینا بیام دیگه.

یه بار دیگه هم تماس گرفت و گفت ب نظرت باید دارم میرم خونه ش چیزی براش ببرم؟ ک جواب دادم نه دیگه، دفعه قبل ک با مهشید اینا رفتی مگه نگفتی واسش کاکائو بردی؟ پس الان دیگه نمیخواد.

طرفای 4 بود ک حامد زنگ زد و گفت دارم میام سمتت!

اما راستش من اصن حال موندن تو خونه رو نداشتم واسه همین با اینکه باشه بهش گفته بودم، خودم آماده شدم و رفتم ب سمت مغازه ش.

توی راه ک بودم حامد زنگ زد و گفت ک داره میاد سمتم، من م بهش گفتم نزدیکم و قرار شد کمی جلوتر از تاکسی پیاده شم تا حامد بهم برسه.

تا حامد برسه زنگ زدم ب سمیه و با هم صحبت کردیم، خیلی از جریانات رو واسش گفتم و اونم چون خیلی مشکل داره با خانواده ش اینا کاملا متوجه میشد ک چی میگم...

حامد ک رسید سوار ماشین ش شدم و یه کم خوش و بش کردم و بعد پرسید کجا بریم؟

گفتم: بریم درکه؟

توی راه هم کلی آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم و حامد هم هی میگفت میخوام ببرم بهت کباب بدم ک تمام مشکلاتت حل بشه :دی

رسیدیم درکه، یه جور عجیبی خلوت بود، بعد ک در سفره خونه ها رو نگاه کردیم دیدیم همه شوووووون پلمپ بودن!!!! ینی یه چیز عجیبی هااا!! هی میرفتیم بعدی و بعدی هم مثل قبلی درش بسته بود!

دیگه وقتی ناامید شدیم ب حامد یه جای دیگه رو پیشنهاد دادم ک بریم و بهش گفتم ک دوست دارم من دعوتت کنم.

وقتی رسیدیم تو پارکینگ پاساژ پارک کردیم و رفتیم بالا و توی رستوران.

منو رو آوردن و بعد از کمی نگاه کردن ب این نتیجه رسیدیم ک 1/2 مرغ سفارش بدیم و یه سالاد مخصوص. برای نوشیدنی هم یه آب معدنی و یه کوکتل ..

زمان سفارش پسره ازمون درباره میزان تندی غذا پرسید و من از هات ک یکی مونده ب آخری بود رو انتخاب کردم اما پسره گفت ک خیلی تنده و دیگه راضی مون کرد ک همون کمترین رو ک لِمون اند هرب بود رو انتخاب کنیم.

 

 

سالادمون ک تموم شد غذامون هم آماده شد.

 

 

وسطای غذامون بود ک پسره با یه لبخند مغرورانه ای اومد سمتمون و با خنده گفت: غذاتون چطوره؟ تند ـه؟

راستش برای من یکی تند نبود گرچه حامد میگفت چرا تند ـه و تو گویا با رژیم گرفتن حس چشایی ت رو هم از دست دادی :دی ، برای همین گفتم: تند نیست معمولی ـه!!

دلم میخواست میشد اینجا شکل پسره رو بعد از شنیدن این حرف میکشیدم:)) یهو چشماش از حدقه زد بیرون و گفت: تند نیست؟ خوب میخواین سس تند واستون بیارم؟

اما من ک قصدم نبود دیگه بخورم تشکر کردم و گفتم نه مرسی.

داشتیم غذامون رو میخوردیم ک مامانم زنگ زد، دودل بودم واسه جواب دادن ک آخرسر برداشتم و حرف زدم ، سوال کرد ک کجا هستم و چی دارم میخورم ، حامد هم گفت بده من صحبت کنم و بابت چیزایی ک فرستادن تشکر کنم، برای همین صحبتم ک تموم شد گفتم گوشی رو دادم ب حامد و اونم با مامانم حرف زد و یه کم هم از هوا و اینا صحبت کردن و بعد هم گوشی رو دوباره داد دست من ک خدافظی کردم.

بعد از اون هم کارتم رو دادم ب حامد و بهش گفتم نه نگو قرار گذاشتیم دیگه، من دوست دارم این بار من دعوت کرده باشم..

از اونجا ک اومدیم بیرون یه کم پاساژ گردی کردیم و بعد هم رفتیم پارکینگ و اومدیم سمت خونه ک من بین راه پیاده شدم و سوار یه تاکسی شدم و سر خیابونمون پیاده.

رسیدم خونه و زنگ زدم ب حامد و باهم صحبت کردم تا رسید مغازه ، یه کم راجع ب حرفای مامانم گفت و بعد هم گفت راستی سرمه یادم رفت بهت بگم اون ترشی انبه نبودها! ترشی لیمو بود!

بعد زنگ زدم ب عمه م، مامانم گفته بود  ک واسه فردا نهار دعوتتون کرده، خودم تماس گرفتم و میخواست همین رو بگه ک فردا فاطی ( خواهر شوهرش ) و بچه هاش هستن شما هم بیاین.

خودم با مامانم تماس گرفتم، میخواستم ازش بهش بگم چرا از اتفاقاتی ک افتاده یه کلمه حرف نمیزنی اما نتونستم و فقط راجع ب ترشی گفتم و خدافظی کردم.

دوباره تا شب مشغول کارم شدم ، برای همین با رویا هم نتونستم زیاد صحبت کنم و فقط فهمیدم خیلی بهش خوش گذشته بود.

آخر شب دیگه حس کردم فشارم افتاده و مجبور شدم یه کم غذا بخورم :دی

والا بخدا این هفته هم خیییلی رعایت کردم، اما حتی 100 گرم هم کم نکردم، دیگه دیوونه شدم با این وزنم، هرکی جای من بود تا حالا 20 کیلو کم کرده بود. یه کم هم همین وزن کم نکردن این هفته م هم روم تاثیر بد گذاشته. :((

حامد هم مثل هرشب زنگ زد و مثل اکثر مواقع خوش برخورد باهام صحبت کرد تا رسید خونه.

جمعه صب بابام اومد تو اتاقم و یه کم سر و صدا کرد ک من بیدار شم و وقتی کله م رو بلند کردم گفت: نمیدونم خبر داری یا نه اما امروز خونه فرشته دعوتیم، شما هم میای؟

گفتم: نمیدونم!!

گفت: منتظرت بمونم؟

گفتم: نه اگه بخوام خودم میام.

تا رفت آماده بشه من م از سرجام بلند شدم و دوش گرفتم و وقتی اومدم بیرون بابام داشت میرفت و پرسید: منتظرت بمونم آماده بشی؟

ب یه نه اکتفا کردم و ب کارای خودم مشغول شدم و بابام رفت.

ساعت 11 اینا بود ک زنگ زدم ب مامانم، گفت پیش فریده بودم و الان اومدیم کباب بگیرم برای نهار.

یه کوچولو صحبت کردم، مامانم یه عادتی جدیدا پیدا کرده ( نمیدونم اینا درست ـن یا توهمات من ولی خوب حس من ـه ) ک تا باهاش صحبت میکنم و یه کم ک مکث میکنم میگه خوب کاری نداری؟؟!! انگار میخواد از حرف زدن با من فرار کنه!!

بازم همین کاررو کرد و من چون از قبل ناراحت بودم ک چرا هیچی درمورد بحثی ک پیش اومده نمیگه ، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم ( خانواده م میگن یکی از مشکلاتت همینه، قطعا هست اما من بازم مسبب ـش رو خود اونا میدونم، چمیدونم ! )و گفتم: چرا اینجوری میکنید؟ چرا هر زمان ک دارید با من حرف میزنید هی میخواین خدافظی کنید و ..

خوب بازم یادم نیست دقیقا چ حرفایی اول و چ حرفایی دوم زده شد اما من دوباره همون حرفا رو زدم ک شورـش رو در آوردین بس ک اونجایید و من خسته شدم و این ک همه واسشون کار شما جالبه ک اینهمه موندین و ..

مامانم هم جواب میداد ک: کسی جایگاه و شرایط ما رو نداره، اونا هم تو زندگی شون یه مشکلاتی دارن ک تو خبر نداری، تو دهن لقی!!! و میری همه چیز رو ب همه میگی و تو وبت مینویسی، بقیه اینجوری نیستن، اونها هم میخونن و یه طرفه قضاوت میکنن و بتو حرف میزنن، تو بی احترامی میکنی ، تو بد حرف میزنی ... البته دختری ک نه درس بخونه و نه کار بکنه معلومه اخلاقش اینجوری میشه..

حالا شماها نمیدونید ک اما دوستام میدونن من قبلا کار میکردم هر روز صب با دعوا و گریه از خونه میومدم بیرون چون بابام میگفت این کار در شان تو ـه؟ در حالیکه من حدود صد نفر دفتر بیمه دار زیر دستم بودن و از لحاظ شغلی و حتی مالی اوضاعم خوب بود، ک خوب رییس اونجا عاشقم شده بود و هی میگفت تو هرچی میخوای بگو من واست میخرم و هرکاری میخوای بگو برات انجام میدم فقط با من باش ک دیگه اومدم بیرون .. و هر بار ک ب مامانم یادآوری میکنم اون روزا رو میگه اووووه حالا تو هم، یه چیزی میگفتیم اونموقع...

بعد من از اینکه اگه من نبودم عمرا تو نمیتونستی اینهمه اونجا بمونی و بابا رو تنها بذاری گفتم و مامانم هم گفت: نه بابا اینجوری هم نیست!! چرا ما رو میخوای ناتوان و وابسته ب خودت جلوه بدی.

بعد هم گفت ک تو کبابی هستم و نمیتونم دیگه صحبت کنم ، من م گفتم چطور من ساعت 8 شب خونه دوستم هستم زنگ میزنی و بدون سلام و علیک با اون لحن میپرسی هنوز اونجایی؟ نرفتی خونه؟ شما چطور رعایت نمیکنی ......

بالاخره خدافظی کردیم و همون موقع حامد زنگ زد، ب نظرم عصبی بود ک وقتی گفت امروز خونه مون جلسه بود و داشتن غذا میپختن، حدس زدم مامانش از صب بیدارش کرده و بهش گفته برو از خونه بیرون ، چون حامد جمعه ها رو معمولا یه کم دیرتر میره مغازه.

داشت میرفت خرید و وقتی ازم پرسید چته ، دیگه این بار زدم زیر گریه و هق هق میکردم و بهش گفتم خسته شدم، خستهه و فقط از این گفتم ک مامانم براش مهم نیست من اینجا تنهام و بیاد.

دیگه حامد کلی دلداری م داد و گفت: میخوای بیام دنبال ت بریم بیرون؟

گفتم: نه میدونم ک باید بری مغازه برو، ولی اگه میتونی قبلش بیا و من رو ببر خونه عمه م.

خدافظی کردم ک آماده بشم ، یه زنگ هم زدم رویا ک جواب نداد. حامد خریدش رو ک کرد زنگ زد بهم و من م در خونه رو قفل کردم و رفتم دم در ک رویا زنگ زد و پرسید کجام و براش یه کوچولو گفتم جریان رو و اونم گفت: میخوای من با مامانت حرف بزنم؟

گفتم: بدم نمیاد اما خوب فایده ای هم فک نکنم داشته باشه.. خوب تو از دیروز بگو چ خبر؟

گفت: عالی بود سرمه، ینی هرچیزی ک توی این 12 روز فهمیده بود دوست دارم، از شکلات و پاستیل و ذرت مکزیکی و پسته بگیر تا نون خامه ای و شیرینی ناپلئونی و انگور بی دونه...

گفتم: دستش درد نکنه پس خیلی خوب بوده. امروز نمیرید بیرون؟

گفت: نه رفتن ماشین بخرن

گفتم: چیی؟

گفت: فعلا یه پرشیا برای دم دستی!!

لازم ـه بگم بازم نمیتونم باور کنم ک سعید اون اندازه ک رویا میگه پولدار باشه؟! خصوصا با پرشیا خریدنش! نمیگم پرشیا بد ـه ها، حداقل واسه خود من ک ماشین ندارم قطعا خیلی هم خوبه اما یه آدمی در اون اندازه پولدار حتی ماشین دم دستی ش ک ازقضا فقط هم همین ماشین رو داره و نه مثلا این دم دستی باشه و یه شاسی بلند برای تفریح تو خونه ش باشه نمیتونه چیز دندون گیری باشه... چمیدونم والا..

حامد رسید، براش موز برده بودم و هی میگفتم: چرا موزی رو ک آوردم نمیخوری؟ اونم نصفش رو خورد و ب زووور گفت تو خیلی وقته تقویت نشدی و میدونم میوه نمیخوری باید خودت بقیه ش رو بخوری، عصبی شده بودم و گفتم: میفهمی من بهت میگم تو این هفته حتی صد گرم هم محض رضای خدا یه بار نیومده وزنم پایین و بعد بره بالا ،  اما قبول نکرد ک نکرد.

یکمی جلوتر از آپارتمان عمه اینا ک ایستاد و خواستم پیاده شم ک گفتم: حاااااااااااااامد اون بابام ـهههههههه

بابام پشت ب من با فاصله کمی ایستاده بود و بعد از اون هم بابای طلوع و یاسمین!!!

رفتم زیر داشبورد اما میخندیدیم، حامد هم هی میگفت سرمه تو رو خدا آروم، با این صدای خنده های تو الان همه از تو خونه هاشون هم در میان وای ب حال بابات اینا ک همین جان..

وقتی ازمون فاصله گرفتن و حامد شرایط رو سبز!! اعلام کرد در ماشین رو خواستم باز کنم ک یهو بابام صورتش رو برگردوند البته دیگه فاصله ش دور شده بود از ما، ولی من دوباره رفتم پایین و میخندیدم .

بالاخره در فرصت مقتضی!!! پریدم پایین :)) و رفتم در خونه عمه اینا و زنگشون زدم و سالم ب مقصد رسیدم :دی

بجز عمه مهری و فرشته و علیرضا ک حموم بود، عمه فاطی ( عمه کاملیاینا ) و دختراش بودن، با همه سلام و علیک کردم و عمه فاطی بهم گفت سرمه چقد خوب شدی، چقد لاغر شدی!!

گفتم: آره ولی ده کیلو دیگه باید هنوز کم کنم :((

البته همه بهم گفتن چ خبره ده کیلو، 5 تا دیگه کم کنی عالی ـه! حالا فعلا من همتم رو گذاشتم روی همون ده کیلو تا ببینم چی میشه.

ب حامد زنگ زدم ببینم از مرز !! گذشته یا نه ک با خنده گفت: سرمه اگه بدونی بابات چطوری با اون آقا صحبت میکرد، انگار داره با زیر دستش حرف میزنه..

میدونم ک راست گفت چون لحن همیشگی بابام همین ـه!

کمی بعد کاملیاینا با بابام اینا اومدن و وقتی هم کیمیا اومد دخترا رفتن توی آشپزخونه کمک مامانشون، کیمیا غذاها رو چشید و دید کم نمک ـن، کلی با مامانش دعوا کرد ک الان تو واسه خودت غذا نپختی ک، مهمون دعوت کردی و غذاهات بیمزه ـن!!

کاملیا هم ب طرفداری از کیمیا حرف ها رو همین تکرار کرد. بعد درباره کیان اینا پرسیدیم ک نمیاین؟ عمه م گفت نه ویلای کردانن، شوفاژهای اونجا خراب شده!!! از دیروز تا حالا نیومده شوفاژ کار ( خوب کاملا معلوم بود ک دروغ ـه، اگه اونجا شوفاژ نداشت اونا تو اون سرما رفته بودن اونجا چی کار!! )

اینجا یهو عمه مهری م ب طرفداری از کیان گفت: بیچاره داره دوتا خونه رو میگردونه ک یهو کامیا گفت: خاله کیان چ کاری واسه این خونه میکنه؟ چ کاری میکنه ک میگی اینجا رو داره میگردونه؟ همه ش ک ما داریم کارها رو میکنیم و بعد از همین حرف جنگ جهانی رخ داد ک بیا و ببین..

عمه فرشته م هم ریز ریز طرف پسرش رو گرفت و ب کاملیا و کیمیا یه جورایی برخورد و عمه م گفت نه منظورم خونه خودشون بود و کیمیا گفت: خوب مرد خونه ش ـه، ینی میخوای ب کارای خونه خودش هم نرسه؟ مگه شوهرای ما نمیکنن؟

اما عمه مهری م دیگه دست بردار نبود و یکی کاملیا میگفت و یکی اون، فقط خوبی ش این بود ک مردها همه تو پذیرایی نشسته بودن و اصن متوجه حرفای زنها نشدن.

برای نهار عمه م مرغ تیکه تو فر و خورش بادمجون و برنج زعفرونی و سبزی پلو و یه خورش ک بنام خورش شلغم ک میگفت خورش مربوط ب عربهاست رو درست کرده بود ک فک کنم همه خوردن و خییلی هم دوست داشتن بجز من ک حتی نمیتونستم نگاهش هم بکنم. کیمیا هم سوپ جو درست کرده بود و آورده بود.

همون موقع رویا زنگ زد و یه کم باهاش حرف زدم و از این گفت ک مامانش اکی رو داده و دیگه همه چی جور شده و فقط قراره تا مامانش میره یزد و برگرده این دو تا هم چند جلسه برن مشاوره ازدواج.

وقتی برگشتم سر میز عمه م تو آشپزخونه بود و واسم سوپ جو نگه داشته بود و خودش هم داشت قرص فشار میخورد و گفت: دیگه تحمل ندارم، یه بحث میشه میریزم بهم. میخواستم مهری رو نگم، دلم سوخت گفتم تنهاست.

خوب فک کنم قبلا گفتم ک من اصن از دستپخت عمه م خوشم نمیاد. البته این بار چون رژیم بودم بابت این موضوع خوشحال هم بودم، برای اینکه یه چیزی خورده باشم یه کم سالاد با یه تیکه کوچیک مرغ خوردم.

عصر هم ک ب دیدن فوتبال واسه آقایون گذشت و خانومها هم این بار توی پذیرایی جمع شدن ک بعد رضا هم بهمون اضافه شد و امیرمهدی ویولون میزد و بقیه باهاش اون آهنگ رو میخوندیم، خیلی خوب بود.

بعد کاملیا ب عمه ش گفت کیک درست کنه و بماند ک فرشون خراب بود و کلی داستان دار شد تا آماده شد.

حامد طرفای 6 زنگ زد و گفت: سرمه دارم میام سمتت، فقط ماشین رو دادم ب خواهرم و بدون ماشینم.

گفتم: پس با اتوبوس بیا

گفت: نه حوصله ندارم هی هر ایستگاه بایسته.

گفتم: آخه راحتتره، تازه اونجوری باید بازم تاکسی عوض کنی و اینکه جمعه عصره و نه ماشین هست و نه مسافر

اما قبول نکرد و گفت نه حال اتوبوس ندارم و با تاکسی اومد

بابام هم آماده شد و از من پرسید ک باهاش برمیگردم خونه یا نه ک گفتم نه!

مامانم هم تماس گرفت و گفت: ظهر بهت گفتم خودم زنگ میزنم ، خواستم باهات حرف بزنم ک وقتی فهمید خونه عمه ینا هستم خدافظی کرد.

بعد از اون واسه حامد یه سری غذا ریختم توی ظرف یه بار مصرف ک حامد بعدش کلی بهش برخورد ک چرا از خونه عمه اینا غذا آوردم و گفت لطفا دفعه دیگه این کار رو نکن!! وقتی رسید زنگ زد گفت دم در ـم بیا.

شب قبل از کاملیا خواسته بودم ک کرم دور چشمی رو ک گفته بود از شرکتشون واسه خودش گرفته و استفاده نمیکنه واسم بیاره. قبل رفتن ازش گرفتم و 60 تومن ب نفعم شد. :))

بعد هم از همه خدافظی کردم و رفتم پایین ک حامد منتظرم ایستاده بود و دیگه تو اون سرما کلی قدم زدیم و هی حامد میگفت چرا لباس ت اینقد کم ـه و یا اصراررر میکرد ک باید کاپشن من رو بپوشی. ینی رسما دهن م رو صاف کرد.

یه فروشگاهی هست ک هرچیزی مربوط ب لوازم خونه بشه اونجا داره و چند طبقه ست، ینی من می میرم واسه این فروشگاهه :دی و ب راحتی میتونم ساعتها توش وقت بگذرونم البته بدون اینکه چیزی بخرم از بس ک گرونه :)))

تا وارد شدیم بهمون یه سبد دادن و بعد هم یه دختره ازمون شماره تلفن خواست ک گفتم شماره م رو قبلا داده بودم اما گفت لطفا دوباره بنویسید و بعد هم آدرس اینستای فروشگاه رو داد.

و بعد فروشگاه گردی ما شروع شد، این باجه تلفن رو ببینید، خدایی نمیدونم کارایی ش چی میتونه باشه اما قیمت ش 17 میلیون بود :|

البته 17 میلیون ک نه! شونزده میلیون و نهصد و نود تومن بود!!! :دی

 

 

بعد ب حامد گفتم: فک کن این رو میخریم و یه گوشه خونه مون میذاریم :))) بعد هی من از توی این باجه زنگ میزنم ب رویا و سمیه :دی

این صندلی تک هم 18 میلیون بود و باز ب حامد گفتم ک فک کن این رو بذاریم یه گوشه خونه مون

حامد گفت: سرمه ما چقد خونه مون گوشه داره :))))

 

 

بعد حامد یه کم بالا و پایین صندلی رو نگاه کرد و گفت: مگه دیوونه م 18 میلیون بدم ب این ( البته بگم این م 17 میلیون و نهصد و نود تومن بود ! ) خودم درست میکنم واست، از این هم بهتر در میارم :)))

این میز و صندلی ها رو هم  واسه یه قسمت آشپزخونه م بدم نیومد!! بگیرم ک حامد اولا گفت زشته و مثل زمان ناصرالدین شاه می مونم :)) بعد هم اینکه 16 میلیون بدم برای میز گوشه آشپزخونه م :دی و دوباره تاکید کرد خودم میسازم واست.

 

 

ولی حالا جدا از شوخی ب نظر من چیزای لوکس و تک زیادی داره ک خوب همه شون هم میلیونی وحشتناک ـن، مثلا من یه کاسه کوچولو مسی رنگ برداشتم و بدم نیومد و قیمتش 350 تومن بود، بماند ک حامد گفت مثل این کاسه ها می مونه ک تو سقا خونه ها ب آبخوری ها زنجیر کردن و تو از چی این خوشت اومده :((((

ب حامد گفتم: نردبون نمیخوای واسه مغازه؟ رفتیم از نزدیک دیدم ک زده نهصد و نود هزار تومن، حامد هم گفت ترجیح میدم بپرم تا از این نردبون استفاده کنم :))))

یا از این چترها ک من عاشقشونم و بالای میز صندلی ها میذارن دیدیم 12 میلیون، حامد میگفت ما خریدیم 1 میلیون، بهش گفتم  ینی الان 11 میلیون سود کردین، پس اون 11 میلیون الان چی شده؟ تو جیب کی رفته ؟ کجاست  :دی

خلاصه ک خیلییی حال داد و آخرش انر انر بدون کوچکترین خریدی اومدیم بیرون :دی

بعد حامد بهم گفت: سرمه تو واقعا فک میکنی من میتونم از اینجا واسه تو خرید کنم؟

گفتم: فعلا نه اما بعد ایشالااا

گفت: من ک مطمئن م تا آخر عمرم نمیتونم.

گفتم: اااههه اینقد بدم میاد ب کائنات انرژی منفی میفرستی، چرا نتونیم

گفت: راستش رو بخوای من کلی هم داشته باشم بازم دلم نمیاد اینهمه پول واسه این چیزا بدم!

گفتم: اشکال نداره، مهم من م ک دلم میاد و خودم انجام ش میدم. :دی

بعد دوباره پیدا رفتیم و بهش گفتم بیا غذا رو بخور و نشستیم تو یه ایستگاه اتوبوس :))) و حامد دو لقمه خورد و گفت دستپختش رو دوست ندارم!!

البته باید حدس میزدم وقتی خودم نمیخورم حامد دیگه عمرا از اون غذا بخوره ، بعد هم گفت اگه تو غذا میخوری بریم غذا بخوریم و من م گفتم نههههههه! ولی باهات میام و یه سالاد میخورم ک قبول نکرد.

بعد دوباره گیر داد ک بیا کاپشن من رو بپوش ک دیگه واقعا باهاش دعوام شد و گفتم: خسته م کردی، ب زور میگی موز بخور، ب زور میگی باید شام بخوری، ب زور میگی داری از سرما میلرزی و بیا کاپشن بپوش، ولم کن بذار هرجور راحتم همون کار رو بکنم

بجز اینکه گفت من بخاطر خودت میگم حرفی نزد و یه ماشین گرفتیم و رفتیم ب سمت مجموعه ای از کافی شاپها ک تا حالا نرفته بودیم.

وقتی پیاده شدیم، دو سه تا از کافی شاپها رو انتخاب کردیم و تا وارد میشدیم میگفتن شرمنده جا نداریم!!!

بالاخره توی یکی از کافی شاپها یه میز دونفره خالی بود، تا رفتیم نشستیم دوست حامد زنگ زد و من م یه کم منو رو نگاه کردم، من اینجوری م از در دروازه تو نمیرم از سوراخ سوزن چرا :)) خوب راستش قیمتهاش رو دیدم وحرصم گرفت اینقد گرون بود.

مثلا یه ظرف کوچیک کشک بادمجون میخواستم سفارش بدم دیدم نوشته 21 تومن، خوب چ خبره!!! بقیه ش هم همین طوری بود ، حرف حامد ک تموم گفتم: بلند شو بریم یه جای دیگه؟ واسه چی بابت یه چایی 20 تومن پول بدیم؟

حالا قبلا شده ک بشه ها، اما اون شب نمیدونم چرا لجم گرفته بود :دی حامد هی میگفت جدی؟ جدی؟

گفتم: آره، مطمئن م بارها واسه خودتون پیش اومده ک مشتری بیاد بشینه و قبل سفارش بره. چ فرقی داره حالا این بار ما

بالاخره بلند شدیم و یه جای دیگه ک نزدیک ب همونجا بود و قیمتهاش معقول تر بود قرار شد بریم.

یه تاکسی گیرمون اومد ک راه نمیرفت و حامد هم گفت: آقا میخواین پیاده بشیم هول بدیم :))))

بالاخره ب اون کافی شاپ رسیدیم و کنار یه گروه ک دو تا دختر و سه تا پسر بودن نشستیم، یکی از پسرها ایتالیایی بود و یکی از پسرها هم ایرانی بود و زنش ایتالیایی ک البته زنش همون ایتالیا بود و گفت خیلی دلش میخواد بیاد ایران رو بینه، دخترا هم معلوم بود متوجه میشن اما زیاد خوب نمیتونستن صحبت کنن، اما اون پسر سوم نه چیزی متوجه نمیشد از زبان ایتالیایی.

از توی منو دو تاچای ساده با یه شیرینی بلژیکی و یه شیرینی شکلاتی انتخاب کردیم و حامد رفت دستشویی خخخخ

تا حامد برگرده سفارشمون رو آورد.

 

 

دیگه یه کم باهم صحبت کردیم و بعد یه مردم شناسی کلی کردم، مثلا یه دختر و پسره از طبقه بالای کافی شاپ اومدن پایین و رفتن کنار میز دو تا خانوم ک نزدیک ب ما نشسته بودن و فهمیدم یکی شون مادر دختره ست و یکی دیگه مادر پسر ـه و اون دوتا رفته بودن طبقه بالا ک باهم حرف بزنن و یا همین گروه ایتالیایی ـه، مرد ایتالیایی ب مرد ایرانی ک زن ایتالیایی داشت گیر داده بود ک باید بری بین اون دو تا دختر بشینی تا من ازتون عکس بگیرم و مرد ـه میترسید و اخر اینقد بهش گفت ک راضی شد و وقتی رفت کنارشون نشست مرد ایتالیایی عکس نگرفت و گفت خوب حالا بلند شو :))

طرفای 9 بود ک بلند شدیم و بازم حامد ب جای اینکه یه راه اسونتر واسه برگشت خودش انتخاب کنه راه سخت تر رو انتخاب کرد ک اول من رو برسونه ، منتظر یه ماشین بودیم ک بیاد و یکی اومد و حامد داشت باهاش حرف میزد ک من گفتم نمیخواد و ولش کن.. حامد هم بهش برخورد چرا دستور میدم و اینجور برخورد میکنم و .. خلاصه ک سوار ماشین بعدی شدیم و قهر کردیم!!

فقط آخر سر حامد دستم رو ک یخ شده بود تو دستش گرفت و مثل همیشه بابت اینکه باهاش بیرون رفته بودم ازم تشکر کرد.

سر خیابونمون پیاده شدم و حامد هم رفت. رسیدم خونه و خودم باهاش تماس گرفتم و دوباره بحثمون شد و من م گفتم باهات قهرم!

گفت: دنیا برعکس ـه، والا من ناراحت شدم، اونوقت تو قهری؟

من م گفتم: خوب تو هم قهر باش، ولی خواستم بدونی من م قهرم :دی

دیگه تا رسید مغازه جر و بحثمون ادامه داشت و یه بار هم خودم دوباره بهش زنگ زدم و در حد یکی دو کلمه حرف زدیم چون خیلی کار داشت ولی بعدش خودش تا آخر شب چند بار تماس گرفت.

از اون طرف زنگ زدم ب مامانم وباهم صحبت کردیم.

هم اون کلی حرف زد و هم من با حرص حرف میزدم و جواب میدادم! آخر سر هم گفت من حتی یه دونه از حرفات رو قبول ندارم . تو خودت دختری نیستی از کسی کمک بگیری، پس نباید هم ناراحت بشی و اینکه خودم عاقل و بالغ م و میدونم چی کار باید بکنم و چ کاری درست ـه.

من م گفتم: سه ماهـی ک تهرانید هر روزش یه دکترید، دکتر رفتن هاتون واسه من ـه اونوقت بیرون رفتن و نگهداری بچه تون مال یکی دیگه

مامانم هم گفت: تو مثلا واسه من چی کار میکنی وقتایی ک دکتر میرم؟ من ک خودم میرم یا با بابات.

خلاصه ک اخرش همدیگه رو متهم کردیم ب خیلی حرفا زدیم( منظورم فحش یا بددهنی نیست ها ) و آخرش بدون اینکه ب کوچیکترین نتیجه ای برسیم خدافظی کردیم.

با رویا هم حرف زدم، دوباره بهم گفت کاش من با مامانت حرف میزدم، بهش گفتم اتفاقا خود مامانم هم گفت بگو یکی از همین دوستات با من صحبت کنه، اما دیگه چیزی واسم مهم نیست، مامانم اونجوری راحتتره، نمیخوام بیشتر از این بهش بگم بیا یا برگرد! خودش باید بخواد.

حرفای مامانم بی نهایت دلم رو شکوند ، قطعا ک حرفای من هم دل اون رو! ولی واقعا بهش حق نمیدم ک ناراحت باشه، خیلی جالبه از من انتظار داره و میگه وقتی من اونجام تو اصن غذا درست نمیکنی، بهش گفتم والا من هربار ک ب تو زنگ میزنم داری واسه اونا غذا میپزی ( قبلا گفتم ک خواهرم بدش میاد از آشپزی ) ، حالا ب ما ک میرسی ناراحت میشی از این موضوع یا اینکه من کمک نمیکنم؟ کما اینکه وقتی تو نیستی این کار رو میکنم.

نمیدونم از اون طرف هم مامانم بابت پول و لنگ نبودن تو این زمینه میگفت ک چقد حق ب گردنم داره و هیچ خانواده دیگه ای این کار رو نمیکنن.

بگذریم حرف زیاد زدی در این رابطه نمیدونم واقعا خودم و دوستام ک باهاشون در این رابطه خییلی حرف زدم واقعا کاملا حق با من ـه یا همونجور ک مامانم میگه حتی یه مورد هم تو این قضیه حرفای من درست نیست!!

آهان با این حرف مامانم هم واقعا خنده م گرفت ک اگه این پسره ( حامد!! ) ب تو محل میذاره ب خاطر من و بابات ـه ( ب قول فامیل دور من دیگه حرفی ندارم ! )

جریان اینکه خواهرم هم بهم گفته دوست ناباب داری و ناباب شدی رو گفتم و مامانم هم هی میگفت اووه حالا یه چیزی گفته!! گفتم چ جالبه حرفای اون یا خودت رو ک میگم تنها جوابت همین ـه ، ولی وقتی حرفای من میشه هزارتا چیز بد از کنارش میتونه در بیاد...............

آخر شب هم حامد تماس گرفت و بازم صحبتمون پستی بلندی داشت از قربون صدقه ب دعوا و دوباره عشق و عاشقی رسید :دی

ساعت 3 شب برگشت خونه  و کلی چرخید تو خیابون تا مامانش زنگ زد و رفت و وقتی رسید عصبانی گفت: تا کی باید بیرون بمونم؟ نکنه زود اومدم؟ ایشالا یه روزی میشه ک دیگه نمیام تو ا

/ 140 نظر / 219 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صدف

منم خیلی دوست دارم برم شیار 143 رو ببینم [افسوس] همه میگن خیلی خوبه [قلب] حتما"برنامه ریزی میکنم اگه شد این هفته برم [مغرور]

صدف

دشمنت شرمنده عزیززززززززززم [بغل][بغل][بغل]

صدف

مرسی سرمه ی مهربووووووووووونم [بغل] ممنونم عزیزز دلم [ماچ][ماچ]

صدف

به به شکلات و کیک شکلاتی [خوشمزه][خوشمزه][قلب][قلب]

صدف

چه کادوی خوبی [پلک] مررسی عزیزززم[ماچ][ماچ]

صدف

خیلی خوشحالم کردی سرمه ی مهربونم [ماچ] لطف کردی عزیزم [بغل] ببخشید که من با کلی ناخیر پستتو دیدم [خجالت]

ستاره برفی

سرمهههههههههه میبینی من چقد عقبم از پستات [نگران][کلافه]

ستاره برفی

چون از اون ماجراها گذشته نمی خوام چیزی بگم که باز برات یاداوری ـه اون لحظه ها بشه ... فقط آرزو می کنم که همیشه لبت خندون و دلت شاد و تنت سلامت باشه عزیزم [قلب]