رویا شناسی !!! ( دل نوشت 524 )

فک کنم بهتره از آخر ب اول تعریف کنم حالا ببینم چی میشهچشمک

رویاینا دوشنبه همین هفته مراسم بله برون دارن ک توش صیغه محرمیت هم خونده میشه انگار تا شهریور ما ک قراره عقد و عروسی!! گرفته بشه.

خوب اولین چیز ک ب نظر من خیلی مسخره میاد صیغه ب این طولانی مدت بین زن مطلقه و مرد جدا شده ست .

بعد چند وقت پیش میگفت وای کاش میوفتاد بعد عید مراسم ( ب قول جوک های امروزی الکی! من م مثلا باور کردم!!! )

گفتم: خوب میذاشتین برای بعد عید، شماهم ک تازه اسباب کشی کردین دیگه اینقد هول هول کاراتون رو نمیکردین.

آهان یه مطلبی هم ک همه ش میگه اینه ک سعید ک دوست پسر من نیست ( چ همه هم یاد گرفتن با هرکی میخوان میرن و میان آخر هم از همین حرفای صد من یه غاز میزنن! ) و من ک عجله ای ندارم برای رسیدن بهش...ابرو

جواب سوالم رو اینجور داد ک: میخواستیم بندازیم اما خاله میترا گفت اصن وجهه خوبی نداره، این ک دوست پسرت نیست ک اینهمه معطلش کنی واسه یه بله برون.

گفتم: آخه یه بله برون خالی ک نیست، تو داری صیغه ش میشی، پس یه جورایی داری زن ش میشی

گفت: همه همین کار رو میکنن تو بله برون محرم میشن.

گفتم: همه ک نه، اما خوب بازم ادم باید شرایط رو بسنجه ک این کار رو بکنه یا نه.

خواستم بگم واسه ازدواج دوم ما ندیدیم 7 ماه صیغه بودن رو!!

نمیدونم بتونم حس م رو اینجا بنویسم یا نه ، اما از این بدم میاد ک یه جوری حرف میزنه ک مثلا تو فک کنی بهترین کار رو داره انجام میده و گزینه دیگه ای نیست.

یا مثلا اینهمه از سختگیری مامان ش میگفت والا ما ک ندیدیم کوچکترین سنگ ک چ عرض کنم سنگریزه ای جلوی پای سعید بندازه!

همون جلسه اول همه چی اکی شد و جواب مثبت رو گرفت، دقیقا مدل حمید!! معنی سختگیر رو هم نمیدونستیم ک خدا رو شکر متوجه شدم.

شاید هی من باید یه خط در میون این توضیح رو بدم ک من نمیگم سخت گیر بودن خوبه یا نه، من از این همه خالی بندی های رویا بدم میاد.

خوب حالا یه کم برگردیم ب عقب ترزبان اگه یادتون باشه رویا ب سعید گفته بود ک برای رهن خونه بهش ده میلیون پول بده و اونم قرار شده بود همون یکم ک اینها میخوان برن بهش پول رو بده اما بعدش سعید بهش گفت دهم اینا میدم..

چک ـی ک سعید ب رویا داده بود برای هشتم روز جمعه بود!!! و طبق حرفای رویا سعید حواسش نبوده ک اون روز جمعه ست!! من ک دسته چک ندارم اما تا جایی ک دیدم هرکسی ک چک میکشه اولین کاری ک میکنه تقویم و تاریخ رو نگاه میکنه و معمولا افرادی ک روز تعطیل تاریخ چک شون هست یه کم رندی تو کارشون ـه !

خوب گرچه انگار یه جای کار لنگ میزد اما بازم همون خوب بود ک میخواست پول رو بده تا اینکه سه شنبه عصر رویا بعد از مهدش بهم زنگ زد و یه کم حرف زدیم درباره چیزایی ک باید واسه خونه جدید میخریدن و گفت: سرمه، سعید پنجم از یه نفر چک داشته 152 میلیون، حالا چک ش برگشت خورده، میدونی هم چک مال کی بوده؟

گفتم: نه!

گفت: مال برادر زن سابق ـشهیپنوتیزم دیگه فک نکنم بتونه چک رو پاس کنه، البته بنده خدا هی میگفت من این رو نگفتم ب خاطر این موضوع نههه تو خیالت راحت!ابرو  اما انگار این پول!! رو واسه مراسم بله برون!!!!!!خنثی گذاشته بود ، حالا برای خرید حلقه و اینها هم احتمالا مشکل داشته باشه دیگه.تعجب

خوب من اون شب هیچی ب رویا نگفتم، فقط فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم اما نه مثل اقای صباحی ( خانه سبز ) شب تا صب راه برم بلکه دراز کش روی تخت فکر کردم.ابله

آدمی ک میخواد ب خاطر رویا!! بره آپارتمان سه خوابه تو فرمانیه بخره، قطغا اینقد پول داره ک بتونه یه بله برون رو بگذرونه.

بعد برای چی باید ب برادر زن سابق این پول رو قرض بدهتعجب ب قول یکی از بچه ها، اگه این سعید اینقد خوبه چرا زن ش طلاق گرفت؟ اخلاق و رفتار و زن دوستی و همه چی ش ک عالیه تازه ب خانواده زن ـه هم ک پول قرض میده و اگه چک برگشت بخوره بجز زانوی غم بغل گرفتن کار دیگه ای نمیکنه، پس حتما زن ـه یه جاش خل بوده!نیشخند

آهان رویا گفت: خود سعید خیلی ناراحته آخه ب یکی از خواهرزاده هاش قول داده بود یه پولی رو واسه کاری ک میخواد شروع کنه بده، یکی دیگه شون ماشین ش رو خوابوندن تو پارکینگ و این قرار بود پولش  رو بدهتعجب

من ک نه خودم و نه تو دور و بری هام ( البته بجز سعید ابرو ) نه دیده بودم و نه شنیده بودم یه دایی اینقد خواهرزاده های گنده ش رو ک هم پدر دارن و هم مادر ساپورت مالی کنه!!

والا فاطمه خواهر سمیه ، جدا شده و دو تا بچه کوچیک داره، داداششون ک وضع خیلی خوبه داره و مجرده کاری واسه این بچه ها نمیکنه، خلاصه ک این سعید از مریخ اومده. از این ب بعد باید بهش بگم سعید مریخینیشخند

اما واقعا اون شب خیلی حرص خوردم از دست رویا، از این حماقتهاش ، از پشتیبانی ش و ببخشید این جوری میگم اما مجبورم ک بگم از نفهمی ش!

بهم گفت: شانس من ـه با هرکی دوست میشم یا میخوام ازدواج کنم یهو ورشکست میشه

تو دلم گفتم اینها از اول هم ورشکسته بودن فقط تو اینقد غلو میکنی درباره شون و اینها هم ب حد کافی زبون باز هستن ک بتونن با دو جمله جوری ب تو القا کنن ک خیلی معروف و پولدارن مثل همین آقای سعید مریخی ک نفر اول ای تی ایران هستن و بزرگترین شرکت کامپیوتری رو دارن اما یه چک شون برگشت میخوره حلقه هم نمیتونن بخرنیول

خلاصه ک اون شب با خودم قرار گذاشتم ک فردا بهش بگم ک چشماش رو باز کنه و دست از این بچه بازی هاش برداره .

خوب چهارشنبه رو ک دیگه قاعدتا خوندید چ اوضاع و احوالی داشتیم با این سین لعنتی .

عصر ک رویا تماس گرفت و داشت میرفت خونه زمانی بود ک فهمیده بودم سین لعنتی اعلامیه چسبونده ب در و دیوار سبز، اعصابم بهم ریخته بود اما چون پنج شنبه قرار بود برن خرید ب نظرم باید همون موقع حرفام رو میزدم و اولش این جور شروع کردم ک : رویا چک چی شد؟

گفت: هیچی، نمیدونم باید ب کی فک کنم ک ازش پول بگیرم

این رو گفت و من با این جمله شروع کردم ک: نمیخوای تموم کنی ؟

پرسید: چی رو؟

گفتم: همین جریان نامزد بازی رو؟ تا کی میخوای از این و اون گول بخوری، راستش تو همیشه میگی من ب مهشید بارها گفتم نادر ب دردت نمیخوره و ناراحت میشه و حتی گفتی با مامانش هم صحبت کردی و بازهم میکنی، من م همین تصمیم رو دارم گفتم اول ب خود رویا میگم و بعد اگه گوش نداد ب مامانش!!

ینی این رو ک گفتم گرخید!!

بعد از جریان چک و تاریخ جمعه و یهو بی پول شدن یه آدم پولدار و از این حرفا گفتم ک چطور میتونی این چیزا رو قبول کنی!

گفت: نه باور کن هر بار بهم گفته اگه من این رو میگم دلیل بر این نیست ک تو بگی نمیخوام اون پول رو ..

گفتم: باشه قبول، فقط جواب سوال من رو بده، تو میری چک رو وصول کنی؟ آرهه؟

گفت: نه!!

گفتم: خدا پدر و مادرت رو بیامرزه، من ک تجربه اون اقا رو ندارم میدونم تو نمیری وای ب حال اون ک قطعا از من وارد تره..

بعدش حامد زنگ زد و قطع کردم و سر بعد ک تماس گرفتم مامانش گفت داره با تلفن حرف میزنه و بعد میگم تماس بگیره ک خوب تمام اون جریانات ما با همسایه خدا نشناس و نفرینی پیش اومد و گذشت و شد اخر شب و رویا زنگ زدو گفت: تازه تلفنم تموم شدتعجب و دارم آماده میشم با سعید بریم آبمیوه بخوریم ( حالا ساعت از 11 شب هم گذشته بود! )

خواستم بگم تو ک تا دیروز میگفتی مامان من نمیذاره برم بیرون با نامحرم حالا چی شده ساعت 11 شب!!! بعد هم یه وقت خسته نشن سعید خان مریخی تایم ب این مناسبی رو برای شما وقت میذارن اونم برای ابمیوه!ابرو تازه اگه رویا راست گفته باشه و بازم این هم یکی از خالی بندی هاش نبوده باشه.

ینی شما بگید یه کلمه درباره حرفای عصر زد، نزد!!!

بعد گفت: فردا داریم میریم خرید، سعید بهم گفت میخوای خواهرم رو بگم باهامون بیاد، گفتم آررهه، چقد خووب، اینجوری من م راحت ترم، حداقل یکی هست نظر بدهخنثی

آیا این من م اینقد متفاوت با رویا یا رویاست متفاوت با همه ما!! اولا کی دوست داره با خانواده شوهر بره خرید عروسی؟! اونم یکی ک سن ش همسن مامان هاست! خوب تو اگه دلت میخواد کسی باهات بیاد، با حدیثه خودتون برو، اگر نه با مامانت برو، چ لزومی داره با اون بری!!! والازبان

از موکت و پرده های اتاق گفت ک اومده بودن براشون وصل کرده بودن و از اینکه خیلی قشنگ شده بود خونه شون تعریف کرد.

بعد هم ک گفت الان سعید میاد و برم آماده بشم.

اون شب حوالی ساعت 3 صب بهم اس داد ک سرمه دوست مهربونم خواستم بگم نگران نباش چک درست شد.خنثی

من م جوابش رو دادم و نوشتم خدا رو شکر.

پنج شنبه رو میدونستم قراره برن خرید، خوب من هیچ انگیزه ای نداشتم برای زنگ زدن بهش و خودش هم تماسی نگرفت.

میشه ب حساب بدجنسی من گذاشت و میشه ب حساب این گذاشت ک حوصله ... و شعر و دروغ شنیدن نداشتم و برای همین حتی جمعه هم باهاش تماس نگرفتم ک تا خودش عصرش زنگ زد.

با هم صحبت کردیم و اولش از مهشید گفت ک خودش اومده اشتی کرده و اصن نفهمیده واسه چی قهر کرده بوده ، من م یه کم درباره همسایه ها  و اینا حرف زدم و اصن راجع ب روز قبل ازش نپرسیدم .

توی حرفا بارها و بارها رویا گفت ک روز قبل رفتیم خرید و تا من در جوابش میگفتم ب سلامتی، مبارکت باشه دوباره دفعه بعد گفت دیگه خریدامون طرفای 5 تموم شد اما تا ده و نیم اینا بیرون بودیم گفتیم خواهر سعید باهامون ه دور بخوریم.تعجب

دیگه بالاخره از رو رفتم و گفتم: خوب تعریف کن چ خبر !

گفت: اول رفتیم میرداماد یه طلافروشی آشنا داشتن ، تو همون مغازه اول یه حلقه دیدم و خریدم ( خوب اگه آشنا بوده دیگه همون یه مغازه آشنا بوده نه همه شون ک !! )

و توضیح داد ک چند تا نگین برلیان داره روش

گفتم: تو ک میگفتی یه تک نگین درشت میخوای!!

گفت: آره، اما این قشنگ تر بود.

خودم ازش قیمتش رو پرسیدم و گفت: سه و نهصد بود بهمون سه و سیصد و پنجاه داد ک من گفتم میشه اون پنجاه ش رو هم بزنید و سه و سیصد کنید ، گفت عروس خانومید دیگه باشه!! نهه اینکه سعید اینا بخوان تخفیف بگیرن ها، نهه، خود صاحب مغازه چون آشنا بود تخفیف داد.ابرو

خوب بازم من واقعا در این مورد اطلاعات خاصی ندارم اما واقعا نشنیدم ک یه طلا فروشی سر یه انگشتر ششصد هزار تومن تخفیف بده، نمیدونم شما اگه شنیدین بدم نمیاد بدونم !

ب مامانم ک گفتم و وقتی فهمید مثلا این رو فقط ب عنوان نشون خریدن گفت امکان نداره اون مرد اینهمه هزینه کرده باشه نهایت همون نصهصد تومن بوده.

رویا ادامه داد: بعدش رفتیم پاساژ ونک و دوباره از همون اولین مغازه یه پیرهن خریدم، اولش میخواستم مشکی بخرم و ب خواهر سعید هم گفتم من همیشه مشکی میپوشم اونم گفت رویا هرچی دوست داری بخر، این رو تو میخوای بپوشی، از یه مشکی خوشم اومد اما اونقد تنگ نبود، اخر یه دکلته گلبهی کوتاه خریدم

اگه بگم چهار پنج بار روی دکلته و کوتاه بودن پیراهن تاکید کرد دروغ نگفتم و هر بار هم میگفت آخه من پیراهن بلند ک نمی پوشم.

خوب من اول دوباره باید یه پرانتز اینجا باز کنم، یادتونه ک آذر با بچه ها رفتیم برج میلاد، بعدش سمیه بهم گفت سرمهه من رویا رو دیدم باورم نمیشد خودش ـه، اصن شال ک سرش نبود، پالتوش ک همه ش باز بود، این چرا اینجوری شده بود؟ اگه من قبلش رو ندیده بودم فک میکردم رویا همیشه همین تیپی بوده، مطمئن م ک اثرات همون مهشیده ک تو ازش تعریف میکنی و میگی همین تیپی هها میگرده، گرچه من از اینهمه تغییر آدمها خوشم نمیاد

حالا اینها رو گفتم ک بگم رویایی ک هی میگفت آخه من ک پیرهن بلند نمیپشوم والا تا چند سال پیش پیراهن نمیتونست بپوشه ، یهو کلا تغییر کرد و اینجوری شد ک حالا واسه ما پیراهن بلند پوشیدن سختش ـه!خنثی

بعد رویا گفت: دیگه این رو میذارم برای عروسی پسر همین خواهر سعید میپوشم، آخه یه کم دیگه عروسی شهتعجب

بازم نمیدونم شماها رو، اما رسم ما این ـه اگه پارچه یا لباسی توی بله برون برای عروس بیارن، اون میشه لباس پاتختی ش ، نه لباسی ک برای یه عروسی دیگه بپوشه تا قبل از مراسم خودش!!

دوباره رویا گفت: وای سرمه چقد خوب شد با خواهر سعید رفتم، اصن قیمت براش مهم نبود، هرچیزی ک خوب بود رو میگفت بخرابرو

واقعا کی دوست داره با خواهر شوهر پنجاه و خورده ای ساله ش بره خرید عروسی!خنثی

بعد رویا گفت: بعد از اونجا رفتیم گاندی پارچه چادری بخریم، البته من گفتم نمیخوام، اما خواهرش گفت نه من واسه عروسم نخریدم همه گفتن چرا، شگون داره باید میگیرفتی! دیگه رفتیم اونجا و یه پارچه چادری بازم از اولین مغازهیول خریدیم ، نه از این پارچه های نازک اما یه دونه بامزه گرفتیم ک دیگه شب وقتی برگشتیم خونه، مامانم و خاله م اندازه هام رو گرفتن و دادن پارچه رو دادن ب سعید اینا ک ببرن و بدن مامان سعید برام بدوزه، آخه میگن تمام فامیل چادر میخوان بدوزن میدن مامان سعید.

گفتم: واا بدوزن؟ چرا خود پارچه ش رو نمیارن؟!

گفت:آره آماده کنن ک اگه خواستن اون روز سرم کنن و فورا حرفش رو عوض کرد و گفت البته من ک چادر سر نمیکنم همین جوری مثلا برای تو بقچه م آماده باشه!

رویا ادامه داد: دیگه ساعت 2 اینا بود رفتیم فردوسی ک از داداش مهشید ، سعید کت و شلوار بخره..

خوب من قبلا گفتم دوست داشتم بازپرس میشدم اونم بازپرس ویژه قتلعینک برای همین گاهی وقتها از حس شش م و شم پلیسی م باید استفاده کنم دیگه.از خود راضی

نمیدونم چرا اما حس م میگفت اینها بدون ماشین رفتن، از طرفی روزهای پنج شنبه طرح ترافیک تا ساعت 1 ظهره اما من پاتک زدم و گفتم: ااا چطوری رفتین تو طرح؟

رویا گفت: نهه ما ک همه جاها رو با تاکسی رفتیمتعجب چون کت و شلوار توی طرح ترافیک بود ( دقیقا همین مسیر انحرافی ک من چیده بودمزبان ) سعید ماشین رو در خونه ما پارک کرد !

خوب قطعا من هیییچ جوره نمیتونم بپذیرم این آدم حتی ماشین هم داشته باشه. حتما افرادی ک ماشین دارن با من هم عقیده ن ک تا سرکوچه هم میخوان برن حاضر نیستن از تاکسی استفاده کنن ب خاطر این ک سلولهای ماتحتشون گشاد شده البتهابله

وای ب حال اینکه مردی با اون همه مال و منال ک برای خرید عروسی ک هرکدوم یه نقطه شهره میخواد بره و با تاکسی سه نفر آدم گنده راه بیوفتن تو خیابون.!

بازم بگم من اصن ب نظرم این کار بد نیست یا نداشتن ماشین یا پول عیب و ایراد نیست ها، دارم در مورد این آدم و حرفای رویا صحبت میکنم همین.

و رویا در ادامه حرفاش گفت: رفتیم تا کت و شلوارش رو خرید شد ساعت پنج و دیگه رفتیم نهار خوردیم تعجب

ینی اینها رو تا عصر گشنه نگه داشته بود، وای خدا کاش من م اینقد راحت ب همه چی نگاه میکردم و واسم این مسایل مهم نبود و چ بسا حتی ب چشمم هم نمی یومد!!

البته بماند ک رویا همچنان ب پز دادن هاش ادامه داد و گفت: یه جایی رو هم بلد بود و میگفت باید بریم همونجا غذا بخوریم ک غذاش خوب باشه

آخه ساعت 5، 6 عصر کدوم رستوران درست و حسابی برای نهار بازـه!

و همچنان گفت: بعدش هم رفتیم طرفای خونه مون اول کیک سفارش دادیم و بعد گل و دیگه رسیدیم خونه، خاله م هم زنگ زد و گفت لنگه لوسترتون رو واستون خریدم و دارم میام ک با پسرخاله م اومدن و مامانم هم همه حرفاش رو با سعید زد و بعد دیگه لوستر رو وصل کردن و اندازه های من رو گرفتن و تا ساعت 3 بودن و همه شون رفتن، امروز هم رفتیم پرده سفارش دادیم، یه شنبه آماده میشه.

وقتی داشتیم با هم صحبت میکردیم ساعت از ده شب هم گذشته بود و رویا گفت: حالا هم دارم آماده میشم بریم بیرون!

گفتم: الان ؟ کجا؟

گفت: اره بریم بیرون..

اولش یه جوری مطرح کرد ک انگار خودش و سعید دوتایی میخوان برن بیرون ولی بعد ک ادامه داد گفت: ب مهشید هم زنگ زدم ک بیا، من م دارم میرم

گفتم: مگه کجا دارید میرید؟

گفت: خونه یکی از دوستاشون، همه هستن و شروع کرد ب اسم بردن خواهرزاده های سعید

خوب بازم یه چیزی ک واسه من عجیبه ک چرا سعید با این سن و سال همه ش با خواهزاده های دهه هفتادی ش میگرده!خنثی

اگه یادتون باشه واسه تولد سبی همین ها بودن، واسه اون مراسم های قلیون کشی شون دوباره با همین ها میرفت، راستش برای من مسخره ست یه مرد تو این مقام و مرتبه با یه مشت بچه هی بره بیرون.

و بعد رویا گفت: آخه من نمیخواستم برم، دختر سعید زنگ زد و گفت رویا تو رو خدا باهامون بیا دیگه، چ فرقی داره قبل بله برون یا بعدش، تو  فک کن بله برون کردی بیا دیگه

والا من اینم ندیدم یه دختر 14 ساله اینقد روشنفکر باشه ک هنوز مامانش طلاق نگرفته اینقد شیک و مجلسینیشخند با زن بابا کنار بیاد.یول

دیگه طرفای 11 بود ک تازه سعید داشت میومد دنبالش و البته ک اون روز رو هم باز دهاتشون رفته بود و از اونجا داشت میومد.

آهان راستی توی حرفاش هم یه جا گفت ک مهشید روز پنج شنبه هی زنگ میزد و اس میداد !! ک البته من م قبل ش گفته بودم دوستای وبلاگی م سرجریان سین لعنتی برام سنگ تموم گذاشتن و هی زنگ میزنن و احوال میپرسن ک بدونه کاری نداره گله کردن!

بدم میاد از توقعات بیجا، ب قول معروف همیشه یه سوزن ب خودت بزن، یه جوالدوز ب دیگرانچشمک

امروز شنبه هم یه بار اون تماس گرفته بود ک من نبودم و یه بار هم من زنگ زدم ک اون جواب نداد اما راستش هیییچ رغبتی برای شنیدن حرفاش ندارم فقط بدی ش اینه ک اگه رابطه م رو کم کنم فورا میذاره ب حساب حسادت! البته خو بذاره ب... ـمنیشخند

-----------------------------------------------------------

خوب حالا بازم برگردیم ب گذشته، مامان من هنوز ک هنوزه معتقده کسی ک بچه هاش رو میبره سفره خونه تا قلیون بکشن نمیتونه پدر قابلی باشه ولی مامان من از یه مورد دیگه خبر نداره ک ب نظر من  اون یکی بدتر از اینه

من در جایگاهی خودم رو نمیبینم ک بخوام قضاوت کنم ادمها رو ک مش#روب بخورن ینی خوبن یا بد، اما ب نظرم پدر و مادرها حتی اگه خودشون این کار رو بکنن اجازه نمیدن و یا دوست ندارن بچه هاشون ب مش^روبات الک^لی روی بیارن، وای ب حال پدری ک خودش میگه من استفاده نمیکنم

اینها رو برای این گفتم ک یادتون میاد تولد سبی بود، سعید با اینکه خودش نمیخوره ( طبق حرفای رویا ) بهترین ها رو آماده کرده بود واسه یه مشت بچه هایی ک همه سن های پایین داشتن!!

همون خارجی ها هم یه قوانین و چارچوبی دارن ک اینطور ک ماشنیدیم مثل اینها رفتار نمیکنن

چمیدونم والا، ما ک نفهمیدیم قسم حضرت عباس رویا رو باور کنیم یا دم خروس و چیزایی ک داریم می بینیم و میشنویم ها

در اخر بازم بگم اینها همه نظرات سرمه گولاست و فاقد هرگونه ارزش قانونی دیگری ست.نیشخند

--------------------------------------------------------

فاطمه جووونممم عروس شدن ت مبااارررک، هرکی ندونه من یکی خوب میدونم چقد تلاش و صبر کردی تا ب علی آقاتون برسی ، عشقتون پایدار، خوشبخت بشین الهی

ماچبغلماچ

---------------------------------------------

عسل جوونم؛ تولدت با یه روز تاخیر مبااارررک، ایشالا ک تو سالی ک پیش رو داری ب تمام خواسته هات برسیی

هوراماچهورا

---------------------------------------------

راستی دوستای گلم سین لعنتی دوباره با سرباز روز شنبه اومد در خونه مون ها، حالا ایشالا براتون تو پستهای بعد میگم جریان ش رو، فقط خواستم این رو بنویسم ک شماها عزیزانم هم تو جریان باشید.چشمک

/ 0 نظر / 107 بازدید