مصدوم آماده ست !!! ( دل نوشت 511 )

جمعه صب مامانم باید میرفت مراسم ختم فامیل یکی از دوستاش، بابام بردش و من نگاه ب ساعت کردم ک هنوز تا ده و فوتبال یک ساعتی زمان بود و دوباره خوابیدم وقتی بیدار شدم ک بابام همون لحظه برگشته بود و داشت ب در اتاقم میزد و میگفت بلند شو و تی وی ت رو روشن کن، فوتبال شروع شد

یهو از خواب پریدم و تی وی رو روشن کردم و دوتایی با بابا نشستیم ب فوتبال دیدن و بهتره راجع ب بازی کذایی نگم ، آخه چرا شانس ما اینجوری ـه تو فوتبالگریه

ینی سر گل سوم ک زدیم هم گریه میکردم و هم میخندیدم، با حامد هم هی در تماس بودم و سرگل سوم تو راه مغازه بود و همون موقع دوباره بهم زنگ زد و اینقد براش جیغ زدم ک فک کنم تا شب گوشش کیپ بود.ابله

از بازی دیگه از نمیگم ک اعصابمون بیشتر از این خط خطی نشهزبان

تو حین بازی رویا بهم زنگ زد و وقتی دید خیلی استرس دارم و اصن ب حرفاش گوش نمیدم خدافظی کرد و گفت بعد فوتبال با هم حرف میزنیم.

بعدش ب حامد زنگ زدم و کلی غر زدم و گریه کردم ک چرا باختیم. نیشخند

بعد با رویا حرف زدم و گفت: از صب ک بیدار شدم دارم خونه تکونی و تمیز کاری میکنم واسه فردا صب ک سعید عمو سعیدخنثی میاد .

همون موقع تکرار سریال همه چیز آنجاست رو داشت میداد، رویا گفت: سرمه میبنیی این سریال رو ؟ چقد دختره لج دراره

گفتم: ن والا از وقتی امین زندگانی با اون همه مشکلات افتاد دنبال پیدا کردن عموی معتادی ک سی ساله ندیدتش ، فهمیدم چقد تخ می این سریال، دیگه ندیدمشخنده

گفت: جون من برو الان ش رو ببیین،وای چ حرصی میخورم از این دختره

رفتم تی وی رو گذاشتم رو کانال 3، اونجایی بود دختر منشی داشت با داماد صاحب شرکت دعوا میکرد و رویا واسم جریانش رو توضیح داد، بهش گفتم: عجب دختری ـه، باریکلا ، یه شرکت رو داره صاحب میشهنیشخند

رویا گفت: اره اتفاقا ب مامانم گفتم فردا ب سعید بگم شرکتش رو ب نامم بزنهخنثی

بعدش حرف فوتبال رو زدیم، رویا پرسید: حامد خیلی ناراحت شد ایران حذف شد؟

گفتم: نه بابا، اولش رو ک خواب بوده، بعد هم تا یک یک ش دید، وقتی زنگ زد من بهش گفتم الان دو دو شده و بعد دیگه از رادیو گوش داد تا رسید و آخر سر هم خودم زنگ زدم نتیجه رو بهش گفتم.

گفتم: آخیی بنده خدا اینقد گرفتاره ک اصن نمیتونه فک کنه ب فوتبال

گفتم: نه هرچقد هم گرفتار، آخه ادم اینقد بی خیال، فک کنم اسر$ایی%لی باشه ب من نگفتهقهقهه

دیگه اینقد رویا و خودم خندیدیم، رویا گفت: پس واسه همین ـه قصد ازدواج ندارهقهقهه

عصرش ب حامد گفتم چی پشت سرش گفتم، اینقد بهش برخورده بودقهقهه

گفت: میشه یه زحمت بکشید وقتی با دوستاتون حرف میزنید راجع من نباشهقهقهه

والا مردم چ توقعاتی از آدم دارن، بنده خدا من اگه راجع ب تو نگم و ننویسم ک دیگه نه حرفی دارم پشت تلفن بزنم و نه تو پستهام چیزی دارم بنویسم.خنده

بعدش رویا از حرفای نیلوفر تعریف کرد و گفت: چهارشنبه من و مهشید و نیلوفر بودیم، نیلوفر شروع کرد ب تعریف  از تو گفت رویا خوش ب حالت همچین دوستی داری، کاملا معلومه تو شرایط خاص میتونی ازش کمک بخوای، چقد هم سرمه مهربون و خاکی ـه ( بچه ها اینا رو همه درباره من گفته بودهاخیال باطلنیشخند ) من م گفتم آره خدایی بهترین دوستم ـه با این ک وضع مالی شون با ما متفاوت ـه ( البته رویا بازم اینجا رو اغراق کرده و خالی بسته نیشخند ) اما من هیچ وقت خجالت نمیکشم ک از مسائل خودمون باهاش حرف بزنم، خیلی خوب آدم رو درک میکنه، از اون بهتر هم مامانش ـه، ینی عاشق مامانش م، هم خیلی خانوم ـه هم فوق العاده مهربون

گفتم: مرسی عزیزم خودت خوبی، فقط مهشید چیزی نگفت؟

گفت: چرا دیگه آخراش لج ش گرفته بود و با خنده گفت چقد شماها بیشعورین ک من اینجا نشستم از سرمه میگید.خنده

حالا اون وسط مامانم هی بهم میگفت: ب رویا بگو فردا سعید میاد سفت بگیره ، بهشون بگو بیان اینجا من با خودش و مامانش حرف بزنمکلافه

بعد از قطع تماس گفتم: مامان رویا تصمیم ش رو واسه ازدواج با این آدم گرفته، مامانش هم ناراضی نیست. گفتن ما نه تنها دردی رو دوا نمیکنه بلکه ما رو پیششون حسود جلوه میده.

از مراسم ک رفته بود پرسیدم و گفت: برگشتن رو تا نزدیکای خونه با یکی از دوستام اومدم، وسط راه گفت دیشب تا پسرم اومد خونه مون عروس م زنگ زد و گفت بچه تب داره دیگه نفهمید چطوری رفت، آخه خیلی رو بچه حساس ـه، من م از صب نتونستم یه زنگ بهشون بزنم وببینم حال بچه چطور شده، بعد زنگ زد ب گوشی پسرش و عروسش هیچ کدوم جواب نمیدادن، بهش گفتم مطمئن باش خوابن، گفته نه بابا ساعت 12 ظهره، امکان نداره تا این وقت روز خواب باشن، بعد زنگ زد ب تلفن خونه شون عروس ـه خواب آلود گوشی رو برداشت و ازش پرسید خواب بودی و اونم گفت آره و دیگه اینقد عذرخواهی کرد و پرسید بچه چطوره و اونم گفت خوبه رعه شد مشکل ش! اینم گفت ااا من فک کردم شاید خیلی حالش بد باشه، دیشب ک ب شوهرت زنگ زدی فورا بلند شد و اومد و من نتونستم این سری بهش چیز میز بدم بیاره.

از وقتی هم ک مامانم خونه رسیده بود داشت تمیز کاری میکرد و بنده هم هیچ گونه مسئولیتی رو گردن نگرفتم.نیشخند

با سمیه هم صحبت کردم ، بهم گفت: سرمه خودت نمیدونی چقد انرژی خوبی داری وقتی آدم باهات حرف میزنه، تو رو خدا این سری اومدی دکتر بیا پیشمون ، برام فال هم بگیر، خیلی احتیاج دارم ب فالهات

گفتم: باشه چهارشنبه دکتر دارم، تا ببینم چطور میشه

گفت: راستی فاطمه هم میره تو یه داروخانه سر کار، از ساعت 3 تا 9 شب

گفتم: چقد خووب، ب سلامتی، مبارکش باشه، خیلی کار خوبی کرد.

بعد حرف رویا شد و گفت: سرمه واقعا میخواد زن اون آدم بشه؟ ایشالا ک زندگی ش سر بگیره، نمیتونم بگم خوشبخت بشه ک ب نظر من ازدواج با این شرایط خوشبختی نداره.

گفتم: والا من هر طوری ک میشد و نمیشد با زبون و بی زبون بهش گفتم، دیگه ب خرجش نمیره، همون طور ک واسه حمید ب خرجش نرفت.

تا عصر هم ک حامد بیاد ب کارای خودم رسیدم، بماند ک یه بار هم وسطش بهش زنگ زدم و غر زدم ک تو میدونستی من از باخت ناراحتم اما نیومدی ببریم بیرون تا آروم بشم.افسوس

وقتی دم خونه مون رسید زنگ زد و اماده شدم و رفتم بیرون. بعد از خوش و بش پرسید: کجا بریم؟

ک یه جا رو بهش گفتم و اونم رفت ب همون سمت. تو راه بهش گفتم: راستی حامد کیک گلابی ها رو ک دیشب بهت دادم خوردی؟ابرو

گفت: آره دستت درد نکنه، دیشب ظرفش رو بردم خونه و یه کافی هم درست کردم و دراز کشیدم رو مبل و تی وی دیدم و کیک خوردم، فوق العاده بود سرمه، ینی میخواستم همون موقع بهت زنگ بزنم.

پرسیدم: خوب چرا تماس نگرفتی؟متفکر

گفت: خوابم بردخنثیولی خدایی حرف نداشت، خصوصا گلابی های بین کیک ت عالی بود.

بالاخره رسیدیم و پارک کردیم ، و رفتیم نشستیم و دو تامون دونر مرغ سفارش دادیم . سریع غذاهامون رو آوردن.

 

 

تقریبا میتونم بگم لب نزدم ب غذاش آخه اصن دوست نداشتم.نگران

چون تمام غذام مونده بود حامد گفت پک ش کنن و بهم داد ک بیارم خونه. تا ساعت 6 هم وقت بود و حامد گفت خودم می رسونم ت جمعه ست خلوته می برمت و زود برمیگردم مغازه.

تو مسیر هم یه کم آهنگ گذاشتیم و خندیدیم تا رسیدیم و خدافظی کردم و رفتم خونه.

غذا رو دادم ب مامانم و اونم گذاشت تو یخچال ک فرداش بخورن. بعد با حامد صحبت کردم تا رسید مغازه و بعدش هم مشغول کارام شدم.

شب رویا تماس گرفت و گفت: ینی یه خونه تکونی اساسی کردم

گفتم: خسته نباشی حالا فردا مامانت چی میخواد ب سعید بگه

گفت: نمیدونم والا هیچی نمیگه و با صدای بلند پرسید: مامان سرمه میگه فردا چی میخوای بگی؟

مامانش هم گفت نمیدونم باید بیاد ببینم چ حرفایی میشه، از حالا ک نمیدونم.

بعد رویا آروم بهم گفت: ب مامانم گفتم حرف خونه و اینا رو بزنه اما جوری نگه ک اون ناراحت بشه و فک کنه ما افتادیم روی پولش!! گفتم یه درصدفک کن این وصلت سر بگیره دلم نمیخواد فک کنه تو آدم مادی هستی

حوصله جر و بحث نداشتم باهاش و دقیقا بر خلاف میلم، گفتم: خوب کاری کردی

والا من ک مسئول عوض کردن ادمها نیستم، من دوست نداشتم رویا وقتی یک بار این راه رو رفته و ب بن بست رسیده دوباره هم از همون راه بره ولی خوب خودش اینجوری راحتتره دیگه.

بعد گفت: الان هم همه شون داشتن میرفتن عروسی خواهرزاده سعید.

گفتم: وا تو ک گفتی نمیرن و عزادارن.تعجب گفتی حتی اینم میخواست عروسی ش رو بهم بزنه و بندازه یه وقت دیگه ک بقیه گفتن نه نکن و فقط ما نمیایم.

گفت: نه دیگه رفتن، فقط مهشید نرفته اونم ب خاطر نادر، میگفت من ک ب مامانم اینا گفته بودم دیگه امکان نداره باهاتون بیام عروسی، راجع ب مجید هم حرف زد ک ب نظرت چیکار کنم گفتم من مطمئن م تا وقتی نادر هست تو نمیتونی ب یکی دیگه فک کنی، مثل من و خیلی آدمهای دیگه.

بعد راجع ب عروسی و کادوهاشون حرف زد و گفت: مهشید اینا و با یکی دیگه یک ماکروویو گرفتن 500 تومن. از فرزاد هم گرفتن، قرار بود من و مهشید پنج شنبه بریم اما من یهو نظرم عوض شد و ب مهشید گفتم نمیام، واسه چی باید برم مغازه کیوان اینا یا خودت تنها برو یا بگو با پیک بفرسته، ک مهشید خیلی هم ناراحت شد چون اولش گفته بودم میام و هر کاری هم کرد گفتم نه نمیام و دیگه زنگ زد ب فرزاد و براش فرستاد، بقیه شون هم همین حول و حوش 200، 300 دادن.

گفتم: ینی عروس تو جهیزیه ش ماکروویو نداشت؟

گفت: نه زیاد وضعشون خوب نیست، تقریبا اکثر جهیزیه ش رو هم ب صورت پنهانی سعید خریده ، فقط ب هیچ کس نگفته حتی مهشید هم نمیدونهخنثیکلافهبرای الان هم یه دستبند خریده بود ششصد و خورده ای، سکه نمیخواستن خودشون بدن چون اینا طرف عروس بودن و گفتن سکه بدن گیر داماد میاد.تعجب

دقت کردین ک بازم کادوی سعید از همه بالاتر بود!! بعد خواستم بگم پس اینا چ حساب کتابی ن ک چیزی میدن ک تنها ب درد عروس بخوره و نشه مشترک استفاده ش کرد!

بعدش گفت: راستی گوشی م یه طرفه شده ، امروز هی سعید اس میداد و من جواب نمیدادم تا زنگ زد و گفت چرا خبری ازت نیست هی گفتم هیچی نه و اینا تا بالاخره گفت نکنه خطتت یه طرفه شد، گفتم اره، گفت خوب خودم فردا پرداختش میکنم. البته فردا فک نکنم از خونه بره بیرون تعجب اما دیگه یک شنبه حتما پرداخت میکنه.

بعد از خدافظی هم مشغول کارام شدم تا آخز شب ک حامد زنگ زد و باهم حرف زدیم تا رسید خونه و جیش بوس لالا.نیشخند

شنبه صب بیدار شدم ،برف ب چ زیبایی می باریدقلب

حامد بهم زنگ زد، پرسیدم: تو این برف پیاده داری کجا میریابرو ( آخه معلوم بود تو ماشین نیست )

گفت: دارم میرم دنبال یه لقمه نون حلال ک خرج سفر دبی مون در بیادخنده دارم میرم دادسرا واسه همون قضیه پارکینگ خونه ـه، قرار بود از اون نفری ک ما ازش خونه رو خریدیم و ب نفر بعدی فروختیم شکایت کنیم و حکم دستگیری ش رو بدن ک دیروز ب وکیل ـه زنگ زده بودن و گفته بودن اینکه توش پارکینگ نیست، گفتیم بابا پشت برگه رو میخوندی، در ضمن تو متمم هم نوشته، یارو ب خودش زحمت نداده بود یه نگاه کنه، حالا داریم میریم اونجا

گفتم: تو ک گفتی دارم میرم دنبال یه لقمه نون واسه سفر افسوس

خندید و گفت: بعد دادسرا میرم

گفتم: نه دیگه اون موقع ب دردم نمیخوره، دیر میشه دبی رفتنمون.چشم

وقتی ک رسید خدافظی کردیم.

مامانم اینا رفته بودن دنبال کارای عمل چشم بابام، چون تمام اون کارایی ک کرده و بود ازماشهایی ک گرفته بود دوباره باید توی این کلینیک انجام میشد و بازم دکتر قلب و مشاور قلب و .. خلاصه ک همه کارا رو انجام داده بودن و برای روز یک شنبه ساعت 3 ظهر بهشون وقت داده بودن.

دیگه وقتی رسیدن از غذای دونر های شب قبل از تو یخچال بیرون آورد و نون مدیترانه ای هم از تو فریز در آورد و برای خودش یه چیز مثل رپ مرغ درست کرد. بعد هم آش رو بار گذاشتیم ک توی هوای سرد بسیار میچسبید.

داشتم آشپزخونه رو تمیز میکردم و وسایل رو میذاشتم تو کابینت ک یه ظرف استیل رو ندیدم و دستم بهش خورد و از بالا صاف خورد روی انگشت کوچیک پام. فقط تونستم بگم آخ و پهن شدم کف آشپزخونه، دلم ضعف رفت از دردش، مامانم فورا از جاش بلند شد و کمکم کرد و هی هم میپرسید خوبی اما اینقد درد میکرد ک تو اون لحظه نمیتونستم بهش بگم اره، نمیدونم چ مدت بعد تونستم سرپا بایستم اما دردش ک کمتر شد بلند شدم ایستادم و همونجور ک مامانم غر میزد تو نمیخواد کار کنی خودم انجامشون میدم بقیه وسایل رو گذاشتم سرجاشون.

این م آش بلغور جو ک فوق العاده خوشمزه بود.خوشمزه و خودتون میدونید دیگه ک جای هیشششکی هم خالی نبود.خنده

 

 

حامد بهم زنگ زد و داشت میرفت مغازه و گفت: باید فردا بابام بره یه دادسرایی تو غرب و اونجا مدارک رو تکمیل کنه.

نزدیکای مغازه هم ک رسید گفت: کارم تموم شد میام طرفت .

با هستی و ملودی حرف زدم، شاگرد اول شده بودنخنده  بعد ملودی بهم گفت: برای 5 شنبه سه تا تولد دعوتیمتعجب نمیدونیم کدوم رو بریمخنده

از خواهرم پرسیدم و گفتم آره یکی هم کلاسیشونه و یکی هم هم مدرسه ای و یکی هم دختر دوست خودم ـهخنده

خوب قبل قرار بود بابام روزشنبه عمل کنه ولی افتاد یک شنبه، بعد مامانم با عمه مهری م ک صحبت کرد گفت فرشته امروز میخواست بیاد بیمارستان پس بهش بگم ک امروز عمل نبوده، دیگه مامانم گفت خودم باهاش تماس میگیرم و خودش زنگ زد و با عمه م حرف زد واینجوری دیگه نصفه نیمه آشتی هم کردن.

خودم طرفای ساعت 4 آماده شدم و یه کاسه هم پر اش کردم و رفتم ب سمت مغازه ش.

از خونه ک زدم بیرون اولین قدم رو برداشتم مطمئن شدم نمیتونم صاف راه برم و تا برسم سر خیابون و سوار تاکسی بشم فقط از پاشنه پای چپ م استفاده میکردم.

تا برسم ب حامد زنگ زدم و براش تعریف کردم چی شد ، اونم گفت باشه پس بیا باهم بریم ازش عکس بگیر.

گفتم: نه حالا نمیخواد خوب طبیعی ـه وقتی ضرب دیده درد هم بکنه

گفت: اگه شکسته باشه چی؟

گفتم: حتی بر فرض شکسته هم ک باشه این انگشت کوچیک رو ک گچ نمیگیرن ی آتل کوچیک میندن ک اون رو هم میتونم خودم انجام بدم.

گفت: وای سرمه من با تو حرف میزنم در این موارد دیوانه میشم، ینی چی خودت میتونی، خدایی نکرده بد جوش بخوره چی؟ دیگه همیشه درد داشته باشی چی؟

گفتم: حامد میخوای بهم گیر بدی برو دکتر همین الان بگو من نیام.

همزمان باهم رسیدیم و سوار ماشین شدم و حامد زرشک پلو با مرغ  آورده بود و من م سوپ. توی یه کوچه ایستاد و اول سوپ رو خورد و مثل اکثر وقتها کلی تعریف کرد و گفت بقیه ش رو بذار ببرم خونه شب داغ کنم و بخورم.

بعد در زرشک پلو رو برداشتم ، واقعا خوشمزه ب نظر میرسید، البته ک با تلاشهای حامد 4 قاشق ازش خوردم.ساکت

 

 

بعد از خوردن نهار حامد یه جا رو گفت ک تا حالا نرفته بودیم و پرسید بریم؟

گفتم: اره چ فرقی داره برای من

بار اول ک رفتیم جا گیرمون نیومد و دوباره رفتیم دور زدیم و برگشتیم ک همون روبروش یه ماشین رفته بود و پارک کردیم.

وقتی خواستیم بریم ب سمت کافی شاپ ـه زدم زیر خنده و گفتم: حامد نگاه کن پای چپ جفتمون می لنگهخنده

حامد ک هنوز هم سندل میپوشه و میگه تو کفش پام اذیت میشه. آخی انگشت شست پای چپ حامد ضربه دیده و انگشت کوچیکه پای چپ من، چ تفاهمیقلب

رفتیم کافی شاپ ـه ک قلیون هم داشت ، از توی منوش طعم بلومیس رو انتخاب کردم. پسره پرسید چای هم میخورین؟  ک گفتیم بله

والا چ زرنگ شدن، دیگه قلیون جدا، چای جدا، خو معلومه آدم قلیون خالی ک نمیکشهزبان

کمی بعد هم برامون سفارشمون رو آوردن.

 

 

دور و برم پر بود از سوژه، یه میز ک تو این عکس هم پیدان چند تا دختر دبیرستانی بودن ک تولد یکی شون بود، بحامد گفتم: والا چ دخترا راحت شدن، هی واسه تولدهاشون یا دوستاشون میان کافی شاپ و سفره خونه و رستوران و .. اونوقت زمان ما ب با بدبختی میتونستیم بریم خونه خود دوستمون ک تولد بود.چشم

طرف راستم همون هم یه پسر لاغر با یه دختر خییلی چاق نشسته بود، هی هم پسره بهش میگفت خانوم دکتر خانوم دکتر، حتی گارسونهای اونجا دوستای پسره بودن ب اونا هم میخواست معرفی ش کنه گفت خانوم دکتر، البته خانم دکتر فک نکنم بیشتر 20 سال سن داشتنیشخند

ساعت از 6 گذشته بود ک دیگه بلند شدیم و چون پام خیلی درد میکرد حامد گفت خودم میرسونمت. تو راه برگشت هم کلی خندیدیم و آهنگ گوش دادیمقلب

وقتی پیاده شدم از سر خیابون تا خونه رو پدرم در اومد تا برسم. وقتی رسیدم یادم افتاد ک ظرف غذا رو با خودم آوردم و سوپ رو واسه حامد نذاشتم، بهش تماس گرفتم و اونم کلی عذرخواهی کرد ک نمیتونم برگردم.

از معذرت خواهی ش خنده م گرفت، آخه اصن من برای زنگ نزده بودم ک اون برگرده و یه ذره سوپ رو ازم بگیره.نیشخند

وقتی داشتم لباسام رو عوض میکردم ، جورابم رو ک در آوردم دیدم انگشتم کبود شده و ورم کرده، رفتم ب مامانم نشون دادم گفت: یالا آماده شو بریم بیمارستان

بعد حامد زنگ زد، دقیقا حامد از اون ور بهم میگفت برو آماده شو ک عکس بگیری، مامانم از این طرف میگفت پاشو بریم.کلافه

بالاخره نتونستم در برابر حملات!! مقاوت کنم و تن ب مصالحه! دادم و آماده شدم ک برم بیمارستان.نیشخند

زنگ زدم ب آژانس، ینی بابام میخواست بیاد اما مامانم بهش گفت بمون و استراحت کن ، تا ماشین بیاد دو تامون آماده شدیم و یه کفش راحت  اما جلو بسته هم پوشیدم .

دیگه ماشین اومد ، از شانس مون نه راننده ای ک باهاش رفتیم آدرس بیمارستان رو ک توی یه خیابون معروف تهران ـه بلد بود و نه راننده ای ک باهاش برگشتیم مسیر خونه مون رو.یول

رسیدیم و لنگ لنگ رفتیم ب سمت اورژانس، حالا مامانم گیر داده بود تو بشین همین جا من برم واست ویلچر بیارمتعجب

و من هر بار با حرص میگفتم: مامااااااان من بشینم روی صندلی چرخدار واسه یه انگشت کوچیک پام؟!!!کلافه

دو نفری جلوتر از ما بودن و منتظر نشسته بودیم ک مامانم گفت: سرمه یه وقت نگی از ظهر اینجوری شدی ها

گفتم: چرا؟تعجب

گفت: حالا میگه چ خانواده بی خیالی ـن، از ظهر این مشکل واسش پیش اومده و تازه اومدن

گفتم: مااامااان آخه این حرفا چی ـه ک میزنی، ینی ما ب دکتر هم باید جواب پس بدیم چرا بجای یه ساعت، پنج ساعت بعد اومدیم؟آخ تازه من میخوام واسه پهلوم هم بگم، دردش قطع نمیشه

مامانم گفت: باشه بگو ولی نگو چند هفته ست اینجوری هستی، بگو تازه اینجوری شدیتعجب

نوبت ما شد و رفتیم پیش دکتر، پام رو از تو کفش بیرون آوردم و جورابم رو هم در آوردم و دکتر هم دستکش یک بار مصرف درستش کردابرو و معاینه کرد و گفت حتما باید عکس بگیره

بعد جریان پهلوم رو گفتم معاینه کرد و گفت تو معاینه ک چیز خاصی نبود اما باید آزمایش خون بدی ، برای کبد هم واستون نوشتم.

راستش خودم ب کبد یا کلیه مشکوکم، حالا ایشالا ک چیزی نباشه.

بعد رفتیم یه قسمت دیگه ک عکس بگیریم و مسیر ب نسبت طولانی بود، مامانم دوباره رفت دم پذیرش و گفت میشه من این ویلچر رو ببرم ک دخترم روش بشینه و بعد براتون بیارمخنثی

گفتم: مااااااامااااااااان من نمیشینم.عصبانی

مامانم هم تا برسیم هی غر زد ک ببین راهش طولانی بود، تو نباید روی این پا راه بری آخ

بالاخره رسیدیم و رفتم تو اتاق عکس ، این دومین بار بود، بار قبل توی کیش برای دستم رفته بودم، اخیی یادش بخیرخیال باطل

بعد ک اومدم بیرون ، دو تا پسر منتظر بودن و یکی شون رفت و چند دقیقه بعد بیرون اومد و منتظر موندیم تا عکس هامون آماده بشن.

آقاهه اومد و اول فامیلی من رو خوند و عکس رو داد بهم و بعد عکس پسره رو داد. بازم همون راه رو باید برمیگشتیم و چند قدمی دور شده بودیم ک عکس رو در آورد و دیدم چقد عجیب ـه، پام شبیه صورت انسان ـه، داشتم فک میکردم چقد من از علم پزشکی دور هستم و حتی نمیدونم شکل استخونهای پا چطوری ـه ک آقاهه صدامون کرد و گفت: ببخشید این اقا ( همون پسره ) الان عکس ی ک دستش بود رو آورد و نشون داد، دیدم درست میگن عکسا رو اشتباه بهتون دادمتعجبقهقهه

خوب دو نفر بیشتر نبودیمقهقهه ب پسره گفتم: اقا خوب شد متوجه شدین، وگرنه الان پای شما رو گچ میگرفتن و بینی من رو میبستنخنده

دوباره برگشتیم پیش دکتر و من نشستم و مامان رفت نشون داد ک گفت شکسته و باید برید یه قسمت دیگه ک اول مامانم رفت یه فرم پر کرد و بعد رفتیم سمت دیگه و منتظر نشستیم تا دکترش بیاد .

بابام هم هی زنگ میزد و مامانم هم با غصه باهاش صحبت میکرد. بعد هم ک روی صندلی روبروی تختی ک من روش نشسته بودم نشست و گفت: همه کارات همین طوره، عجولی، ببین چ ب روز خودت آوردی، میخواستم بهت بگم تو نمیخواد کار کنی خودم بعدا انجامش میدم گفتم حالا غر میزنی تو دوست نداری من بهت کمک کنم و ..

اون وسط ها هم از آینده میگفت ک اگه خوب جوش نخوره و انگشت پات ب بیرون بشه و اینکه تو این مدت چطوری میخوای بری حموم ....هیپنوتیزم

ینی اینقد گفت و گفت و گفت ک خونم ب جوش اومدکلافه گفتم : مامان چقد ناله میکنی، اتفاق ـه افتاده دیگه! خدا رو شکر بدتر نشد، والا برعکس ـه عوض اینکه دلداری بدی ب آدم همه ش آیه یاس میخونید.

مامانم هم اخم کرد و گفت: اووه حالا مگه چی گفتم

گفتم: بس ک همین حرفا رو میزنید والا من میترسم بگم یه جایی م درد میکنه، میگم یه چیزی م باشه خودم باید شماها رو  دلداری بدم

بالاخره دکتر و اومد و عکس رو دید و گفت: با پات زدی تو سر کی؟خنده

بعد هم یه چسب خاص خواست و پنبه و برام با انگشت کناری ش آتل بست و گفت تا ده روز همین طوری بمونه، پات رو بالا بگیر، وقتی هم ک میخوای بخوابی یه بالش بذار زیر پات.

وقتی ک میخواست آتل ببنیده ب جای اینکه بگه انگشت هات رو از هم باز کن گفت دهن ت رو باز کن ( البته از عمد ها ) و بعد خودم و خودش زدیم زیر خنده، مامانم از پشت سر دکتر هی میزد تو صورتش ک آرومتر بخند، بیمارستان ـه زشتهکلافه

کارمون ک تموم شد مرخص شدیم و همون دم بیمارستان آژانس گرفتیم ک گفتم اونم مسیر رو بلد نبود اما بالاخره رسیدیم.

دلم برای مامانم سوخت، خیلی چهره ش خسته بود و البته پر از استرس هم برای من و هم واسه فردای بابام.افسوس

یه کم شام خوردم چون واقعا گرسنه بودم و دیگه تحمل اینکه چیزی نخورم رو نداشتم. البته ک من تحت هر شرایطی شام رو میخورم ، هرچقد هم ک همه میگن شام خوب نیست و بهتره حذف بشه اما من ک عمرا این وعده غذایی رو از زندگی م حذف کنم حتی در صورت رژیم بودن.ابله

تلفن م رو چک کردم و دیدم کمی قبل رویا باهام تماس گرفته، فورا بهش زنگ زدم و گفتم: عروس شدی؟

خندید و گفت: آره

گفتم: بهه بههه ب سلامتیهورا حالا تعریف کن چ خبرا؟مژه

گفت: ساعت 8.5 اینا سعید اومد، یه سبد گل خیلی بزرگ اورده بود ، اونقد بزرگ ک از در خونه نمیومد تو! با یه جعبه شیرینی و یه کتاب برای مامانم. دیگه نشستن ب حرف زدن و مامانم گفت همه مادرا روی دختراشون یه جوری همیشه نگرانن اما من چون رویا رو دست تنها بزرگ کردم و برای بودنش خیلی زحمت کشیدم یه جور دیگه بهش علاقه دارم، اونم گفت آره میدونم و حق دارین ، بعد اون از اینکه من رو خوشبخت میکنه و هرکاری از دستش بربیاد انجام میده گفت، مامانم هم بهش گفت قبول ، من نمیخوام هم بحث رو مادی کنم ولی.. ک سعید گفت راحت باشیدباهام، خلاصه حرف یه چیز سندی شد ک گفت من خونه ای ک توش هستم سه دنگ سه دنگ ب نام بچه هامهخنثی ولی ویلای شمالم هست، کل 6 دنگش رو ب نام رویا میزنم.ابرو میدونی ک سرمه داره کامل هم بازسازی ش میکنه، از ویلای همه حتی بابای الهام اینا هم بزرگتره!!!ابرو

پرسیدم: کدوم شهر شمال ـه؟

گفت: نمیدونم من تا حالا هیچی راجع ب دارایی ش نپرسیدم، ولی سرمه خیییلی پولداره، خیلی بیشتر از اون چیزی ک من فک میکردم.یول بعد هم گفت ک هرجایی رویا بخواد میریم زندگی میکنیم.

آیا من زیادی بدبین هستم؟ابرو آیا شما هم مثل من باور نمیکنید ک طرف خونه ش رو ب نام بچه هاش زده باشه ( البته اگه خونه ای داشته باشه ) ابرو

یه چیز دیگه الان دو ماهی میشه من از رویا دارم میشنوم داره ویلاش رو بازسازی میکنه، اولا مگه بازسازی چقد زمان میبره، درثانی آیا این آدم یک بار نباید میرفت ب کارگرا سر میزد؟؟ چ بازسازی ـه ک هیچ وقت تموم نمیشه و لازم نیست صاحب کار بره بهشون سر بزنه؟ والا اینجا بالای سر کارگرها می ایستی کار نمیکنن وای ب حال تو اون شرایط! نمیدونم والا شاید هم من خیلی ریز بین م.

یه چیز دیگه هم ک واسه من جالب بود این بود ک قبلا من ب رویا میگفتم حتما شماره تلفن و محل زندگی زن قبلی سعید رو ازش بگیرین و برید سراغش قبل از اینکه بهش هر جوابی بدید و اونم میگفت آره مطمئن باش مامانم همین کار رو میکنه اما این چیزایی ک بمن گفت اصن فک نکنم این مورد نبود.

درباره قرار بعدی شون هم پرسیدم ک گفت حرفی زده نشد اما گفت سری بعد با سبی میام.

بعد من راجع ب اتفاقات پیش اومده گفتم و اینقد ناراحت شد ویه جور واکنش نشون داد ک من خودم واقعا از اینهمه ناراحت شدن ش متعجب شدم و هی بهش دلداری میدادم ک بخدا چیز خاصی نشده.

بعد هم پشت خطی داشت و خدافظی کردیم.

خوب راستش حامد از وقتی ک با هم حرف زده بودیم و رسیده بود مغازه یه زنگ هم نزده بود. خیلی ناراحت شده بودم، ب نظرم حداقل کاری ک میتونست بکنه یه تماس و احوالپرسی بود، خودم هم بهش زنگ زدم ، چند تا زنگ خورد تا برداشت و گفت: همین الان سلام نمازم رو دادم و خواستم باهات تماس بگیرم، چ خبر رفتی؟

ب نظر من آدم تو هر شرایطی میتونه تماس بگیره برای همین من اصن نتونستم بگم باشه اشکال نداره یا یه چیزی تو این مایه ها، بلکه بدتر عصبانی شدم و هرچی میتونستم بهش گفتم، اونم سکوت کرده بود یا هی میگفت ببخشید تو درست میگی، من باید حداقل بهت زنگ بزنم، هرچی میگی حق داری، خلاصه اینقد اصرار کرد تا بهش شکستن انگشتم رو گفتم و کلی ابراز ناراحتی کرد اما من اصن دلم باهاش صاف نشد ک نشد.افسوس

شب هم مامان قبل خوابش یه بالش سفت واسم آورد ک بذارم زیر پام و آخر شب هم حامد زنگ زد و هرچقد معذرت خواست و منت کشید و قربون صدقه رفت من حالم تغییری نکرد ک نکرد.

ب خودش هم گفتم بعضی کارها باید تو زمان خودش انجام بشه و بعدش هیچ حرفی آدم رو نمیتونه شاد کنه. حداقل من ک این مدلی م.

شب ب طرز وحشتناکی درد پام زیاد شد، از اون بدتر این بود ک داغ داغ شده بود انگشتم، فک کنم یه تخم مرغ رو پاهام مینداختم نیمرو میشد.ابله

دیدم خوابم نمی بره، یادم افتاد دکتره بهم گفته بود مسکن بخور ، بچه ها یه چیزی بگم، من انتی هیستامین ک میخورم یه ربع بعد بیهوش میشمخجالت برای همین ترجیح دادم ب جای مسکن یه آنتی هیستامین بخورم و عجیب هم اثر کرد و یه خواب راحت کردم.نیشخند

یک شنبه از صبح ش استرس داشتم و حتی حوصله بلند شدن از سرجام رو هم نداشتم. بزرگترین دلیلش هم حرفای ناامید کننده خود بابام بود ک صداش رو میشنیدم ک میگفت من دارم میرم و فریبا بیا آخرین عکس رو باهم بگیریم و خونه رو خوب تمیز کنید دیگه از فردا کلی آدم میاد اینجا و ...هیپنوتیزم

وقتی بلند شدم ک مامانم اینا نبودن باهاشون تماس گرفتم و گفت اومدیم نتیجه ام آر آی م رو بگیریم، دیروز یادمون رفت بیایم. دیگه الان داریم برمیگردیم.

پرسیدم: نهار چی میخورین؟

با خنده گفت: فلافل

ینی ما

/ 0 نظر / 58 بازدید