چقد اینجا خلوت ـه !!! ( دل نوشت 493 )

حامد تماس گرفت و با هم صحبت کردیم و بهش گفتم میخوام کشک بادمجون درست کنم، گفت: نمیخواد با این گرونی بادمجون بیخیال شونیشخند الان دیگه کشک بادمجون یه غذای اعیونی حساب میشه هانیشخند

بعدش گفت: سرمه امروز احتمالا میخوام برم خونه خواهرم واسه حساب کتاب ..

گفتم: باشه اشکالی نداره برو.

دیگه دو تیکه مرغ گذاشتم بیرون تا واسه شام بابام درست کنم. چون خونه نبود و حدس میزدم ک دیگه نهار نیاد.

تا عصر بازم ب کارای خودم رسیدم و چون دیگه قرار نبود حامد بیاد،و چون زن سعدی اگه خونه بمونه حوصله ش سر میره :دی، شال و کلاه کردم و رفتم بیرون برای خرید مایحتاج زندگیابله

رفتم سوپرمارکت و بادمجون و روغن زیتون و نعنا و کشک و یه کم بیسکوییت ک جز لاینفک خریدهای من ـهبامن حرف نزن گرفتم و موقع حساب کردن وقتی قیمت رو شنیدم ، حس اصحاب کهف رو کاملا درک کردم.یول

وقتی برگشتم خونه خریدها رو گذاشتم سرجاشون و فقط بادمجونا رو گذاشتم بیرون ک شب سرخ کنم.

حامد تماس گرفت، داشت میرفت دنبال پرهام و بعد هم کلی تو ترافیک موندن تا برسن خونه خواهرش.

سمیه تماس گرفت و گفت: راستی سرمه دیشب ب این فک کردم ک من عکسهای اون شب سالگرد رو گذاشتم تو لاین، و همون دوستام ک رفتیم خونه شون و واسشون فال گرفتی هم اومدن و لایک ـم کردن، حالا فک میکنن سرشون کلاه گذاشتیم!! البته ب جهنم فک کنن، من ک دیگه تو گروهشون نیستم، ب قول مصطفی ب درک.

گفتم: خوب الان تقریبا یه سال گذشته، بگو تو این مدت با هم رابطه مون بهتر شده و دیگه دوست شدیم.

گفت: آخه راستش یه جریانی پیش اومده بود من ب تو نگفتم چون میدونستم خیلی ناراحت میشی، خودمم خیلی ناراحت شدم وقتی ک شنیدم.

گفتم: چی شده؟؟

گفت: چند وقت قبل همونی ک رفته بودیم خونه شون گفت راستی از اون فالگیره چ خبر؟ گفتم خبر خاصی ندارم، گفت دیگه نیومد شارژرش رو ببره ( اگه یادتون باشه شارژرم رو اونجا جا گذاشتم ) گفتم حتما لازم نداشته، نمیدونم. بعد گفته آخه راستش از اون روزی ک اون اومد خونه مون انگشتر نشونم گم شدهتعجب

وای این حرف رو ک سمیه بهم زد داشتم آتیش میگرفتم، گفتم دزد نشده بودم ک انگار خدا رو شکر این یه قلم هم شدم.عصبانی

سمیه گفت: من م ب همین اندازه عصبانی شدم، گفتم منظورت چی ـه؟ هم من بار اول بود میومدم خونه تون، هم اون، شاید من برداشته باشم! گفته نه میدونم ک این کار رو نکردی، بهش گفتم میفهمی داری چ تهمت بزرگی میزنی ، گفت من ک نگفتم حتما اون برده! گفتم پس چی داری میگی، بعد یه سوال همچین چیز بزرگی واسه تو اتفاق افتاده اونوقت تو 8 ماه بعد داری میگی؟ اونم گفت آخه میترسیدم ناراحت بشی، بهش گفتم ینی حالا خیلی خوشحال شدم؟؟ ولی من یه چیز ب این مهمی رو گم کنم حتما دنبالش میگردم ، آخرش هم گفت ولش کن سمیه، اصن همینجوری گفتم، بی خیال...

وای سرم درد گرفته بود، سمیه هم میگفت زمانی ک من م شنیدم همین جور بودم و تا خواستم بگم ک سمیه من اصن باور نمیکنم گفت: سرمه من ک مطمئن م دروغ بود این حرفا، حالا چی رو میخواست بفهمه من نمیدونم، چون کلا آدمای نقشه کشی بودن، مثل فرزانه ک چطور بود، اینا هم حاضر بودن برای رسیدن ب اهدافشون ب هرچیزی متوسل بشن!

خلاصه ک تا کلی بعد از خدافظی با سمیه من همچنان تو بهت بودم!!

با رویا هم صحبت کردم و گفت: نادر و مهشید دوباره باهم بهم زدن و همدیگه رو بلاک کردن.

گفتم: خووب تا دو روز دیگه اشتی میکنننیشخند

بعد رویا گفت: گفتم ک امروز قرار بود برن خونه سعید، مهشید از ظهر رفته بود خونه بنی نا ، اول گفت ک میرم اونجا بعد اینقد دیر از پیش بنی اومده بود دیگه رفت خونه خودشون..

راجع ب حرفایی ک سمیه زده بود بهش گفتم و تا شنید گفت: تابلو ـه دروغ گفته!

گفتم: واقعا؟؟ تو هم همین حس رو کردی؟ چون دقیقا من و سمیه هم همین رو گفتیم چ جالبنیشخند

دیگه یه کم راجع ب عادات بد مردم! ( دقت کردین بقیه، نه خودمونابله ) حرف زدیم ک چقد همه جور حرف زدنی واسشون راحت شده و از هیچی ابا ندارن.ناراحت

برای بابام شام درست کردم و چی راحتتر از مرغابله

این ـم بشقابی ک آماده کردم اما بابام همینجوری گذاشتش تو یخچال تا فردا نهار بخوره و برای شب ـش ترجیح داد شیر و پنیر بخوره.

 

 

حامد هم تماس گرفت ، تو راه برگشت بود وبازم مثل همیشه حساب کتابشون باهم جور در نیومده بود.زبان ( خو من نمیدونم دیگه چ کاری ـه اینهمه وقت میذاره ک حساب کنه ابرو )

حامد گفت: سرمه اینقد خوابم میاد، کلی نسکافه خوردم اما هیچ تغییری نکردم، نسکافه ها هم چینی شدننیشخند

تا اخر شب ب کارام رسیدم و بادمجونها رو هم سرخ کردم و بعدش دیدم وقت کتابخونی ـه، من ـم ک فرهنگیعینک

 

 

شب تا حامد بهم زنگ زد برقامون رفتزبان بهم گفت: برو ببین بقیه برق دارن یا نه؟

اول رفتم تو کوچه رو دیدم ک همه برق داشتن! حامد گفت: احتمال داره کناریهاتون نداشته باشن، ولی برو در خونه تون رو باز کن و ببین خونه همسایه هاتون برق هست!

در آپارتمانون رو باز کردم و با اینکه همه جا ظلمات بود ، باز کلید چراغ راهرو رو زدم و روشن نشد، البته صدای بقیه همسایه ها میومد و سرایدار هم انگار رفت بیرون ک ببینه چ خبرـه..

دیگه ب حامد گفتم ک هیشکی تو ساختمونمون برق نداره، بعد گفتم: حامد مامان و بابام هر وقت برق میره پریز تمام یخچال و فریزر و تلویزیون و همه رو میکشن، من با اینکه میدونم حالاحالاها خوابم نمیبره، اما میترسم از پریز بکشمشون یهو دیدی از شانس امشب خوابم برد و تا فردا صب هرچی تو یخچال و فریزره آب بشه و فاسد، تو چی میگی؟

حامد پرسید: مگه محافظ ندارن؟

گفتم: چرا! همه شون یکی یه محافظ دارن.

گفت: پس چرا بکشی؟؟ بیخیال. خوب کار محافظ همین ـه دیگه، ک وقتی برق با ولتاژ بالا میاد نذاره برسه ب اون وسیله برقی و خرابش کنه.

دیگه حامد رسید خونه و باهم خدافظی کردیم و من م تا دو ساعت بالاخره یه فرصیت پیدا کردم برای نگاه کرد ب کانتکت های گوشی قدیمی ـه و اونایی ک باید رو تو این گوشی م سیو میکردم، وای یه شماره هایی داشتم، از باقلوا فروشی ( نمیدونم گفته بودم ک میخواستم غرفه باقلوا استانبولی بزنم و رفتم پخش کننده ش رو پیدا کردمابله ) تا انواع و اقسام رستورانها و شیرینی فروشی ها ( کلا خوراکی بود :دی )

ولی خوب در این بین بر حسب اتفاق!نیشخند ب اسم یکی از دوستای دانشگاهم هم برخوردم ، مریم یکی از بهترین دوستام بود ک جنوبی بودن و شیراز زندگی میکردن، وقتی اسم ش رو سیو کردم دیدم لاین دار و عکس پروفایلش زیر مجمسه آزادی نیویورک بودهیپنوتیزم

بعد خودش بهم پی ام داد ک قرتی خانوم تو کجایی؟خنثی

نوشتم: والا تو آمریکایی ب من میگی کجایی؟ ما ک همین جاییم.ابرو

نوشت : آره من هفت ماهه اومدم اینجا و با حسین یادته؟ نامزد کردم، همون ک اصفهان بود.

یادم اومد کی ـو میگفت، با این پسره تو نت آشنا شده بود و داشت کاراش رو میکرد ک بره خارج!

پرسیدم: ینی الان حسین اونجاست؟

گفت: نه اون اتریش ـه، بعد اینجا میرم پیشش

ما یه گروه پنج نفری بودیم، دو تا خواهر و من و سارا و مریم.

دیگه کلی راجع ب اون سه تا از بچه ها مردم شناسی کردیم.نیشخند

یکی از خواهرا ک عاشق یه پسر معتاد شد و گرچه پسره مثلا ترک کرد اما بعد ازدواج هم دوباره بدتر از قبل شد و تازه ب راههای دیگه هم کشیده شد و باوجود اینکه همه چیزش از کار و تحصیلات و خونه و همه و همه رو پدر دختر تامین کرد اما کلا زندگی اون دختر ب فنا داد، اون سارا هم با اینکه تو ظاهر شوهر بدی نداشت اما خودش رو میدونستیم ک بعد از ازدواج همچنان با دوست پسر سابقش موند البته من دیگه ازش خبر نداشتم و این ها رو مریم بهم می گفت ک مثلا سارا ب شوهرش گفته داره میاد خونه ما شیراز و از اون طرف با دوست پسرش ـه.

بعد مریم از دوست پسر سارا گفت ک هی بهش زنگ میزده و کرم میریخته ک باهم دوست بشن و بعد خودش رفته ب سارا گفته ک مریم میخواد باهام دوست بشه.

پرسیدم: حالا شوهر سارا خوب نبود واقعا؟

گفت: اگه خوب بود ک با این نمیگشت..

دیگه راجع ب نوع رفتن ش پرسیدم و اینکه خواهرش از قبل برای گرین کارت واسش اقدام کرده بوده.

ساعت 2.5 اینا هم خدا رو شکر بالاخره برق اومد.

اون شب خیلی کلیه هام درد میکرد و ساعت 4 صب اینا زنگ زدم ب حامد، اونم بیدار بود و گفت: سرمه اومدم خونه خواب از سرم پرید و نشستم سریال ستایش و پرده نشین و اون کانال سه ک مرد ـه داشت با دوست دخترش میرفت دبی و زن هم داشت

گفتم : از کل سریال همه چیز آنجاست همین ش جالب بود دیگهمنتظر

خلاصه یه کم خندیدیم و حرف زدیم تا جفتمون خوابمون گرفت و خدافظی کردیم.

چهارشنبه از خواب بلند شدم و دوش گرفتم و منتظر تماس حامد شدم ک زنگ زد و مثل همیشه باهم صحبت کردیم و برای عصر قرار گذاشتیم و بهش گفتم دارم براش کشک بادمجون درست میکنم و اونم یه سالاد هم واسه من بیاره

یه کشک بادمجون حسابی هم شد ، جای همگی خالیمژه ( این جمله رو صرفا جهت سوزوندن دلتون گفتم شیطان )

 

 

البته وقتی عکس گرفتم و تو ظرف واسه حامد ریختم و تزیین کردم یادم افتاد گردو نذاشته بودم روش و واسه اون گذاشتم.

همون موقع بابام اومد و بشقاب غذای شب قبل رو گرم کرد ( بابام بادمجون دوست نداره و در نتیجه کشک بادمجون رو! ) پرسیدم: شیر نداریم؟

گفت: نه آخرش رو امروز صب من خوردم.

تو اون یکی یخچال رو نگاه کردم و دیدم یکی هست، بابام گفت:  ااا این بود؟ پس بجشونش ، نمیدونم مال کی ـه!

گفتم: از این مدت دارهاست ، حالا حالاها هم زمان داره.

گفت: من ب مامانت هم گفتم ک تن صدات تغییر کرده و احتمال سرطان هستتعجب

ینی اینقد متعجب شده بودم پرسیدم: من رو میگید؟؟ صدای من؟هیپنوتیزم

گفت: ما هم تو جوونی مثل شما گوش ب حرف بزرگترها ندادیم و الان این شده اوضاعمون. بهم گفتن پرده شبکیه چشم ت پاره شده، ازم یه عالمه سوال کردن ک مثلا چیز سنگینی بلند کردی یا دعوا کردی و همه ش گفتم نه، واسه خودشون هم عجیب بود چرا، الان هم باید برم پیش فوق تخصص شبکیه...

گفتم: ای بابا!! خوب از چی اینجوری شدین؟ حالا باید چی کار کرد؟

گفت: نمیدونم باید برم دکتر دیگه.

گفتم: من باهاتون بیام دکتر؟

گفت: نه همین جاست، فعلا هم ک یه چکاپ ساده میخواد بکنه.

گفتم: من عصری میرم خرید، شماهم چیز خاصی خواستین بگید میگیرم.

دیگه من مشغول کارم شدم و بابام رفت و وقتی کارم تموم باهاش تماس گرفتم و گفتم: صب میکردین با هم میرفتیم دیگه.

گفت: نه کاری نیست، خودم میرم، الان هم دیگه تقریبا رسیدم.

بعد از خدافظی سمیه تماس گرفت و از اینکه چند روز تعطیل ـه و اگه اکی شد یه قرار بذاریم و بریم بیرون گفت، بعد من واسش جریان حرف بابام رو گفتم و گفت: تو صدات تغییر کرده؟؟

گفتم: سمیه من میدونم این حرف بابام از روی محبت بوده ها!

گفت: چیی؟ محبت؟ پس اگه میخواست تخریبت کنه چی بهت میگفتخنده

گفتم: آرره من میشناسم ـش، میدونم این رو گفته ک ب من بگه من متوجه تو و حتی تغییرات اینجوری هستم.

سمیه گفت: سرمه دلم میخواد باباهایی ک میان دم مدرسه دنبال دختراشون رو بیای و ببینی، ینی چنان استقبالی از بچه هاشون میکنن و اینقد بغل و بوس و تازه دختر ـه محل نمیذاره ب باباهه ک من هربار واسه فاطی تعری میکنم و میگم ینی اینا واقعی ـن؟

بعد جریان چشم بابام رو گفتم ک سمیه گفت: من فک نمیکنم تشخیص عمل بدن، چون ب بابای من هم ک مثل بابای تو مشکل قلبی شدید داره برای چیزای مختلف میخواستن بیهوشش کنن، دکتر قلبش اجازه نداده.

گفتم: نمیدونم والا، از اون طرف برای 26 و دادگاه یه عالمه استرس دارم، از این طرف این موضوع بهش اضافه شده، ینی میگم میشه واسه یه مدت فکرم درگیر موضوع خاصی نباشه و همین مسائل روزمره ک همه دارن واسه من م بشه.

البته ک بازم خدا رو شکر، همیشه میشه بدتر از این هم باشه.

بعد آماده شدم و کشک بادمجون رو برداشتم و از خونه رفتم بیرون و تو راه بودم ک تماس گرفت و گفت دارم مغازه رو می بندم و من م همون طرفا نزدیک یه نون تافتونی پیاده شدم و تا حامد برسه واسش یه نون خریدم.قلب

همون موقع بابام تماس گرفت و پرسید: کجایی؟ خونه ای؟

گفتم: نه اما نزدیک ـمدروغگو

پیش خودم فک کردم اگه خدایی نکرده مشکلی پیش اومده نگم دورم ک بهم نگه بیا، و من فوری یه ماشین بگیرم و برگردم.

پرسیدم : چی شد؟  دکتر چی گفت؟

گفت: بهم گفته میتونی با همین وضعیت ک بینایی ت کم ـه ادامه بدی یا عمل کنی، ک عمل کردن هم خطرات خودش رو داره و هم اینکه نمیتونم بهت بگم ک خوب میشی، ولی فعلا با چند تا دکتر دیگه باید مشورت کنم و بعدا از مجموع حرفاشون نتیجه نهایی رو بگیرم، خوب حالا شما گفتی دقیقا کجایی؟

و من یه جا رو ک تقریبا نزدیک بود اسم بردم و گفت: باشه پس هیچی خدافظ!!!

بعد خودم مجددا تماس گرفتم و گفتم: اگه چیزی میخواین بگید من بگیرم؟

گفت: میخواستم یه کم خرید کنی، عمو کاووس ت هم داره میاد خونه مون و چیزی نداریم، گفتم اگه نزدیکی بهت پول بدم ک بگیری.

گفتم: باشه حالا میخرم و میام..

گفت: البته اگه شب برمیگردی خونهخنثی

ینی تحت هرشرایطی بابای من باید یه چیزی بگه!! حوصله نداشتم بحث کنم ک منظورتون چی ـه و من کی نیومدم؟ فقط گفتم : میخرم و میام.

حامد رو دیدم، یه کم اعصابم سر همین مسایل بهم ریخته بود، رفتیم توی یه کوچه و تا غذا رو دادم ب حامد یکی زد تو سرش و گفت: سرمه یادم رفت سالاد بیارم، بریم یه لحظه مغازه واست بزنم یا بریم بخریم..

خلاصه هرچی گفت قسم ش دادم ک گرسنه نیستم و با خیال راحت غذاش رو بخوره اما خودم همچنان اخمو بودم و بعد ب حامد گفتم: من بی حوصله م تو چرا حرف نمیزنیمنتظر

دیگه اخماش رو باز کرد و هی گفت چقد خوشمزه شده این غذا  و بعد هم یه کم صحبت کردیم و نصفش رو هم گذاشت شب ببره خونه و بعد پرسید: خوب حالا کجا بریم؟

گفتم: میشه بریم خرید؟ البته بعد هم میتونم خودم برم، چون یه کم دیگه تو باید برگردی و وقت ت کم ـه، ها؟

گفت: نهه، با هم میریم.

رفتیم ب سمت یه تره بار همون طرفا و انار و انگور و خرمالو و نارنگی و سیب و پرتقال و خیار و پیاز و لیمو ترش و گوجهاز خود راضی و شیر و ماست و کره گرفتیم و برگشتیم.

سر راه حامد من رو دم آژانس پیاده کرد و نایلونهای میوه رو از تو ماشینش بلند کرد ک بذاره تو آژانس و ماشین رو ب همون صورت روشن و سوییچ روی ماشین ول کرد واومد این ور خیابونتعجب

ینی خدا میدونه چ حرصی خوردم از کارش و گفتم: حااامد خدایی نکرده یه اتفاقی بیوفته چی؟؟؟؟

گفت: نه حواسم هستخنثی

بعد ک جا داد توی ماشین آقاهه خدافظی کردیم و برگشت سمت ماشین و خدا رو شکر چیزی نشد.اوه

توی راه هم باز ترافیک بود و وقتی دم خونه رسیدیم خود اقاهه بنده خدا همه رو پیاده کرد و واسم آورد .

زنگ رو زدم و رفتم تو خونه ، عموم بود و سلام و غلیک کردم واولین کاری ک کردم برداشتن ظرفای و چنگال های یه بار مصرفی بود ک بابام برای خودش و عموم واسه پذیرایی برده بود.یول

خوب راستش انتظار داشتم بابام بیاد جلو و حداقل چندتا از اونهمه نایلون رو دستم از بگیره ک این کار رو نکرد، نمیدونم شایدم ب فکرش نرسید... ب قول سمیه بهتره آدم با فکر ب عمل و حرفای آزار دهنده دیگران خودش رو ناراحت نکنه.

بدون اینکه حتی پالتوم رو در بیارم مشغول ب کار شدم ( این صفتم فهیدم مثل مامانم ـهنیشخند ) و اول ب اندازه یه ظرف میوه شستم و بعد بشقاب و چنگال و چاقوهایی ک دقیقا روی میز هال هستن و بابام باید اونا رو برای پذیرایی میذاشته ، گذاشتم روی میز و یه چایی دم کردم و رفتم تو اتاق لباسام رو عوض کردم و با حامد تماس گرفتم و خبر دادم ک خونه م.

با رویا هم کمی صحبت کردم، منتظر سعید بود ک برسه و برن بیرون.

دیگه من م تو اشپزخونه مشغول ب کار شدم و ظرفای کثیف رو شستم و چایی ریختم و با بیسکوییت واسشون بردم و یه چیپس هم باز کردم و تویه کاسه ریختم و کلی هر دوشون استقبال کردن از این کارم.نیشخند

بعد میوه ها رو شستم،اول میخواستم تنبلی کنم وخیار و گوجهاز خود راضی رو نشورم اما اخر سر همه رو شستم و خشک کردم و جا دادم تو یخچال و بعد هم تا بخوام یه چایی دیگه واسشون ببرم، چند تا دونه کیک یزدی درست کردم ک با چایی بهشون بدم.

 

 

عموم میخواست یه سر هم بره خونه عمه م ، اما دیگه با اومدن من پشیمون شد و بهش هم گفتم ک میخوام شام واستون درست کنم، بهم بگید چی بیشتر میل دارین، ک گفت نه من باید برم خونه.

شب بعد از رفتن ش هم تمام ظرفا رو شستم و بابام هم پرسید چقد خرج کردم و با اینکه گفتم هیچی اما پولش رو بهم داد.

بعد با رویا صحبت کردم. ب نظر من ک بازم داشت زیادی درباره مال و منال سعید غلو میکرد.

نمیدونم بهتون گفته بودم یا نه ک هفته پیش خود رویا بهم پیشنهاد داد ک من کلید ویلای شمال سعید رو میگیرم تو و حامد برید اونجا، من م ک مطمئن بودم همچین چیزی امکان نداره گفتم: باشه، اره چ خووب

گفت: ویلاش دوبلکس ـه، ولی انگار وسایل گرمایشی ش خوب کار نمیکنه.

گفتم: اشکال نداره، ما با خودمون بخاری و پتو میبریم.نیشخند

خلاصه ک قرار شد بگه ، اما ازش خبری نشد و من م نپرسیدم، تا اینکه اون روز خودش گفت: راستی سرمه بهت گفتم جریان ویلا چی شد؟

گفتم: نه

گفت: خوب یادته همون اوایل سعید ازم پرسیده بود رویا چ رنگی دوست داری و من م گفتم بنفش و پرسیدم چرا، گفت چون میخوام بدونم کاغذ دیواریهای ویلا رو چ رنگی بکنمیول و ب سبی گفت یادت باشه بنفش بخریم.ابرو

گفتم: اره، خوب یادمه

گفت: بهش مستقیم نگفتم واسه کلید و پرسیدم سعید پس کی دیوارهای ویلامون بنفش میشه، گفته فعلا ک توش رو کامل دارن بازسازی میکنن و دو سه ماهی زمان میبرهابروخلاصه ک اینجوری متوجه شدم اونجا فعلا کارگر هست و نمیشه رفت.

فک کنم بهتره سکوت کنم.ساکت

بعدش ب کارام رسیدم تا آخرشب ک حامد تماس گرفت و باهم صحبت کردیم تا رسید خونه.

پنج شنبه صب ک از خواب بیدار شدم بازم رفتم روی ترازو، افتضاح بود عددی ک نشون میداد و اه از نهادم بلند شده بود و خیلی خودم رو کنترل کردم ک گریه م نگیره!

دوش گرفتم و بعد ب حرفای بابام ک با تلفن حرف میزد گوش دادمنیشخند ک داشت با عمه هام صحبت میکرد و از این میگفت ک تو سه ماه اخیر سه کیلو کم کردم و حتما مشکلی دارم و از حرفای بابام متوجه میشدم ک عمه ها هم از اون طرف در حال غصه خوردن هستن!

وای اینقد حرصم گرفته بود، میخواستم ب همه شون بگم من یه سوال دارم، آیا کسی ک غذا نخوره وزن اضافه میکنه؟؟ خوب پدر من! شما اصن غذا خوردن ت اصولی نیست، یه عالمه صبونه میخوری، نهار شد میخورین اگر هم نه ک با شام یکی ش میکنید و بازم یه چیز سرهم بندی، تو این مدت هم ک مامانم نبود قطعا من ب خوبی و خوشمزگی و تنوع مامانم ک غذا درست نکرده بودم و خوب بازم کاهش وزن منطقی بوده.

حدیث همکار سابق ـم رو یادتونه قبلا ازش نوشته بودم؟ صب بهم پی ام داد و من م جوابش رو دادم، ینی خودش رو کشت بدونه من ازدواج کردم یا نه و ب نظرم اینکه دلش میخواست من م از اون درباره شوهر سوال کنم ک نکردم.شیطان

هرچقد بهتون بگم این دختر حسوووود بود باورتون نمیشه، من م ک کینه یکی رو ب دل بگیرم ب سختی از خاطرم پاک میشه.

بعد حامد زنگ زد و تا رسید مغازه درباره چیزای مختلف صحبت کردیم و بهش گفتم: حامد یادته شب یلدای پارسال چی کار کردیم؟قلب

گفت: دعوا کردیم؟نیشخند

گفتم: برو بابا!! زبان واقعا متاسفم ک یادت نمیادقهر

حالا یه چیزی بگم فقط بین خودمون بمونه،نیشخند خودم هم یادم نبود و با استفاده از وبی جونم! یادم اومد ک خونه حامدینا بودیم.خنده

بعد پرسیدم: امسال چی کار کنیم؟

گفت: هرچی تو دوست داشته باشی عزیزم، ولی امسال یلدا شب شهادت پیامبر ـه.

گفتم: تا جایی ک من میدونم قبل شهادت امام رضاست!

گفت: خوب همون، من ب امام رضا ارادت خاصی دارم.

گفتم: هرکی ندونه فک میکنه چ برنامه ای داشتیم شب یلدا ک الان دیگه قراره کنسل بشهزبان

گفت: همینـه دیگه، من میگم اعتقادات مذهبی ما با هم فرق میکنه.

گفتم: باااش تو درست میگینیشخند

بعد هم ک رسید خونه و خدافظی کرد.

کمی بعد بابام رفت بیرون و تا رفت خاله م هی زنگ زد ب اون خط و بالاخره ب گوشی م و گفت: الو سرمه، فریبا نرسیدههیپنوتیزم

گفتم: نهه نیومده.

عمه فرشته م بهم زنگ زده بود و دیگه خودم باهاش تماس گرفتم ک مهری گوشی رو برداشت و گفت: فرشته رفته بیرون و بعد گفت دخترا هر کدوم با دوستاشون جدا جدا رفتن شمال ، پرسیدم کیان اینا چی؟ گفت نه اونا مادر زنش اینا اومدن

تو دلم گفتم اگه هرکی دیگه بود واین اتفاق واسش میوفتاد اولین نفری ک براش حرف در میورد خود تو بودی و دقیقااا جمله ش این بود ( با عرض معذرت ) خاک تو سرت ک در ک و ن زنت  و فامیل هاشی.

حالا این م بگم ک هفته پیش هم بود ک نیومدن ب بهانه شوفاژ ویلای کردانشون، انگار با تمام خانواده زنش اونجا بودن و برادرزنش رو ک تازه ازدواج کرده پاگشا کرده بودن و عمه م اینا اون دروغ مسخره رو سرهم کرده بودن.بامن حرف نزن

بعد عمه مهریم گفت ک خاله فریده ت زنگ زده و صحبت کرده و گفته ک مامانت داره میاد ، من م فقط یه اره گفتم و بعد گفت: خواهرشوهر خواهرت هم ک حامله ست

ینی فک کنید من نمیدونستم اونوقت خاله م رفته بود گذاشته بود کف دست ایناسبز

بازم ب روی خودم نیوردم ک نمیدونم و گفتم: اره، حامله ست.

کمی هم بعد از خدافظی خود فرشته زنگ زد، کلا وقتی بچه هاش نیستن هی ب من زنگ میزنه و تا شب چند باری باهام تماس گرفت.کلافه

بعدش زنگ زدم ب رویا ک باهام تماس گرفته بود و از مامانش نالید ک شب قبل جلوی خاله میترا و مرضی و بچه هاشون خیطش کرده و اینکه مامانش هیچ کاری تو خونه نمیکنه و فقط کار ب نظرش ینی غذا درست کردن و کیک پختن!

ولی واقعا جالب ـه ها، چون مامان من بیشتر روی تمیز کاری فوکوس داره و همه ش رویا رو ستایش میکنه و مامان رویا من رو!!! فک کنم ما دو تا رو تو بیمارستان عوض کرده باشننیشخند

پرسیدم: سعید رو میبینی؟

گفت: اره ظهر، بهت گفتم پرشیا خریدن؟

گفتم: نه! ب سلامتی.

گفت : خودشون هم خوشحالن و هم ناراحت، بالاخره ماشین قبلی شون آزرا بوده

گفتم: خوب چرا یه ماشین بهتر نگرفتن؟

گفت: آخه نو ک نمیخواستن، استفاده شده گرفتن.

گفتم: خوب حالا هرچی،از همون مدل یه غیر سند اول میگرفتن.

گفت: آخه سبی پرشیا دوست داشت، حالا فردا هم قراره پرشیا رو ببره و همونجوری ک خودش دوست داره اسپرتش کنه!

دیگه ادامه ندادم ک پس چرا ناراحته اگه خودش پرشیا میخواسته و چطور یه پسر نوجوون ب جای اینکه یه ماشین بهتر از قبلی شون بخواد، یه کلی کمتر رو طلب کرده از پدرش!

اهان این رو بگم ک خاله م بس ک زنگ زد دهنم رو سرویس کرد، آخر سر گفتم: چرا ب گوشی ش زنگ نمیزنی خوووب!!!

بعد رویا پرسید: چی واسه نهار درست کردی؟

گفتم: راستش هیچی، وقتی اینهمه دیر کردن حتما از بیرون غذا میگیرن دیگه.

فاطمه دوست کلاس زبانم تولدش آخر آذر ـه اما بین 24 و 28 شک داشتم، برای همین از ناهید تو وایبر پرسیدم ک میدونی دقیقش رو، اونم گفت یادم رفته بذار از مینا بپرسم وبعد گفت: موافقی اون روز بریم خونه شون و سوپرایزش کنیم؟

خوب راستش رو بخواین من ب این جمله اعتقاد دارم ک واسه کسی بمیر ک واست تب کنه، فاطمه کلا آدم مقتصدی ـه، و همیشه سعی میکنه همه چیز کمترین هزینه رو واسش داشته باشه، حتی شکلاتی اگه قراره بیاره، اون ارزون ترین ـی ک توی اون مغازه هست رو میاره، مهم تر از همه فک کردم ک مگه واسه تولد من بجز ی اس ام اس کار دیگه ای کرده؟! ک حالا من بخوام برم سوپرایزش کنم اونم حتما یه کادو باید بخرم، با آژانس برم، با آژانس برگردم یهو صد تومن واسه کسی بدم ک خودم خیلی صنمی باهاش ندارم.

برای همین براش نوشتم: آخه ب نظرم هرکسی روز تولدش یه کاری داره :))))

اونم جواب داد: من قرار بود یه پنج شنبه برم پیشش، بهش میگم دارم میام و من وتو و مینا بریم و سوپرایزش کنیم

گفتم: باشه حالا شما ببین چی کار میکنی ، خبرم کنزبان

والا نمیشه یه سوال هم پرسید دیگه!منتظر آهااان یه چیزی هم بار آخر فاطمه گفت حرصم گرفت این بود ک گفت من ب ناهید گفتم بیاین خونه مون، ناهید هم گفته آخه نمیشه ک ما همه ش بیایم اونجا ( حداقل من یکی ک فقط یه بار رفتم،اون یه بار  هم دو سه مدل فیله با طعم های مختلف گرفته بود با پلو درست کرده بود!!! ) من م گفتم باشه پس بیاین از بیرون غذا میگیریم دنگی!!!!!! ب جای اینکه بریم بیرون سفت و سخت بشینیم و یه ساعتی بلند بشیم دیگه اینجا راحتتیم...

خوب من خیلی ب نظرم مسخره اومد، حالا اگه یه نفر بود ک از این سر میز میچید تا اون سر میگفتی براش مهمون داری سخته، ولی واسه آدم آسون گیری مثل اون دیگه یه مرغ گذاشتن یا یه خورش گذاشتن چی ـه ک ما بریم اونجا و از بیرون غذا بگیره و اونوقت پولش رو هم بدیم، خوب چ کاری ـه میریم همون بیرون والا!!

بعد همه این حرفا رو واسه رویا هم گفتم و اونم ک هی من رو تایید میکرد و تازه روغن داغ ش رو هم بیشتر میکرد.خنده

تا طرفای دو حرف زدیم و من م تو همون حین هم یه لباس مرتب پوشیدم و هم حسابی آرایش کردم ک اگه شوهرم رو هم میخواستم بعد سه ماه ببینم اونهمه ب خودم نمیرسیدم.ابله

صدای در اومد و با رویا خدافظی کردم و رفتم تو هال ، مامانم سرش پایین بود و داشت وسایلش رو میورد تو، بهش سلام کردم ، با تعجب نگاهم کرد و گفت: چقدرر لاغر شدی، چقد خوشگل! شدی،و اومد جلو هی بغلم کرد وهی کمی ازم فاصله میگرفت و خوب براندازم میکرد ودوباره بغلم میکرد و میبوسیدم.نیشخند

بعد وسایلش رو براش آوردم تو و بابام هم اومد و دیدم دستشون هیچ غذایی نیست.نگران

از مامانم پرسیدم: چی میخورین؟

گفت: هرچی فرق نداره!

دیگه یکی تو سر خودم میزدم و یکی تو سر دیگ و قابلمه هاابله یه بسته فیله در آوردم و یه بسته مرغ چرخکرده ، فیله ها رو با هویج و گوجه سرخ کردم و مرغ رو هم کباب تابه ای کردم.

البته بگم ک مامانم هم اصن لباساش رو هم عوض نکرد و تند تند سوغاتی ها رو داد ک کلی چیز هم از طرف خودش و هم خواهرم بهم چیز لباس داد، ک مامانم گفت خواهرت کمدش رو مرتب کرد و کلی از اینا رو حتی یه بار هم نپوشیده و حتی خودش از خارج اورده و گفت بده ب سرمه، الان همه شون اندازه ش میشن.

واسه حامد هم سوغاتی آورده بود و برای رویا هم یه بسته چای و صابون. برای زن سرایدار هم آورده بود ک گفت فک نکنم بهش بدم، چون سرایدار ـه من رو دید نه تنها کمک نکرد، حتی سلام هم نکرد.

گفتم: همین طوره، بلد نیست سلام کنه.

برای زن همسایه روبرویی هم یه قواره پارچه و یه سری خوراکی ، چندین دست هم واسه آرش و آران لباس خریده بود و گفت یه کم دیگه هم تولد اران ـه و هم عیدشونه، براشون باید بفرستیم.

واسه امیرعلی کیمیا هم اورده بود و برای عمه مهری م خوراکی و واسه عمه فرشته م چون تولدش هم بوده علاوه بر خوراکی هم پارچه آورده بود و هم یه بلوز مجلسی.

برای خودمون هم خوراکی های مختلف و البته پرکالری اورده بود.نگران البته توشون واسه من سبزی و ترشی و اینا هم پیدا میشد.نیشخند

بعد مامانم گوشی م رو برداشت و گفت: اا این ـه ایفون 6 ک سرش دعواست!

گفتم: نه بابا دعوا هم نیست حالاخنده

همون موقع یه پی ام واسم اومد و حالت فلش زد ( چراغش خاموش و روشن شد ) مامانم گفت: وای سرمه ازم عکس گرفت؟!خنثی

گفتم: عکس چیی؟؟ آره دیگه عکس گرفت و پخش شد تو نتخنده نه بابا عکس چی!

تا کار مامانم تموم بشه، من م غذای فوری فوتی ـم رو بهشون تحویل دادم.نیشخند

 

 

 مامانم گفت: پس خودت چی؟ ینی نمیخوری؟ زخم معده میگیری دختر!

اما بازم گفتم و اونموقع فقط دوغ خوردم و البته آخر سر ناخنک ـه رو زدم.بامن حرف نزن

بعد هم چایی رو براشون روبراه کردم.

 

/ 148 نظر / 186 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خواهر طوفانی

سلاااام . من بشینم بخونم

خواهر طوفانی

وای سرمه باورم نمیشه !!! من با این حافظم یادم بود که پارسال شب یلدا اونجا بودی !! حتی عکسشم یادمه :)))))))

خواهر طوفانی

به خودم امیییدوااار شدم بخدا ! یه لحظه هنگ کردم دیدم نوشتی خونه آقا حامد بودم :دی

خواهر طوفانی

سرمه جون بهتر شدی سرما داشتی؟

خواهر طوفانی

به به مامان خانمی اومدن خونه روشن شد اصن :دی چشمت روشن عزیزم [ماچ]

ستاره برفی

هر چند من دیر می خونم پست هارو و دیگه کامنت گذاشتنم بی مزه میشه، ولی دوس دارم بذارم واست [قلب]

ستاره برفی

بازم خیلی دیره ولی چشمت روشن که مامانت اومده [قلب]

ستاره برفی

چه جالب تو هم مثه زهرا می مونی ... اونم بیشتر وقتا تا میرسه خونه با لباس بیرون می پره تو آشپزخونه و تند تند کاراش رو میکنه [نیشخند]

ستاره برفی

فکر کنم کلی طول بکشه تا بفهمم چرا کامنتات رو بستی! مطمئنم تو یکی از پستا گفتی دلیلش رو!

ماری

سلام سرمه جون.من مریم هستم خواننده خاموش شما.خیلی نوشته هاتون رو دوست دارم.از اولش دارم میخونم ،تازه امروز رسیدم به این پست.دیدم در مورد اینستا نوشتید.من میدونم براتون غریبه هستم اما گفتم شانسمو امتحان کنم بپرسم اگر منم شمارو فالو کنم قبول میکنید؟