تبریک ب تو، تبریک ب خودم، تبریک ب همه !!! ( دل نوشت 600 )

سه شنبه شب اینقد دیر و بد خوابیده بودم ک فردا صبح ش اصن متوجه اومدن قوم تاتار ببخشید قوم شوهر خواهرم نشدم.نیشخند اما دیگه از ساعت نه اینا با خودم کلنجار رفتم ک سررممههه بلند بشو و برووو

ولی خوب من زیاد ب نداهای درونم گوش نمیدم چرا ک بازم تا تونستم تو جام وول خوردم وآخر سر حوله بدست رفتم حموم.یول

وقتی اومدم بیرون و کارام رو کردم رفتم تو هال جایی ک مامانم و مادرشوهر خواهرم نشسته بودن، من رو ک دید بلند شد و با هم روبوسی کردیم، تمام مدت هم مامانم هم از پشت سر ی چیزی علامت میداد ک نمیفهمیدم چی میگهمتفکر آخر سر وقتی قدم نورسیده رو تبریک گفتم و لبخند روی لبهای مامانم اومد فهمیدم ک میخواسته همین رو یادآوری کنه !ابرو

دو لقمه ای صبحونه خوردم و بعد خواهر شوهر خواهرم از خواب بیدار شد و وقتی اون هم صبحانه ش رو خورد ی کم آشپزخونه رو جمع و جور کردم. خواهرم هم رفته بود دنبال دانشگاه ش.

مادر شوهر خواهرم برامون دو بسته گز و ی بسته پولکی آورده بود، برای دخترا هم یکی ی دست لباس و ی ساعت کوچولو رو میزی واسه هر کدوم ک هزار بار گفت اینها رو دایی ( ینی شوهر عمه دوقلوها ک دخترا بهش میگن دایی ) براتون خریده!یول

بعد هم مامان من پارچه و چیزای رنگی رو ک براشون خریده بود داد و گفت خیلی کار خوبی کردین مشکی تون رو در آوردینابرو من باید میومدم ولی شرمنده نشد، اما اینها رو برای شما و دخترا گرفتم، انشالا دیگه هیچ وقت مشکی نپوشین.

مامانم خورش قیمه و بادمجون هاش رو گذاشته بود بیرون و آب برنج ش رو هم گذاشته بود و جوجه کباب هاش رو هم تو پیرکس چیده بود برای گذاشتن تو فر.

تا ظهر ب مردم شناسی گذشت! مادر شوهر خواهرم از مادرش خیلی گله داشت ک پیر شده و اصن متوجه رفتار و حرفاش نیست و همه ش در حال لج بازی ، مامانم هم از خاله م گفت و اینکه برای استانبول رفتن همه رو دیوونه کرده و هر روز ی تصمیم میگیره.

آهان از صبح هم چند باری خاله م زنگ زده بود و هی ب مامانم میگفت پ چرا نمیری آژآنس تا آخر مامانم گفت من مهمون دارم نمیشه ک ول کنم برم، خاله م گفت ک چرا خواهرم نمی مونه پیش فامیل های شوهرش! ک مامانم گفت خودش نیست و بعد هم خاله م دوباره گفت خوب تو برو دنبال کارای من و سرمه بذار بمونه خونه!

طرفای ساعت 1 بود ک کامل غذای مامانم آماده شد و با کلی عذرخواهی گفت ک میره آژآنس هواپیمایی روبروی خونه مون تا بیعانه و پاس ها رو بده و بلیط ها رو بگیره..

وقتی ک مامانم رفت مادرشوهر خواهرم ازم خواست ک ی پیک بگیرم تا ی بسته رو ب دست یکی از دوستاشون برسونه ک من م همین کار رو کردم، بعد ی کم پذیرایی مجدد کردم، البته مامانم دیگه چیز نیورده نذاشته بود، انواع شکلات ها، آب نبات ها، شیرینی ها، میوه ها روی میز بود، من در حد چای و این چیزا انجام دادم.

ازم پرسید راستی سرمه جان هنوز فال میگیری؟

اینها نمیدونن ک من این موضوع رو ب عنوان شغل انجام میدم، حداقل ما نگفتیم و همه ش جوری وانمود کردیم ک از دوستانم هستن ک زنگ میزنن برای فال!! بماند ک خواهرم شب گفت ببین فال میخوان واسشون بگیر اما نگی ک کارت اینه ها!خنثی

وقتی جواب دادم ک بله، خواهر شوهر خواهرم گفت وای چ خوب پس بازم برامون بگیر ک خوب فعلا وقت نکردم و دروغ چرا زیاد هم ب روی خودم نیوردم.

ی کم دیر شده بود و از اونجایی ک ساعت سه و نیم هم وقت دکتر داشتن، من میز رو کامل بسیور زیبا چیدم.نیشخند

خو چی کار کنم من از خود متشکرم و از سلیقه خودم خیلی راضی معینک تازه آب ش نیس وگرنه شناگر ماهر تر هستمابله

بالاخره مامانم اومد و تا وارد شد با بغض و گریه گفت: نشد ک بلیط بگیرم!

من و مادر شوهر خواهر با تعجب پرسیدیم: چراااااااا؟!

گفت: آژانسی ه گفته تازگی ی قانون اومده پاس باید شش ماه کامل تا تاریخ انقضا ش وقت داشته باشه و برای خواهرتون کمتر از شش ماهه، قبلا این قانون تا سه ماه بود اما چند وقتی ک شده شش ماه، هرچقد بهش گفتم حالا نمیشه کاری کنی گفته دوست دارین برید اما اگه پلیس از فرودگاه برگردوندتون ب ما ربطی نداره و پول تون هم رفته ها ک من گفتم نههه همچین ریسکی نمیکنم، دیگه از همون جا زنگ زدم فریده، کلی گریه کرد، داشت دیوونه میشد، اصن حرف من رو ک باور نمیکرد، دادم ب خود دختر آژانسی ه تا باهاش حرف بزنه، هی میگفت شانس من ه، دلم خیلی براش سوخت، چرا طلسم شده، الان سه سال میخوایم بریم و نمیشه

خلاصه ک مامانم گریان و نالان ب خاطر خواهرش غذا رو کشید! تو همون حین خاله م زنگ زد و تا مامانم گوشی رو برداشت شروع کرد ب داد و بیداد کردن ک تقصیر توـهتعجب تو اگه زودتر رفته بودی، زودتر معلوم میشد!

مامانم گفت: من شنبه ساعت 11 شب رسیدم تهران و تا قبل ش هم ک پاس تو دستم نبود، امروز هم چهارشنبه س ک رفتم برای بلیط، ینی فقط سه روز این وسط بوده ک من کار داشتم و نمیتونستم برم

اما گوش خاله م اصن ب این حرفا بدهکار نبود و بعد شروع کرد ب متهم کردن مامانم ک اگه تو مرداد رفته بودیم این اتفاق نمیوفتاد ک باز مامانم گفت اولا تو قرار رو بهم زدی تو مرداد و گفتی نمیام و قهر کردی در ثانی شنیدی ک دختر آژانسی ه گفت تا 15 تیر شما وقت داشتین برید ک اون موقع تو اصن چیزی ب من نگفته بودی

بعد از خدافظی مامانم گفت برای گرفتن پاس جدید ب این قبلی هم نیاز داره، نمیدونم این رو چ جوری و کی برسونم دستش ، ک مادرشوهر خواهرم گفت: ااا شما ک نبودید پیک گرفتیم و فرستادیم برای دوستمون ک فردا دارن میرن ، خوب میتونیم این بار پاس رو براشون پیک کنیم و بفرستیم و بعد علی بره بگیره و برسونه ب دست فریده خانوم ک بره دنبال کارهاش.

خورش قیمه رو مامانم دو جور کشید هم با سیب زمینی و هم با بادمجون و بالاخره نشستیم دور میز برای خوردن غذا، بعد از مدتها چلو کشیدم تو بشقابم، نمیدونم چرا آیا واقعا ذایقه م تغییر کرده یا ن متفکر، اما چلو خورش دیگه اونجوری دوست ندارم، ترجیح میدم غذام نونی باشه!

طرفای ساعت 3 بود ک از غذا تموم شد و من گفتم ب هیچی دست نزنید، خواهرم هم زنگ زد و گفت کارش تموم شده و تا ی ساعت دیگه میرسه، ک مامانم گفت من باهاشون میرم، تو خسته ای

تا آماده بشن واسشون زنگ زدم آژانس و بعد ظرف ها رو جمع کردم و شستم و غذا ها رو ریختم تو قابلمه شون.

خاله م هم دوباره ک البته ن ، صدباره زنگ زد، مامانم بهش گفت میخوام پاس ت رو بفرستم ک خاله م هزار بار سوال و جواب کرد هم از مامانم و هم از مادر شوهر خواهرم ک اینها کی هستن و چی هستن و چ زمانی میان و ...هیپنوتیزم

بالاخره تاکسی اومد و رفتن ، کمی بعد هم خواهرم اومد وای از لحظه ای ک اومد شروع کرد ب بد و بیراه گفتن ب کل خاندان شوهرشخنده

ی قاشق غذا میخورد ی کله میگفت چقد پررو ن اینا، خصوصا وقتی فهمید ک گفتن احتمالا تا ی شنبه بمونن، آخ اینقد زورش گرفته بود و گفت خوبه بهشون گفته بودم مامانم مسافره!

بعد غر زد ک چرا مامان گفته ب اینها ک سفرش کنسل شده، میذاشت اینا برن بعد، الان دیگه با خیال راحت تر می مونننیشخند

وقتی فهمید ک مادرشوهرش از خساست مادر شوهر دخترش نالیده بیشتر لجش گرفت و گفت: بهش نگفتی وقتی اینجوری ن چرا اینقد چیز میز میکنی تو باسنشون!! خنده

هفته دیگه عروسی برادر دامادشون دعوت هستن و گفت میخواد لباس بخره برای دخترش ک زایمان کرده و همین طور لباس برای بچه ب دنیا اومدهه، خواهرم گفت: داماده مفت میخوره و میچرخه، حتی ی دست لباس هم برای زن و بچه ش ب خاطر عروسی برادرش نمیخره و بازم این میره میخره.

گفتم: تازه نبودی بشنوی تعریف کرد، گفت از طرف محل کار داماده بهشون 150 تومن بن داده بودن ک باید از ی فروشگاه خاصی خرید میکردن و قرار بوده برن ک نشده، چند روز بعدش اومده گفته واای چقد خووب  ک نرفتیم، خواهر شوهرت هم پرسیده چرا؟ مگه چی شده؟ گفته تمام همکارام ک رفتن و کلی چیز خریدن ( آخه با 150 تومن چقد چیز میشه خرید!! ) وقتی اومدن دم صندوق کارت هیچ کس شارژ نشده و مجبور شدن ازجیب بدن، چ شانسی آوردیم ک نرفتیم.خنثی

ب خواهرم گفتم: همچین میگه چ شانسی آوردیم نرفتیم انگار حکم اعدام میخواستن صادر کنن براشون، خو فوق ش میرفتی و از جیب پول میدادیخنده

خواهرم گفت: معلومه ک نمیده، این آدم ک تا حالا ی بار هم گوشت و مرغ نخریده برای خونه ش، عمرا 100 تومن بابت خورد و خوراک شون بده تا وقتی مادر شوهر من هست.

مامانم اینا خیلی خیلی زودتر از اون چیزی ک ما فک میکردیم اومدن ، ینی کل رفت و آمد شون دوساعت شد.

دیگه تا رسیدن و لباس هاشون رو عوض کردن چایی و شیرینی آوردیم و دور هم نشستیم ب حرف زدن و فقط تو حرفاشون فهمیدن ی قرص داده برای شبکیه چشم خواهر شوهره و گفته باید استفاده کنه و من هم نپرسیدم ک آیا باید کار دیگه ای در ادامه بکنن یا نه.

بعدش چون چند بار مادر شوهر خواهرم از من پرسید سرمه شما ظهر ها نمیخوابید!! پیشنهاد دادم ک برن استراحت بکنن تا ی کم دیگه بریم همگی بیرون

با حامد هم حرف زدم و گفت سفارش دارم و تو تایم استراحت کارگر ها رو میفرستم و خودم غذاها رو میزنم.

صدای جغجغه میومدسبز گفتم: اونم اونجاستسبز

گفت: آرهه

گفتم: خدا نکنه ی روز کارش ب تو بیوفته اگه بذارم ی قدم براش برداری، فقط ببین من چی کار میکنم

زد زیر خنده و چیزی نگفت.

دیگه ی کم حرف زدیم و گفتم ما عصر میریم بیرون.

از ظهر بچه ها غر میزدن ک باید بریم برای کیف، من ب خواهرم پیشنهاد داددم برن منوچهری و قطعا ی تایمی باید میرفتن ک اول وقت می بود اما بهشون گفتیم میریم چند تا مغازه رو هم می بینیم

آماده شدیم و دم رفتن مادرشوهر خواهرم تاکید کرد ک التماس دعا داریم و عروسی ه و هیچ کدوم لباس نداریم و تازه گفت ی دست هم برای نوه کوچیک ه میخواد ک خواهرم با حرص گفت: شما اینهمه سیسمونی دادین، ینی ی دست لباس توش نیست!!

گفت: چرا اما همه شون بزرگ نخنثی

تا رفتیم بیرون از 7 هم گذشته بود، رفتیم سمت پاساژ تندیس، و تا رسیدیم حامد زنگ زد، از صداش خستگی می بارید، گفت: شرمنده ک نتونستم زودتر زنگ بزنم، ازم ناراحتی عصر نرفتیم بیرون و باهم صحبت نکردیم؟

ی جوری ک ینی آره گفتم : نه اشکال ندارهنیشخند

گفت: لازانیا ها رو اماده کردم و فرستادم، بعد دیدم گریل کثیف شده، اون رو بردم حسابی سابیدم، وقتی تموم شد اومدم رو صندلی ها بشینم دیدم پیچ و مهره هاش باز شده، این عوضی ها اینهمه روشون می شینن نمیکنن درست شون کنن، دیگه همه شون رو سفت کردن و همین الان نشستم اما از خستگی داغونم.

دیگه ی کم حرف زدیم و بعد از خدافظی من و بچه ها رفتیم سراغ کیف ک دو تاشون جمع کرده بودن، بعد رفتیم شهر کتاب و اونجا بچه ها ی مشت چیزای بیخود خریدن اما بازم کیف فروزن چرخدار آبی اینجا هم نداشت.

اونجا چیزای مختلف و خوشگل برای خودم دیدم ک خوش م اومد اما گرون بودن و پشیمون شدم از خرید شون.

مامانم با مادرشوهر و خواهر شوهر خواهرم میگشت و نظر میداد ، خواهرم ک ی لحظه هم حاضر نبود پیششون بمونه.

اونها سه تا مانتو خریدن، خدایی مانتوهای اکثر مغازه ها خوب و ساده و قیمت مناسب بود. من نمیدونم رویا ک الان شش ماهه داره دنبال مانتو میگردهیول دقیقا چی میخواد ک پیدا نمیکنهابرو

هر دفعه ک داره با عمو میره بیرون میگه داریم میریم مانتو بخریم فرداش میگه رفتیم آبمیوه خوردیم برگشتیم. ب قول یکی از بچه ها، ما اس هال گرفتیم این قد آبمیوه خورد.خنده

بعد از اونجا سوار تاکسی شدیم، جالبی ش اینه ک مامانم همه ش میگفت دربست بگیریم، ک دیگه اونجا بهش گفتم ن چ کاریه دربست بگیرم، بذار بنده خدا دو تا مسافر دیگه هم بزنهخنثی خو مادر من، خودمون پنج تا آدم بزرگ هستیم، با دو تا بچه دیگه دربست چ صیغه ی یول

هرچقد راننده تاکسی بعدی مون ک دربست گرفتیمنیشخند بدجنس و جلب بود، این یکی اهل بگو بخند و خوش مشرب ، کلی هم با بچه ها انگلیسی حرف زد!نیشخند و آخر سر هم ب همه مون یکی یه آب نبات داد.

آهان راستی گفتم اگه میخواین پیش حامد اینا بریم اما خسته بودن و حال اینکه راه مون رو ب خونه دورتر کنن نداشتن.

مادر شوهر و خواهرشوهر خواهرم هر کدوم ی چیکن برگر سفارش دادن، ما هم خودمون سوخاری نرمال و اسپایسی و برای بچه ها هم ناگت گرفتیم با سالاد و بلال و این چیزا.

تا برگشتیم خونه طرفای 11 شب بود. اما تو راه یهو بین مادر و دختر ی دعوایی شد.هیپنوتیزم

جریان از این قرار بود ک دختره ب مامانش گفته بود ب هیشکی نگو داریم برای من میریم دکتر و مامانش هم گفته بود ن نمیگم ک خالهه زنگ میزنه و میگه چ خبر و دکتر چی گفت و این فهمید...

دیگه دعوا شد هانیشخند حالا کاری ندارم مادر شوهر خواهرم حرف خاصی نمیزد ب خاطر اینکه بدتر آبرو ریزی نشه، دیگه رسیدیم خونه و من اومدم تو اتاق و اون چند تا ادامه دعوا پرداختن و مامانم هی سعی میکرد حد وسط رو نگه داره و خواهرم خودش رو دخالت نمیداد.

خواهر شوهر خواهرم میگفت مامانم خیلی دروغ گو ـه،عادت کرده تو همه چی دروغ بگه، چرا راست ش رو بهم نمیگه و دیگه کلی مسایل دیگه زیر و رو شد..

بعد مادر شوهر خواهرم ب خواهرم هم ی دست لباس خواب و دو تا بسته گز و ی پولکی داد و گفت صبح نبودی گذاشتم اینها رو برات کنار.

چند باری با حامد بیرون بودم صحبت کرده بودیم، خودم هم رسیدم خونه بهش زنگ زد، ب طرز عجیبی دلتنگ ش بودم، هوای بیرون خیلی پاییزی و دو نفره بود، باهاش ک صحبت کردم گفتم چقد دلم واسش تنگ شده..اونم همین رو گفت ک امروز ندیدم ت دلم تنگ شده واست..

گفتم: کاش میشد شبهای پاییز تو خونه خودمون بودیم

گفت: آره از صبح صبحونه میخوردیم....قهقهه

آخه من هر بار صحبت از خودمون میشه همه ش حرف از صبحونه خوردن میزنم، خدایی اینقد دوست دارم صبحونه های مختلف درست کردن رو، حامد هم میگه احتمالا از صبح تا شب هی صبونه میخوریمقهقهه

آخر شب هم با هم حرف زدیم، خیلی خسته بود و حرف زدیم تا رسید خونه.

پنج شنبه صب خواب و بیدار بودم ک شنیدم مامانم پیک گرفت و پاسپورت رو فرستاد و بعد خواهرم اومد و پرسید: تو میای باهامون بیرون؟

گفتم: نه خودتون برید.

صبحونه خوردن و خواهرم و مادر شوهرش دوتایی رفتن برای خرید، قبل رفتن هم نفهمیدم چی شد ک خواهر شوهرش دوباره شروع ب داد زدن و اینا کرد ک چقد از من بدی میگی برو دیگه!

بعد از رفتن اونها خواهر شوهره شروع کرد از مامانش بدی گفتن ک چقد دو رو ـه، همه ش خودش رو میزنه ب مریضی و غش ک خودش رو مظلوم نشون بده و اینکه چطور ب خواهر و برداری ک بیست سال خبری ش نبوده چسبیده و .....نیشخند

حامد هم تماس گرفت، صداش اینقد گرفته بود ک حد نداشت، پرسیدم: خسته ای؟

گفت: خسته هم هستم

گفتم: فک کردم امروز بیشتر می مونی خونه، دیروز خیلی خسته شدی

گفت: نه بابا تازه صبح زودتر هم بلند شدم رفتم ناحیه ، بازم یارو نبود ک صندلی هامون رو بگیرم.

گفتم: خوب حالا بگو با کی دعوات شده؟

کمی مکث کرد و گفت: با همه

دیگه چیزی نپرسیدم و با هم صحبت کردیم.

مامانم با هستی رفت شیرینی تر و ی کم خرید سوپرمارکتی کرد و برگشت.

فک نمیکنم خونه ی باشه ک افرادش رژیمی باشن اما همه مدل شیرینی و شکلات توش باشه، خو بابا آدم چقد جلو خودش رو بگیره و نخوره.گریه

بعد هم زنگ زد ب خانوم همسایه روبرویی و هم احوال دخترش رو پرسید و هم عذرخواهی کرد ک نیومدیم عیادت.

بعدش مامانم راجع ب خواهرم حرف زد و ب من گفت بهش بگو بیشتر هوای مادرشوهرش اینا رو داشته باشه ک من یکی ک تا حالا جرات نکردم ب خواهرم بگم نیشخند بعد برای شب هم مامان گفت بریم پارک ک من گفتم اره خوبه سوسیس هم داریم.

نهارمون فسنجون با ی چلو زعفرونی عالی و کتلت بود. ب مامانم گفته بودم کتلت سخته، ی چیز دیگه مثل فیله درست کنیم اما مامانم گفت: ن توی فسنجون مرغ هست، اون یکی غذا باید گوشتی باشه.ابرو

آخه ما فسنجون رو با مرغ میخوریم، البته عده ای هستن ک میگن فسنجون فقط با میت بال، اما مگه داریم، مگه میشه!نیشخند

خواهرم اینا اومدن با کلی خرید، مادر شوهرش خودش ی دست کت و دامن و ی مانتو گرفته بود، برای اون دخترش ک نیومده بود فک کنم ده تایی بلوز مجلسی گرفته بود، برای این یکی هم ی پیراهن و ی دامن.

خواهرم برای دختراش هم ی سری بدلیجات گرفته بود و بعد هم گفت کیف هم داشت اما چون شما گفتین بریم منوچهری دو دل شدم بگیرم یا نه، بعلاوه اینکه کیف ها خیلی بزرگ شدن و شبیه چمدون ن!

همون موقع ها حامد زنگ زد و گفت : سرمه داریم با سجاد میریم پالادیوم، ی چند تا منو بگیریم ، ایده دستمون بیاد، میخوایم منو مون رو عوض کنیم، ی کم دیزاین ها رو متفاوت کنیم، داریم میریم ببنیم چند جا دیگه چ جوری ن، تا خودمون هم ی لاین متفاوت باز کنیم تو منو.

گفتم: باشه عزیزم برو

ی کم مکث کرد و گفت: احتمالا خواهرم هم از اون ور خودش میاد

این رو گفت عصبانی شدم شدید، چاقوم میزدن خون م در نیومدن ، لحن صدام 180 درجه تغییر کرد، و تا مرز دعوا کردن پیش رفتم فقط چیزی ک بود حامد گزکی دستم نداد و شاید فقط ی حرف پس و پیش میزد جنگ جهانی رخ میدادنیشخند

از بدشانسی من هم موبایل ش ی طرفه شده بود وگرنه عمرا خودم بهش زنگ نمیزدم عصر رو هم.

دیگه نهار خوردیم و جمع کردیم و من ظرفها رو شستم و بعد هم چای با گز نوش جان فرمودیم.نیشخند

ب خواهرم گفتم: با مامان گفتیم امشب بریم پارک

گفت: وای نههه، من بدم میاد کثیف ه  ، دوست ندارم.

گفتم: اووه بی خیال، میریم خوش میگذره.

بعد هم گفتن زنگ بزنید برای یک شنبه دم ظهر بلیط اتوبوس رزرو کنید واسمون ک مامانم خیلی اصرار کرد بیشتر بمونن اما گفت پنج شنبه عروسی دعوتیم و اون یکی دخترش میخواد بره موهاش رو مش کنه و این باید بچه رو نگه داره.

مادر شوهر خواهرم هی میگفت بریم برای بچه ها کیف رو بگیر حالا ک عکس ش رو ب خودشون هم نشون دادی و خوششون اومد، مگه نگفت چون شما دو تا میخواین زود بیاین ممکن ه بیان ببرن و الان دارم و چند ساعت دیگه نباشن

تا بالاخره خواهرم گفت: ن بابا مغازه داره شلوغ ش کرد ترجیح میدم اول منوچهری رو برم، فردا صبح بریم اونجا و اگه نبود عصرش میریم همین جا.

اما بچه ها اینقد سر وصدا کردن ک تو قول دادی و الان بریم و ما از همین ها خوشمون اومده ک خواهرم پرسید همین امروز میشه رفت منوچهری و مامانم گفت اره، بریم

البته مادر شوهر خواهرم گفت ی دست لباس بچه هم ک کنار کیف فروشی ه دیدیم اگه میشه ی بار دیگه بریم اونجا ک بخرم ش

همه شون اماده شدن و مامان ببردشون و من ترجیح دادم ک بمونم خونه تا وقتی با حامد حرف زدم ب طور مبسوطی حالش رو بگیرم!منتظر

ساعت 5.5 اینا بود ک خودم زنگ زدم ب حامد و کامل شستم و گذاشتم ش کنار ، کارشون تقریبا تموم شده بود، و گفت غذاهای مختلف گرفتیم و تست کردیم اما برای من مهم نبود ک چی کار کردن فقط چون با جغجغه رفته بود نمیتونستم تحمل کنم، اونم ن برای اینکه خواهرش ه، نه، فقط ب این خاطر ک این زن اینقد بدجنس و خودخواهه ک ی ساعت واسه ما وقت نذاشت ، من کاری ب حامد ک آیا باید بیشتر اصرار میکرد یا نه رو ندارم، ب اون خواهر کار دارم ک برادرش ازش خواسته با کسی ک قصد ازدواج داره برن بیرون و اون هیچی دیگه ب روی خودش نیورده .سبز

بعد رویا زنگ زد و وقتی گفت بالاخره مانتو خریده اشک شوق بود ک برپهنای صورت میریختمنیشخند

بعدش دیدم از ی شماره س، فهیدم حامد ه و از تلفن کارتی، زنگ زد و کمی صحبت کرد وگفت میتونی باهام تماس بگیری من م با اخم گفتم باشه.

وقتی زنگ زد تا اومد تعریف کنه هرچی تونستم ب خواهرش گفتم، گفتم واسه چی باید اون باشه، برای چی نمی پیچونی ش ، برای تو ارزش قایل نبود ی ساعت وقت بذاره اما چهار ساعت اونجا خانوم اومده ک نظر بده و ...

خیلی حرف زدم، هیچی نمیگفت حامد و ساکت بود و فقط میگفت باور کن من خیلی کارهاش رو دیگه ازم میخواد انجام نمیدم و مثال میورد و یا برای امروز میگفت بابام بهش گفته بود و خودش زنگ زد ب گوشی م، من بهش خبر ندادم ک میخوایم بریم.

بعد گفت: بیایم ببینم ت؟

گفتم: ن خیر نمیخوامابرو

اما اینقد گفت ک قبول کردم.نیشخند تا آماده بشم و حامد برسه، مامانم اینا اومدن دو تا کیف خریده بودن همون چیزی ک میخواستن دونه ای 150 هزار تومن.نگران

وقتی زنگ زدم ب حامد دم در خونه مون منتظرم بود ، از مامانم پرسیدم برای شب میریم پارک؟

مامان گفت: اره تو راه ازشون پرسیدم میاین گفتن آره، فقط نون باگت بگیر.

تا برم دم در رویا زنگ زد و گفت تمام کفش هام بجز دو جفت توی جاکفشی بوده و همه رو دزدیدن، چی کار کنم وای اینقد ناراحت شدم واسشناراحت

حامد رو دیدم چهره ش خسته بود، جفتمون ی رنگ لباس پوشیده بودیم و حس خیلی خوبی داشت دیدن شقلب چقد هم دلم براش تنگ شده بودبغل

شلواری ک پوشیده بودم کوتاه بود و حامد ی نگاه کرد و گفت: آب رفته؟ دیگه شلوار نداشتی؟

گفتم: نهههنیشخند

گفت: پ اول بریم ی شلوار بخر

دیگه بعد پرسید کجا بریم ک ی سفره خونه نزدیک خونه مون بود ک تا حالا نرفته بودیم و اونجا رو پیشنهاد دادم و رفتیم و خوش گذشت و جاش هم خوب و شیک و پیک بود.نیشخند

بعد حامد واسم توضیح داد و دوباره از اینکه چقد کیفیت خودشون خوبه و اینکه بهترین ژامبون و بهترین هات داگ و .. رو استفاده میکنن اما ب نسبت اون فروش پایین ه ناراحت بود و وقتی شب هم زنگ زد و گفت خیلی خلوته امشب اعصاب م خورد شد.

هرچقد بهش گفتم خو کیفیت رو بیار پایین قبول نکرد. ایششش

بعد برام از اینکه صبح دوباره باهاشون دعوا کرده و گفته میخوام مستقل بشم گفت. واقعا متاسفم برای خانواده بی سیاست شبامن حرف نزن

بعد از اینکه ی بار بابای اون و ی بار مامان من زنگ زدن دیگه بلند شدیم، هر کاری حامد کرد ک بریم خرید و بعد من رو برسونه قبول نکردم و گفتم برو ک زودتر برسی ، من م خریدم رو میکنم و میرم.

گفت: پس حداقل این شلوار رو بکش پایین ترزبان

بعد از خدافظی رفتم سوپر مارکت و چیپس و پفک و نون باگت و ناگت و تخمه و نوشابه خریدم و برگشتم خونه.

مادر شوهر و خواهر شوهر خواهرم آماده نشسته بودن.یول ناگت ها رو دادم خواهرم ک تند تند سرخ کرد، باقی چیزاها هم آماده بود و خریدها رو هم گذاشتیم تو ساک ها و لباس پوشیدیم و با حامد ک رسیده بود صحبت کردم و رفتیم.

ی کم گشتیم و جای پارک نبود ک تو ی پارکینگ پارک کردیم. چقد هوا خنک و پاییزی بودقلب

توی پارک زیر ی چراغ روی چمن ها جامون رو انداختیم و بچه ها همون جا توپ بازی رو شروع کردن ک ملودی خورد زمین و دماغ ش زخم شد، خواهرم هم ک کلا از پارک بدش میاد اینجوری هم شده بود عصبانی تر ک من هی تریپ مثبت بودن برداشتم ک بچه ست و پیش میاد و خاله گریه نکن و برو بقیه بازی ت رو بکن.

بعد فورا سفره رو گذاشتیم شام رو همه مون اینقد خوردیم، خصوصا چیپس و ماست موسیر، دیگه خودمون رو خفه کردیم. بعد اونجا یاد پسرعمو دامادمون تو مراسم اصفهان کردم و ب مادر شوهر خواهرم هم گفتمقهقهه

بعدش تا جمع کردیم چای و گز و آجیل و تخمه و شیرینی و شکلات و میوه و پفک و چس فیل!نیشخند رو گذاشتیم تو سفره بعدی ک پهن کرده بودیم و هی مردم شناسی کردیم، اینقد حال دادقهقهه

کلی هم راجع ب دخترای شانس دار و زرنگ فامیل گفتیم ک چی بودن و چی شدننیشخند

هرکی ک با بار و بنه میومد مامانم ی نگاهی ب ساعت ش میکرد و میگفت تازه این وقت شب اومدن، کی میخوان برگردن!

آخر گفتم: مامان خو ب ما چ، مگه اجازه شون دست ماستخنده

ی پسر بچه حدود دوساله بود ک هی دنبال توپ هستی ملودی ک باباش همه ش مواظب ش بود ، خواهرم گفت: حالا لابد یارو ب ما هی نگاه میکنه و میگه زنهای بیکار از وقتی ک اومدن همه ش دارن میخورن، بچه ها هم همین جور برای خودشون بازی میکننخنده

وقتی دیگه همه خوراکی ها تموم شد و هوا هم سرد شده بود و بچه ها هم خسته، بلند شدیم ک برگردیم.

البته قبل ش دو تا بستنی کیلومتری :دی برای دخترها گرفتیم و بجز اونها کس دیگه ای اعلام آمادگی نکرد برای خوردن بستنینیشخند

بعد هم برگشتیم خونه و با حامد ک قبلش زنگ زده بود تماس گرفتم و کمی حرف زدیم و خدافظی کردم تا آخر شب ک میخواد بره خونه زنگ بزنه.

ی چایی هم تو خونه دم کردیم و با باقی مدل های شیرینی ها ک تو خونه بودن و پارک نبرده بودیم اوردیم خوردیم.

قبل خواب هم مواد اولیه نهار فردا رو اماده کردم تا انشالا فردا هم ی غذای خوشمزه دیگه درست کنیم.نیشخند

مادر شوهر خواهرم قبل خواب میگفت اینجا همه ش داریم میخوریم،  این حرف رو حامد هم میزنه ک وقتی با تو هست همه ش خوراکی و دسر و غذا میخوره.نیشخند خلاصه هرکی ک مثل خودمون اهل غذا خوردن هستن و یا خوش خوراک ه تشریف بیارن خوشحال میشیم.نیشخند

ساعت از دو شب گذشته بود و دیدم از حامد خبری نیست خودم باهاش تماس گرفتم ک گفت دارم با یکی از بچه ها صحبت میکنم ، گفتم اکی و تا زنگ بزنه تی وی دیدم.

تو آینه دیدم ی تبخال زدم و خوشگل تر شدم!! روش پماد زدم ک تا فردا بیشتر نشه، بعد هم خندوانه رو دیدم، خیلی دیر با حامد صحبت کردم و جفتمون خواب آلود و خسته بودیم.

-------------------------------------

ینی این پست 600 خاطره ساز شده ها، میگین چرا، برای اینکه امروز توی تقویم روز مردم شناسی ه!هورا

باورتون میشه ی روزی هم ب نام روز زیبای مردم شناسی وجود داره؟ قلب

خو باورتون نشه، چی کار کنم، والاابرو

آقا در همین راستا میخوام ی کاری انجام بدم اولا کامنت دونی این پست رو ازاد میکنمنیشخند از هرچی دوست داشتین بیاین بگید، از شوهر هاتون و قوم جهنمی شون، از زنهاتون و قوم بهشتی شونابله خلاصه از هر کی ک دلتون پره و میخواین بقیه هم از خوندن مردم شناسی های شما لذت ببرننیشخند

آمــــــــــآآآآ دومین آفر ی ( چ غلطا! ) برای این روز بزرگ گذاشتم مخصوص فال دوست هایی ک روز جمعه هم ب وب م سر میزنن ن مثل اونهایی ک آخر هفته ها وب خاطرات زندگی من رو باز نمیکنن ببین آیا مدیر وبلاگ سرمه گولاییان پستی گذاشته، آیا پستی نگذاشته!! واقعا کقهر اصن مگه داریم همچین افرادی، مگه میشهمشغول تلفن

خلاصه ک این ایتم های پایین فقط برای روز جمعه س ، مگر اینکه روز مردم شناسی رو بکنن هفته مردم شناسی ک اینها هم ی هفته باشننیشخند

اول اینکه هرکی میخواد براش فال در حد تک نیت، اونم بنویسه موضوع فال ش رو در حد ی کلمه منظورم ه، ک کاری ه، مالی ه، عشقی ه و من من براش جواب ش رو بنویسم، دوم افرادی ک فال قهوه میخوان ب مناسبت این روز نرخ ها رو شکسته شدهنیشخند و اونها تو کامنت خصوصی برام بنویسن ک فال میخوان البته کامنتی ک ی آدرس ی چیزی توش باشهچشمک

ب حامد هم ک گفتم میخوام این کار رو بکنم ب خاطر این روز عزیز :دی، اینقد خندید و کلی استقبال کرد از تصمیم ـمنیشخند

دوستان بشتابید ک روز مردم شناسی شده!

/ 112 نظر / 219 بازدید
نمایش نظرات قبلی
maryam

مرسى بهترين ايشالا ك همه ب عشقشون برسن ????????

مينا

من هيچي نميخورم ،واقعن عيچي و تازه ٥٩ كيلوام،،چه جوري ميگيد رفتيم پارك موسير و ناگت و سوسيس و چيپس خوزديم اومديم خونه چاي و شيريني خورديم نهار چلو كشيدم بعد ٥١ هستيد؟هرچي ميخوريد رو بالا مي ياريد ؟اخه لابد يه كاري ميكنيد ديگ الان اخرين روز رژيم تثبيت ٥١ بوديد الان چندين توروخدا رمزشو به منم بگيد!!!بيچاره شدم ميخوام ٥٩ رو برسونم ٥٥ اصلن نميتونم!!!!

نسیم

سرمه جون همون چیزی که گفتم منظورت خصوصی ام بود[سوال]

lightwind

هوراااااااااااااااااااااااااااا چندروزه فکرم درگیره رابطمه و دنبال یه راهی میگشتم واسه مطمئن شدن. من فال میخوام سرمه جون [خجالت]

يسنا

سرمه من الان دوجا كار ميكنم ولى موقت✌??️✌?? بهت اعتقاد پيدا كردم نهههههه كارت درسته✌??️✌??✌??

zahray fardin

سلااااام سرررررمه آخیش چه پست جون داری بود عااااشق این پست هام که هر چی میخونی بازم هست خخخخ آقو یه فال هم واسه ما بگیر تحصیلی هم میشه خخخخ اگه نشد کاری

مهناز

ببخشید سرمه جون.یدفه اول صبحی جو زده شدم وبدون سلامی وچیزی نوشتم عشقی:|دیگه ب بزرگواری خودت ببخش[گل]

مهناز

ببخشید سرمه جون.یدفه اول صبحی جو زده شدم وبدون سلامی وچیزی نوشتم عشقی:|دیگه ب بزرگواری خودت ببخش[گل]

الی

سرمه جان،میشه خواهش کنم یه فال دیگه برام بگیری،نیتم مالیه،البته اگه قبول نکنی اصلاناراحت نمیشم این حق شماست نپذیری،ممنونم عزیزم

نسرین خواننده خاموش

سلام سرمه جون اینجاکه خونه امیدماست مگه داریم مگه میشه به اینجاسرنزدشنبه جمعه نداره من که همیشه اینجام.