سفرنامه اصفهانی !!! ( دل نوشت 542 )

از اتاق رفتم بیرون و از مامانم ک بابام رو ب داخل خونه صدا میکرد پرسیدم: باز چی شده؟

قبل از اینکه ماجرا رو بگم اول یه توضیحی درباره ساختمون بدم، تو این مدت بنا بر تاریخی ک خود سین لعنتی خواسته بود دوبار جلسه تشکیل شد اما نه خودش توی این جلسات اومد و نه کاف عوضی و فک و فامیل هاش، بعد هم صورت جلسه بردن در خونه هاشون ک توی اون اقای الف ب عنوان مدیر انتخاب شده بود رو بردن در خونه شون و امضا نکردن ، ینی نه تو جلسه اومدن و نه این آقا رو ب مدیریت قبول کردن و پول شارژ رو هم ندادن و گفته بودن پرداخت پول شارژ رو موکول میکنیم ب رای دادگاه ما!!! ک همه بهشون گفته بودن اولا پول شارژ چ ربطی داره ب نتیجه دادگاه و در ضمن اون ک سین لعنتی بوده شکایت کرده چرا شماها پرداخت نمیکنید ! تا وقتی ک قبض آخرین اخطار برای پرداخت گاز اومد، خوب گفته بودم سین لعنتی کلی پول از واحدها گرفته اما حتی قبض ها پرداخت نشده و هیچ صورت حسابی هم نمیده ک پولها چی شدن! این قبض ک اومد و کاف عوضی ک دید شروع کرد ب نوشتن نامه ک اقای مدیر هر اتفاقی بیوفته واسه تو پیگرد قانونی داره ک همسایه روبرویی ما براش زیر نامه نوشت ک مدیر انتخاب شده، شماها امضا نکردین و پول ندادین، در ضمن از خودرای بودن بپرهیزین، ک دیگه نامه و نامه چسبوندن ها شروع شد و با قلب کشیدن من تمام شد.نیشخند

چهارشنبه عصر هم در پارکینگ با ریموت باز نمیشد و کسی لم ش رو نمیدونست ک چطور باید دستی باز کرد بجز کاف عوضی ک خوب سازنده اینجا بوده، خانوم همسایه روبرویی هم عجله داشت و باید میرفت بیرون، تا بالاخره اومد کاف عوضی اومد از پارکینگ اومد تو و اینم رفت بهش گفت ک در خرابه چرا؟ چون همه حدس میزدیم کار اون باشه و بعدا هم فهمیدیم روغن ش رو خالی کرده بوده، اما کاف در جواب خانوم همسایه روبرویی شروع ب داد و بیداد کرده بود ک وقتی شوهرت زیر نامه های من رو خط خطیتعجب  ( منظور همون جواب های آقای همسایه بود، ببینید چقد بی تربیت ه سبز ) میکنه از این بدترش رو هم باید انتظار داشته باشین، این ک فعلا اولش ه!..

خلاصه ک برگردیم ب روز پنج شنبه، صب یکی از همسایه ها ب نام آقای میم داشته از خونه خارج میشده و کاف عوضی داشته ب درخت دم در اب میداد ه ک یقه آقاهه رو گرفته ک چرا شماها آب نمیدیدن، چرا همه چی باید گردن ما باشه! و خلاصه دعواشون شده شدید و اونم گفته مرد حسابی شماها تو جلسه نیومدین و صورت جلسه رو امضا نکردین و پول شارژ نمیدین و سرایدار قبلی رو رد کردین بی اجازه، پس مشکل شمایین ..

بابای من م ک نقش زورو داره!! زود میره بیرون و در حال جدا کردن این دو تا و البته بین ش با کاف عوضی هم خودش دعواش میشه، بعد کاف عوضی تو حرفاش میگه من و بچه هام مثل آقای ب ( ینی همسایه روبرویی مون ) نیستیم ک مثل حیوون سرمون رو بندازیم و بریم بیرون وبرامون مهم نباشه اب دادن ب درخت ها!! و خوب این روخانوم همسایه روبرویی شنیده بود ک درباره شوهرش داره این رو میگه و تماس با شوهرش گرفته بود و بهش گفته بود و ....

وقتی بابام داخل خونه اومد درباره حرف و حدیث هایی ک رد و بدل شده بود صحبت کرد و خانوم همسایه روبرویی هم تلفن کرد و کلی با مامانم حرف زد . بعدش من ب مامانم گفت: بابا برای چی رفت بیرون؟ میذاشت همدیگه رو بکشن ک البته نمیکشتن هم! اینهمه بار ما با اینها دعوامون شد، آیا یه بار یکی اومد بیرون؟!

خلاصه ک خودم سرم درد گرفته بود، از کارهای بابام هم بیشتر شد سر دردم. بعدش اومدم بخوابم ک خوابم نبرد تا طرفای ساعت 11 نیم ساعتی چشمام رو گذاشتم رو هم ک حامد تماس گرفت و گفت: میتونم تا قبل رفتن بیام ببینم ت

گفتم: نه ، دیروز وقتش بود نه امروز ک من مسافرم

دوباره شروع کرد ب تکرار حرفای شب قبل ش ک من میخواستم بیام و دیدی ک فاضلاب مغازه زد بالا و تا شب گیر اون بودم.

بعدش هم رویا تماس گرفت و با هم صحبت کردیم و من رفتم آرایشگاه موهام رو براشینگ کردم و بماند ک نفر قبلی من یه خانومه بود ک ماه بعد عروسی پسرش بود اما از صد تا عروس دنگ و فنگ خودش بیشتر بود و وقتی نوبت من شد ، بهناز بهم گفت : میبینی ما از صبح تا شب با چ دیوونه هایی سر و کار داریم! سر یه برشینگ و بافت مو پدرم رو در اورد.

حوالی ساعت 3 رسیدم خونه ، وسایلم رو تو کوله پشتی ک گل گلی نبودافسوس ریختم و در حین اینکه بابام هم هی میگفت زود باشید، دیر شد دیر شد و آماده شدم.

از زیر قران من و مامان رد شدیم و بابا بردمون فرودگاه. برای گرفتن کارت پرواز کلی آدم تو صف بودن، طوری ک یه گیت دیگه رو هم باز کردن، وقتی ب ما رسید یکی شون ب اون یکی گفت وای چ خبره! چقد مسافر داره این پرواز خسته شدم، هنوزم تموم نشده

این یکی خندید و گفت: خوب ایرباس دیگه، مسافرهاش زیادن.

بعد از اون هم رفتیم سالن دوم و یه خانومه تا اخرین لحظه با شوهرش بای بای میکرد و هی مثل دالی بازی میرفت پشت دیوار و دوباره در میومد و بای بای میکرد و شوهره هم براش ذووق میکردابرو

بعد ک رفتیم سالن دوم مامانم گفت: میخوام برم دستشویی.

گفتم: خوب بذار وقتی گفتن بیاین سوار هواپیما بشی برو، مگه ندیدی چقد مسافر داره و پرواز بزرگه، تا اینهمه آدم رو اتوبوس بخواد ببره دم هواپیما کلی زمان می بره

دیگه مامانم هم نشست و وقتی اولین بار اعلام کردن رفت سمت دستشویی ها، من برای خودم یا تو نت بودم یا با حامد ک دقیقه دقیقه  گزارش کار میگرفت حرف میزدم تا دیدم میگه برای آخرین بار اعلام میکنم مسافرین پرواز اصفهان ب گیت شماره 11 مراجعه کنند. با تعجب بلند شدم و رفتم دیدم هیچ مسافری دم ش نیست و منتطر ما ایستادن مامورهایول

گفتم: اقا من مسافر اصفهانم اما با مامانم، ولی مامانم نیست، نمیدونم کجا رفت ( دیگه توضیح ندادم دستشویی )

خلاصه هرچی موبایل مامان رو بگیر، یوزر بیزی! میزد. یکی از آقاهه گفت: اسم ش رو بگو پیج ش کنیم

گفتم: نه اقا خودش میاد، یه دقیقه صب کن

دیگه داشتم میگفتم فریبا.. ک دیدم  مامانم درحال موبایل صحبت کردن سلانه سلانه از ته سالن داره میاد

با دست اشاره کردم: مااامااان بیاااااااا

ک دیگه متوجه شد و اومد و گفت: وای دستشوویی ها رو برده بودن ته سالن!

بعد یکی از آقاها گفت: ایشون همراهتونن؟ شما ک گفتین همسرم هخنثی

گفتم: آقا من ک گفتم همسرم! این مامان فریباست خوب، آخه مامان فریبا اسم اقاست

آقاهه هم خندید و گفت: چمیدونم مثل بهبود فریبا، مگه فریبا نیست فامیلی شخنده

حالا تو اون هاگیر واگیر ک یه عده یه لنگ پا تو اتوبوس منتظر ما هستن، مامانم ب این اقاهه میگه: الهی زبون ت خیر باشه، وای فک کردی با همسرش اومده، ایشالا ب زودی بیادخنثی

خلاصه ک با صورت های شطرنجی شده وارد اتوبوس شدیمنیشخند و رفتیم پای پرواز!! آهان موقع دادن کارت پرواز ب آقاهه گفتیم یا جای خوب بهمون بده ، جامون دقیقا ردیف پشت فرست کلاس بود و جلوی پامون فضای خالی زیادی داشتیم ک خوب بود.

ب مامانم لطف کردم و گفتم کنار پنجره بشین، خودم هم وسط پیش یه اقاهه نشستم.

وقتی نشستیم مامانم گفت: من رو گذاشتی دم پنجره ک یه اتفاقی افتاد من زودتر یه طوری بشمیول

گفتم: عامو!!  مو تازه ب خیال خومون بشت لطف کردُم! بیا جامون رو عوض کنیم

گفت: نه بابا شوخی کردم، اما دوست داری بیا این جا ک البته تغییری در جاهامون اتفاق نیوفتاد.

اقای کناری من تمام مدت سرش تو گوشی ش بود داشت یه متن رو میخوند ، مامانم هم هی میگفت: این چقد سرش تو گوشی شه، اعصابم خورد شدنیشخند

راننده!! هواپیمامون فامیلیش شیرزاد بود، ب مامانم گفتم: نه ک مثل خانوم شیرزاد باشهقهقهه اتفاقا یه جورایی هم بود چون هی گاز میداد !! بعد هواپیما اوج نمیگرفت ترمز دستی رو میکشید ، دوباره گاز میدادابله

موقع سرو غذا پرده قسمت بین ما و فرست کلاس رو کشیدن اما اندازه یه مربع خالی بود و من ب چشم خویشتن دیدم ک چی ها ک نمیدن بهشون، غذا و ابمیوه و نوشابه و چای و ...گریه ولی برای ما یه عصرونه چس مثقال بودزبان

البته ک من روزه بودم و نخوردم. بعد ب مامانم گفتم: دیگه هرجا بخوام برم فقط با فرست کلاس میرم

مامانم گفت: دختر کی هستی شما ک اینقد ادعات بالاست؟

گفتم: دختر هرکی هستم هستم، من تیپ م این جوریهعینک

غذاها رو جمع کردن و داشتیم مینشستیم ک هی شیرزاد گاز میداد و حاال من بدتر میشد، تا جایی ک حس کردم نمیتونم نفس بکشم و مامانم رو ک چشماش رو هم بود صدا زدم و گفتم: حالم بده

گفت: یه چیزی بدم بخوری؟

تامل نکردم و گفتم: اره

آب نبات و شیرینی از تو کیفش در اورد اما گفتم نمیتونم اینها رو بخورم؛ آبمیوه ای ک اوردن رو بهم بده؛

از توی بسته م آبمیوه رو نی کرد و اندازه دو قلوپ کوچولو خوردم و افتادم روی صندلی یه کم بهتر شده بودم اما نه کامل.

در تمام این مدت هم آقای کناری همچنان مشغول مطالعه بودن.آخ

بالاخره هواپیما نشست و تا گوشی رو روشن کردم حامد تماس گرفت و بهش جریان رو گفتم و کلی دعوام کرد ک چقد بدن ت ضعیف شده، چرا این جوری شدی تو!

بارها رو زود تحویل گرفتیم، یکی ش اولین بار اومد و یکی آخرینیشخند آژانس گرفتیم و رسیدیم خونه دخترعمه م ک منتظرمون بودن.

آهان تو راه ب مامانم گفتم ک ب کسی نگه دیگه روزه نیستم، چون حوصله نداشتم نصیحت بشنوم.

وای ک چقد حس نوستالژی داشت برام اون خونه، یادم افتاد ک ب تمام تابستون هایی ک ما الزاما! باید میرفتیم اونجا.

دخترعمه م و شوهرش از دیدن من وا رفتن اما عکس العمل شون بیشتر منفی بود مثبت.

لباسهامون رو عوض کردیم و دخترعمه م بعد از ده باری ک پرسید سرمه تو روزه ای یا اینکه چون سرمه روزه ست براش شربت نیوردم، برای مامانم شربت آبلیمو آورد. مامانم هم سوغاتی های بچه های دخترعمه م رو داد.

تایم کمی گذشته بود ک نشسته بودیم شوهرش دیگه نتونست تحمل کنه و گفت: شما خییلی لاغر کردین، خطرناکه اینهمه لاغری، همه چی بخورین و عوارض ش رو بعدا می بینید

مامانم هم فوری گفت: همین الان تو هواپیما حال ش بد شد

وای این رو مامانم گفت یک چپ چپی بهش نگاه کردم اما حرف ش رو زده بود و دیگه شوهرشهم نصیحت هاش رو بیشتر کرد و خود دختر عمه م از یکی از فامیل ها گفت ک 18 کیلو کم کرده و الان گاهی غش میکنه و ....عصبانی

وای ک ما تا کی می خوایم درباره دیگران نظر بدیم، کی میخوایم یاد بگیریم سدی درباره کارهای دیگران نباشیم...

خلاصه ک تا مامان گفت بریم؟ اکی رو دادم و پریدم آماده شدم و جعبه شیرینی ک مامان از تهران گرفته بود رو دست گرفتم و مامانم هم عروسک های هستی و ملودی رو آورد و تا ما بریم پایین آژانس هم رسیدیم.

تو راه مامانم بهم گفت رسیدیم با خنده سلام و علیک نکنی ها، برای تسلیت داریم میریم!

گفتم: خوب شد گفتی بخدا نیشخند بعد زنگ زدم ب خواهرم و گفتم داریم میایم و تا رسیدیم نزدیک 8 بود.

اول مامانم وارد شد و بعد من ، مادرشوهر خواهرم با  چشمهای گشاد شده نگاهم کرد و گفت: سرمه چقدر لاغر شدی، یه لحظه نشناختم ت.

بعد با تک تک افراد اونجا سلام و علیک کردم. خواهرشوهر خواهرم ک حامله ست، اینقد زشت شده بود و چون همیشه لاغر بود توی اون سایز دیدن ش هم برام جدید بود. برخوردش کاملا زننده بود، انگار باباش رو ما  کشته بودیم و الان اومده بودیم رضایت بگیریم و تا فرداش هم دقیقا همون مدل بود خنثی البته کلا با همه بجز مامان و خاله ش رفتارش همون بود.سبز

مادرشوهر خواهرم اومد پیش م و گفت: سرمه جان چی کار کردی؟ ب ما هم بگو..

بعدش با هستی و ملودی کلی بازی کردم تا آماده شدیم و ما با خواهرم اینا رفتیم ب سمت رستوران. توی راه هم حامد تماس گرفت و با علی صحبت کرد و بهش تسلیت گفت.

دو طرف خیابون رستوران مطلقا ممنوع بود اما همه با خیال راحت پارک کردن و رفتن رستوران یول

تا وارد رستوران شدیم اذان شد. دو تا میز بزرگ رو از قبل رزرو شده بود. و روی هر میز چهارنفری ک بهم چسبیده بودن یه دیس سالاد و یه ظرف پر زولبیا بامیه بود. و بعد گارسون برای همه آبجوش و نبات تعارف کرد ک اگه کسی روزه ست با اون افطار کنه.

کمی سالاد کشیده بودم ک سه نفر وارد شدن ک بعدا فهمیدم زن عمو و دختر عمو و پسرعموی علی هستن و پسرعمو و  دخترعمو روی صندلی های روبروی من و هستی ک کنار صندلی کنار من بود نشستن .

پسرعمو هنوز باسن مبارک رو نذاشته بود روی صندلی ک جوری ک من بشنوم اما مثلا ب خواهرش و مادرش ک کنار خواهره نشسته بود گفت: امشب رژیم رو بشکونیم و هنوز حرفش تموم نشده بود ک سلفون روی زولبیا بامیه رو برداشت و چند تایی انداخت بالا.ابرو

بعد سالاد کشید یه بار دو بار سه بارهیپنوتیزم  و دیگه داشت کل دیس خالی میشد ک خوشبختانه خورش ماست رسید و یه تنوعی ب غذا خوردنش دادخنثی

یکی دو قاشق از خورش ماست خوردم ، دوست دارم این غذا رو اما نمیتونم زیاد بخورمش. اما پسرعمو ظرف خورش خوری رو برداشت و نصف خورش ماست رو خالی کرد تو بشقابش هیپنوتیزم و داشت میخورد ک غذاهای اصلی رسید.

برای هر میز چهارنفری یه دیس پر مرغ و بادمجون و یه دیس کباب کوبیده و ی دیس سبزی پلو و یه دیس زرشک پلو گذاشتن .

دیدم داره تند تند برای خودش از غذاها میذاره و چون باید حواسم به هستی هم می بود ک غذا بخوره، فورا براش کمی از برنج سفید و یه سیخ کوبیده گذاشتم ک بچه بخوره خیلی هم بامزه بود غذا خوردنش مثلا اگه براش من پلو  میذاشتم تو قاشق ش پس میریخت تو بشقاب و میگفت خودم بلدم و دوباره خودش با زحمت همون کار رو میکرد.خنده

بعد برای خودم یه کوچولو از یکی از مرغ های تو دیس ک یه ران کامل مرغ بودن گذاشتم .  جالبی ش این بود ک خواهره هم ک جز چهارنفر میز ما بود اما از غذای روی این میز برنمیداشت و مادرش ک کنارش بود از روی میز خودش میذاشت تو بشقاب خواهره ک لابد مبادا از سهم برادره کم بشهخنثی

باورتون بشه یا نه تا ب خودم جنبیدم تمااام مرغهای توی دیس با بادمجون های دور چین ش خورده شده بودنگراندیدم فرصت فک کردن نیست و باید ضربتی عمل کنم برای همین یه سیخ کوبیده گذاشتم تو بشقابم و محکم بشقابم رو گرفتم مبادا همون رو هم بردارهاسترس

تو همون حین یه نفسی تازه کرد و با پسرخاله علی ک کنار هستی نشسته بود حرف زد و گفت: تو رژیممتعجب برنج رو کامل حذف کردمخنثی

خواستم بگم مومن جون هرکی دوست داری پلو بخور، با این رژیم تو مردم ورشکست میشن کهآخ

بعد وقتی بقیه کبابها رو خورد ب مامانش گفت: میشه از دیس مرغ ها رو از رو میزت بدیتعجب و یه ران کامل هم از توی دیس میز کناری برداشت ، بعد باقی خورش ماست ها رو خورد و آخر سر سالاد خورد هیپنوتیزم

مامانم یه طرف دیگه من نشسته بود و مثل من چشماش چهارتا بود، فقط بهم گفت: گرسنه موندی؟ بذار از غذای روی این میز بهت بدم

گفتم: ن من غذام رو خوردم.

بعد از جمع کردن غذاها یه دیس حلوا و یه دیس بزرگ انواع میوه ها روی هر میز گذاشتن و خوب انتظار ندارین ک بگم فقط نگاه کرد؟ً!

من دیگه حرفی ندارم.خنثی

بعد از تموم شدن غذاها و خدافظی با یه عده ، ما دوباره برگشتیم خونه مادرشوهر خواهرم و یه چایی خوردیم و خواهرم و شوهرش ما رو رسوندن خونه دختر عمه م و فقط دم پل خواجو من و خواهرم و مامانم پیاده شدیم و چند تا عکس گرفتیم و ب مامانم گفتم ک چقد گرسنمه!

تو راه ب دامادمون گفتم: ببخشید میخوام مردم شناسی خانواده ت رو کنمنیشخند و تمام چیزا رو ب اونهم گفتم و خندید و گفت:  ب تو چیزی رسید؟ شانس ت چ جایی نشسته بودیخنده

برعکس من ک دست م ب غذا درست کردن با حجم کم نمیرم، خواهرم از این هاست ک ب اصن زیاد نمیتونه غذا درست کنه، برای همین بهشون گفتم: یه وقت خونه تون نیاد، چون یا شما سکته میکنید یا اونخنده

کلید خونه دخترعمه م اینا رو داشتیم، و رفتیم داخل اما وقتی رسیدیم دیدیم خودش هنوز بیدار بود ، بهمون از عصر گفته بود قراره پیتزا درست کنیم، بعد از عوض کردن لباسهامون گفت: پیتزا نمیخورین؟

گفتم: نه مرسی

مامانم گفت: پیتزا دارین؟ چرا بیار سرمه گرسنه ستنیشخند

رفتیم تو اشپزخونه و دور میز نشستیم و پیتزا رو برامون اورد و مایی ک ادعای سیری میکردیم یخ یخ خوردیمخنده

بعد پرسید: چایی بیارم با شیرینی؟

گفتیم: نه شب ه، چایی خوردیم بعد از مامانم پرسیدم: راستی تو چ نوع شیرینی آورده بودی؟نیشخند

و خود دختر عمه م بلند شد و جعبه شیرینی ک مامانم اورده بود یه جعبه نون پنجره ای رو اورد و ما دوباره ریختیم سر شیرینی هاقهقهه

وسط مردم شناسی مون هی سوال میکرد: میوه بیارم؟ و ما هربار میگفتیم: نه بااابااا، دیگه اصن جا نداریم، بعد یه جا بین حرفامون مامانم گفت: راستی میوه چی دارینقهقهه

خلاصه ک میوه مون رو هم خوردیم و خوابیدیم.خنده پشت سر پسرعمو دامادمون حرف میزنم والا خودمون بدتریم کخنثی

از قبل چون گفته بودیم من جای سرد دوست دارم بخوابم ، برای من تو اتاق جا پهن کرده بودن و گفته بودن اون اتاق یخچال میشه!! و برای مامان تو هال ک سرد ش نشه، وای اینقد گرم بود، اینقد گرم بود ، تازه یه لحاف کرسی هم دخترعمه م گذاشته بود بندازم رومآخ

با اینکه مامان بهم گفته بود فردا 9 صب بریم میدون نقش جهان و من گفته بودم چ خبره مگه کله پاچه میخوایم بخوریم ک اینقد زود بریم، و میدونستم باید زود بیدار شم و شب قبل ش هم نخوابیده بودم، اما خوابم نبرد تا دم صبح.

طرفای ساعت 9 از گرما بیدار شدم آخه دیگه کولر و خاموش کرده بودن.خنثی رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون ک دختر عمه م گفت: مامان ت صبحونه خورده ، بیا تو هم بخور

گفتم: نه مرسی فک کن من م مثل خودتون روزه م، در ضمن من کلا ب خوردن صبحانه عادت ندارم

آقا چشم تون روز بد نبینه ما این رو گفتیم دیگه از در و دیوار بود ک نصیحت می بارید ، دخترعمه م و شوهرش همین جور حرف میزدن، حتی یه جا شوهرش گفت: اخه لاغری آدم رو زشت میکنه و صورت آدم رو دفرم ه میکنهتعجب

من م دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و گفتم: دلیل نمیشه چون شما ب یه چهره دیگه عادت دارین و الان یه چیز دیگه میبینید ینی بد شده، شما یه تصور دیگه از من داشتین همین، ولی من الان م رو میپسندم و مهم هم خودمم

دیگه این رو ک گفتم شوهردخترعمه م تقریبا ماست هاش رو کیسه کرد و یه کم مِن و مِن کرد و بعد حرف ش و راست و ریست کرد و آخر سر هم برای بچه هاش ک املت درست کرده بود ب زوور من رو هم وادار کرد ب خوردن چند لقمه ازشزبان

دختر عمه م اینا میخواستن برن برای بچه هاشون روپوش مدرسه بخرن، ما هم اماده شدیم و ما رو هم تا میدون نقش جهان بردن.

وقتی رسیدیم از این ماشین ها ک دور میدون بود جای دو نفر داشت، از مامانم پرسیدم بریم ؟

وقتی اکی رو داد و خواستیم سوار شیم راننده ش گفت: پولی ه ها!

مامانم گفت: ااا مگه توافق نشدهخنده

خلاصه ک یه دور زدیم باهاش ، تقریبا تمام مغازه های دور پاساژ بسته بودن و گفتن جمعه ها بسته ن.

بعد رفتیم تو پاساژ های پشت میدون ک کم کم باز شدن و ما هم قدرت خدا با اینکه خیلی هاشون بسته بودن اما خریدمون رو میکردیم.نیشخند

توی یه مغازهه یه دختره شونزده هفده ساله، شاید هم بیشتر، ب مامانش میگفت یه چیزی ک 5 تومن قیمت ش بود رو ب عنوان عیدی براش بخره و مادره میگفت حالا شاید فردا عید نشد و نخرید هم.خنثی

داشتیم قابلمه مسی میگرفتیم ک دخترعمه م اینا هم بهم زنگ زدن و گفتن ما داریم برمیگردیم ، ما هم گفتیم ک کمی دیگه کارمون تموم میشه و گفتن همونجایی ک پیاده مون کردن واسمون صبر میکنن .

صبح قبل از اومدن خواهرم به مامان زنگ زده بود ک دختر یکی از خانومای تو خونه مادرشوهرش اینا ، صبح از تهران رسیده برای مراسم امروز و میخواد شب هم برگرده، مامانش گفته اگه میشه با اتوبوس شما برگرده ک خیالش راحت تر باشه و مامانم زنگ زده بود و جا رزرو کرده بود و قرار شد پول رو واریز کنه ک تو مسیر برگشت یادمون افتاد ک هنوز پول رو نریخته و دم یه عابربانک ایستادیم و رفتیم ب سمت دخترعمه م اینا ک منتظرمون بودن

سر راه نزدیک خونه شون ما رو دم یه مغازه ای ک همیشه مامانم ازش خوراکی میخره پیاده کردن، من م واسه خانوم دکتر و رویا و حامد سوغاتی خریدم.

تا برسیم خونه و خواهرم هم دوباری تماس گرفت و گفت پس چرا نمیاین، منتظرتونن واسه نهار.

مامانم دوش گرفت و سریع لباس ها رو عوض کردیم و با آژانس رفتیم اونجا و بازم دخترعمه م برای شام دعوتمون کرد ک شب عید با هم باشیم و گفت کباب کوبیده میخوایم درست کنیم اما مامان گفت مطمئن نیست ک بتونیم بیایم.

بازم با یه جعبه شیرینی رفتیم و وقتی رسیدیم اونجا مادرشوهر خواهرم با یه لحنی بود پرسید تا حالا کجا بودین... خو ب تو چ زنیکهزبان

بعد غذا رو کشیدن و تعارف کردن ک بریم سر میز و وقتی ک رفتیم فقط من قیافه دو تا خانومی ک از دیروز صبح اومده بودن و دخترشون ک شب با ما هم مسیر بودن و مامان خودمم رو دیدم ک همه مثل من جا خورده بودن از دیدن غذا.

دو دیس سبزی پلو، یه پیرکس مرغ و بادمجون و چند سیخ کباب توی یه دیس و یه ظرف کوچیک سالاد ک همه از غذاهای دیشب بود نهارمون بود و گرم کرده بودن ک دوباره بخوریم.

حالا ما و فک و فامیل خودشون ک اونجا بودن هیچی، این دو تا خانوم ک زن دو تا استاد خیلی معروف خصوصا یکی شون در سطح ایران هستن، برای بابای علی تو شهر خواهرم اینا دو تا مراسم آنچنانی ب خرج خودشون گرفته بودن، ک فقط خواهرم و مادرشوهرش اینا توش شرکت کرده بودن و باید ب احترام اونها و همین جور دخترشون ک فقط برای مراسم یک روزه اومده بود، یه غذایی میذاشت حتی اگه غذاهای شب قبل رو هم گرم میکردن باز یه چیز جدید باید می بود.

نه یه ماست، نه یه سالاد درست و حسابی، نه یه سبزی.. خلاصه ک هیشکی زیاد نخورد و ب نظرم همه گرسنه موندیم.

وقتی خواهرم چایی اورد زیر لب گفتم جعبه شیرینی دیروز و امروز چی شد؟ چرا اینها هیچی ندارن، نه یه خرما تو خونه نه یه حلوا!!!!!!!

گفت: این کارها رو کرده ک از حالا خودش رو ب نداری بزنه، جعبه شیرینی دیروزتون رو گذاشت تو فریزرتعجب بذار از تو آشپزخونه بیاد میرم هر دوتاشون رو میارم.

وقتی خواهرم شیرینی ها رو اورد ینی همه مثل قحطی زده ها ریختن روش ، بعد هم میوه خوردیم و دیگه هرکی یه طرف رفت تو جلسهقهقهه

خواهرشوهر گنده دماغ خواهرم و مامان و خاله ش رفتن تو یه اتاق، اون دو تا خانوم با دخترشون تو یه اتاق، ما هم تو یه اتاقنیشخند

طرفای ساعت 5 بود ک خاله شوهرخواهرم ک یه چند دقیقه ای پشت پنجره منتظر بود ب خواهرش گفت : دادا اومد، دادا اومد بریم و مادرشوهر خواهرم رژ نارنجی ش رو زد یول و اونها زودتر رفتن.

حالا این دادا یی ک میگفتن بیشتر از 20 سال بوده ک باهاش قهر بودن، چون خونه مادرش رو بالا کشیده بود ولی از زمان مریضی بابای دامادمون آشتی کردن و هفته بعدش هم ک فوت کرد دیگه اینها شدن همه کاره، انگار ک نه انگار 20 سال ازشون خبری نبود و چنان دست ب گردن ک بیا و ببینخنثی

از قیافه های زن و شوهر هم بدجنسی می بارید، جالبی ش این بود ک دادا !! و خانواده ش محل مادره پیر و آرومشون ک پولش رو بالا کشیده بودن نمیذاشتن و هنوز باهاش قهر بودن.هیپنوتیزم

6 تا 7:30 مراسم سرخاک بود! چیزی ک ما تا حالا ندیده بودیم، ینی از نظر ما کسی هم بخواد تایم ب این طولانی بگیره خوب مسجد میگیره دیگه!

دیگه تا تموم شد و همه اومدن فاتحه بخونن 8 شد و میخواستیم برگردیم ک یهو مامان دامادمون افتاد رو قبر!! اولش کسی متوجه نشد ک یهو خواهرشوهر خواهرم با صدای بلند دایی شون یا همون دادا !! رو صدا کرد ک بیا، بیا مامان رو بگیر ابرو و همه دویدن و این جوری شد ک یهو صدای مادرشوهر خواهرم جیغ جیغی شد و اخ من نمیام و پاشو بریم خونه و ...

خلاصه ک تا رسیدیم نه و نیم اینا بود. نزدیکای خونه شون یه نونوایی دیدیم ک مامان گفت بیام نون بگیرم ازش، من م دیدم روبروش حلیم بادمجون میفروشن گفتم پس حلیم بادمجون هم بخریم، دیگه خواهرم اینا رفتن و من و مامان پیاده شدیم و یک کیلو حلیم بادمجون و چند تا نون هم برای خوردن و هم برای آوردن ب تهران گرفتیم.

وقتی رسیدیم خونه هنوز مادرشوهر خواهرم اینا نیومده بودن ، خواهرم کاسه و قاشق آورد و نون رو برید روی میز گذاشت واسه ما و خانومهای دوستشون.

همههه گرسنه بودیم و همه هم خیلی از حلیم بادمجون خوششون اومده بود و جالب بود ک تا حالا هم نخورده بودن و هی حدس میزدن ک چ موادی میتونه توش باشه!!

داشتیم میخوردیم ک مامان علی وارد شد و با خنده گفت: ااا حلیم بادمجون از کجا رسید؟

و فک میکرد الان شوهرخواهرم میگه من گرفتم ک گفت ک مامان زحمت خریدش رو کشیده! وای این رو شنید رفت تو اتاق با عصبانیت و گفت: شام هست، نه که شام بگیرم بگین سیر هستیم، این ب من ربطی ندااره

بعد شوهرخواهرم و دامادش رو ک فقط قبل غذا ها میرسید و تا مراسم یا خوردن تمام میشد هربار ب یه بهانه میرفت خونه شون، فرستاد ک برن شام بگیرن و با پیتزا برگشتن.

من ک هم کلی حلیم بادمجون خوردم و هم کلی پیتزانیشخند یه عالمه هم شیرینی یول

همون موقع ها بود ک کیمیاینا ک شب قبل اصفهان رسیده بودن تماس گرفت و گفت اره با شوهرش برای عرض تسلیت میاد. مادرشوهر خواهرم چنان قیافه ش رو کرد تو هم و گفت: تو این خونهتعجب پ ن پ تو اون خونهزبان

وقتی ک تماس گرفتن و گفتن نزدیک ن ، دیگه همه شام شون رو خورده بودن و خواهرم داشت بشقاب ها رو جمع میکرد ک مادرشوهرش با عصبانیت بهش گفت: پیتزاها جمع نکن شاید یکی نخورده باشه

اینقد عصبانی شده بودم، هرچقد من جواب بده و زبون درازم، خواهرم تو سری خور و بی زبون هعصبانی ینی من بودم چنان تو جمع میشستم ش میذاشتم کنار ننه هه رو تا یاد بگیره حرف زدن با تک عروس ش رو، بعد دختر خودش بی ادب باسن ش رو میکرد هی ب جمع و همه ش با خاله هه تو آشپزخونه ب پچ پچ بودسبز

کیمیاینا با یه سبد گل دو طبقه پر از گل های لیلیوم اومدن و دیگه نشستن با صحبت تا طرفای ساعت 11، مامانم گفت: شرمنده با اجازه ما بریم اسباب هامون رو برداریم آخه 12 حرکتمون ه

اونها هم گفتن: خوب با چی میخواین برید؟ ما میبریم تون

شوهرخواهرم گفت: من ک میبرمشون و خلاصه ک خدافظی کردیم و نگار همون دختر یکی از خانومها هم ساک ش رو برداشت ک با ما بیاد در خونه اون دخترعمه م و از اونجا با هم بریم ترمینال.

همگی رفتیم پایین ک فهمیدیم سوییچ ماشین رو شوهر خواهرشوهر خواهرم با خودش برده خونه شون! دیگه کیمیاینا اینقد اصرار کردن ک اخر ما با اونها رفتیم و وسط های راه بودیم خواهرم زنگ زد و گفت رفتن سوییچ رو آوردن و دارن میان در خونه اونها و نمیخواد با کیمیانا بریم ترمینال و اونها میرسن.

دیگه رسیدیم در خونه دختر عمه م اینا ک اونها هم آماده بودن ما رو ببرن ترمینال و سر راه هم تازه بریم یه بستنی و فالوده فروشی ک میگفتن معروفه !

خلاصه  ک ما کلی دیرمون شده بود و دیگه همون دم در با کیمیاینا و این یکی دخترعمه م اینا خدافظی کردیم و با خواهرم و شوهرش رفتیم ترمینال و دو سه دقیقه ب حرکت رسیدیم.اوه

ینی ما همه ش دقیقه 90 هستیم.خنده

توی مسیر مامانم یه قرص خواب خودش خورد و یکی ب من داد ک فک کنم آب نبات بود چون نه من چشم رو هم گذاشتم و نه مامانمخنثی

اینقد بیکار بودیم ک تمام خوراکی هایی ک بهمون تو اتوبوس هم دادن رو هم خوردیمهیپنوتیزم و یه کم با نگار حرف زدیم و خندیدیم.

حامد هم ک از سر شب هی زنگ میزد ک کی میرید ترمینال یا الان کجایین و همه ش میگفت من میام صبح دنبالتون، دیگه آخرین بار حوالی 4 زنگ زد و بهش اطمینان دادم بابام میاد و بره خونه و بخوابه، با این حال گفت من بیدارم اگه بابات نیومد زنگ بزن ک بیام.

صبح ک رسیدیم برای نماز عید فطر همه جا پر از پلیس بود و ب اتوبوس اجازه نداد وارد همون مسیر همیشگی ش بشه و یه جا دیگه پیاده کرد و ب بابام هم ب زور اجازه داده بودن بایسته کنار خیابون.

خلاصه ک اخر سر سوار شدیم و تا بنزین زدیم و رسیدیم خونه حوالی 6 بود و من کل مسیر رو ب سفر بعدی م فک کردم ک با حامد کجا برممژه، کیش؟! شمال و یا آیا امکان داره استانبول جور بشه و بریم؟خیال باطلنیشخند

و این جوری بود ک من قورباغه رو قورت دادم و رفتم اصفهان و برگشتم. ایشالا بقیه قورباغه ها رو هم قورت بدم و باهاشون کنار بیام ک یکی شون همین درس خوندنم ه، هنوز نتونستم خودم رو ببخشم!!!ابله بابت رفتن دوباره ب دانشگاهافسوس

در ضمن باید یه تشکر خیلی ویجه! از دوستای اصفهانی بکنم و ابراز شرمندگی م رو ک نتونستم باهاشون در تماس باشم و یا ببینم شون، ایشالا سری بعد در یه فرصت بهتره با حامدhtml>

/ 0 نظر / 62 بازدید