هنو خبری نی !!! ( دل نوشت 546 )

یه کم صحبت کرد و دید من سرد جواب میدم گفت: چی شده؟ خوبی؟

گفتم: این م از خواهرت، خبری هم ک ازش نشد !

گفت: بخدا اینقد خودش رو مشغول کرده، جای صد نفر خودش رو گیر انداخته

دیدم خودم هم حال و حوصله پکر بودن رو ندارم، زدم زیر آواز مژه

بعد گفتم: حامد فک کن برای خواهرت یهو بخونم، بعد تو هم سرت رو هی تکون بدی و بگی به به، به بهقهقهه

گفت: پس سرمه تنبک ت رو هم بردار بیار دیگهخنده

گفتم: یکی از دوستام دبه داره ( فاطمه دبه تو رو گفتم هاقهقهه ) ازش میگیرم و میارم میذارم زیر میزی ک دورش نشستیم، بعد وسط حرفامون میگم ببخشید با اجازه و خم میشم زیر میز و دبه رو میارم و حالا نزدن کی بزن، حالا نخون و کی بخون قهقهه فقط تو هم تمام مدت سرت رو ب سمت پایین بگیر و هی تکون بده و بگو به به ، به به، یه وقتایی هم چشمات رو ببند دستت رو بذار رو چشمات!

همین جور ک دو تایی می خندیدیم شروع کردم ب خوندن: برفتم بر در شمس العماره همونجایی ک دلبر خونه ...

جامد گفت: نه این رو بذار واسه مامان بابام بخونقهقهه

گفتم: نه برای اونها این رو میخونم بخدا رفته بودم سقا خونه دعا کنم....قهقهه

و من هر لحظه قیافه های خودمون جلوی چشمم میومد ک دارم برای خواهرش میخونم و حامد میگه به به و میزدم زیر خندهخنده

از شب قبل عمه م ب مامانم گفته نمیخوای آش پشت پا بپزی؟ و مامانم حبوبات آش رو درست کرده بود و از صبح داشت آش رو می پخت و الویه هم درست کرد ک من رو بیچاره کرد با اون، بس ک صبح ظهر شب ساندویچ گرفتم و با چیپس خوردم.گریه

اون یکی عمه م هم بهش زنگ زدن و اومد و نهار رو خوردیم و بعد از مردم شناسی خانوادگی من آماده شدم و هم آش و هم سالاد الویه کشیدم برای حامد و رفتم سمت ش.

تو راه بهش زنگ زدم و گفتم توی ی نون باگت گوجه و خیارشور بذار و بیار با نوشابه و قاشق

گفت: سس نزنم توی باگت؟

گفتم: چرا سس هم خوبه، بزن

دیگه وقتی اومد اول آش رو خورد ، خدایی دست پخت مامانم حرف ندارهخوشمزه بعد هم الویه ها رو گذاشت لای نون، همین جور ک داشت میخورد من گفتم: یه دقیقه برم سوپر مارکت

گفت: خوب چی میخوای بگو

گفتم: هیچی، خودم میرم ک یهو گفت: چرا آمپر ماشین اینقد بالا رفته!!

دیگه فوری پرید کاپوت رو زد بالا و من م رفتم ی کتل چیپس و ماست موسیر خریدم و حامد روی ماشین آب ریخته بود و خنک تر شده بود و آمپر پایین اومده بود.

بعدش حسابی چیپس و ماست خوردیم، این روزا وحشتناک میخورم، یکی از بچه ها گفته از استرس ه، حتما همین ه وگرنه من ک اهل خوراکی نیستمدروغگو

بعد رفتیم در ی مکانیکی ، ترموستات یا سر سلیندر نمیدونم یه همچین چیزی رو عوض کرد و بعد رفتیم چای و قلیونی و ی قلیون آلبالو گفتم برامون بیاره.

بعدش همه ش تو گوشی حامد بودیم و هی برنامه هاش رو نگاه میکردیم، کنارمون هم سه تا پسر بودن ک داشتن از معایت ازدواج میگفتن واینکه چقد یه دوستشون احمق ه ک زن گرفتهیول

چون دیر رفته بودیم، وقتی ک از اونجا هم اومدیم بیرون شب شده بود، فقط مامانم بهم گفته بود اسکاچ بخر ک اول رفتیم گرفتیم و بعد حامد من رو تا جایی رسوند و سوار تاکسی شدم و چون دیر شده بود گفتم دو نفر رو حساب میکنم بریم ، البته تو راه تاکسی یه ظرف هم خریدم.

دیگه رسیدم خونه و مثل همیشه ب حامد اطلاع دادم و حامد ک با خودش چلو و خورش کرفس اورده بود و چون نخوردش من با خودم اوردم واسه مامانم اینا

عمه م داشت شام ش رو میخورد مامانم گفت: ااا مهری گفتی هوس قورمه کردی، سرمه خورش کرفس اورده

گفت: نه، قورمه ی چیز دیگه سخنثی

آخر شب هم با حامد صحبت کردم، همه ش یاد حرفهای صبح مون میوفتادم و هی میخندیدیم.

پنج شنبه صبح حامد گفت: سرمه من ازت معذرت میخوام از خواهرم خبری نشده، بخدا حتی مغازه بالا هم تو این دو سه روز نرفته

گفتم: نه بابا تو چرا عذرخواهی میکنی، ولی بهش بگو ما بی خیال شدیم، برگرد سر کارت، نمیخواد بری گم بشینیشخند

بعد گفتم: ولی حتما بهش بگو ک خوب شد من ب سرمه نگفتم تو گفتی یکی از این دو روز قرار میذاریم، وگرنه چقد زشت میشد جلوی اون ک بار اول بدقولی کردی

گفت: باشه بخدا بهش میگم، ولی اگه خودش حرف بزنه و بخواد قرار بذاره، دوست ندارم خودم ازش سوال کنم پس چی شد

گفتم: باشه، هرجور خودت راحتی

دیگه رسید مغازه و اون روز نهار هم ما یه میگوپلویی داشتیم ک آدم دست هاش رو هم میخورد تا مچابله

اینقد حرص م میگیره هی عمهه میگه چرا نمیخوری، والا من اینقد چند وقته دارم مثل چی غذا میخورم، اما خوب هرچقد هم ک هست، از اون کمتر میخورم، فک میکنه همه باید مثل خودش تا خرخره بخورن.

وای ک اگه از صبر مامانم براتون بگم دهن تون باز می مونه، مثلا از صبح ش مامانم داشت خونه رو تمیز میکرد ، هر طرفی رو ک مامانم تمیز میکرد این دقیقا میرفت صندلی ش رو روبروی مامانم میکرد ک ببینه و هی میگفت زیر اونجا خاک، اونجا رو خوب دستمال نکشیدی، قاب کج شد، فرش رو لوله کردی ، هنوز آشغال ریخته و ......

تمام دیزاین وسایل خونه مون رو هم ب سلیقه تخ می خودش تغییر داده.سبز

حامد گفته بود نیا، خودم میام دنبال ت، اما میگو پلو رو کشیدم و بهش هم گفتم غذا نیاره دیگه و با خودم بردم سمت ش ، خورد و حسابی خوشش اومد و بعد پرسید: کجا بریم؟

و رفتیم دونات خوریخوشمزه چهار تا دونات گرفتیم و بعد رفتیم دو تا اب طالبی هم تنگ ش زدیم و ای بخور ، چرا من اینجوری دارم میخورمنگران حتما دلیل ش همون استرس ست دیگهخنثی

تو راه ب حامد گفتم: خوب حالا اگه از خواهرت خبری نشه تکلیف چیه؟

گفت: مطمئن م ک میشه ولی من ک خودم اون اطمینان رو تو صورتش ندیدم!

نزدیک خونه مون حامد دم سوپرمارکت من رو پیاده کرد، چون مامانم خیارشور خواسته بود، بهش گفتم تو برو من خودم برمیگردم خونه

وقتی رسیدم خونه باهاش تماس گرفتم و گفت: ماشین دوباره جوش اورد، ایستادم و زنگ زدم ب تعمیرکارم میگه احتمالا واشر سر سلیندر سوزونده، فعلا میذارم ش اینجا تا شب برگردم و ببرم ش.

خیلی ناراحت شدم، این خرج های الکی خیلی اعصاب ادم رو خورد میکننناراحت دیگه با تاکسی رفت و وقتی رسید مغازه زنگ زد و ی کم حرف زدیم و من هی بهش میگفتم فدا سرت ناراحت نباش، ماشین دیگه!

البته ک اونم گفت: ناراحت نیستم، شده دیگه چی کار کنم، تقصیر کار ک من نبودم

آخر شب هم با باباش اول رفت ماشین رو اورد ک باباش فک کرده بود میخواد بره خونه و حامد رفته بود سمت مغازه و ماشین رو تو پارکینگ مغازه گذاشته بود و تا باباش برگرده و بیاد دنبالش یه کم حرف زدیم و بعد ک رسید خونه بهم زنگ زد سااعت 3 شب شده بود و من م خوابم میومد و گفتم خوابم و خدافظی کرد.

جمعه دم ظهر تماس گرفت و حرف زدیم و قرار شد بره دوش بگیره و من م کارام رو بکنم و همدیگه رو ببینیم.

وقتی تماس گرفت گفت: دارم میام سمتت

گفتم: تو نیا، بذار من بیام ک همون جا بریم سینما

گفت: من میام با هم برگردیم

گفتم: خوب چ کاریه، وقتی نزدیک شدم باهات تماس میگیرم

دیگه آماده شدم و رفتم بیرون و نزدیک هاش ک شدم تماس گرفتم و گفتم من رسیدم تو هم بیا

هوا ب شدت گرم بود، تو همون چند دقیقه ک حامد برسه دو تا بستنی قیفی گرفتم و تا حامد اومد یکی رو بهش دادم و خوردیم.

من ک سیر شدم و گفتم: واقعا الان جایی برای غذا خوردن ندارم، اول بریم سینما؟

و زنگ زدم دو تا از همون سینماهای اطراف ک ببینیم کدوم شون نهنگ عنبر رو دارن و سانس ب ما هم میخوره ک خوشبختانه شروع سانس یکی شون ده دقیقه بعد بود و ما هم فوری سوار تاکسی شدیم و ب موقع رسیدیم.

فقط قبلش حامد اصرار داشت ک حتما ی چیزی بخریم، گفتم: من فقط آب میخوام.

گفت: باشه غیر آب یه چیزی دیگه هم انتخاب کن

فروشندهه گفت: پاپ کورن هامون حرف ندارن

گفتم: باشه پس همون پاپ کورن بگیر

حامد گفت: یه پفک هم بگیرم؟؟

گفتم: باشه خو بخر

فروشندهه خندیدو گفت: چ پسره خوبیه بعد فک کنم با چپ چپ نگاه کردن من مواجه شد و گفت: و چ دختر خوبیخنده

رفتیم نشستیم تو سالن و حامد تقریبا تمام پاپ کورن و پفک رو خورد و من از هر کدوم شاید دو سه دونه خوردم، واقعا بستنی گرفته بودم و سیرم کرده بود.

فیلم خوب بود، حداقل من خوشم اومد، البته ک من کلا عاشق رضا عطاران م و هر کاری بازی کنه رو دوست میدارم.نیشخند

بعد از فیلم کمی قدم زدیم حامد گفت : چی دوست داری نهار بهت بدم؟

گزینه های مختلف رو مطرح کردیم و آخر سر رسیدیم ب فلافلخوشمزه

رفتیم از این فلافلی ها ک خودمون باید ساندویچ رو پر کنیم و سلف سرویس ن، و دو تا فلافل با یه پاکوره گرفتیم، کسی  ب جز ما نبود اونجا و خییلی هم خنک بود و حرف های ما هم زیادی گل انداخته بود، برای همین تایم زیادی رو ب نسبت اونجا بودیم.

حامد گفت: من فک میکردم خواهرم بیاد، دیدی نیومد، میدونی برای این میگم دوست ندارم بهش دوباره بگم چون مگه من چند بار تا حالا ازش خواستم ک ی کاری واسه من انجام بده، من تا حالا هزار تا کار واسه اون کردم، باشه نمیخواست بیاد خوب میگفت، اصن میگفت ب من ربطی نداره، وقتی ب تو میگم خانواده من دوست ندارن باور نمیکنی

تو دلم گفتم اتفاقا کاملا باور میکنم ک حاضر نیستن تو رو با کس دیگه ای قسمت کنن

و گفت: حتی من دو ماه پیش ب مامانم گفتم و مامانم ب بابام گفته بود و بعد بهم گفت بابات میگه با چی میخواد بره زن بگیره

گفتم: حامد ینی از وضعیت تو بدتر کسی نیست؟! اونها زن نمیگیرن؟ بعد من تو رو شش سال ه ک میشناسم ایا تو این مدت وضعیت تو تغییر خاصی کرده؟ یا الان داری کاری میکنی ک قراره تغییر خاصی بکنه؟

حامد بازم ناامید بود و کلافه، از خواهر و خانواده ش هم ناراحت، از اینکه نه تنها کمک نمیکنن بلکه مانع هم میشن و...

بعد گفت: چ جوری بگم، بعد سر حجاب و اینا هم میدونم ک ایراد میگیرن، درسته ک من اونجوری دوست ندارم ها، اما اونها رو میگم

گفتم: خوب لازم نیست اونها بدونن همه چی رو، ی روسری ه، اشکال نداره من سر میکنم

گفت: خانواده ت چی؟

گفتم: والا خانواده من چیزی شون نیست ک بخوان عوض بشن، از مامان من ساده تر خودشه، اهل هیچی نیست، کسی رو هم دیگه من ندارم، بعد هم ببخشید من ک عکس های خانواده شوهر خواهرت رو دیدم، تو هم ب مادرت اگه ایراد گرفت بگو چطور خانواده اونها اونجوری ن مشکلی نیست، اونوقت ب اینها رو تو میبینی، ک خود من هم شبیه اونها لباس نمیپوشم و عکس ننداختم تا حالا وای ب حال خانواده م.

بعد گفت: سرمه همین چیزا رو تو خانواده خودم می بینم ک دلم نمیخواد تو رو بیارم توشون، میگم خودم ک بدبخت شدم یکی دیگه رو هم گرفتار کنم، باور نمیکنی چقد فکر میکنم ب این مسایل، یکی دو تا هم نیستن بدبختی

خلاصه بعد از کلی حرف زدن با هم برگشتیم ب سمت مغازه، من و حامد عقب نشستیم و گفتیم سه نفر حساب کنه و یه دختره هم رو صندلی جلو نشست و حرکت کرد، تو راه برعکس چند دقیقه قبل ش ک حال جفتمون گرفته بود، سعی کردیم خوش باشیم و ببینیم چی پیش میاد

من سر راه پیاده شدم و وقتی خونه رسیدم بهش زنگ زدم ک اونم گفت نزدیک مغازه ست و وقتی هم ک رسید خودش تماس گرفت. یادم نیست سر چی اما کلی خندیدیم و کلا زدیم بر طبل بیعاری

اخر شب مامانم پرسید: مهری فردا نهار چی درست کنم؟

عمه م با خنده گفت: فردا میرم

مامانم نصفه ونیمه گفت: خوب فردا رو هم بمون

عمه م گفت: چی ؟ چی گفتی؟ بمونم؟! باشهیول

بعد مامانم گفت: میخوام ماهی درست کنم

گفت: وای ماهی، اینقد هوس کردم ولی روم نشد بهت بگمخنثی

ینی انگار ک نه انگار شام و نهار هر سری داره ی چیز جدا میخوره ، همچین میگه هوس کردم ادم فک میکنه این مدت گشنه مونده!!زبان

استقلالی هم ک هسابرو پنج شنبه ک پرسپولیس باخت کلی خوشحال بود، جمعه هم استقلال باخت، صدبار ب مامانم ک اصن نمیدونه چی ب چیه فوتبال گفت، مثل دیروز پرسپولیس ، استقلال هم باخت، دو تاشون باختن! خنده

--------------------------------------------------------------

میدونید آدم می مونه ک چی کار کنه، حرف بزنه یا نه! اگه میزنه مثل خیلی ها از قسمت های ناراحت کننده بگذره و فقط بگه یه چیزی شده و یا خصوصی کنه اون پست رو فقط برای یه عده بگه!

  یا کلا کامنتدونی ها رو ببنده ک خوب در این صورت تکلیف اون آدمهایی ک من با خوندن راهنمایی هاشون و حرفاشون و کامنت هاشون انرژی میگیرم چی میشه، اونا چطوری بیان و بنویسن؟!

عزیز من شما ک افتادی رو دور نصیحت یه سوزن ب خودت بزن و ببین کجای داستان زندگی خودت ایستادی، بعد یه جوالدوز ب من و دیگران!!

در ضمن اصن این قضیه رو درک نمیکنم ک بگم چون دوستت هستم دارم این حرفا رو میزنم ، از قدیم گفتن اندازه نگه داره ک اندازه نکوست! هیچ کس حتی پدر و مادر نمیتونن زیاد تر از حد وارد زندگی خصوصی کسی بشن وای ب حال ...

بی خیال!

اونی ک باید بدونه فهمیده ، بقیه ب خودشون نگیرن لطفا ک خیلی ها حرفا و کامنت هاشون حالم رو خوب کرده.قلب

بازم میگم هر خبری شد میام میگمنیشخند ، البته اگه بشه!!ابرو

---------------------------------------------

دختراا دست و سوت و هورااا، روزتون مبااررکقلبهورا

برای همدیگه کادو بخرین، حتی اگه فکر میکنید کسی نیست ک براتون چیزی بخره، خودتون برای خودتون یه چیزی کوچیک حتی در حد ی شاخه گل بگیریدماچ

/ 0 نظر / 94 بازدید