اندر احوالات ما و عمه جان !!! ( دل نوشت 515 )

این عمه من یه آدم فضول و خودخواهی ک بعد اینهمه سال خوبی مامانم بهشون هنوز ک هنوزه با مامان من بده!! این درحالی ک هیچ کدوم از زن برادرهای دیگه حتی باهاش در تماس هم نیستن.

خوب اگه خاطرتون باشه قبلا گفته بودم ک این عمه توی یکی از آپارتمان های عموی من میشینه ک بهش اجاره هم میده و عموی من هم اکثرا طبقه اول پیش عمه مه چون زن عموم ک طبقه بالا می شینن سالی ب دوازده ماه عموم رو راه نمیده و باهم دعواشون میشه!! و عمه من سالهای سال ـه نرفته طبقه بالا ، حالا شاید یه آدم معمولی بود خیلی این موضوع عجیب نبود  اما واسه کسی مثل عمه من ک هیچ سولاخی!! بدون انگولک ش نمی مونه این نشون میده چقد اون زن داداش حالش رو گرفته ک جرات نطق کشیدن نداره.

ینی گاهی اوقات فک میکنم مامان من از دست این چی کشیده! خوب این سالهای سال با وجود اینکه خونه داشت اما با ما زندگی میکرد، باورتون میشه؟!

تازه الان دیگه همممهه میدونن مهری اخلاق ش غیرقابل تحمل ـه ، اون زمانها هیچ کس بجز دوستای مامانم و همسایه هامون این موضوع رو درک نمیکردن، منظورم بابام و باقی خواهر برادرهاش ـه

ینی اگه من جای مامانم بودم قطعا متنفر میشدم از جفت خواهر شوهرها، نمیدونم خدا چ صبری داده بهش ک لام تا کام حرف نمیزنه.

حالا برسیم ب این هشت، نه روزی ک خونه مون بود ، از روزی ک اومد خونه مون هی گفت وای چقد خونه تون کثیف ـه، نمیخوای یه جارو بزنی؟!تعجب

نمیخوام بگم مامانم زنی ـه ک همیشه دستمال گردگیری دستش ـه و داره تمیزکاری میکنه اما ب هییچ عنوان زن نامرتب و کثیفی نیست. حالا مثلا روز قبل مامانم جارو زده بودها، ولی بازه میگفت تو آخه خوب تمیز نمیکنی ( انگار مامانم 20 ساله شه!! )

بعد هی راه میرفت و پاش رو بالا میورد و مثلا از کف پاش چیز میکند و میگفت: رداه ک میرم تمام کف پام آشغال میچسبه!زبان

خو یا راه نرو ( البته ک بیشتر اوقات تو رِست بودن! ) یا یه روفرشی بپوش والا.

خوب داشتم از فضولی هاش میگفتم خصوصا زمانهایی ک مامانم نبود، ینی یه راست سرکمد و کابینت ها بود و همههه رو بهم میزد و میگفت دارم مرتب میکنمسبز

آهان یه چیزی هم درباره روز شنبه میخواستم تو پست قبل بگم ک گفتم بذار همه ماجراهای عمه جان رو یک جا بگم، اون روز ک ماماینا رفته بودن برای چشم پزشکی ، از شب قبل در یکی از کمدها رو چسب زدن، واقعیت این کمد ما توش فرش بود و مامانم اینا نمیخواستن این بره سرش و ببینه و اینکه اون کمد کلید نداره، خلاصه ک یه چسب کاری کامل کرده بودن و بعد رفته بودن، دو سه شب بعدش دور هم نشسته بودیم ک یهو گفت: چرا فرش هاتون رو اونجا گذاشتینتعجب

ینی بابام دراز کشیده بود یهو پرید! فک کنید قیافه های ما سه تا چطوری شد.زبان

خلاصه ک اون روز هم عمه م داشت کابینت ها رو چک میکرد و آب برنج هم جوش اومد و ریخت توی قابلمه و بعد من ک رفتم بریزم توی ابکش و بعد قابلمه رو گذاشتم روی گاز تا ته ش روغن بریزم و برنج ها بریزم توش گفت: نه نه ، بده ب من، قابلمه ش کثیف ـه دلم نمیاد اینجوریتعجب

و از دست من گرفت و مثلا شست ـش.بامن حرف نزن و بعد من برنج رو دم کردم.  و وقتی داشتم میرفتم تو اتاقم دیدم این بار یه سبد از تو کشو در آورده و داره میگه: این رو هم خوب نشسته، یه عالمه سبزی بهش بود.

من ک محلش نذاشتم و رفتم تو اتاقم.رویا طرفای 12 بود بهم اس داد ک خونه اکی شد، خدا میدونه چقدررر خوشحال شدم، واقعا میدونستم تو چ وضعیتی روحی بدی هستن و از اینکه حداقل تو این یه مورد خیالشون راحت شده بود، خدا رو شکر کردم.

وسطای نمازش بود عمه م ک صدام کرد و گفت سرمه دیگه حالم داره بد میشه سفره رو بنداز تا بیام ( آخه انسولین میزنه )

من م تند تند همه چیز رو چیدم و تا نمازش تموم بشه، مامانم هم خسته و کوفته رسید و بازهم همون حرفای تکراری ک چرا سرمه نهار نمیخوره!کلافه

طرفای عصر بود ک حامد زنگ زد و گفت: بعد از کارم میام و غذا برات لوبیا پلو میخوام بیارم.

گفتم: اخخخ جون من عاشق لوبیا پلو هستم ولی لوبیاهاش رو دوست ندارم و نمیخورم.

فک کنم چندثانیه ای حامد سکوت کرد تا بتونه مغزش رو ریست کنه و بفهمه من چی میگمخنده

وقتی تونست حرف بزنه گفت: خوب این چ دوست داشتنی ـه؟

گفتم: طعم لوبیا رفته تو پلو اما خود لوبیاها رو دوست ندارم خو.زبان

خودم بهش گفتم ک من میام سمتت و آماده شدم و رفتم ب سمت مغازه. وقتی رسیدم حامد هنوز کارش تموم نشده بود و من م حرصم گرفت و وقتی یه ربعی معطل موندم تماس گرفتم و گفتم: ب کارت برس من دارم میرم.

گفت: صب کن سرمه اومدم، ب خدا پیکی مون رو تازه استخدام کردیم بلد نیست، هنوز برنگشته، اما الان دیگه میرسه.

منم گفتم: باشه اشکالی نداره، ب کارت برس، من ک چیزی نگفتم

و حامد میدونست این حرفا چقد عواقب داره واسش و ینی با% سن مبارکت بعدا شکافته خواهد شد.ابله

بعدش ک خدافظی کردم راه افتادم و رفتم ب سمت پایین خیابون و رسیدم ب یه مغازهه ک ظرفهای خیلی قشنگی دارهخیال باطل

حامد بهم زنگ زد و بعد از چند بار ریجکت کردن جوابش رو دادم و گفتم: بله ؟ من نزدیکای خونه مون هستم، دارم برمیگردمشیطان

گفت: باشه کجایی؟ هرجا هستی من میام دنبالت

خلاصه بعد از کلی ناز کردن فهمیدم آقا من رو هم رد کرده و ندیدتم، من م چون داشتم ویترین مغازه رو میدیدم متوجه ش نشده بودم، دیگه دور زد و من م نشستم تو ماشین و کلی عذرخواهی کرد و بعد گفت: واسه همین چیزاست ک میگم بذار من بیام و تو نیا ک شرمنده ت نشم و بیای معطل بشی.

بعد پرسید: کجا بریم؟

قرار شد بریم یه کافی شاپ ک تابلوش رو دیده بودیم، البته اول حامد غذاش رو خورد ومن م کمی لوبیا پلو بی لوبیا خوردم و بعد رفتیم.

وقتی رفتیم تو ساختمون کافی شاپ ـه دیدم طبقه پایین ش نوشته هوکا و طبقه بالاش هم کافه نور بود ، ما هم ترجیح دادیم یه کافی بخوریم تا بریم قلیون بکشیم، از پله ها رفتیم بالا ک یهو در برامون باز شد و یه خانومه سلام کرد و وقتی رفتیم تو دیدیم اینجا ک کافی شاپ نیست، یه خونه ست ک توش لوستر گذاشتن و میفروشن.خنثی

بعد یهو یه آقاهه از یه اتاق اومدم بیرون با پیرهن باز ک زیرش زیرپوش پوشیده بودیول ب حامد گفتم: یه وقت نکشنمون.نگران

اگه فک کردید ما با دقت ب وسایلش نگاه نکردیم و خودمون رو جای خریدار جا نزدیم و حرفی از سوتی مون زدیم، سخت در اشتباهید، تازه یه جاهایی من قیمت هم میپرسیدم.ابله

یه لوسترهای هم داشت، همه زشت زشت!نیشخند آهان دوربین مدار بسته هم داشت واسه همین تا دیده بود ما از پله ها داریم میایم بالا در آپارتمان رو قبل از زنگ زدن واسه مون باز کرده بود.

خلاصه ک کلی خندیدیم و اومدیم بیرون و بعد حامد گفت: کجا بریم؟

گفتم: بریم پارک؟مژه

و رفتیم پارک گربه ها!نگران روی اکثر نیمکت گربه ها لم داده بودن خنده همون اول رفتیم دو تا چایی با دو تا نبات گرفتیم و بعد رفتیم قدم زدیم و آخرش هم ب عکاسی گذشت و هی هم من عکسام رو میدیدم و حامد میگفت خودشیفته بس ـه دیگه.

بعد هم ک برگشتم خونه و توی راه برگشت یه کیلو حلیم خریدم ک مامانم دیگه شام نخواد درست کنه.

زمانی ک رسیدم ب حامد اطلاع دادم . بعد عمه م انسولین ش رو زد و مامانم براشون حلیم برد و طبق معمول دوباره من رو صدا کرد و گفت: چرا سرمه نمیخوره.خنثی

بابام بهش گفت: ولش کن تو بخور، چی کارش داری، هرکی گرسنه باشه خودش میاد میخوره

عمه این حرف رو شنید اول کامل حلیم رو خورد و بعد زد زیر گریهتعجب و بالش گذاشت وسط حال خوابید و گفت تب و لرز کردم از حرفی ک بهم زدهتعجب و اه وناله و زاری ک چرا من رو سنگ رو یخ کردهتعجب

بعد مامانم اومد تو اتاق و بهم گفت: بیا صداش کن برای سریالش ک بیاد تو اتاق تو ببینه، باز خودش رو زده ب مریضی. میخواد با قهر از اینجا بره و فردا همه رو پر کنه ک من رفتم خونه اینها و اینها با من بدرفتاری کردن.

من م رفتم صداش کردم ، اولش متوجه نشد دارم بهش میگم سریال کانال 3 شروع شده، هنوز مثلا تو تب و لرز بود، وقتی فهمید چی میگه خیلی خوب و سرحال شد و اومد تو اتاقم.یول

تا نشست ب سریال دیدن گفت: حلیم ش خیلی خوشمزه بودها، ولی زهرمار من شد، اصن ب دلم نچسبید.خنثی  و هزار بار تا زمانی ک سریال تموم شد ب عناوین مختلف همین ها رو گفت.

رویا تماس گرفت و گفت: تازه از آرایشگاه اومدم، مامانم تو قیافه ست، اصن نمیدونم چرا و زد زیر گریه!

گفتم: خوب چرا؟ چی گفته؟

گفت: نمیدونم ، والا عوض اینکه خوشحال باشه ک بالاخره خونه پیدا کردیم با من این طوری برخورد میکنه، خودش دیده من چقد خسته شدم این چند وقت، خودش دیده پا ب پاش ک حتی بیشتر از خودش میرفتم این بنگاه اون بنگاه و دنبال خونه. امروز چون میدونستم باید برم با مامانم اژانس یه شالی پوشیدم ک موهام از پشت بیرون نباشه، تا اومده دنبالم گفته موهات پیداست، گفتم موهای من؟ کو؟ بعد ک دیده اشتباه کرده گفته خوب جلوی موهات ک پیداست ، ینی بازم کوتاه نیومد، بعد گفت حالا حتما باید رژ لب میزدی، گفتم من؟ من حتی کرم هم نزدم  ب صورتم، خلاصه ک تا بنگاه همین حرفای مسخره رو بهم زده، وقتی من میگم همه چی از نظر مامان من مورد داره هیشکی نمیفهمه.

خلاصه ک از گریه کردن هاش و اخلاق مامان ش اعصاب من م خورد شد.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و صحبت کردیم تا رسید خونه و بای بای.

دوشنبه از خواب ک بیدار شدم بازم مامانم رفته بود بیمارستان این بار برای یه مورد دیگه مغز و اعصاب.

از شب قبل ماهی رو از تو فریزر گذاشته بودم تو یخچال و دم ظهر تا برنج رو دم کردم و میخواستم کارای ماهی رو انجام بدم خودم مامانم رسید.

پرسیدم: این بار دکتر چی گفت:

گفت: هیچی ، میگه تو این ها ک چیز خاصی معلوم نیست، اما برام یه نوار عصب عضله هم نوشته واسه چهارشنبه ک دیگه نمیرم،خسته شدم

نهار رو ک ماهی بود درست کردیم با سس مخصوص ماهی ک مامانم معمولا باماهی درست میکنه و ما خیلی دوست داریم.خوشمزه

حالا یه چیزی بگم نمیدونم چطوری ـه هرکی میاد خونه ما شانسمون خورد و خوراکش خوب میشه!ابرو

هم عمه م، هم خاله م! البته عمه م این سری دست خاله م رو از پشت بسته بودیول ینی از صب ک بلند میشد مامانم واسش ظرف میوه و شیرینی و شکلات پر میکرد ( حالا فک کنید انسولین هم میزنه ها اما اصن رعایت نمیکنه ) و تموم شدن غذاش نیم ساعتی با بقیه تفاوت داشت.

سر ماهی خوردن ک دیگه اینقد خورد و خورد و خورد ک خودش ب مامانم گفت غذات تموم شده بلند شو من بعدا بشقابم رو میارم ( یه کاری ک عمرا مامان من نمیذاشت انجام بده!! ) بقیه رو میخوای ببری ببر.

دیگه با مامانم جمع کردیم و بعد مامانم همه ظرفها رو با وایتکس شست ک بوی ماهی ش بره و وقتی کامل همه ظرف ماهی تابه و قابلمه رو شست تازه عمه م غذاش تموم!!

من م برای حامد کشیدم و گذاشتم کنار و ب کارام رسیدم تا عصر ک بهش زنگ زدم و گفتم خودم میام، بنده خدا هی میگفت نه بذار بیام، یه وقت باز معطل نشینیشخند

البته وقتی رسیدم کمی بعدش حامد اومد و رفتیم توی یه خیابون ایستاد و تا دونه اخر برنج ها رو هم خورد و گفت: چ خوشمزه بود دستت درد نکنه، امروز صبونه هم نخورده بودم خیلی گرسنه م بود.

چون ساعت 6 باید مغازه رو باز میکردابرو جایی نرفتیم و من رو تا یه جایی رسوند و خودش برگشت سمت مغازه.

من م قبل از سوار شدن تاکسی، یه جیگر گوسفند خریدم ک برای شام بخوریم. حامد خیلی اهل جیگر نیست، ینی فورا سیر میشه اما من 20 سیخ هم باشه میخورم. خصوصا با خوش گوشت و بال کبابیشیطان

البته خود حامد میگه نهه، من م خیلی اهل جیگرم ولی الکی میگهنیشخند

زمانی ک رسیدم خونه جیگر رو دادم ب مامانم و گفتم: خیلی وقت بود هوس کرده بودم

مامان گفت: چرا ب ما نگفتی واست بخریم؟

گفتم: خوب چ فرقی داره؟! حالا خودم گرفتم.

همون موقع عمه م اومد تو آشپزخونه و گفت: جیگر گرفتی؟ بخدا صب میخواستم پولت بدم ( همین طوری هم میگه پولت بدم نه بهت پول بدم! ) بگم جیگر بخر بخوریمتعجب

خدا میدونه چقد من و مامان لجمون گرفته بود.زبان ب قول مامانم یکی این حرف ش رو بشنونه فک میکنه ما از این پول میگیریم.زبان

نمیدونم تو پست قبل گفته م یا نه ک جمعه ک هم حامد غذا آورده بود و هم من ماکارونی ، هر چقد پیتزا موند من آوردم خونه و همه شون رو عمه م خورد و گفت خیلی وقت بود هوس پیتزا کرده بودم میخواستم بگم بخریم.خنثی

ب حامد اطلاع دادم ک رسیدم و وقتی برگشتم مامانم سیخ هایی ک مناسب جیگر بود رو در اورد ، عمه م هم رفت انسولین بزنه و تا برگرده 6 سیخ رو درست کرده بودیم، نمیدونم باور میکنید یا نه ، 6 سیخ رو لای نون کشیده بودیم برداشت برد تو هال و خوردتعجب و من و مامان و بابام روی هم سه سیخ خوردیم.خنثی

حالا من ک دو تا تیکه خوردم و مامانم هم اهل جیگر نیست و سه چهار دونه بیشتر نخورد ، ینی میخوام بگم اون مقدار بس مون بود و مامانم باقی جیگر ها رو خورد کرد و بسته بندی کرد و گذاشت تو فریزر و گفت هر وقت هوس کردی بگو واست درست کنم.

اون شب نمیدونم این دفعه بابام چش بود ک میگفت: من غذا نمیخورم تا سرمه نخوره برای چی میخره وقتی خودش نمیخورهآخ

ینی من آخرش دیوونه میشم از بس باید ب همه هزاران بار بگم نمیتونم این غذاها رو  بخورم!!کلافه

و وقتی خورد ک من دو تا جیگر خوردم، بعد ک عمه م غذاش تموم و اومد تو اتاق من واسه نگاه کردن سریال گفت: دستت درد نکنه، ولی زهرم شد با این کار بابات ک نخورد.تعجب

یه چیز بامزه دیگه هم بگم اونم اینکه وقتی اون سه سیخ رو ک برای خودمون درست کرده بودم، بردم تو هال، عمه م  فک کرد بازم برای اون بردم و گفت: نه سرمه مرسی دیگه نمیخورم.یول

با رویا هم صحبت کردم و پرسیدم: اوضاع چطوره؟

گفت:  خوبه، با مامانم نشستم حرف زدم همون حرفایی ک بتو زدم رو ب اون هم گفتم، اونم گفت من م خسته م، من م تحت فشارم، ب این فک میکنم  ماهی یه تومن باید اجاره بدم، اعصابم ب هم میریزه، گفتم چطور دلت میاد ب من اخم کنی و بدرفتاری، وقتی میدونی من اینهمه نگران تو و حدیثه و مشکلاتمون هستم، وقتی شبها خوابم نمیبره و ب این فک میکنم نکنه تو خواب شما یه اتفاقی واستون بیفته .. خلاصه همه رو گفتم و خوب شد.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و باهم صحبت کردیم و مثل اکثر شبها غرغر کردم تا رسید خونه.نیشخند

سه شنبه صب ک بیدار شدم ب کارام رسیدم و دقیقا یادم نیست اون روز چ کارهایی کردم فقط یادمه میدونم عمه م ب عادت همیشه ایراد میگرفت و اهان یه طرحی هم داشت ک ب قول مامانم یکی از کارایی ک صب ب صب میکرد طرح همون ایده ش بود، اونم اینکه ما توی پاسیو یه سری برگ پاییزی داریم، هی ب مامانم میگفت اینها رو بیار بزن تو آشپزخونه یا ب دیوار هال!تعجبسبز

یا یکی دیگه از کارهای روزانه ش این بود ک هر روز صب چیزایی ک روی میز اتو مامانم چیده بود رو میورد تو اتاق مامانم اینا و دوباره مامانم برمیگردوند تو همون اتاقی ک عمه م میخوابید و میز اتو یه گوشه ش بود و  روز بعدش دوباره همین کارها تکرار میشد!!

عصرش هم من رفتم تا دم مغازه حامد و رفتیم قلیون کشی.مژه قبل از اینکه از خونه برم بیرون مامانم بهم تاکید کرده بود و گفته بود من میدونم و تو اگه برای شب بازم چیزی بخریمنتظر ، این همه ش میگه ک شماها ولخرجین، نمیدونه ب خاطر اون ـه ک میگیری وگرنه تو ک خودت نمیخوری و من و بابات هم ک اهل شام نیستیم، بعد هم قدر نمیدونه.

برای همین وقتی برگشتم خونه از سوسیس هایی ک دو سه روز پیش خریده بودم در اوردم و سرخ کردم و عمه م هم فورا انسولینش رو زد و سوسیس ها رو خورد و اخرش گفت: این سوسیس کوچیک ها خوشمزه ن، من زیاد اینها رو دوست ندارم.تعجب

دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با حرص گفتم: شما ک همه ش رو خوردین!! ولی من از همین هات داگی ها دوست دارم.زبان

فاطمه هم بهم پیام داد ک برای یک شنبه خونه ما یا سه شنبه نهار بریم بیرون یکی رو انتخاب کن، من م دیدم من ک غذا خور نیستم پس حداقل بریم خونه شون و گفتم یک شنبه واسم بهتره و اونم گفت اکی و قرار شد همدیگه رو ببینیم و البته نوشته بود مینا رو نگفتم و من و تو و ناهید هستیم.

شب ش با رویا حرف زدم و گفت: امروز سعید بهم گفته رویا چته؟ چرا اینجوری هستی؟ چرا اون رویای سرحالی ک میشناسم نیستی، بهش گفتم انتظار نداشته باشید من همیشه خوش و خرم باشم، اونم گفته نه من نمیگم همیشه بخند، میگم چی شده، دیگه بهش گفتم ده میلیون پول میخوام ، گفته واسه این موضوع؟ خوب من بهت ده تومن رو میدم، فقط سربرج باشه اشکالی نداره؟ گفتم نه اتفاقا ما هم برای سرماه میخوایم ک خونه رو تحویل بگیرم.

گفتم: خوب خدا رو شکرر

گفت: اره، البته 5 تومن میخوام، 5 تومن بقیه ش روهم برای لوستر و طرح پارکت ک میخوایم ته ش رو بزنیم و پرده و اینا میخوام اما گفتم همه ش رو واسه پیش خونه میخوام، چی کار کنم دیگه ، اینا قراره بیان باید خونه ـه خوب باشه. البته سرمه یه کاری کردم میدونم تو دعوام میکنی.

گفتم: خوب بگو چی کارابرو

گفت: خوب من میخواستم از هرکی قرض بگیرم ماهی 500 بهش بدم دیگه، ب اینم گفتم ..

گفتم: خوووبمنتظر

گفت: نه نهه، البته سعید ک قبول نکرد و گفت بعدا از خرجی ت کم میکنم.

حالا دیگه نمیدونم رویا راست گفت یا دروغ و اینکه واقعا قرار شده ب سعید این پول رو ماهیانه پس بده یا نه.

آخر شب با مامانم در این باره حرف زدم و مامانم گفت: نمیدونم این پول رو میده یا نه، اما کاش از یکی دیگه میگرفت، یا اگه میخواست پول بگیره طرف نمیفهمید واسه پول پیش خونه شون ـه.

مامانم از روزی ک فهمیده سعید با دختر و پسرش میره سفره خونه و قلیون کشیدن میگه آدم درستی نیست، آخه کدوم پدری با بچه هاش اونم بچه های این سن میره همچین جاهایی واسه قلیون کشیدن.خنده

بعد مامانم پرسید: راستی رفتن تحقیق؟

گفتم: ارره، هم پیش زن سابق و هم محل کار و میگه عالی بوده تو تحقیقات!

مامانم گفت: ینی زن سابق ش هم خوبی گفته؟

گفتم: اره، تازه میگه مادر زن سابق ش بیشتر!!

مامانم کم مونده بود شاخ هاش در بیاد نیشخند و گفت: کدوم مادری ـه تازه دخترش طلاق گرفته باشه و یه خانواده بیان تحقیق و این حرفایی ک تو میگی رو بیاد ب یه خانواده ک قراره زن داماد سابق ش بشه بزنه و اینهمه تعریف کنه ک معنی ش این باشه ک دختر من دختر خوبی نیست!

بعد هم رفتم تو سایت سنجش و یه چک کردم و دیدم بلههه قبول شدم در رشته آشپزی، اینقد خوشحال شده بودم ، ب مامانم گفتم و اونم گفت: واسه این رشته اینقد خوشحالی؟ خجالت نمیکشی!خنثی

گفتم: نهههههورا

بعد وقتی فهمید کجاست مکانش گفت: نزدیک مغازه پسر بی عرضه ست!یول

خندیدم و گفتم: اررههههخنده

اخر شب هم حامد تماس گرفت و با هم صحبت کردیم، بهش گفتم خیلی خوشحال و ذوق زده شد و کلی تشویقم کرد. قلب

/ 0 نظر / 120 بازدید