رفت ک رفت !!! ( دل نوشت 507 )

دوشنبه ک از خواب بلند شدم مثل همیشه اول دوش گرفتم و بعد رفتم سراغ وزنه، رقمی ک نشون میداد بد نبود اما هنوز هم امیدوار کننده نبود.

بعد زنگ در خونه مون رو زدن و کی بود کی بود؟ آقا پستچی بود ک این بار واسم رژ لب آورده بود.ابله

ینی اینقد ذوق کردم وقتی بازشون کردم ، چ رنگهاییقلب

 

 

 

بعد خودم زنگ زدم ب حامد، توی مسیر مغازه بود و گفت: فک کردم خواب باشی خودش هم خوابش برده بود و هی میگفت دیر شده و ال شده و بل شدهابرو من م خودم کار داشتم و برای همین یه بای گفتم ک هر دومون زودتر ب کارمون برسیم.

مامانم اینا داشتن میرفتن بیرون، میخواستن برن وقت ام آر آی بگیرن، بهشون واسه سه نصفه شب وقت داده بود و مامان میخواست بره عوض ش کنه و بگه تو تایم معمول بذاره چون براش مقدور نیست اون ساعت بیان و قبل رفتن گفت: راستی مانگو حراج کرده، اگه رفتی بگو ک بهت بگم یه تی شرت واسه تولد خواهرت بخری ک از طرف من بدم ببره واسش.

گفتم: واقعا؟ من ندیده بودم حراج کرده، باشه میرم و خبر میدم بهتون.

بعد از رفتن شون تماس گرفتم ب حامد و جریان رو توضیح دادم و گفتم: میخوام با پولی ک دادی یه کیف بخرم.

گفت: آفرین خیلی خوبه، هرچی پسندیدی بیشتر هم شد خودت بده بعد من باهات حساب میکنم چون دوست داشتم یه کادو بهت بدم اما خودت اوضاع من رو میبینی ک واقعا وقت ندارم ، چ بهتر ک خودت بری یه چیزی بخری با سلیقه خودت.

گفتم: من ک نمیخوام اما حالا بذار برم ببینم چی میشه.

یادتونه برای تولد سمیه یه تی شرت از مانگو گرفته بودم؟؟ و خوب بهش ندادم ک، یهو یاد اون افتادم و گشتم و پیداش کردم و گذاشتم رو تخت ک مامانم بیاد ببینه ک اگه ب نظرش خوب و مناسب اومد همون رو بده بخواهرم.

بعد آماده شدم و رفتم از خونه بیرون و پیاده رفتم تا مغازه. خیلی جنس داشت و زیاد هم شلوغ نبود. البته نه اینکه خلوت باشه؛ نه، ب نسبت حراج های خودش میگم.

خوب من از وقتی ک خواهرم از خونه مون رفته بود و اون ماجراها پیش اومده بود باهم صحبت نکرده بودیم، فقط تو گروه خانوادگی مون گاهی جواب سوالهای همدیگه رو میدادیم اما تلفنی نه، ولی چون میدونستم خواهرم این مارک رو خیلی دوست داره، دیگه قهر رو گذاشتم کنار رو باهاش تماس گرفتم، وقتی جواب داد تعجب رو کامل میشد از تو صداش فهمید.

براش توضیح دادم ک بابت چی زنگ زدم و اونم کلی خوشحال شد و گفت ببین اگه واسه من یه بارونی خوب داره عکس ش رو بگیر و برام بفرست.

من ک بیشتر ب صرف خرید کیف رفته بودم همه کیفها رو یکی یکی میوردم پایین و نگاه میکردم بهشونن البته بیشتر ب قیمتنیشخند و بعد هم یکی یکی میذاشتمشون سرجاشون.ابله

اما در نهایت از یکی شون ک فقط دونه مشکی هم ازش داشت خوشم اومد ولی باز مردد بودم ک نکنه چیز دیگه باشه چشمم اون رو بگیره، برای همین این کیف رو دستم گرفتم و گفتم فوقش از چیز دیگه ای خوشم اومد این رو میذارمش سرجاش.

همون موقع ها حامد تماس گرفت و باز تاکید کرد و گفت: حتما یه چیزی بخر ، اگه میدونی پول احتیاج داری الان بیکارم بگو اینترنتی واست بریزم.

گفتم: فعلا ک نه، اما خواستم خبرت میکنم.

یه شلوار ک بیشتر شبیه لگ بود رو هم انتخاب کردم و تو صف پرو لباس ایستاده بودم ک یهو صدای داد و دعوا از کمی جلوتر روبروی صندوق اومد.

جریان از این قرار بود ک یه آقایی بالای 50 سال، یه کیف زنونه قرمز کوچیک آورده بود و میخواست با لباس تعویض کنه، و اینها بهش میگفتن کیف و کفش و بدلیجات رو باهم عوض میکنن اما با لباس نه، لباس فقط با خود لباس.

اما گوش آقاهه بدهکار نبود، با داد و بیداد میگفت: اگه اینجوره چرا بمن نگفتید؟ شما مقصرید، عوض میکنید یا زنگ بزنم 110تعجب

مدیر فروشگاه یه پسر جوون بود ک طرف حساب این آقا بود و بهش میگفت عوض نمیکنم ، جواب داد ک زنگ بزن، قانون ما همین ـه.

مرد ـه هم همون طور ک داد میزد گفت: پس شما مقصری ک قانون رو ب من کامل توضیح ندادی و با 110 تماس گرفت.یول

دیگه نوبتم شد و رفتم تو پرو ک پوشیدم اما اونجوری ک بخوام بگم واای چ قشنگ ـه تو پام، قشنگ نبود، مشکل از پاهای من نبود، مشکل از شلوار بود.ابرو

وقتی از پرو اومدم بیرون، پلیس رسیده بود و پسر ک مدیر فروشگاه بود داشت با رییسشون حرف میزد و گوشی رو داد ب آقاهه و آقاهه هم همون حرفا رو زد ک یا باید تعویض بشه و یا باید با من بیاد کلانتری.

دیگه زمانی ک من داشتم حساب میکرد پلیس ـه ب پسره میگفت باید بیاین بریم و ایشون از شما شکایت دارن و پسره هم میگفت من مدیر اینجام و چطور میتونم توی یه روز حراج بذارم و بیام و پلیس ه هم میگفت مجبوریم و من نفهمیدم آخرش چی شد چون دیگه کارم تموم شده بود و اومدم بیرون و وقتی خونه رسیدم تازه یادم افتاد اصن فراموش کردم واسه خواهرم نگاه کنم.یول

من با ماماینا همزمان رسیدم و ب حامد اطلاع دادم ک کیف گرفتم و خیلی خوشحال شدم و چون 50 تومن هم از خودم گذاشته بودم روش، گفت همدیگه رو دیدیم بقیه ش رو بهت میدم.

باهاش بحث نکردم چون میدونستم قصدم نبود بگیرم.

کیفم رو ب مامان نشون دادم و خوشش اومد و بعد تی شرت رو هم بهش نشون دادم و گفت خوبه و برداشتش ک بده ب شوهرخواهرم ب عنوان کادوی بچه ها.

بعد تند تند برنج رو درست کردم و جوجه کبابها رو هم گذاشتم تو هپی کال ، مامانم اینا گرسنه بودن زود خوردن. قبل ساعت 4 بود ک شوهر خواهرم گرسنه و تشنه و البته عصبانی از دانشگاهش اومد.

جریان از این قرار بود ک وقتی اومده مدرک دکتراش رو بگیره تازه بهش گفتن مقاله ت رو اونجایی ک چاپ کرده، برای معرفی اساتید و اینا شماره ها رو اشتباه زده، خلاصه ک بهش گفته بودن باید بره تو شورا تا ببینیم چی میشه!!

تا دست و روش رو بشوره نهارش رو براش آماده کردم.

همین جور ک غذاش رو میخورد با عصبانیت هم واسه من توضیح میداد ک یکی رو گذاشتن مسئول فارغ التحصیلها ک نه سواد داره و نه تربیت، اصن نمیفهمه باید چطور حرف بزنه، اندازه یه گوسفند هم حالی ش نیست و ... و از اتفاقات عجیب و غریبی ک واسش افتاده شکایت میکردم.

بابای من رو هم ک میشناسید، کلا حس ناامیدی رو تا جایی ک جا داره توی آدم تا ته فرو میکنهآخ

شروع کرد ب همدردی کردن باهاش ک من گفتم: بخدا این مسایل واسه همه هست، حالا هرکی یه جور، سوییس ک زندگی نمیکنی ک انتظار داشته باشی همه چی طبق ساعت مقرر و قول و قراری ک میذارن پیش بره.ابرو

اما شوهرخواهرم قبول نداشت و میگفت واسه ما فقط اینجوری ـه و از کار دوستش گفت ک یه روزه درست شده

من م گفتم: اتفاقا دوستت خوش شانس بوده و متفاوت وگرنه بقیه مثل تو ـن.نیشخند

بعد هستی زنگ زدو با مامانم صحبت کرد و گفت: حالا ک موتور گرونه، برو واسمون عروسک سگ بخره، یادمه ک داشت، همون مغازهه ک وارد میشی، کنار پله هاش جعبه ش بود.خنده ازش بپرس دو تا داری، اگه داشت ک دو تا بخر، اگر نه هم یکی بگیر من ب ملودی هم میدم.خنده

نمیدونم قبلا گفتم یا نه ک هستی ب هیچ عنوان اجازه نمیده هیچ بنی بشری ب لوازم ش دست بزنه و بعد خودش میره از وسایل ملودی استفاده میکنهخنثی یه خسیسی ک حد ندارهخنده

دیگه مامانم واسش قسم خورد ک میره و میبینه و وقتی باهاش خدافظی کرد کمی استراحت کرد و بعد آماده شد و گفت: حالا ک قسم خوردم برم ببینم داره یا نه.

شوهرخواهرم هی گفت پس ب هیچ فعلا عنوان نخرید، اینا یه چیزی میگن

قبل رفتن مامانم یه نامه داد ک بابام نوشته بود راجع ب یه کاری و گفت این رو براش تایپ میکنی؟

گفتم: آره بده بهم.

خوب من تایپ رو ده انگشتی انجام میدم و خیلی سریع، برای همین در مدت خیلی کوتاه زدم و فقط بعضی جاهاش رو ک نمیتونستم بخونم از بابام سوال کردم.

طرفای ساعت 5 بود ک حامد زنگ زد و گفت: سرمه همین الان کارم تموم شد، دارم میام سمتت.

فک نمیکردم ک بیاد، چون ساعت 6 هم باید مغازه رو باز میکرد. پرسیدم:نهار خوردی؟

گفت: نه وقت نشد.

گفتم: باشه پس من واست میارم.

تا برسه هم از چلو جوجه واسش کشیدم و بعد هم خودم اماده شدم و وقتی رسید رفتم سرخیابمونمون .

بعد سلام و علیک حامد کیفم رو دید و کلی پسندید.مژه

گفتم: یه جا بایست تا نهارت رو بخوری

گفت: نه وقت نیست، بذار برگردیم سمت مغازه ، خیالم اینجوری راحتتره.

اون روز هم خیابونها غلغله بودزبان نزدیکای مغازه ایستاد و غذاش رو خورد و کمی هم صحبت کردیم و بعد حرکت کرد ک هم من رو پیاده کنه و هم خودش بره سمت مغازه ک نفهمیدم مامان یا خواهرش زنگ زد و شروع کرد ب داد و بیداد ک 6 شده و کجایی و چرا در مغازه رو باز نکردی.زبان

جایی ک باید من رو پیاده میکرد ایستاد و بهم 50 تومن داد و گفت: بگیر بقیه پول کیفت.

گفتم: حامد نمیگیرم، الکی هم خودت رو لوس نکن.

گفت: تو خودت رو لوس نکن، مگه تو اینهمه چیز واسه من میگیری، هرکاری میکنم پولش رو از من میگیری؟ خوب این رو هم فک کن من خریدم، درسته زحمتش پای خودت بوده اما بخدا من وقت ندارم برم واست بگردم

همونجور وسط حرفاش بود ک هم ظرفای غذای اون روز و هم روز قبل ک کیف نبرده بودم رو برداشتم و پریدم پایین و گفتم: خدافظ، برو مغازه ک خیلی دیر شده

و رفتم اون دست خیابون. نیشخند ک بعدش تماس گرفت و گفت کارت خیلی زشت بود

گفتم: بااشهزبان

سوار تاکسی ک بودم رویا تماس گرفت ، پرسیدم: چ خبر؟ خونه پیدا کردین؟

گفت: نه ، شب قبل هم من با سعید بیرون بودم و دیر رسیدم خونه و خود مامانم رفته بود اما هیچ کدوم خوب نبودن، الان م منتظر مامانم هستم بیاد

یه کم بعد هم مامانش اومد وخدافظی کردیم. قبل از اینکه سوار تاکسی دوم بشم یه کم خرید کردم و بعدش رفتم ب سمت تاکسی.

از مسیر سرخیابونمون هم گذشت و من رو هم فورا رسیدم خونه و بساط درست کردن آش رو جور کردم. البته تقریبا همه چیزش رو از قبل مامانم مهیا کرده بود.نیشخند

ب حامد اطلاع دادم ک خونه م و بعد مشغول شدم ، تو اون فاصله هم بابام داشت از روی تایپ میخوند و نامه ش رو درست میکرد و هی من رو صدا میکرد ک بیا درستش کن، وقتی دید ک من مثل کش تنبون هی در میرمابله شوهرخواهرم رو صدا کرد ، اون بنده خدا هم چون لپ تاپ من حروف فارسی نداره سختش بود تایپ کردن و از من سوال کرد ینی تو بدون اینا تایپ میکنی؟

گفتم: بلهه ، حالا تو هم برو سراغ کارت، خودم انجام میدم

و نشستم نامه بابا رو هرجاش رو ک میگفت تغییرات رو توش میدادم و آخر سر هم رفتم سراغ آش.

مامانم هم نشسته بود واسه مشکل شوهرخواهرم ب همونجایی ک این مقاله رو تایپ کرده بود، یه نامه انگلیسی نوشت و براش ایمیل کرد.

وقتی اومد تو آشپزخونه تازه آش رو دید و با تعجب گفت: کی درست کردی؟

بعد ک آماده شد کشیدم تو ظرف ک بابام ب خاطر معده ش ک نباید حبوبات بخوره نخورد و البته هی میگفت من مطمئن م توی آش ـش سیر هست و هرچی مامانم میگفت سیر نداره قبول نمیکرد.یول

 

 

 

بعد شام مامانم توی ف ی س بوکش بود ک صدام کرد و گفت: سرررمهه بیاا! فرزانه رفته لندنتعجب

با دو رفتم سمتش و دیدم بلههه چقد کامنت تبریک و از این حرفا براش گذاشتن.

ناراحت شدم، واقعا ناراحت شدم، خوب باید جای من باشید تا متوجه منظورم از اینکه ناراحت شدم چی ـه! خییلی دلم گرفت، ینی یاد تک تک حرفا و کارای فرزانه در تمام مدت دوستی ش با فرید افتادم، و بیشتر و بیشتر دلشکسته میشدم.

خوب نمیدونم چند تا از شماها از قبل خواننده وبلاگ من بودید یا آرشیو رو خوندید، اما مطمئن م بازم اونچیزایی رو ک من دیدم و شنیدم رو هم نمیتونید تصور کنید.

ینی فحشی نبود ک ب بابای فرید نداده باشه، از اون فحش هایی ک دو تا آدم ناجور ناجور ممکن ـه ب خواهر و مادر همدیگه و خود طرف نسبت بدن. یا حتی یادمه یه بار ب فرید گفت از بابات متنفرم، اگه یه روز ببینه افتاده و داره جون میده، من یه لگد میزنم تو شکم ش ک زودتر بمیره و مثل سگ جون بده.

شما فک کنید این پسر اینهمه حرف شنید ک تازه اینی ک گفتم بهترین ش بود، از یه دختری ک 8 سال از خودش بزرگتر بود و نه خانواده خاصی داشت و نه خودش چیز خاصی بود و ب خاطر این دختر با کل خانواده ش جنگید، پسری ک همه خانواده میگفتن جون ش ب باباش بسته ست، یه سال تموم با باباهه حرف نزد، و بالاخره این دختر رو هم برد.

فورا رفتم زنگ زدم ب حامد و هرچی تونستم گفتم، گفتم یاد بگیر از یه پسری ک اینهمه از تو کوچیکتر بود، یاد بگیر بالاخره رفت گرفتش، کی فرزانه ب خواب میدید خونه بخره، کی فک میکرد توی یه هفته چهار روزش رو توی طلا فروشی باشه، اینقد ک این پسر ساپورت مالی ش کرد.

دیگه رگباری میگفتم و حامد هم فقط میگفت درست ـه، حق با تو ـه و همین عصبانی ترم میکرد.

بعد از تموم شدن حرفام یه کم با سمیه وایبر بازی کردم و بهش گفتم و اونم یه خط در میون میگفت نههه، باور نمیشه!

تا آخر شب ک حامد زنگ بزنه سر درد بدی گرفته بودم و هی یاد کارای فرزانه و دوست پسرهایی ک در کنار فرید داشت و این چیزا میوفتادم بدتر میشدم.

بالاخره حامد زنگ زد، اولش مثل همیشه خوب و خوش صحبت کرد و من عصبانی بودم، کم کم فیتله عصبانیت دو تامون بالا کشید و یکی اون میگفت و یکی من، عصبانی بود و میگفت: چند بار بهت گفتم متنفرم از اینکه من رو با کسی مقایسه کنی.

گفتم: خوب کاری کردم، فدای سرم، بازم این کار رو میکنم، تو نتونستی بعد اینهمه ب خانواده بگی

خلاصه ک دعوامون هی بد بدتر میشد و هی بهانه های مسخره میورد ک من میدونم خانواده م مخالفت میکنن

ب ت خ م م، دلشون هم بخوادسبز

گفتم: پس واقعا هنوز وقت زن گرفتن ت نشده، چون از پس ازدواج خودت برنمیای، وقتی نمیتونی ب خانواده ت بگی من فلان دختر خوشم میاد عمرا بتونی تو زندگی مشکلات رو حل کنی.

بازم از این دلایل مسخره اورد ک من دوست ندارم زندگی م رو توی یه خونه 40، 50 متری شروع کنم و دوست ندارم موقعیت تو رو با ازدواج بیارم پایین تر و وقتی الان تا خرخره وام گرفتم و زیر بار قرضم چطوری میتونم یه زندگی راحت فراهم کنم.

دیگه رسیده بود خونه و البته دعواهامون تا ساعت 3 شب طول کشید،بهش گفتم دیگه نمیخوام باهات باشم.

اونم گفت باشه!!! وقتی تصمیم ت اینه و من م شرایط ش رو ندارم نمیتونم مانع و سد راهت بشم.سبز

اون شب تا صب من خییلی حالم بد بود و کلی گریه کردم و نمیدونم صبحش از چ ساعتی بیدار بودم.

صدای مامانم رو میشنیدم ک زنگ زده بود ب همونجایی ک برای علی اشتباه مقاله رو چاپ کرده بودن و هی باهاش حرف میزد و چک و چونه میزد ک درست ش رو واسش ایمیل کنید و کار این مونده و بعدش شوهرخواهرم آماده شد و رفت دانشگاه.

بعد مامانم اومد تو اتاق و ازم پرسید: کی میری دکتر؟

از ترسم سرم رو بلند نمیکردم، چون میدونستم چشمام رو ببینه وحشت میکنه.

همون طور ک سرم توی بالش بود گفتم: وقتم فرداست.

وقتی از خونه رفتن بیرون بلند شدم و روی تختم نشستم و فقط زار میزدم. یکی از بچه ها ک از شب قبل تو جریان بود، وقتی باهاش حرف زدم، فک کنم صدای گریه هام رو ک شنید شوکه شده بود.

بعد حامد زنگ زد، انگار ک نه انگار شب قبلش اتفاقی افتاده، مثل همیشه حداقل توی ظاهر، خوش و خرم گفت: سلااااام چطوری؟

ینی دلم میخواست خفه ش کنم، ولی تا برسه مغازه فک نکنم ب جز سلام وخدافظ من حرفی زدم، اصن صدام در نمیومد و اون فقط قربون صدقه م میرفت و هی پشت سرهم عذرخواهی میکرد ک باعث ناراحتی من شده البته وسطش هم یه حرفای الکی زد ک سرمه تو خودت شاهدی من هرکاری میتونستم کردمتعجبسبز

البته شب قبل هم همین حرف رو زد و من م براش گفتم تو جرات نداشتی تو این مورد حتی یه کار بکنی چ برسه ب هرکار!! و فقط هی فک میکنی و اینکه میبینی نمیشه و دیگه یه قدم هم برنمیداری!!بامن حرف نزن

بعد از اینکه رسید و خدافظی کردیم ، من ب زور رفتم دوش گرفتم وفقط میخواستم هرجور شده آرایش کنم ک مامانم اینا برمیگردن متوجه پف دور چشمام نشن. برای همین رژ لبام رو آوردم و یکی یکی امتحانشون کردم و بالاخره یه آرایش غلیظ کردم و رفتم دنبال کارای خودم.

سر ظهر بود ک زنگ زدم ب مامانم تا بپرسم برای نهار چی کار میخواد بکنه ک گفت: اگه میشه برنج دم کن و سبزی پلو درست کن، میخوام ماهی تازه بگیرم.

بعد از قطع تماس رفتم برنج شستم و سبزی پلو رو ب صورت کته درست میکردم ک مامانم تماس گرفت و گفت: سرمه الان یه جایی ایستادم منتظر بابات بره کاری رو انجام بده و بیاد، روبروم یه رستورانه دم ش مردم صف کشیدن، اسم ش گل رضاییه ست، تا حالا رفتی؟ غذاهاش چطوری ـن؟

خوب راستش من طرفای مرکز شهر جاهای معروفش رو رفتم اما نه همه ش رو، چون زیاد مسیرمون ب اون سمت نمیخوره، هنوز خیلی هاشون مونده

گفتم: نه نرفتم و نمیدونم راجع بهش

مامانم گفت: تو نت سرچ کن ببین چ خبرهنیشخند

رفتم سرچ کردم و زنگ زدم ب مامانم ک خودش رفته بود پرسیده بود و من م همون آمار رو بهش دادم و بعد گفتم: فقط نهار ها داره معمولا اینایی ک اینجوری ـن روز جمعه ها بسته ن، حالا ولی بازم میتونید برید سوال کنید اگه باز باشه یه روز تعطیل ک طرح نیست بریم.

ک دفعه بعد مامانم تماس گرفت گفت جمعه ها تعطیلن و بعد برام از حرفای مردم توی صف گفت ک از فضای رستوران ک مال هفتاد سال پیش ـه و غذاهاش کلی تعریف میکردن و البته سوپ برش ـش.

خلاصه ک مجبوریم یه بار بریم.نیشخند

بعدش ک ماماینا رسیدن من فورا ماهی رو گرفتم و سرخ ش کردم، و ب شوهرخواهرم هم زنگ زدم ک گفت نهار رو بیرون خوردم.

این م غذای مامانم، بابام هم ک ماهی دوست نداره، مرغ تو یخچال داشتیم و همون رو براش گرم کردیم و با سبزی پلو خوردم.

 

 

بعد شوهر خواهرم اومد با یه جعبه شیرینی و قبل از این ک مامانم چیزی بپرس ـه گفت: درست نشده، همین جوری خریدمنیشخند

 

 

باور میکنید من تا همین الان بهش لب نزدم؟از خود راضی

آهان داشت یادم میرفت از حامد بگمابله

ساعت 3 اینا بهم زنگ زد و گفت احتمالا عصر یه نشست با یکی دیگه واسه زمین داریم، دیگه طرفای 5 تماس گرفت و تمام مدتی ک توی راه بود باهام حرف زد و بازم همون چرت و پرتها ک من دلم میخواد اینجور باشه و اونجور و بعد یه زندگی رو شروع کنمسبز

شوهرخواهرم داشت ایمیل ش رو چک میکرد ک دید براش درست ش رو فرستادن و کلی خوشحال شد و گفت فردا صب برم دانشگاه ببینم میتونم کار رو تموم کنم یا نه، دیگه هم لازم نیست بفرستن شورا.

بعد مامانم بهش گفت آماده شو باهم بریم واسه بچه ها میخوام عروسک بخرم و ب من م گفت ک واقعا بعض بهم اجازه همراهی باهاشون رو نمیداد و خودشون رفتن.

اون روز خیلی سرم درد میکرد و از هر فرصت استفاده میکردم و میودم تو اتاق و اشکام رو پاک میکردم و دوباره شاد  برمیگشتم ب جمع و همونجوری هم خودم رو تو گروهها با شکلک های خندون ، خوشحال نشون میدادم .

خواستم یه استراحتی کنم ک رویا زنگ زد و صدام رو ک شنید گفت: چی شده ؟ چرا اینجوری هستی؟

بهش گفتم فرزانه رفت و اونم شوکه شد و هی دوتایی غصه خوردیم.نیشخند

بعد رویا از مهشید تعریف کرد ک از دروغاش حرص ش میگیره و گفت: سرمه یه سوال، تو اگه یه روز بخوای با حامد صبونه بری بیرون، روز قبلش واجبه بری اپیلاسیون؟

گفتم: والا من کلا نرم هم ب حال حامد فرقی نداره، چ برسه واسه صبونه.ابلهحالا مگه چی شده؟

گفت: آخه این روز قبل میخواست بره پیش نادر و گفت میخوایم کله پاچه بریم بیرون و صاحبکار نادر هم ک فهمیده بوده این دوتا میخوان برن گفته اا پس من م میام مهشید رو ببینمابرو بعدامروز ازش پرسیدم چی شد؟ رفتین صبونه؟ گفت نه بابا حوصله داری ب خاطر کله پاچه زود بلند بشی، گرفتم خوابیدم.

گفتم: خوو ب پس خونه نادرینا خالی نشدهابله

خندیدیم و بعدش رویا شروع کرد ب تعریف از سعیدهیپنوتیزم هی میگفت مهربون ه و خیلی خوبه و اصن خاله زنک نیست و ...

من م گفتم: رویا سعید یه مرد چهل ساله ست ک حدود بیست سال تو زندگی مشترک بوده، تو داری با کی مقایسه ش میکنی؟ با کیوان مثلا 25 ساله؟؟ معلومه باید رفتار اینها باید باهم متفاوت باشه.

رویا هم ک خودش رو از تک و تا نمیندازه و هیچی رو قبول نمیکنه گفت: اره خوب ولی مثلا ب نسبت بابای الهام یا هوشنگ ( فک کنم منظورش بابای مهشید بود ) ک اونها هم سن شون از سعید بیشتره و تو زندگی بودن ، این یه جور دیگه ست، خیلی مهربونه.

تو دلم گفتم چ جوریه تمام خانواده مهشید و فک و فامیلهاشون از ریز و درشت و دور و نزدیک بدن ، فقط آسمون پاره شده و یه سعید همه چی تموم افتاده تو این خانواده و اونم گیر رویا افتاده.زبان

مامانم اینا برگشتن و دو تا عروسک سگ براشون خریده بودن و عکساش رو واسه خواهرم وایبر کرده بودن و اونم ب بچه ها نشون داده بود و از بین دو تا ، این یکی رو انتخاب کرده بودن و مامانم براشون خریده بود، از طرف من هم پول داد ک تصمیم دارم پول رو اگه ازم بگیره بهش بدم، ک خوب فک کنم احتمالش کم ـه قبول کنه.

مامانم شوهر خواهرم رو ب کار گرفته بود و بهش گفته بود پله رو بیار و برو بین توی کمدهای بالای اتاقها چی ـه!! و توی یکی از کمدها یه چمدون مال خواهرم ک رفته خارج پیدا شد ک توی فرودگاه وقت رفتن ب علت زیادی بار برگردونده بود و من مثل چی پریدم روی لباسها و کفشاش، دو جفت کفش خیلی خوشگل توشون بود، ینی روحم شاد شد، من رو هم ک میدونید عشق کیف و کفش مزبان

بعد برای شوهرخواهرم شنیسل سرخ کردم و با یه مشت سیب زمینی سوخته دادم ب خوردش.ابله

 

 

ساعت از ده گذشته بود ک حامد زنگ زد و من اینقد ناراحت بودم ک حتی ازش نپرسیدم چی شد، البته ک تن صداش چندان مثبت نبود. دوباره تا برسه مغازه باهم بحث کردیم و همه ش دلم میخواست یه چیزی بگم ک بسوزه.

بعد ک رسید مغازه رفتم سراغ گودبای پارتینیشخند برای شوهر خواهرزبان

 

 

 

آخر شب هم حامد زنگ زد و من باز هم نتونستم باهاش خوب حرف بزنم و ب خودش هم گفتم ک دلم باهاش صاف نمیشه، اونم از طرز حرف زدن من ایراد میگرفت ک بد حرف میزنی و خلاصه ک بازم ب تفاهم نرسیدیم و من بازم نتونستم حامد رو ببخشم و دل چرکین دل چرکین بودم ، فقط خوبی ش این بود ک فورا تا فردا صبحش خوابم برد.

-------------------------------------

مریم جونم تولدت مبااااااااااررررررررکهوراماچهورا

فک کنم دیگه نی نی ت ب دنیا اومده باشه، ایشالا ک هم حال خودت و هم نی نی و هم ستاره خوب خوب باشههههبغل

این ـم کادوی تو البته بیشتر ب کام دختر کوچولوتمژهقلب

 

/ 0 نظر / 127 بازدید