مرغ سوخاری !!! ( دل نوشت 550 )

دم ظهر مامانم گفت : میای بریم خونه همسایه روبرویی؟

گفتم: آره بریم. و خودم باهاش تماس گرفتم و گفتم ساعت 2 میایم، اول گفت بچه ها دیر خوابیدن و من م گفتم باشه پس یه روز دیگه میایم، اما چند دقیقه بعد زنگ زد و مامان ک جواب داد کلی اصرار کرد ک بیاین، بچه ها از خواب بیدار شدن و ما هم گفتیم اکی!

عروسی برادر بهاره حدود دو هفته دیگه ست و برای ما هم کارت داده بودن، اون روز ک با مامانم رفته بودم عمه م هی میگفت نفری 300 تومن شده، ک خوب ب نظر من همه جا الان همین ه !

چون هم عروسی گرمدره ست و هم اینکه اون موقع احتمال اومدن خواهرم اینا و در ضمن خانواده شوهرش و حتی خاله م هست، قصد رفتن نداریم، برای همین مامانم زنگ زد با مامانش صحبت کرد و هم تشکر بابت کارت کرد و هم گفت ک احتمالا ما نیایم، اگر افراد دیگه ای تو لیست دارید و باید دعوتشون کنید بکنید.

کانال روی پی ام سی گذاشتم و هرچی اهنگ میومد، قر دار تر از قبلی بود و من م تا همون ساعتی ک میخواستیم بریم خونه همسایه مون رقصیدم و بعد آماده شدیم و رفتیم ی بسته هم نون برنجی با خودمون بردیم.

طبق معمول جمع ها، سه ساعتی ک اونجا بودیم ب مردم شناسی گذشت، اول از اینکه جامعه چقد بد شده گفتیمیول و زنها و مردها و عشق های پنهانی و بعد هم اونها از چند تا عروسی عجیب غریب تعریف کردن ک داماد فورا پشیمون شده و آخر سر حرفا شد راجع ب خانواده شوهر، ک خانوم همسایه مون مثل همیشه ک حرف مادرشوهرش میشه و یاد بدجنسی هاش ک میوفته اشک تو چشماش میشه همون جوری شد ، از اینکه چ بلاهایی سرش اورده بودن و حالا ک فوت کرده هی میگن حلال ش کن و هیچ جوره نمیتونه حلال ش کنه!

بعد نوبت تعریف کردن مامانم رسید و بهش گفت اگه جای من بودی ک این کارها رو میکردن و باهات هم زندگی میکردن چی کار میکردی !

دیگه میخواستیم بلند بشیم ک حامد زنگ زد و گفت امروز ساعت 7 باید غذا تحویل بدیم و دیگه من م گفتم پ نمیام سمتت!

وقتی برگشتیم خونه من و مامان ب غذا یورش بوردیم.نیشخند نمیدونم تو پست قبل گفتم یا نه ک من ب مامان گفته بود غذا نپز چند روز، اما دیروز گفت ک هر روز ی چیز کم کالری سعی میکنه بپزه و نهار دیروزمون ی غذا ب نام ته دیگی!! بود.

حالا اینکه چرا اسم ش اینه و چ ربطی داره ما نمیدونیم، اما فوق العاده خوشمزه ست ب نظر ما! اونم اینجوری ک گوشت چرخ کرده رو از تو فریزر ک در میاریم بدون اینکه آب بشه میذاریم تو ماهی تابه و روش رو پر آب گوجه و گوجه رنده شد میکنیم با پیاز حلقه ای و فلفل دلمه و نمک و فلفل و ادویه، و اینجوری میذاریم گوشت چرخ کرده ی تیکه بپزه و فوق العاده خوشمزه میشه.

بعد از خوردن غذا ب مامانم گفت: زنگ بزنم خونه عمه  و ببینم دختراش اونجان و بریم؟

مامانم گفت: وای من خسته م، میخوام تی وی ببنیم، تو برو

اول ش قبول نکردم و زنگ هم نزدم اما مامانم اصرار کرد و گفت: ب خاطر من نمیخوام بمونی، من  راحتم، تو برو اونجا

دیگه وقتی زنگ زدم و گفتن آره هستیم بیا، آماده شدم و تو راه هم ب حامد زنگ زدم و خبر دادم و سوار تاکسی شدم.

کنارم دو تا خانوم بودن، و کناری من داشت ب اون یکی ک کنار پنجره بود ی سری عکس نشون میداد ک گفت: آره ببین ش چ اداهایی از خودش در میاره واسه عکس گرفتن، عجق وجق ه کاراش، موهاش همه مصنوعی هااا، فک نکنی موهای خودشه

و تمام مدت از دختره بدی میگفت، ولی اون خانومه ک عکس و میدید خیلی واکنشی ب حرفای این نشون نمیداد و فقط پرسید: بقیه چطورن؟

گفت: ن بقیه عروس هامون خوبن، نماز خون، قران خون! این فقط این شکلی ه، ببین پاشنه هاش تو عکس ها چقدرهخنثی

فک کنم قیافه اون خانوم کناری ه رفت تو هم ک گفت: فکر نکنی واسه تیپ ش و اینا میگیم ها نه اخه اخلاق هم نداره، تو این مدت ما کلا چهار پنج بار هم ندیدیمشون، ک هر بار هم دعوامون شده

اون خانوم ه پرسید: چند وقته عروستونه؟

گفت: پنج سال ک دوست بودن، پنج سال هم هست ک ازدواج کردن اما ما پنج بار هم ندیدیمشون

باز خانومه پرسید: بچه ندارن!

ک این جواب داد: نهه، خدا رو شکرتعجب بهتر ک ندارن!! ببنیم حالا زندگی شون چی میشه، این داداشم ما صداش رو نمی شنیدیم اگه بدونی چ فحش هایی برای من ننوشت، هنوز دارم اس ام اس هاش .......

دقیقا اینجا من دیگه رسیده بودم سر خیابون عمه م اینا و نشد بقیه جریان رو بشنومناراحت اما همین حرفا باعث شد ک حرص من از حامد بیشتر و بیشتر در بیاد

خونه عمه اینا ک رسیدم حامد زنگ زد ، ی کم باهاش حرف زدم اما سرد و راجع ب اینکه از خواهرش هم خبری نشد با عصبانیت حرف زدم.

بعد کارت عروسی رو بهم دادن و هی هم گفتن چرا نمیای و حداقل تو بیا و خوش میگذره و بزن وبرقص ه ، بعد کیمیا پسرش رو برد کلاس ویلون و من و کاملیا کلی مردم شناسی کردیم.

اول از یکی از دوستاش گفت ک داره با ی پسره ازدواج میکنه و همه چی رو خودش داده، خونه ، ماشین، عروسی و پسره ک چهارسال از عروس کوچیکتره فقط خودش ه و ی لباس تن ش، و اینکه خانواده دختره چقد شیک و پیک ن و از اون تهرونی های اصیل و پسره چقد شانس اورده .

بعد راجع ب یکی دیگه از دوستاش ک شش ساله با ی پسره ک شش سال از خودش کوچیکتره ازدواج کرده حرف زدیم و اینکه پسره فقط در حال درس خوندن بوده تو این شش سال و دختره کار کرده و خونه داده و اینکه دختره گفته شهریور میریم پاریس ی کم شوهرم از این خستگی در بیادخنثی

کاملیا میگفت دیگه میخواستم بزنم ش ، بهش گفتم تو از صبح تا شب میری سر کار و جون میکنی، شوهرت تو این مدت بجز درس خوندن چی کار کرده ک خسته شده!

بعد هم کیمیا اومد و دوباره حرف زدیم و سریال لیلا رو دیدیم و من رو رسوندن و خودشون رفتن.

با مامان نشستیم ب حرف زدن راجع ب حامد، فک کنم قیافه م خیلی گرفته بود، براش از جریانات خواهرش گفتم و گفت: پسر دروغگویی نبود اون ک من دیدم، اما ینی میشه ی خواهر واسه برادر وقت نذاره؟! چطور میشه همچین چیزی

بعد مامانم گفت: خودش هم محکم نیس

گفتم: نه بابا معلومه ک نیس

دوباره مامانم گفت: مادرش هم ینی چیزی نمیگه؟ ینی واقعا اونم دوست نداره پسر ش ازدواج کنه، مگه میشه!!

آخر شب ک حامد زنگ زد خیییلی حالم گرفته بود، اونقدر ک بی حرف اشک هام میومد. کلی باهام خوب حرف زد تا رسید خونه و تا زمانی ک خوابش ببره باهام صحبت کرد اما هیچ تغییری در من ایجاد نشد ک نشد.

صبح پنج شنبه حامد زنگ زد، خیلی دیر خوابم برده بود برای همین گفتم خوابم و قرار شد هر وقت بیدار شدم خودم بهش زنگ بزنم و دوباره خوابیدم.

زمانی ک بیدار شدم انگار تب داشتم، ی جوری بودم ، البته هر وقت ناراحتم همین طوری میشم. بعد بهش زنگ زدم ک جواب نداد و چند دقیقه بعدش خودش تماس گرفت.

دید من هنوز مثل شب قبل ش حرف میزدم گفت: چرا بهتر نشدی؟ چی شده؟

انگار بیشتر لجم گرفت و شروع کردم ب بحث کردن وهمون حرفای تکراری، اونم همون جواب های مسخره قبل ، ک من گفتم و دیگه باید چی کار کنم و این بار میگفت ب مامانم گفتم میخوام مستقل بشم دوباره گفته با چ پولی و چطوری میخوای زن بگیری و بازم از این دلایل تخ می!

بعد از خدافظی باهاش زنگ زدم ب سمیه و شروع کردم ب حرف زدن، اونم حرف هاش مثل همیشه بود و گفت: ببین سرمه از خیر حرف راجع ب ازدواج بگذر، چقدر ه دارم بهت میگم، من و تو داریم ی راه رو میریم، فقط من نمیگم ب مصطفی و تو میگی، تو باید بدونی این آدم بدون خانواده ش نمیتونه کاری کنه و مثل تو  نیس ک برای چیزی ک میخواد تلاش کنه حتی اگه همه باهاش مخالف بودن!!

سمیه گفت: ی راه دیگه هم داری، همزمان با حامد بری دور هاتم بزنی، با افراد دیگه هم باشی، اگه یکی بهتر پیدا شد ک برو و اگر نه و دیدی همه بدتر از حامدن بی خیال شو و همین رو بچسب

دیگه ب سمیه دوباره نگفتم من اهل ش نیستم و خوب میدونم این راه راهی نیست ک دوست داشته باشم حتی بهش فکر کنم وای ب حال امتحان کردن ش.

طرفای ساعت 5 بود ک باهام تماس گرفت و گفت میام دنبال ت، بازم سرد باهاش حرف زدم و آخر گفتم بیا

تا آماده بشم اونم رسیده بود ، وقتی سوار ماشین شدم گفت: کجا بریم؟

اول ش گفتم نمیدونم اما بعد بهش ادرس ی سفره خونه رو دادم، تو راه هر کاری حامد کرد اصن حرف نزدم. هی گفت اصن بهت نمیاد اخم، اما من بیشتر ناراحت بودم تا عصبانی

نزدیک سفره خونه جایی ایستاد و گفت: ماکارونی اوردم بخوریم

مثل همیشه اولین قاشق رو اورد ک بده ب من بخورم اما گفتم نهه نمیخورم

گفت: تو نخوری من منم نمیخورم.

گفتم: خوب نخور، اینهمه روز من غذا نمیخورم، ی روز هم تو نخور، اتفاقی نمیوفته.

اونم گفت باشه و غذا رو بست و گذاشت سر جاش و رفت سمت سفره خونه.

روی ی تخت نشستیم و ی قلیون سیب یخ سفارش دادیم و وقتی آوردن کمی خودم رو با تنقلات ش مشغول کردم تا هی حامد ک می پرسید چ خبر و چطوری، گفتم: منظورت چیه؟ من باید بگم چ خبر؟

دوباره از همون تریپ اندوه و غم برداشت ک تو راست میگی و من دیگه نمیدونم باید چی کار کنم!!

گفتم: پ دیگه کاری لازم نیست تو بکنی، اونی ک باید بره من م.

گفت: شاید نبودن من تو زندگی تو باعث بشه تو ب ارزوهات برسی، اما برعکس ش و رفتن تو ن تنها دردی از من دوا نمیکنه بلکه ناراحت تر م میکنه.

حرف خواهرش شد و گفتم: من نمیدونم شاید خواهرت دوستت نداره و واسه ش تو مهم نیسی، شایدم از ترس مامان ت نمیاد، یا مامان ت بهش گفته حق نداری بری

گفت: خوب پس دیگه فایده ش چیه؟

گفتم: من م دارم همین رو میگم دیگه ک ما کاری ب خواهرت دیگه نباید داشته باشیم. باید ب اصل کاری بگی !

گفت: تو فک میکنی نگفتم؟ ب تو نگفتم ک اعصابت خورد نشه، نه نه هستن، تو این چند شب دیدی من شام بخورم؟ فک میکنی خودشون نمیدونن باهاشون سر سنگین م، دیگه با مامانم شبها حرف نمیزنم..

حال نداشتم بگم چقد زحمت میکشی، والا دو تا داد بزن، سه شب نرو خونه، من ک هرچقد هم میدونم خانواده خودخواهی داره، اما بازم خودش رو مقصر میدونم، بهش هم گفتم توی این قرن!! این ک ی پسر بگه خانواده م قبول نمیکنن، نخ نما ترین بهانه ست.

بهش گفتم: از نظر من تو آدم جنگنده ای نیستی وگرنه تلاش ت باید بیشتر از این می بود.

گفت: چی کار کنم وقتی دو تاشون مریض ن!!!!!!!!!!

و بعد گفت: نمیدونم شایدم همون طور ک تو میگی من رو دوست ندارن و خوشبختی من واسشون مهم نیست

گفتم: نمیدونم شاید، اما خودخواه هم هستن، میدونی خانواده تو میگن نه ازدواج کن و نه دوست دختر داشته باش، من جات بودم میرفتم میگفتم من احتیاج دارم زن م شبها کنارم باشه، دیگه فک نکنم تو این سن عجیب باشه تو دل ت س ک س بخواد، بهشون بگو باشه شما نمیرید زن بگیرید برام اگه من رفتم ی زن بیوه یا مطلقه ک خونه داره رو صیغه کردم ناراحت نشین ها قول میدم اونم قصد ازدواج نداشته باشه، چون نمیشه ک هم زن نگرفت ، هم رابطه نداشت اونم تو این سن و برای ی مدت نامعلوم.

حامد زد زیر خنده، فک کنم از تصور اینکه این حرفا رو ب خانواده ش بزنه خنده ش گرفته بود.نیشخند

بعدش باباش زنگ زد و پرسید کی میری مغازه و قطع کرد، کلا این خانواده مدل شون اینجوری ه ک حرف شون رو میزنن با عصبانیت و بعد بدون خدافظی قطع میکنن.زبان

من م اصن ازش نپرسیدم حالا ک سجاد نیست پس کی باز میکنه مغازه رو، والا حرص همه چی رو ک نمیشه بخورم.

تو راه برگشت دوباره کلی نازم رو کشید اما من هیچی نمیگفتم فقط حس میکردم تب م بیشتر شده.

سر خیابون ک پیاده شدم زنگ زدم ب مامانم، اونم سر خیابون بود اما از اون ور نه از طرف مننیشخند دیگه رسیدم خونه و اول ی قرص خوردم و بعد مامانم رسید و خریداش رو نشونم داد .

حامد بهم زنگ زد، هی اصرار کرد ک برو غذا بخور، تا شب دو سه بار دیگه هم زنگ زد و هر بار پرسید چی خوردی و من میخوام پاستا و برگر واست بفرستم ک قبول نکردم.

بعد دیدم حوصله سر درد و ناراحتی ندارم، رفتم زدم رو پی ام سی و دیدم تاپ تونی داره و آهنگ های اخرش بود و کلی رقصیدم.مژه

خندوانه هم با مامان دیدم و چقد خندیدیم، خیلی خوب بود.نیشخند

ی بار دیگه هم حامد ساعت 1 اینا زنگ زد و گفت چیزی نخوردی برات غذا بیارم ک قبول نکردم، خودش هم گفت ک میل نداشته و ماکارونی ش رو نخورده!

ساعت از دو گذشته بود و دیدم خبری ازش نیست، بهش زنگ زدم ،تو مغازه بود و گفت سیم یکی از یخچال ها قطع شده، داریم درست ش میکنیم،من  م خیلی خسته بودم ترجیح دادم بخوابم و وقتی زنگ زد بیدار بشم تا اینکه منتظرش بیدار بشینم.

اما وقتی زنگ زد من بیدار بودم و داشتم عکس غذا میدیدم و هی حسرت میخوردم ک از حامد غذا نخواستم.افسوس

---------------------------------------

عنوان پستم برای این مرغ سوخاری شده ک چند روزه ب شدت هوس کردم و واقعا دیگه نمیتونم در برابرش مقاومت کنم، فک کنم همین روزاست ک باید به ی سه تیکه اسپایسی ش حمله کنمگریهنیشخند

/ 0 نظر / 81 بازدید