رندی تا ب کجا !!! ( دل نوشت 517 )

جمعه صب از خواب ک بلند شدم دیدم مامانم هی داره با دختر عمه اصفهانی م صحبت میکنه پرسیدم: چ خبر شده؟

گفت: باباش حالش بد شده، برادرش زنگ زده و گفته ک حال بابا خوب نیست حالا میخوان ببینن باباش رو بیارن اصفهان یا اینا برن اونجا

خوب قبلش یه توضیحی بدم درباره شون ک اگه یادتون رفته یا تازه خواننده اینجا شدین پیش فرضی از موقعیت شون داشته باشید.

عمه من چند ساال پیش با پای خودش رفت بیمارستان تک و تنها و دیگه هم برنگشت و فوت کرد. این عمه من ساده ترین و آروم ترین زن خانواده بابام بود و هیچ شباهتی با خانواده عجول و عصبی بابام نداشت، واقعا راست ـه ک میگن خوبها زودتر میرن. خیلی هم با مامانم جور بود و خیلی وقتها زنگ میزد و از دست خواهراش خون گریه میکرد ک این بلاها رو اومدن اینجا و سرم اوردن.

ب خاطر همین روابط خوب مامان و عمه م، دختر عمه م ک تک دختر بود و چهارتا زن داداش داشت ک هر کدوم یه سور زده بودن ب اون یکی تو بدجنسی، مامانم شد مونس ش و محرم رازش و ب همون نسبت از خاله هاش ک میشن عمه های من متنفر.

عمه م هام اون اوایل وقتی فهمیدن ک دختر عمه م با مامان من خیلی حرف میزنن علنا هم ب مامان من و هم ب اون توپیدن و گفتن ما خاله هاتیم و فریبا فقط زن دایی ه، آدم با خاله صمیمی تره یا زن دایی! و اینجوری شد ک الان سالهاست مامانم و دختر عمه م اصن بهشون نمیگن ک این قدر باهم در ارتباطن . نمیدونم باور میکنید یا نه ک بارها مامانم با دختر عمه م درباره خاله هاش صحبت کرد و گفت ک این دوتا عاشق تو هستن، باور کن تو حس ت ب اینها اشتباهه اما اون حاضر نشد ک نشد رابطه ش رو با خاله هاش خوب کنه. غیر از دلایلش ب خاطر مامانش و خاطراتی ک از قبل با اینها داشت، میگفت همه ش ب من میخوان درس زندگی بدن و اینکه با شوهرت اینجوری باش یا نباش و اینکه از همه کارهام ایراد میگیرن و تو همه چی دخالت میکنن ( ینی دقیقا همین کارهایی ک با ما هم میکنن ) و من حوصله ندارم. حالا نمیدونم چرا اینقد پرت شدم از قضیه اما از کارهایی ک اینها میکنن در حقش بخوام بگم خودش یه طومار پست میشه!

وقتی عمه م فوت کرد پسرها عمه هام ک من تا حالا بیعرضه تر از این چهارتا مرد، مرد ندیدم اختیارشون رو دادن دست زنها و سر ارثیه چ بلبشویی ب پا نشد  و کار ب جایی رسید ک چند سال پیش با وجود زنده بودن باباشون ارثیه شون رو هم از باباهه گرفتن و باباشون کم کم از همون زمان آلزایمر گرفت و دیگه یک سالی بود ک تقریبا هیچ کس رو نمیشناخت و مثل یک بچه کوچولو شده بود و نمیشد بره بیرون و دستشویی ش رو نمیتونست بکنه و خلاصه خیلی بدبختی های دیگه و همه ش ب دوش دختر عمه م بود و پسرها فقط پول باباهه رو میومدن میگرفتن و خودش رو حتی یه روز هم نگه نمیداشتن، تا یکی از پسرعمه هام از زنش جدا شد و زن جدیدش خیلیی خوب و مهربون بود و اینها هم شوهر عمه م رو یکی دو ماه اخیر برده بودن یه شهر دیگه و ازش مراقبت میکردن ک این اتفاقات افتاد و حالا برگردیم ب روز جمعه..

از صب هم نفیسه اومده بود خونه مون با مامان داشتن تمیز کاری میکردن ، من م قبل از اینکه ب اتاقم برسن رفتم دوش گرفتم و وقتی برگشتم و لباسام رو پوشیدم نزدیک 11 بود و میخواست اتاق من رو تمیز کنه ک باهام کم کردیم و مرتب شد.

بعدش آماده شدم برم آرایشگاه واسه اصلاح و ابرو، از در ک رفتم بیرون یادم افتاد کیف با خودم نبردم و برگشتم.خنثی

وقتی رفتم آرایشگاه خیلی زود کارم انجام شد و برگشتم خونه. تا رسیدم حامد زنگ زد.

خوب من یه اعتقادی دارم اونم اینه ک هرچیزی تو روز خودش قشنگ ـه، و فلسفه هرچیزی توی روز خودش ـه. اما واقعا برای ولنتاین ب حامد گفته بودم شنبه چون دکتر دارم برام سخته کارت پستال ت!! رو ببرم تا اونجا و بعد بیام سمت تو

وقتی اسم کارت پستال رو شنید خندید و گفت: باشه هرچی تو بگی

گفتم : پس برنامه رو بذار واسه جمعه

حامد هم گفت: خوب من جمعه ظهر نمیرم مغازه بریم واست کادو بخریم

اولش یه کم تعارف اصفهانی کردم و وقتی هی اصرار کرد چی میخوای دیگه مجبور شدم بگم کفشنیشخند

برای همین جمعه دم ظهر ک تماس گرفت انتظار داشتم بگه دارم میام دنبال ت، اما خوب انگار من هنوز ب حوادث غیر مترقبه کاری این عادت نکردمزبان

بعد سلام و علیک گفت: سرمه امروز بابام باید میرفت خرید، چون یه سری از چیزامون واقعا تموم شده ، بابام هم رفت اما یه کم پیش زنگ زد و گفت ماشین ش دوباره خراب شده و قرار شد من برم، حالا سعی میکنم زود بخرم و بیام سمتت ک بریم بیرون

دیگه شدم برج زهرمار اما حرفی نزدم و فقط گفتم آرایشگاه بودم و زود هم خدافظی کردم. بعد رفتم سراغ نهار واسه مامانم اینا و کمک شون هم گاهی میکردم . مامانم

چنان با نفیسه گرم گرفته بود بیا و ببینابرو بعد مثلا میخواست بمن بگه دستمال بده با اخم میگفت سرمه اون دستمال زرده رو از بالا بهم بده، حالا همین رو میخواست ب نفیسه بگه میگفت عزیزم دخترم دستمال رو میشه بهم بدی خنثی

آیا من در بیمارستان جابجا شدم و باید دنبال خانواده واقعی م بگردم؟خنثی

دیگه ماماینا نهار خوردن و من م ظرفهاشون رو شستم و از دو ظهر گذشته بود ک حامد ناراحت زنگ زد و گفت با صاحب ملک دعوام شده و گوشی م هم شارژ نداره و دیگه همین جور ک داشت واسه من حرف میزد و توضیح میداد دعواشون سرچی بوده گوشی ش خاموش شد و لجم بیش از پیش در اومده بود.

دفعه بعد ک تماس گرفت از مغازه بود، کلی عذرخواهی کرد و گفت: بخدا نمیدونم چرا شانس من اینجوری ـه، باور کنی کلی برنامه داشتم واسه ظهر، چی کار کنم بخدا، اما قول میدم زود جمع و جور کنم و تا هر وقت تو بخوای بیرون باشیم.

گفتم: باشه بیا اما بریم بیرون نه اینکه چیزی بگیریم.

گفت: آخه چرا، ما ک از قبل برنامه ریخته بودیم، بخدا دست من هم نبود.

گفتم: باشه منم ک حرفی نزدم، مگه از قبل برنامه نریخته بودیم بریم بیرون امروز ظهر و نشد، اتفاقی افتاد؟ نه! خوب الان هم همین طور، قبلا قرار بود بریم حالا میگیم یه تایم دیگه بریم..

دیگه خدافظی کردیم و بعد من دوباره آماده شدم و رفتم گل فروشی، جعبه های گل ش همه صد ب بالا بودن و سبد گل هاش دویست ب بالا.. ابرو من م بجاش سه تا شاخه گل رز خواستم و بهش گفتم تزیین خاصی نمیخوام و زیاد کوتاهشون هم نکنه و وقتی آماده شد حساب کردم  و برگشتم خونه.

نزدیکای 4 شده بود با اینکه هنوز یه قسمت کوچیک مونده بود اما نفیسه گفت اینجا رو ک تموم کنم دیگه باید برم چون شوهرم نمیاد دنبالم و نمیخوام وقتی میرسم خونه شب شده باشه.

مامانم هم رفت یه نایلون براش از خوراکی و پوشاکی پر کرد و گذاشت کنار کیفش ک البته تا کاراش رو تموم کنه و آماده بشه و بره ساعت چهار و نیم شده بود.

طرفای پنج بود ک حامد تماس گرفت و گفت: دارم میام، اگه شما اجازه بدید ماشین رو پارک کنم و پیاده بریم تو مغازهها رو بگردیم.

گفتم: نه فعلا با ماشین بیا دنبالم بعد ببینیم چیکار کنیم.

وقتی رسید من م کادوهام رو بردم و رفتم دم در، سلام و احوالپرسی کردیم و گفت: کباب مرغ آوردم

گفتم: پس یه جا وایسا اول غذات رو بخور و بعد تصمیم میگیریم.

همین کار رو هم کردیم و مثل همیشه تا من اول از غذا نخوردم خودش شروع نکرد و بعد یه کم حرف زدیم و من م حرصم رو خالی کردم و خو شدم.نیشخند

بعدش رفتیم توی مغازه ها، هی از این ور ب اون ور، خوب قصدم بود یه کفش واسه عید بگیرم ینی حتی یه جفت هم ک ب دلم بشینه نبود، بعلاوه اینکه پاشنه سه سانت میخواستم نه کمتر و نه بیشترزبان

دیگه خسته شده بودم ک حامد گفت: میخوای بریم ورزشی ها رو هم بببینی؟

گفتم: آره یه کتونی مشکی هم میخوام، برای دانشگاه م.ابله

بازم از هیچی خوشم نیومده بود، حامد هم ک میدونید مثانه ش گنجیشکی ه طبق معمول دستشویی داشتمنتظر

بی حوصله شده بودم و گفتم: بریم دیگه نمیخوام نگاه کنم یه روز دیگه میایم

اما حامد اینقد اصرار کرد ک بازم رفتیم گشتیم و یِیهوو کتونیهای نازنینم رو ک یه گوشه مخفی شده بودن تا پیداشون کنم، دیدمبغل

حامد هم الکی هی گفت وای چ قشنگ ـه، من ک بهت میگم پوما طرح هاش با بقیه فرق داره و ..

گفتم: من ک میدونم هر مارک دیگه ای هم خوشم میومد تو همین رو میگفتیابرو

سایز سمپل ش 37.5 بود و همون رو پوشیدم واسم کیپ بود ک گفتیم 38 رو بهمون داد و دیگه عالی بود و برش داشتیم.

بعد حامد گیر داده بود بیا یه کوله هم بخرکلافه

گفتم: حامد من یه کوله گل گلی دلم میخواد نه از اینها!

حامد خندید و گفت: ینی چی گل گلی؟ مگه دبستانی هستی؟

گفتم: خوب دلم یه کیف و کفش گل گلی میخواد، حالا بعدا خواستم میگم بگیریم.

هر کاری کرد کوله پشتی انتخاب نکردم و رفتیم حساب کردیم و بعد هم آقای حامد خان رفتن دستشویی و سر راه حامد من رو پیاده کرد و خودش رفت مغازه و من م با تاکسی برگشتم و ک البته  چون مسافر کم بود حامد هی زنگ میزد و سوال و جواب میکرد کجایی و ماشین رو دربست کن و برو خونه ک آخر چند نفری پیداشون شد و ماشین حرکت کرد.

رسیدم خونه و ب حامد اطلاع دادم و بعد کارام کردم. با رویا هم صحبت کردم و راجع ب شنبه ک میخواست سعید رو سوپرایز کنه و بهش بگه من نمیام بیرون و بعد چون از قبل با سبی هماهنگ کرده، بره خونه شون و منتظر سعید بمونه تا بیاد خونه. حرف زدیم.

پرسیدم: راستی ادکلن رو آورد؟

گفت: اره مگه بهت نگفتم، همون شنبه ک سبی و باباش اومدن یواشکی آورد بهم داد، خودش هم رفت خرید ، فقط هم 150 تومن شد ک ریختم ب حسابش.

بعد از این گفت ک تمام وسایل رو جمع کردن و فقط وسایل پذیرایی ب اندازه دوشنبه رو گذاشتیم و هال رو جمع نکردیم.

خوب بازم مجبورم تو این پست فلش بک بزنم و توضیح براتون بدم توی همون یه هفته ای ک هنوز براتون ننوشتم سعید اینا قرار رو ب علت سفر انداختن عقب روز دوشنبهتعجب

ینی مامان من بود عمرا قبول نمیکرد، نمیگم کار مامان من درسته ها، اما مطمئن م کلی باید خواهش و التماس ش میکردم تا شاید دلش ب رحم میومد ک قبول کنه ب دلیل سفر تفریحی اونا مراسم رو انداخت عقب و روز وسط هفته اونم، در حالیکه دختر و مادر دختر جفتی شاغل ـن و بدتر از اون اخر هفته ش اسباب کشی دارن !

این م یکی از همون کارایی بود ک بیش از پیش سعید رو از چشمم انداخت.

راجع ب کیوان هم کلی جریان پیش اومده بود ک مربوط ب روز پنج شنبه ست، انشالا یادم باشه موقع نوشتن براتون میگم، واقعا دلم میخواست صداش رویا رو ضبط میکردم و شما با نوشته های حرفای قبلم مقایسه میکردین و میدیدین با تمام دروغهای رویا من چقد درست تحلیل کرده بودم.

وای ببخشید ک ای پستم اینقد درهم برهم شد، هی چند خط در میون راجع ب یه چیز گفتم واستون.

آخر شب هم حامد تماس گرفت، بهش گفتم: خوش ب حالت الان میری خونه شکلات داری بخورینیشخند

بعد هی گیر داده بودم ک حامد یه چیز جدید بگو ، اونم گفت: من چقد خوشبختم ک تو توی زندگی م هستی

گفتم: اووه این رو ک میدونم، یه چیزی بگو ک خودم ندونم.افسوس

وقتی جمله م تموم شد خندید و گفت: خدا رو شکر تو هم ک همه چی میدونی، پ من دیگه چی بگمخنده

خلاصه ک حرف زدیم و خندیدیم تا رسید خونه و خدافظی کردیم.

مامانم اینا همچنان بیدار بودن و ثانیه ای تلفن مون زنک میخورد ک یا یکی از عمه ها بودن یا دخترعمه اصفهانی م. بالاخره هم آمبولانس رسید ب اصفهان و تا رسید شوهر عمه م فوت کرد.ناراحت

خدا رحمتش کنه، مرد واقعا خوووب و مهربونی بود، همه میگفتن حقش نبود ب این روز بیوفته، ینی آزارش ب هیچ کس نمیرسید، بسیااار مهمون نواز، تمام سه ماه تابستون همه خونه ش بودن و با روی باز همه رو مهمون نوازی میکرد. انشالا ک روحش شاد باشه.

خلاصه ک این ینی ک مامانم برای خاکسپاری باید میرفت، بابام هم ک استراحت مطلق بود و دکتر بهش گفته بود ب هیچ عنوان نباید این یه هفته رو هم از سرجاش بلند بشه برای همین عملا رفتن بابام و خدا رو شکر رفتن من کنسل میشد.

شنبه صب از خواب بلند شدم و از مامانم پرسیدم: چ خبر؟ چی کار کردین؟

اگه بگم بازم باید قبلش یه توضیح بدم با دمپایی ابری نمیوفتین دنبالم؟خجالت

اصن وب خودم ـه، اصن دلم میخوای هی بپرم این ور، هی بپرم اون ور، عینهو کانگور، ب کسی چ، والامنتظر

عمه فرشته م اینجوری ه ک اگه یه جایی مامانم اینا بخوان برن و بچه های عمه م نباشن اونجا ب هر صورتی ک فک کنید خودش رو میندازه ب مامانم اینا ک با اونا بره! مثلا یادتونه ماماینا پارسال رفتن گرگان واسه عقد پسرعمو م ( وای ک اگه بدونید زن همون پسرعموم از سیدنی چ عکسایی ک نمیذاره تو فیس بوکش، فک میکنی بند نافش رو تو پاریس بریدن، شلوارک میپوشه و عکس میگیره نصف ماتحتش بیرونهیپنوتیزم ) خو دلم خواست بازم یه حرف بی ربط بزنم تازه اینم بگم ک قراره عید بیان ایران و حالا قبول کردن ک چون عموم گفته فعلا پول تو دستم نیست و عروسی حدود 100 تومن خرج برمیداره و من الان اینقد ندارم، عروسی شون رو برای تابستون بگیرن، خو من نمیدونم بعد یه سال زندگی کردن عروسی گرفتن دیگه ینی چی دقیقاخنثی

حالا برگردیم ب موضوع جُل شدن عمه ابله و یا مثلا یادتونه شب یلدا بود ک داماد پسرخاله بابام فوت کردن و برای مراسم ش مامانم اینا رفتن و عمه م خونه کاملیاینا بودو تا فهمید مامانم اینا دارن میرن فوری خودش رو رسوند ب مامانم اینا و این درحالی بود ک مامانم اینا خودشون هم با آژانس میخواستن برن!

اینا نمونه های خیلی کوچیک شه اما از اون طرف حالا یه زمانی شده ک مثلا ما میخواستیم با عمه اینا بریم ، ینی ب هرجور ممکن و ناممکن ی می پیچونه ک ما رو نبره، خصوصا اگه ماشین، ماشین بچه هاش باشه، دیگه حاضره با پای پیاده مثلا تا اون مقصد بره اما ما با ماشین بچه هاش نریم. میدونید دیگه طلاهاش میریزه. آخ ک بچه ها اگه شما بدونید ما چقد ب اینها قبلنها حال داده بودیم.. بی خیال بازم رفتم تو غار گذشتهنیشخند

خوب مامانم هم با علم ب این عادت عمه م ب من گفت: سرمه از صب بهش گفتم من م باهاتون میام، حالا من اصن حاضر نیستم با اینها برم، خودم زنگ زدم و واسه شب بلیط رزرو کردم اما ب این نگفتم تا بفهمه وقتی خودش رو همه جا با ما میندازه ینی چی..

گفتم: خووب حالا چی گفته؟

گفت: از صب ک بهش گفتم من با شما میام صد باررر حرفش رو عوض کرده، یه بار گفته خودم میرم، یه بار گفته با کیان میرم، یه بار گفته کیان نصفه شب حرکت میکنه، یه بار گفته بچه کوچیک هاهم هستن و سخته ولی من فقط از این گوش شنیدم و از اون گوش در کردم ک ینی من باهاتون میام

بعد مامانم رفت داروخانه و تو همون فاصله عمه م زنگ زد و دیگه مامانم ک دوباره خود عمه م زنگ زد ب موبایل مامانم و گفت ساعت دو و نیم اینجا باش

وقتی قطع کرد ب مامانم گفت: خوب باهاشون برو، حالا ک بهت زنگ زده

مامان گفت: بذار بهش زنگ میزنم و میگم نمیام و میذارم روی اسپیکر فقط ببین چطوری حرف میزنه

همین کار رو هم کرد و مامانم گفت نمیام و عمه م خیلی یخ کرده گفت حالا نمیدونم آوا رو میدیم رو پای بهار جلو، اخه کیمیا هم هست، فقط پلیس راه گیر میده دیگهتعجب ، حالا بیا یه کاری میکنیم

حالا نه اینجوری ک من نوشتم ها، با صد تا مکث و مِن و مِن و اینا وقتی مامانم قطع کرد گفت سرمه من با اینها نمیرم، خودت ک شنیدی، از همون اول هم قصدم نبود، دیدی حتی یه روی خوش نداشت یه کلمه نگفت بفرما!

بعدش مامانم بهم گفت: یه زنگ ب فرناز ( دختر عمه اصفهانی م ) بزن و تسلیت بهش بگو ک تماس گرفتم و تسلیت گفتن،واقعا ک یکی از سخت ترین کارهاست واسه من، اصن تو اینجور مواقع نمیدونم چی باید بگم.ناراحت

بعدش مامانم با خانوم همسایه روبرویی صحبت کرد ک بگه اگه ظرفتون رو نیوردیم چون میخوام یه بار با سرمه بیام خونه تون و تا امروز وقت نشده اما هم ظرفتون رو میاریم و هم میایم.

بعد خانوم همسایه از سین لعنتی گفت و از سرایدار ک رفته سفر و بهشون گفته من دارم ماشین هر کی ـو ک میخواد میشورم و اگه میخواین بگید ماشین شما رو هم بشورم!!

آخر شب هم قبل رفتن مامان تو اتاقم بود و داشت حرف میزد گفت سرمه ظهر ک با خانومه صحبت کردم دو یا سه بار دقیقش رو نمیدونم بهم گفت ک ب دخترم میگم حالا ب کسی چ ک یکی حفاظ گذاشته ، ینی یه جوری ک انگار میزد ب ما ک مثلا چرا این کار رو کردین ، یه مدلهایی دو پهلو حرف میزد، حالا اگه رفتیم خونه ش و بازم گفت بهش میگم من اصن سین رو آدم حساب نمیکنم ، دهاتی اومده واسه ما آدم شده، بذار اینقد بگه تا خسته بشه

بازم یه نکته از قبل باید بگم خو یادم هم نیست گفته بودم یا نهزبان ک سین لعنتی تو دادگاه گفته بود من هر وقت میام و حفاظ آکاردئونی رو میبینم فک میکنم خونه م تو پونک ـهتعجب ک بابام هم بهش گفته بود اولا پونک اصن جای بدی نیست، در ثانی شما خودت چند سال پیش کجا زندگی میکردی ک حالا پونک واستون پایین شهرـه! والا میگن گدا دارا نشه همین ـه.

مامانم هم البته جواب خانوم همسایه رو داده بود ک اینها با در ضد سرقت و پنجره دو جداره و همه چی مخالفن، بالاخره آدم ب فکر امنیت ش هم باشه.

قبل رفتن م از خونه بیرون ب حامد زنگ زدم و گفت دارم لباس میپوشم ک برم مغازه و قرار شد بعدش باهام تماس بگیره، خودم هم آماده شدم و زودتر از همیشه رفتم ب سمت مطب چون میخواستم شکلات بگیرم واسه خانوم دکتر.

توی راه هم حامد تماس گرفت و میخواست بره خرید. من م سوار تاکسی ها شدم و رسیدم نزدیک مطب و کمی مجبور شدم بگردم تا بالاخره یه بسته شکلات مرسی خریدم و بعد با رفتم تو یه خرازی خسته!!! و خودم گشتم یه دونه از این پاپیون کشی ها پیدا کردم و بازم خودم چسب رو پیدا کردم و زدم بهش و رفتم دکتر ک وقتی رسیدم همه تو اتاق خانوم دکتر دنبال پرونده هاشون بودن.

اول پول چهار جلسه آینده رو ب منشی ش دادم و بعد رفتم تو، یهو دیدم یکی بهم میگه سلام ودوباره دوست خواهرم بود.یول

اون دختره هم ک دوست پسرش بهش میخواست جایزه بده هم تو صف وزن شدن بود. فک کنم اخرین نفر ک وزن شد من بودم .

بهش شکلاتش رو دیدم ک تشکر کرد و گذاشت یه طرف دیگه. روی میزش یه جعبه بزرگ شیرینی بود ک روی هر کدوم از شیرینی ها ک ب شکل قلب بودن، یه روکش کاغذی صورتی ک اسم مطب بود روش رو کشیده بود، گفت ک خودش رسپی ش رو داده و ارد نداره و از روغن هسته انگور و شکر قهوه ای توش استفاده شده و از ساقه طلایی هم کالری ش کمتره، من ک همونجا باز کردم و خوردم:دی و ب نظرم ک خوشمزه هم بود.

از چند روز قبل همه ش بجای کم کردن وزن بیشتر هم میشدم ک خوب دلیلش پری$ودی م بود ک روز چهارشنبه شده بودم اما امروز صب ک بیدار شدم این حس کمتر شده بود و سبک تر از خواب بلند شده بودم.

وقتی رفتم روی ترازو گفتم : من پر%یودم خانوم دکتر ، ورم دارم

گفت: فعلا ک یک کیلو کم کردی

ینی اینقد خوشحال شدمهورا

بعد هم از اخر شروع کرد ب رژیم دادن و وقتی برنامه پنج نفر رو داد برامون برگه ها رو منگنه کرد و داد دستمون و گفت خدافظ  و اینجوری بود ک خیلی زود کارمون تموم شد.

روی یکی از صندلی های اتاق خانوم دکتر شهره لرستانی بود، بهش گفتم خیلی لاغر شدین کلی خوشحال شد و گفت مرسی، کار خانوم دکتر و وقتی برای هفته بعد وقت گرفتم و اومدم بیرون دیدم اومده بیرون تو راهرو و داره واسه یه آقایی یه چیزایی توضیح میداد ک مثل فیلم نامه بود.

وقتی از مطب اومدم بیرون زنگ زدم ب حامد ک هنوز داشت خرید میکرد و گفت: سرمه رفتم برات کارت تبریک بخرم تمام میرزای شیرازی رو گشتم واسه یه کارت تبریک، من رو ک میشناسی واسه خریدن یه چیز چقد میگردم، برای یه کارت تبریک هم تمام مغازه ها رو گشتم تا بالاخره یکی ک ب نظرم قشنگ بود رو خریدم.

اینقد ذوق کردم با این کارش، با اینکه توی تمام مشکلات و گرفتاری هاش براش مهم ه ک ب من علاوه بر کفش یه کارت هم بده و برای اون هم وقت بذارهبغل

رویا پنج شنبه بهم گفته بود براش کفش سورمه ای هام رو ک پارسال حامد واسه ولنتاین واسم گرفته بود براش ببرم ، با اینکه سایز پای رویا 36 و من 38 و مطمئن بودیم ک براش خیلی بزرگ ه اما گفته بود باشه اگه واست زحمتی نیست بیار بازم امتحان کنم و اینجوری شد ک ب حامد گفتم من باید برم مهد رویا و دیگه خدافظی کردیم.

تا برسم ب مهد رویا تماس گرفتم با مامانم و پرسیدم: چ خبر؟

گفت: همون بعد تو بهش زنگ زدم و گفتم بهش نمیام ینی اینقد استقبال کرد، حتی یه بار هم دیگه نگفت بیا یا حتی یه بار هم نپرسید پس تو با چی میای، بهش گفتم بچه ها سختشونه من باشما نمیام. بعدش زنگ زدم ب فرناز ک بگم من شب میام ک گفت مگه شما نمیاین باهاشون ، اخه الان کیمیا زنگ زده و گفته فرناز من میخواستم بیام برای دو روز هم غذا درست کرده بودم اما مامانم ب فریبا خانوم گفته، بهش گفتم بیخود کردی وقتی جا نداریم بهش گفتی بیادتعجب ماماانم هم گفته چی کار کنم، تو رو در واسی گیر کردم، بهش گفتم مامان تو نمیدونی اوا خودش یه جا میخواد، دیگه بچه نیستخنثی خلاصه خیلی عصبانی بوده ک من م ب فرناز گفتم نه نمیام با اونها و خودم با اتوبوس میام.

وای ک چقد از این رند بازی های عمه م اینا بدم میاد، ینی نمیدونم تا کی و تا کجا میخوان و میتونن ادامه بدنسبز

بعدش رفتم پیش رویا، بازم مثل همیشه نیلوفر خییلی تحویلم گرفت و اومد پیشوازم و بغلم کرد و بوسیدم و خصوصا ک پالتو پلنگی هم تنم بود.نیشخند

آخه نیلوفر دیووونه هرچیزی ک طرح پلنگی داشته باشه، مهم نیست اون چیز لباس زیر باشه یا کاغذ دیواری فقط از اون میخره ک داشته باشهیول

اعظم خانوم و ملیکا هم تو سالن بودن و اونها هم متعجب از اینهمه لاغر شدن بودن و یه خوش و بشی هم با اونها کردم ک رویا ک توی یکی از کلاسهای بالا بود صدام رو ک شنید اومد بیرون و پشت بندش مهشید ک خییلیی یخ کرده دست داد و آروم گفت چقد لاغر شدی.

بعد با رویا رفتیم پایین ک کفش ها رو بهش دادم و تا نگاه کرد گفت: نه واسم خیلی بزرگه!!

دیگه یه کم درباره کار عمه م اینا باهاش حرف زدم و دوتایی حرص خوردیم و بعدش رویا دو تا ساکی ک واسه کادوی سعید خریده بود رو بهم نشون داد و گفت با مهشید رفتیم و اول این رو خریدیم و بعد این یکی رو دیدیم و از این بیشتر خوشمون اومدو گرفتیم و این جعبه رو هم برای ادکلن گرفتم ک بذارم توش و جعبه رو بذارم تو ساک

دیگه ازم چند تا سوال پرسید ک چی کار کنه و کدوم کار بهتره. وقتی تموم شد گفت نادر هم ب حساب مهشید 500 تومن پول ریخت، رفتیم باهاش یه گردنبند خریدیم ک بعد چونه زدن 450 بهمون داد اما ب همه تو مهد گفته 570خنثیبیا بریم بالا بهت نشون ش بدم.

دوباره رفتیم بالا، راستش من اصن مهشید رو طرف حسابم نکردم و با نیلوفر شروع ب حرف زدن کردم تا رویا جعبه ای ک توش گردنبند بود رو گرفت و بهم نشون داد و من م سریع نگاه کردم و ب مهشید تبریک و مبارک باشه گفتم. بعدش هم چون سه بود مهشید رفت.

میخواستم برگردم ک سیمین خانوم واسم چایی ریخت و اورد و نیلوفر هم ساقه طلایی بهم داد و یه نصف بیسکوییت با چایی م خوردم و بعد باهمه شون خدافظی کردم و وقتی با رویا تنها شدم گفتم: خوب پس امشب میری خونه سعید و حسابی غافلگیرش میکنی

گفت: نههه مگه بهت نگفتم نیومدن هنوز شمال ـن!

گفتم: چیی؟ نهههتعجب

گفت: آهان دیگه دیشب با تو حرف نزدم، دیشب ساعت 12 شب، سعید و دختر و پسرش آماده آماده بودن، ینی در اون حد اماده ک حتی کلید ب دست داشتن میرفتن سوار ماشین بشن اما همه گفتن نهه ما نمیایم میخوایم بمونیم دیگه اینها هم مجبور شدن بموننخنثی

خو من دیگه گریه نمیکنم ک بگم باور نمیکنم، نه چرا میخوام گریه کنم و بگم خو چرا من هیچ کدوم از این حرفا رو باور نمیکنمگریه

گفتم: خووووب!!

گفت: بنده های خدا میخواستن خیلی هم زود بیان، میگفت کلی برام سوغاتی خریدن، تو این چند روز همه ش از این مغازه ب اون مغازه بوده واسه من خرید کنهخنثی میگفت دخترش بهش گفته بابا اینها همه ک گرفتی سوغاتی، حالا باید برگردی تهران و بری واسه رویا کادوی ولنتاین بگیریابرو

ینی واقعا دختر و پسر یه مرد توی سن بلوغ در حالیکه مادرشون کمتر از شش ماهه ازشون جدا شده میتونن اینقدر ب زن بابا علاقه مند باشن؟!

بعد رویا گفت: البته حس میکنم ک امشب بیاد در خونه، چون الان دیگه تو راه ن و باید تا 8 اینا برسن .

وای اینقد عصبانی بودم ک رویا میگفت بهتر البته نیومدن و وقت دارم ب کارام برسم میخواستم سرش رو بکوبم تو دیوار ک این قدر همه چیز رو عادی جلوه میده و هیچی واسش مهم نیست ( ینی اینجور تظاهر میکنه، کاش جریان حرفای کیوان رو هم واستون گفته بودم تا متوجه میشدین میگن هر زنی ک خرج داره ارج داره واقعا درسته! ولی متاسفم ک رویا درس نمیگیره )

وقتی از مهد اومدم بیرون زنگ زدم ب حامد ک جواب نداد و کمی بعد خودش تماس گرفت و گفت: فر آتیش گرفته، یه قطعه ش اب شده، ب چند تا تعمیرگاه زنگ زدیم، یکی شون میگفت اصن این قطعه امکان نداره اب بشه، شانس ماست، وقتی قراره بباره میباره،

دیگه یه کم حرف زدیم و گفت میخوام بیام ببینم ت اما بذار اول باید فر رو درست کنیم

گفتم: خوب فردا همدیگه رو میبینم

گفت: آخه دوست دارم امروز هم ببینم ت.

گفتم: باشه اگه اکی شد بیا

دیگه من م رفتم ب سمت خونه و بعد چند تا تاکسی عوض کردن توی تاکسی اخر من روی صندلی جلو بودم و دو تا آقا و یه خانوم پشت نشسته بودن. همه شون از مشکلات حرف میزدن و من فقط لبخند میزدم و با گوشی م مشغول بودن ک راننده گفت: ماشالا این خانوم چ ارامشی داره...

دیگه همه شون شروع کردن ب تعریف از منتعجب خانوم ه میگفت آره من م حواسم بهشون بود هی داشتم میگفتم چقد آروم هتعجب

آقای رانندهه گفت: خوش ب حال هرکی ک با شما زندگی میکنه ( من رو گفت هااز خود راضی )

پشت سری ها هم تاییدش میکردنیول بعد هم موقع پیاده شدن گفت واسه خودتون اسپند دود کنید، بخدا ماها حسود نیستیم اما دیدن یه آدمهایی مثل شما تو این دوره و زمونه عجیبه واسمونخنده

رسیدم خونه و ب جبران کم خوری هام دو تا کتلت انداختم بالا با چند قاشق خوراک لوبیابامن حرف نزن

از مامانم پرسیدم : چ خبر؟

ک دوباره همون حرفا رو تکرار کرد و گفت: آخرش فرشته بهم گفت برگشتن من نیستم میتونی باهاشون برگردی، تو دلم گفتم مگه خرم ک با اونا بیام. فرناز هم زنگ زدو گفت دیوونه م کرده از صب هزار بار زنگ زده هی بهم دستور داده ک این رو بخر و اون رو نخر!

اه اه من نمیدونم از این رفتارهاشون کی میخوان دست بردارن، بابا وقتی خودتون نمیذارید یکی بفهمه داره چی کار می کنید چ برسه ب اینکه بخواد نظر بده چرا هی تو کارای بقیه دخالت میکنید.سبز

بعد مامان گفت: همون ظهر هم مهری زنگ زد و گفت پ تو نرفتی!! اینقد حرصم گرفت گفتم نه، مگه ماشین دارم یا راننده شخصی؟ من میخواستم با اونها برم ک گفتم ظهر میام وگرنه الان برای چی باید زود برم، شب میرم ک ص ب خاکسپاری برسم.

حامد هم طرفای 7 زنگ زد و باهم صحبت کردیم و گفت تا همین الان درگیر فر بودیم، فعلا راه افتاده اما فردا قطعه ش رو میاره و 400 تومنی خرجش ه و اعصابش خورد شده بود.

رویا زنگ زد ، از ایپلاسیون اومده بودو گفت دارم میرم دنبال یه پوشالی چیزی ک زیر کادوی سعید تو جعبه بذارم

گفتم: خوب اینا ک الان میرسن

گفت: نه هنوز شمال ـنتعجب آخه میدونی چرا، یه چیزی میخواستن واسه من بخرن معطلن ک مغازه داره بیاره اون روتعجب

وای خدا، وای خدا من چی بگم، اره همه منتظر یه لنگه پا وایسادن تا برای رویا خاویار رو بیارن! بعد هم اینها دیشب نیومدن دیگه صب نه اما ظهر راه میوفتادن!

گفت: سعید بهم گفته ما یه راست میایم اونجا ک چهارتایی بریم بیرون.

از اونجایی ک دروغگو کم حافظه ست گفت: خواهرزاده ش گفت منتظریم تا خرید من رو بیاره و بیایم

یهو فهمید چ سوتی داده گفت: اخه هم سعید سفارش داده و منتظره هم خواهرزاده ش، دیگه اونها هم از فرصت استفاده کردن و دارن خرید میکنن.

رویا یک ساعتی دنبال پوشال گشت تا بالاخره اون چیزی ک میخواست رو پیدا کردخنثی و بعد رسید خونه و تا طرفای ده ک باهم صحبت میکردیم هنوز از سعید اینا خبری نبود و گفت میخوام بهش بگم اگه خییلی دیر وقت بشه دیگه نیان، اصن چ بهتر ک فردا بشه ( و بازهم چ بهتر! بامن حرف نزن )

بعد نفیسه زنگ زد و ب مامانم گفت اونجایی ک براشون سه روز در هفته میره کار میکنه جمعه مهمون داره و بهش گفته از پنج شنبه بیاد و نمیتونه پنج شنبه یبیاد و فردا اما آزادـه ک مامانم گفت فردا نیستم و قرار شد اخر هفته دیگه بیاد و بعد با مامانم آماده سازی های رفتن ش رو انجام دادیم برام گفت ک نفیسه دو تا بچه داشته یکی دو ساله و یکی هفت ماهه بودن ک یه بیماری میگیرن و جفتشون مردنناراحت بعد هم مامانم مثل همیشه سفارشات لازم رو بهم کرد .

فرناز هم زنگ زد و گفت زن داداشش ک طبقه پایین مفت و مجانی سالهای سال ـه داره زندگی میکنه، و حتی یک روز ، ینی حتی یک روز حاضر نشد پدر شوهری ک تمام قبض هاشون رو پرداخت میکنه و خونه مفت و مجانی در اختیارشون گذاشته رو نگه داره، حالا هم ک فهمیده فوت کرده یه نوک پا نیوده بالا اما یه کفن فرستاده و گفته بگید تو این بذارنشخنثی و فرناز از مامانم پرسید ب نظرتون چی کار کنم ک مامانم گفت خودت میدونی اما من جات بودمد استفاده نمیکردم.

ساعت از 11 گذشته بود ک آژانس اومد و مامانم رو از زیر قران رد کردم ک انشالا صحیح و سالم بره و برگردهماچ

قرار شد توی ترمینال برای فردا شب هم بلیط برگشت بگیره ک دیگه کسی نگه ش نداره و با کسی مجبور نشه بیاد.

طرفای 12 هم تماس گرفت و گفت ک اتوبوس ب سلامتی حرکت کرده.

حامد هم آخر شب تماس گرفت و گفت فردا میریم برات کوله گل گلی بگیریم، خو چرا این یادش نمیره ، اقا من شکر زیادی میخورم بهش میگم یه چیز خوشم میاد و دلم میخواد.گریه

فعلا ک باهاش کلنجار رفتم بریم واسه خودش یه جفت کفش و یه کاپشن بگیره آخه اون کاپشنی بود ک من واسش گرفتم و تا یه هفته صب کردم  و سایز بزرگتر نیورد و من م پولم رو پس گرفتم. الان حامد پالتو و کت میپوشه و کاپشن خوب نداره.

حالا تا فردا ببینیم چی میشه، ب قول اسکارلت اوهارا فردا روز دیگری ست.قلب

/ 0 نظر / 161 بازدید